صادق وحیدی، کارشناس ارشد تولید محتوا در یادداشت ارسالی به انصاف نیوز با عنوان «خطاب به غایبان: مسئله عاملیت، روایتی مهآلود از مغول، تکثیر تاسفانگیز پدربزرگ و چند چیز دیگر» نوشت:
در میان حدود شصت شب، از صد شبی که در خیابان و اطراف تجمعات مردم پرسه میزدم؛ در چند شب پیشین و بهشکل متوالی یکی از غریبترین نوع خطابههای زندگیام را شنیدم: خطاب به غایبان. این شروع غریب در پی آن بود که به کسانی که در آن لحظه در آن مکان حضور نداشتند؛ بگوید پیش از آن که دیر شود به تجمعات بپیوندند و برای ایجاد اقناع، به کشتهشدن (مطمئن نیستم که خطیب مورد اشاره، آیا این افراد را در مفهوم دینی، “شهید” میدانست یا خیر؛ اما صریحا از لفظ “کشته شدن” استفاده کرد.) حدود ۳۵ هزار نفر، بعد از واقعه عاشورا، در مقام خونخواهی، اشاره کرد که از نظر او، اگر نه بیارزش، لااقل کمارزش بود؛ چون دیر شده بود؛ و مسئله از همینجا آغاز شد.
مسئله، نه تناقض کمی خندهدار بحث، در خطاب قرار دادن آنهایی که نیستند؛ در مقابل کسانی که هستند و لااقل در طول این خطابه نادیده گرفته میشوند؛ بلکه در این پرسش است که غایبان چرا نیستند؟ چرا علیرغم تاکید رهبری نظام، بر حضور، با تصریح بر تاثیرگذاری این حضور در نتیجه مذاکرات، سپردن خیابان به مردم توسط فرمانده نیروی هوافضای سپاه پاسداران و تاکید نمیدانم چندهزارباره رسانه ملی و تحلیلگران شبکههای مختلف بر اهمیت حضور، عدهای همچنان نیستند و چنان پررنگ نیستند که باید در ابتدای خطابه، بهشکلی پارادوکسیکال گفت: خطاب به غایبان.
شاید عاملیت
عاملیت یا agency شاید دریچهای برای پاسخ به این سوال باشد و شاید بتواند بخشی از نبودن را توجیه کند. ازدست دادن حس عاملیت (lack of agency) یعنی فرد یا جامعه احساس میکند دیگر فاعلیتی ندارد. طبیعتا وقتی جامعهای احساس کند که فاعیلتی برای او وجود ندارد، یعنی حضور یا غیاب او در جایی، و در معنایی کلیتر، اعمال او، بر نتیجه اثری ندارد؛ چرا باید کاری را انجام دهد؟
مارتی سلیگمن از مفهومی بهنام درماندگی آموختهشده حرف میزند. وقتی فرد بر پایه تجربههای پیشین، مثل سرکوفتها، شکستها و…به این نتیجه میرسد که کوشش او با موفیقت ارتباطی ندارد؛ دیگر عملی انجام نمیدهد. حال اگر جامعه، حضور و بیان خواست خود را در تصمیم نهایی حکومت خویش، تاثیرگذار نبیند؛ آیا میتوان گفت بخشی از جامعه دچار درماندگی آموختهشده است؟ بهعبارتی آیا میتوان بخشی از غایبان را، کسانی درنظر گرفت که بهخاطر احساس عدمتاثیر فعالیت خود، از فعالیت اجتناب میکنند؟ اگر آری، چه اتفاق یا سلسلهای از اتفاقات، آنها را به این نتیجه رسانده است؟
بزرگنمایی
دو روایت از دوران مغول، منظور بحث از احساس عدمعاملیت را کاملا روشن میکند؛ روایت اول مربوط به کسی است که مغولی قصد کشتن او را دارد؛ مغول متوجه کندی شمشیر خود شده و به آن فرد دستور میدهد تا در جای خود بایستد تا او برود و شمشیر خود را تیز کند و برگردد و بله، او همانجا میایستد تا مغول برگردد. (سندی از این روایت در دست نیست اما بهصورت متواتر برای نویسنده نقل شده) این تصویر، بزرگنمایی کاملی است که از احساس عدمعاملیت منظور نظر است. بهعبارتی قربانی روایت ذکر شده، نمیگریزد؛ چون اعتقاد دارد که اراده و عمل او، هیچ تاثیری در جهان بیرونی ندارد.
