نوای بیکلام مذاکره | حسین دلیر
/خوانشی تحلیلی از مذاکره ایران و آمریکا در سایه بیاعتمادی ساختاری/

حسین دلیر، روزنامهنگار در یادداشتی که در اختیار انصاف نیوز قرار داده است، نوشت:
دور تازه گفتوگوهای ایران و ایالات متحده با میانجیگری عمان، این بار پس از مسقط در ژنو سوئیس برگزار میشود. مذاکرهای که نه نوید توافقی بزرگ را میدهد و نه چرخشی تاریخی، بلکه تداوم همان الگوی همیشگی «مدیریت بیاعتمادی» در شرایط پرریسک دیپلماسی است. به کوششهایی متمرکز بر رفع نگرانیهای جاری میماند که نه انرژی کافی برای آشتی دارند و نه تمایلی به اعلان جنگ. بیش از هر چیز، امکانی حداقلی برای مهار بحران در بستری از قواعد ناپایدار و تضمینناپذیر به شمار میآیند.
تجربه روابط تهران و واشنگتن بهروشنی نشان داده است که «مذاکره» الزاماً به معنای کاهش فشار یا تغییر رفتار از سوی طرف مقابل نیست. جمهوری اسلامی ایران، چه در وضعیت قطع مناسبات و چه در دورههای گفتوگو، همواره با مجموعهای از هزینهها و آسیبهای مترتب بر کنشهای ایالات متحده مواجه بوده است. از خروجهای یکجانبه و پرهزینه از توافقها و بازگشت تحریمها گرفته تا تهدیدهای مستمر امنیتی و فشارهای اقتصادی.
در سال جاری نیز میتوان از جنگ ۱۲ روزه و رخدادهای تلخ دیماه بهعنوان مصادیقی تازه از همین الگو یاد کرد. این انباشت متراکم و تدریجی تجربه، رابطه را از سطح اختلاف سیاسی به قلمرو بیاعتمادی ساختاری منتقل کرده است. موقعیتی که در آن، نیتها همواره با تردید بازخوانی میشوند و پیامها دستخوش تفسیرهای معکوس میگردند.
در فرآیند مذاکرات جاری نیز، واشنگتن همزمان با ارسال پیامهای دیپلماتیک، از زبان قدرت سخت غافل نمانده است.
با تحرکات نظامی و برجستهسازی حضور قوای خود در منطقه، عملاً سایه تهدید را بر میز گفتوگو میگستراند. در چنین وضعیتی، مذاکره نه یک پروژه اعتمادساز، بلکه تکنیکی برای جلوگیری از وخامت اوضاع خواهد بود. بهبیان دیگر، تلاشی برای خرید زمان، مهار سوءبرداشتها و انسداد بیراهههایی که میتوانند به درگیری ناخواسته منتهی شوند.
این مقاله میکوشد منطق چنین مذاکرهای را واکاوی کند؛ مذاکرهای که در آن «تضمین» به کمیابترین و گرانترین متغیر سیاست خارجی بدل شده و دیپلماسی، ناگزیر در سایه ابزارهای بازدارنده مجال بروز مییابد.
دیپلماسی در جهانی که تضمین در آن فروپاشیده است
مذاکره ایران و آمریکا در بستری انجام میشود که مفهوم تضمین، عملاً از معنای بنیادین خود تهی شده است. تجربه خروج آمریکا از برجام و حتی پیمان نیروهای هستهای میانبرد (INF) با هدف بازتعریف یکجانبه تعهدات بینالمللی، این واقعیت را تثبیت کرده که در نظم کنونی، توافقها از ثبات اجرایی و پایداری برخوردار نیستند. دیپلماسی در این شرایط نه بر پایه اعتماد، بلکه بر اساس محاسبه هزینه و فایده و سنجش ریسک شکل میگیرد.
یکی از ریشهایترین چالشهای مذاکره، نه در تعارض منافع که به نبود زبان مشترک سیاسی میان طرفهای گفتوگو مرتبط است. تهران و واشنگتن از واژگان مشابهی چون کاهش تنش، بازدارندگی یا توافق موقت استفاده میکنند، اما این مفاهیم در ذهن، ادراک سیاسی و دستگاه تصمیمسازی دو طرف معانی یکسانی ندارند. نتیجه این دیپلماسی شبیه گفتوگویی با زیرنویس اشتباه است؛ جایی که هر طرف تصور میکند پیام را دریافته، غافل از اینکه معنا در مسیر ترجمه، دگرگونشده بازگردانی میشود. این شکاف معنایی که فراتر از زبان است، پیش از آنکه سیاسی باشد، شناختی و مفهومی است و خود به تشدید بیاعتمادی و تردیدها دامن میزند.
