روانشناسی بهجانآمدگان و فاشیسم جاویدشاهی | محمدرضا بیاتی

محمدرضا بیاتی، کارشناس ارشد روان شناسی در یادداشت ارسالی به انصاف نیوز با عنوان «روانشناسی بهجانآمدگان و فاشیسم جاویدشاهی» نوشت:
در روزهای اخیر، یکی از فعالان سابق جنبش سبز -که از ارادتمندان خاص یکی از رهبران آن بود- به رهبر خود دشنام داد و گفتار پرخاشگرانهی او خبرساز شد. بسیاری، با دیدگاههای متفاوت، رفتار این فعال سیاسی را از نظر اخلاقی محکوم کردهاند و دربارهی رابطهی بین پادشاهیخواهان جدید، فحاشی و لمپنیسم بحث میکنند چرا که او حالا از جنبش سبز بُریده و به گروه پیروان پهلوی سوم ملحق شده و خود را پادشاهیخواه مینامد.
اما آنچه در این اتفاق بیش از لمپنیسم سیاسی پرسشبرانگیز است این است که بسیاری از فعالان و روشنفکران اپوزیسیون خارجنشین -و برخی ایراننشینها- یکباره هوادار پهلوی شدهاند در حالیکه پادشاهیخواهی سنتی یک الگوی فکری و سیاسیِ اقتدارگراست و کاملاً در تضاد با اصول بنیادین نظم سیاسی مدرن است و این پرسش را پیش میکشد که چگونه و چرا این گرایش سیاسی در میان کسانی هوادار پیدا کرده که در مدرنترین کشورهای غربی زندگی میکنند در حالیکه چنین افکاری درست در نقطهی مقابلِ حاکمیت قانون بهجای حاکمیت فرد است، و نیز در تقابل با تفکیک قوا، تکثر سیاسی، رقابت واقعی انتخاباتی، پاسخگویی، رسانههای مستقل و جامعهی مدنی و ارزشهای اساسی دیگر. البته احتمالاً برخی پاسخ خواهند داد که پادشاهی مشروطه هیچ تضادی با این ارزشها ندارد و این تعارضات مربوط به پادشاهی مطلقه است؛ اما مسئله این است پادشاهیخواهی جدید در اپوزیسیون نه تنها مشروطه که حتی پادشاهیخواه مطلقه هم نیست بلکه- فضای غالب بر آن- مصداق دقیق فاشیسم است!
راجر گریفین Roger Griffin ، یکی از برجستهترین نظریهپردازان معاصر در زمینهی مطالعات فاشیسم، تعریفی از فاشیسم دارد که در میان بسیاری از پژوهشگران علوم سیاسی و تاریخ پذیرفته شده است. او در کتاب ماهیت فاشیسم (۱۹۹۱) The Nature of Fascism میگوید فاشیسم یک ایدئولوژی سیاسی است که در هسته اصلیِ تمام انواع آن، نوعی ملیگرایی پوپولیستی افراطی احیاءگرایانه palingenetic ultranationalism وجود دارد.
مقصود گریفین از احیاءگرایانه palingenetic، یا باززایی و تولد دوباره، یک رستاخیز ملیگرایانهی افراطی است که فاشیسم را از دیگر انواع اقتدارگرایی متمایز میکند. او برای مثال به موسولینی و وعدهی بازگشت به عظمت روم باستان اشاره میکند، به هیتلر و نازیها و اسطورهی رایش هزارساله، گارد آهنین در رومانی و احیای نظام مسیحی-ارتدوکس ملی، یا فالانژها در اسپانیا و بازآفرینی امپراتوری کاتولیک؛ در واقع، اگر ساختار این تعریف از فاشیسم را حفظ کنیم و به جای ملت، امت بگذاریم آنگاه خواهیم دید که مانیفیست القاعده و بن لادن، و دیگر بنیادگرایان دینی، هم نوعی امتگرایی احیاءگرایانهی پوپولیستی بود که کاملاً در تعریف فاشیسمِ گریفین میگنجد.
بر این اساس، دوباره میپرسم چرا بسیاری از اپوزیسیون با وجود فاشترین نشانههای فاشیسم در بسیاری از پهلویگرایان جدید، پادشاهیخواه شدهاند؟!