از منظر دیگر، او چنان به چیرگی و تسلط حاکم خود، معتقد است که فرار کردن از او را غیرممکن میبیند و تنها راه ممکن را، اطاعت از او میپندارد؛ چون مخالفت فقط درد بیشتری ایجاد میکند. این منظر، برای حکومتها، اگر نگوییم آرمانی، لااقل جذاب هست. بهعبارتی حاکمیت، دوست دارد القا کند که راه گریزی از چارچوبهای ترسیمی او وجود ندارد. روایت دوم اینجا معنا مییابد. در تاریخ جهانگشای جوینی نقل شده که چنگیز در بخارا بر منبر رفت و گفت “من عذاب خدایم” و طبیعتا از عذاب خدا هم گریزی نیست. یعنی فرد قانع میشود که عذاب را بپذیرد و مقاومتی نکند؛ حال آنکه از چنگیز و اعقابش باید پرسید که “عذاب خدا”، چطور در قیام سربداران شکست خورد. (بیربط: رئیس جمهور ایالت متحده هم مدام از ناگزیر بودن شکست دشمن خود حرف میزند)
نشانهها
نشانههایی وجود دارد که به ما میگوید؛ بخشی از جامعه، عاملیت خود را از دست داده است. بهشکل کلی اصلیترین نشانه از وجود حس عدمعاملیت در جامعهای، همان چیزی است که در ابتدا به آن اشاره شد؛ عدم حضور. این عدمحضور اما میتواند جلوههای متعددی داشته باشد. اصلیترین نشانههای عبارتنداز:
۱- افول مشارکت مدنی: وقتی حس عدم عاملیت فراگیر میشود؛ فرد تمایلی به حضور در رایگیری، چه در سطح کلان و چه سطح خرد (مثل عضویت سندیکاها، ان جی او ها) ندارد؛ چون تاثیری برای آن قائل نیست.
۲- افزایش فردگرایی منفعلانه: وقتی افق روشنی برای جامعه وجود ندارد و فرد تلاش خود را در جهت تغییر سرنوشت جامعه موثر نمیبیند؛ (که در منظر جامعهای که حس عاملیت خود را از دست داده اینگونه است.) فرد، در حداقلیترین حالت، میکوشد بقای شخصی یا رفاه و شادی شخصی خود را تامین کند. گزینههایی مثل مهاجرت، گوشهگیری و غرقشدن در سرگرمیها از مواردی است که احتمالا در چنین جامعهای بهوفور دیده میشود.
۳- اعتماد نهادی پایین: وقتی جامعهای عاملیت خود را از دست داده باشد؛ به نهاد برساخته خود هم اعتماد نهاد خواهد کرد. بهعبارتی فرد در حداقلیترین حالت، نهاد برساخته خود را (مثلا قوه قضائیه) مانند خود، بیتاثیر بر رودند موجود و نتایج آینده، میبیند. برخی هم این نهادها بخشی از سیستم فسادی میبینند که مبارزه با آن عملا غیرممکن است. اصولا مطرح شدن بحث دولت پنهان در جامعهای، و صحبت از افرادی فراتر از قانون با سطح توانایی نامحدود؛ فارغ از صحت و کذب آن، نشان از آن دارد که فرد در مورد نهادهای حاکمیتی خود چندان خوشبین نیست (کار خودشونه)
۴- رواج طنز سیاه : وقتی واکنش جامعهای نسبت به اتفاقاتی که اگر، با فرض یک جامعه عادی به آن نگاه کنیم، این اتفاقات را مسبب بروز اعتراضات مدنی گسترده؛ شوخیهای تلخ و گاهی حتی سخیف با آن است؛ احتمالا باید قبول کنیم که با جامعهای طرف هستیم که برای اعمال خود تاثیری قائل نیست و لذا تنها با خندیدن به اتفاق، سعی میکند برای منفعت شخصی خود (یا شاید هم برای هیچ) گام بردارد.