از این منظر، مذاکرات ژنو بیش از آنکه افق گشایش ترسیم کند، تلاشی است برای مهار عدم قطعیت در جهانی که ضمانتهای کلاسیک سیاسی، یکسر در آن فرو ریختهاند.
بیاعتمادی ساختاری؛ از تجربه تاریخی تا منطق تصمیمسازی
بیاعتمادی میان تهران و واشنگتن محصول سوءتفاهمی مقطعی یا عملکرد دولتی خاص نیست؛ نتیجه انباشت تجربهای تاریخی است که در آن، فشار اقتصادی، تهدید امنیتی و بیثباتسازی سیاسی بهطور همزمان اعمال شدهاند. خروج آمریکا از تعهدها، بازگشت تحریمها و استفاده ابزاری از مکانیسمهای حقوقی، بیاعتمادی را به متغیری ساختاری در فرآیند تصمیمگیری ایران تبدیل کرده است.
در چنین شرایطی، حتی پیشنهادهای بهظاهر مثبت نیز اغلب در قالب بدترین سناریو یا نقشهای پنهان تحلیل میشوند. این منطق، دیپلماسی را از عرصه امید به میدان احتیاط سوق داده و تصمیمها را بهشدت محافظهکارانه میکند. افزون بر این، نبود کانالهای مستقیم ارتباطی، امکان اصلاح سوءبرداشتها را به حداقل میرساند؛ خطاها انباشته میشوند، اما بازخورد مؤثری برای تصحیح آنها وجود ندارد. روشن است که مذاکره در پس چنین برداشتهایی بهجای اعتمادسازی، بر مدیریت بیاعتمادی مزمن متمرکز خواهد بود. مدیریتی که بیش از هر چیز به «کنترل خسارت» و کاهش زیان میاندیشد.
دیپلماسیِ مسلح؛ وقتی پیام نظامی پیشاپیش میرسد
الگوی رفتاری آمریکا بهویژه در غرب آسیا نشان میدهد که دیپلماسی همواره در سایه قدرت سخت تعریف شده است. کنشهای سنتکام، جابهجایی ناوها، تردد هواگردهای ترابری و برجستهسازی آمادگی نظامی، پیامهایی هستند که پیشاپیش هر گفتوگو ارسال میشوند. این همزمانی تصادفی نیست، بلکه بخشی از منطق هژمونیک آمریکاست که فشار، ارعاب و نظامیگری را مکمل مذاکره و دیپلماسی میداند.
در این چارچوب، بسیاری از پیامهایی که ایران با هدفی سیاسی یا بازدارنده ارسال میکند، در ساختار تصمیمسازی واشنگتن از فیلتر امنیتی عبور کرده و بهعنوان «تهدید بالقوه» دیده میشوند. غلبه نهادهای امنیتی بر دستگاه سیاستگذاری آمریکا سبب شده است که حتی سیگنالهای منعطف نیز پیش از رسیدن به میز مذاکره، دچار تغییر ماهیت شوند. برای ایران، این وضعیت به معنای آن است که گفتوگو هرگز از ملاحظات امنیتی جدا نیست. بهویژه پس از حمله ۲۳ خرداد اسرائیل، مسئله «تضمین امنیتی» به مطالبهای جدی در محاسبات تهران بدل شده است. در چنین شرایطی، دیپلماسی بدون در نظر گرفتن بازدارندگی نظامی، عملاً فاقد معنا و کارایی خواهد بود.
تناقض رفتاری آمریکا؛ مذاکره بهمثابه ابزار فشار
یکی از شاخصترین ویژگیهای سیاست آمریکا، پیشبرد همزمان مذاکره و فشار است. اعلام یا اعمال تحریمهای جدید در فاصلهای کوتاه از گفتوگوها، بخشی از همان راهبرد چانهزنی سنتی واشینگتن است نه تناقضی در رفتار سیاسی. این الگو نشان میدهد که آمریکا مذاکره را بیش از آنکه مسیری برای حل اختلاف بداند، ابزاری برای تنظیم موازنه فشار تلقی میکند.