پاسخ به این پرسش دربارهی هواداران عادی، دشوار نیست. بدنهی عادی مردم، وقتی زیر فشارهای زندگی تاب و توان خود را از دست میدهند و از تغییر اوضاع، نا امید میشوند و به آستانهی فروپاشی روانی میرسند، از نظر زیستی و روانی، به حالت بقاء survival mode تغییر وضعیت میدهند. بنابراین، تفکر سیاه و سفید بر آنها غالب میشود و برای پایاندادن به بحران به دنبال راهحلهای سریع و قاطع میروند و راه نجات را در رهبری اقتدارگرا، نظم مطلق و آهنین و پاسخهای ساده میبینند؛ حتی اگر این دیدگاه و راهکار پُرخطر باشد و احتمال موفقیت در آن بسیار ضعیف بهنظر برسد. در چنین موقعیتی، رفتن به سوی ایدئولوژیهای سیاه و سفید، افراطگرایی سیاسی چپ یا راست، اقتدارگرا یا حتی فاشیستی، واکنش طبیعی مردم است که با روانشناسیِ بهجانآمدگان، فهمپذیر میشود.
مطالعات نشان میدهند هر اندازه تواناییِ شناختی، پایینتر باشد، نیاز به سادگیِ شناختی بیشتر میشود و افراد بیشتر جذب ایدئولوژیهای افراطی و اقتدارگرا خواهند شد. اما توانایی شناختیِ پایینتر ممکن است ناشی از توسعهنایافتگی و سطح پایین آموزش و هوش باشد اما در هنگامههای بحرانهای اجتماعی و سیاسی، مانند کرونا، بیکاری و تورم افسارگسیخته و یا اعتراضات مدنی، حتی جوامعی که از نظر آموزش و هوش در سطح بالایی هستند، در حالت بقاء و نا امیدی یا بهجانآمدگی قرار میگیرند و شهروندان باهوش و با سواد نیز ممکن است مانند کسانی رفتار کنند که توانایی شناختیِ پایینی دارند. به این پدیده در ادبیات جامعهشناسی و سیاسی میگویند پوپولیسم در بحران crisis populism.
پوپولیسم در بحران یعنی وقتی بحران های اجتماعی-سیاسی عمیق می شوند گاهی پیچیدگی مسائل چنان خواهد شد که حتی نخبگان فکری، سیاسی و رسانهای دیگر طاقت و ظرفیت تحلیلهای چند لایه، و صبوری برای یافتن راه حل را از دست میدهند و گرفتار خشم و نفرت از مردم یا نخبگان رقیب میشوند. مطالعات نشان میدهند که بین خشم و کینه، فرسودگی و خستگی نخبگان elite exhaustion و پوپولیسم در بحران رابطهی معنیداری وجود دارد.
بسیاری از پژوهشگران مانند فدریکو فینکلشتاین Federico Finchelstein دربارهی رابطهی پوپولیسم و فاشیسم معتقدند فاشیسم کلاسیک از پوپولیسم راستگرا شروع شد اما وقتی که بحرانها عمیقتر شدند به اقتداگرایی فاشیستی تغییر شکل داد. بنابراین، میتوان گفت پوپولیسم در بحران میتواند پیش درآمد فاشیسم شود و این نگرانی، بیجا نیست.
واقعیت آن است که حکومتهای سلطنتی مطلقه با رشد آگاهی و بلوغ اجتماعی مردم ناگزیر به حکومتهای مشروطه تبدیل شدند و این یک چرخش پارادایمی بیبرگشت است؛ درست مانند کودکی اقتدارپذیر که وقتی بالغ میشود دیگر اقتدار بزرگان را نمیپذیرد. پادشاهیخواهی -یا هر نظام اقتدارگرای دیگری- نیز در شرایط عادی امکان ندارد بتواند هواداران گسترده پیدا کند مگر اقلیت کوچکی از جامعه که توانایی شناختی پایینی دارند و اقتدارپذیرند. اما در شرایط بحران، الگوهای اقتدارگرا، به دلایلی که گفته شد، امکان جذب هواداران عادی و نخبگان را دارند مگر آنکه وضعیت موجود، تغییری معنیدار کند و نشان دهد که چشماندازی برای حل بحران هست.
انتهای پیام