۵- واکنش افراطی: گاهی اوقات، جامعه بهجای انفعال، شروع به واکنشهای افراطی میکند. از سویی جامعه چون کنش خود را بیمعنا و بیتاثیر میبینید؛ حس مثبتی نسبت به دیکتاتورهای پیشین جامعه خود دارد؛ چون کنش آن دیکتاتور، حداکثر تاثیر بر نتیجه را داشته و این دقیقا نقطه مقابل جامعه است. از سوی دیگر، وقتی فرد در چارچوب حاکم، عمل خود را بیتاثیر میداند، شاید راهحل را تغییر چارچوب بهصورت آنی و قهری ببیند.
۶- سلبریتی پروری: جامعهای که احساس عدم عاملیت دارد؛ به افراد بیش از سطح آنها توجه کرده و از سوی دیگر، بیش از حد آنها از آنان انتظار دارد. بهعبارتی، فرد چون عاملیتی برای خود قائل نیست بهدنبال یک منجی میگردد که عاملیت داشته باشد و خواستههای او را محقق کند. در نتیجه او سراغ افرادی میرود که به دلایلی نظیر پول، شهرت و… احساس میکند فاعلیت دارند و سپس از آنها انتظار دارد “حرف دل او را بزنند”. فرد اهمیت نمیدهد که چرا یک مثلا فوتبالیست باید درباره فلان مصوبه مجلس نظر بدهد؛ او از این فوتبالیست حمایت کرده که این نتیجه را دریافت کند.
فرآیند
از دست رفتن عاملیت یا احساس از دست رفتن عاملیت در یک نگاه کلی، دارای سه مرحله است:
۱- بحرانی در جامعه ایجاد میشود و افراد در مقابل آن دست به کنش میزنند
۲- ناکامی تکراری: فرد در این تلاش خود( مانند تلاشهای قبلی) شکست میخورد.
۳- بازتعریف شناختی: آرام آرام فرد به این نتیجه میرسد که زندگی همین است.
البته نکتهای که باید به آن پرداخت این است که از دست رفتن حس عاملیت، شاید، یک اتفاق واقعی نباشد. بهعبارتی گاهی تبلیغات (چه از سوی خود حکومت و چه از سوی اپوزیسیونهای خارجی) به مردم چنین حسی را القا میکند. در ماجرای روایتهای نقل شده از مغول تا حدودی به این نکته اشاره کردیم. از سویی خود حکومت، ذر یک نگاه کوتاه مدت، گاهی مناسب میبیند که مردم را بهوسیله تبلیغات، از کنش منصرف کند و البته یکی از روشها برای رسیدن به این هدف، باوراندن این گزاره به مردم است که تلاش شما تاثیری ندارد.
از سوی دیگر، اپوزیسیونهای یک حکومت مانند حکومت امروز ایران، سعی میکنند حس عدم عاملیت جامعه را تشدید کنند. این نهادها مدام تلاش دارند بگویند که کنشهای مردم، در چارچوب فعلی، هیچ تاثیری ندارد. (با تاکید بر چارچوب فعلی) این القا از آن جهت اهمیت دارد که میتوانذ منجر به حرکات انفجاری و افراطی در جامعه در جهت تغییر نظام حاکم شود.
حاکمیت و عدم عاملیت
حس عدم عاملیت جامعه، در نسبت با حاکمیت چه معنایی دارد؟ بهعبارتی آیا حاکمیت جامعه را بهسوی عدم عاملیت میبرد یا سعی میکند به جامعه القا کند که نظر و عمل آنها بسیار مهم است؟ پاسخ شاید هر دو و شاید هیچکدام باشد.
از سویی باید گفت که حاکمیت برای بیان مشروعیت خود؛ نیاز دارد تا جامعه، در یک سلسله کنش طراحی شده (رایگیری و امثال آن) یا کنشهای ناگهانی و براساس شرایط، حمایت خود را از کلیت حاکمیت، یا در موارد خاص از رویکردهای حاکمیت ابراز کند. (بهیاد بیاورید بازگشت ظریف و خوشحالی خیابانی مردم را) در نتیجه حاکمیت باید این تصویر را در ذهن مردم بسازد که نظرات و اعمال آنها، مهم و دارای تاثیر است.
از سوی دیگر، طبیعتا جامعه همواره آن چیزی را نمیخواهد که حاکمیت میخواهد. این موضوع خصوصا در حاکمیتهایی که سویههای ایدئولوژی پررنگتری دارند بیشتر است. اینجا در یک نگاه کلی دو انتخاب برای حاکمیت وجود دارد. اول اینکه خواست مردم را در این موارد به رسمیت بشناسد و دوم اینکه خواست خود را ارجح بداند.