بدیهی است که بخش قابلتوجهی از پیامهای دیپلماتیک، اساساً برای طرف مقابل طراحی نشدهاند و مصرف داخلی دارند. تهران و واشینگتن ناچارند همزمان با میز مذاکره، با افکار عمومی خود نیز -به شیوهای که میدانند- سخن بگویند. این دوگانگی مخاطب، زبان دیپلماسی را چندلایه و گاه متناقض میکند. پیامهایی که برای نمایش اقتدار در داخل تولید میشوند، در بیرون بهعنوان نشانهای از عدم انعطاف یا تشدید تهدید پنداشته میشوند. این شکاف، یکی از گزارههای اصلی فرسایشی شدن مذاکرات و افزایش هزینه سیاسی هرگونه توافق است.
دیپلماسی غیرمستقیم؛ گفتوگویی پرهزینه و لغزنده
غیرمستقیم بودن مذاکرات، اگرچه امکان مانور سیاسی و کاهش فشارهای داخلی را فراهم میکند، اما همزمان ریسک سوءبرداشت را نیز افزایش میدهد. پیامها در مسیر انتقال، ترجمه و حتی تفسیر؛ لایه به لایه بازتولید میشوند و هر مرحله میتواند مفهوم اولیه را دگرگون کند. بهویژه در شرایط بیاعتمادی، این گسست ارتباطی به منبعی برای شکاف بیشتر و بحران تبدیل میشود.
در این میان، نقش میانجیها اغلب بیش از حد مثبت تصویر میشود. بسیاری از آنها نه انتقالدهنده نیتها، بلکه صرفاً حامل پیاماند؛ آنهم پیامی که گاه عمداً مبهم باقی میماند. ابهام، برای برخی واسطهها به ابزاری برای بقا بدل شده است، زیرا شفافیت کامل میتواند نقش آنها را کمرنگ یا حتی زائد کند. نتیجه، دیپلماسیای کم بازخورد، پرهزینه و مستعد خطاست؛ که بیش از گشایشگری، بحران را در وضعیت تعلیق نگه میدارد.
بازار نفت و منطقه؛ داوری بیرون از میز مذاکره
بازار نفت اغلب بیپرده و صادقتر از بیانیههای رسمی واکنش دارد. نوسان قیمتها، بازتاب انتظارات واقعی از تنش یا آرامش در آینده است. همزمان، کشورهای منطقه که هزینههای مستقیم بیثباتی را میپردازند، به بازیگران اثرگذار در پشتصحنه تبدیل شدهاند. برای این کشورها، ثبات حداقلی -حتی بدون توافق بزرگ- بر جنگ پرهزینه و تسری منطقهای آن ترجیح دارد.
این واقعیت، به ایران امکان میدهد نقش خود را نه صرفاً بهعنوان یک طرف مذاکره که در جایگاه بازیگری ثباتساز در منطقه بازتعریف کند. در چنین چارچوبی، ابتکار عمل در تعریف یک «پکیج جامع» و مدیریت همزمان پروندههای هستهای، امنیتی و اقتصادی، میتواند جایگزین الگوی واکنشهای تدافعی، مقطعی و هزینهزا شود.
مذاکره بهمثابه مدیریت خطر، نه حل منازعه
مذاکرات ایران و آمریکا را نه میتوان نقطه پایان اختلافات دانست و نه آغاز آشتی. این گفتوگوها تلاشیاند برای مدیریت ریسک و مهار هزینههای تقابل در شرایطی که بیاعتمادی، متغیری ساختاری شده است. در دورهای که نهادهای بینالمللی اعتبار گذشته را از دست دادهاند، تضمینهای مکتوب فروپاشیده و هژمونی آمریکا بیش از آنکه هنجارمحور باشد معاملهگرا شده است، دیپلماسی دیگر هنر اعتمادسازی نیست؛ هنر کنترل خطر و جلوگیری از لغزیدن به ورطه درگیری است.
«نوای بیکلام مذاکره» توصیف دقیق همین وضعیت است. گفتوگویی که بیش از شنیده شدن، سنجیده میشود؛ نه با گوش که با ماشین محاسباتی قدرت.
انتهای پیام