اگر انتخاب اول رخ بدهد، حس عدم عاملیتی در کار نیست اما احتمالا با انتخاب اول، حاکمیتی هم در کار نباشد. اما با انتخاب دوم، روشهای متفاوتی روبروی حاکمیت قرار میگیرد. اول استفاده از ابزار قهری است. روش بعدی، استفاده از مفهومی است که آنتونیو گرامشی آن را هژمونی مینامد. یعنی فرد بهنحوی تربیت شده و آموزش داده میشود که چیزی خارج از چارچوبهای ایدئولوژیک حکومت را نخواهد. در نتیجه اگر فرد چیزی را نخواهد و برای آن تلاش نکند؛ حرف زدن از حس عدم فاعلیت بیمعناست؛ اما اگر همین حالا دو خواست مجزا، تحت عنوان خواست حاکمیت و خواست مردم وجود دارد (که در مسئله فرضی ما وجود دارد) پس این روش هم نتوانسته کار خود را انجام دهد.
راهحل سوم، القای این مفهوم به جامعه است که کنش آنها هیچ تاثیری ندارد. بهعبارتی گاهی بهصورت واقعی، کنش جامعه تاثیر خاصی ندارد. برای مثال فرض کنید چند نزولخوار را به قتل رسانده و رسانهها از او یک قهرمان ملی ساخته و حالا بخشی از جامعه نسبت به او حس مثبتی دارد و در جهت مجازات نشدن او حرکت میکند. طبیعتا این تلاش نتیجه خاصی ندارد.(اصولا نباید هم داشته باشد) اما گاهی تلاشهای جامعه تاثیرگذار است و حکومت اتفاقا از ترس همین تاثیرات به تکاپو میافتد و تلاش میکند به مردم القا کند که تلاششان بیفایده است.
این ارتباط دوگانه مفهوم عاملیت و حاکمیت، پیچیدگی فراوانی ایجاد میکند. یعنی حاکمیت هم به کنش و حس عاملیت جامعه نیاز دارد (در جهت اهداف خود) و هم در پارهای از موارد تلاش برای القای حس عدم عاملیت به مردم را دارد.
راهحل
وقتی مشکلی از این دست در جامعه وجود دارد؛ راهحل بسیار پیچیده است. بهعبارتی اولین گام حل این مشکل، درک صحیح مشکل است. چنان که در اظهار نظرهای مختلف میبینیم؛ عدم حضور بخشی از مردم در تجمعات، یا با بهانههای واهی توجیه شده یا بهعنوان تصمیمی برای مخالفت تعبیر میشود؛ درحالیکه شاید تنها نکته موجود، حس عدم عاملیت فرد باشد.
بهعبارتی فرد؛ نبودن و عمل نکردن را به عنوان یک انتخاب و در جهت مبارزه یا مخالفت با چیزی در نظر ندارد. فرد تلاش نمیکند مثلا با شرکت نکردن در انتخابات، از حاکمیت مشروعیت زدایی کند؛ بلکه او در انتخابات شرکت نمیکند چون احساس میکند تاثیری ندارد. این موضوع راهحل مشکل را پیچیده میکند. چون فردی که نبودن را برای مخالفت، بهعنوان انتخاب میبیند؛ خواستهای مشخص دارد که در جهت آن تلاش میکند.
درباره چنین فردی، مذاکره با او برای تعویض خواسته یا تامین کردن خواسته او، بهطریقی که بهعمل کردن منجر بشود؛ سبب تحرک او میگردد. اما درباره فردی که به بیاثری کنش معتقد شده باشد؛ این مسیرها پاسخگو نیست. فرد باور ندارد که حرکت او منجر به تاثیری بشود و شکستن این سد؛ نه یک مذاکره در جهت رسیدن به خواسته، بلکه عوض کردن شیوه تفکر فرد است.
چنان که در رمان واقعا بد تکثیر تاسفانگیز پدربزرگ میبینیم که دو نوه به تصمیم پدربزرگ خود برای عدم درمان سرطان احترام نمیگذارند و او را بهزور وارد فرایند درمان میکنند و پدربزرگ بعد از آن نه با مقاومت، که با تصمیم نگرفتن در مورد زندگی خود، نوههایش را تنبیه میکند. این مثال خیالی و اگزجره، نشان از ماهیت پیچیده مسئله دارد. وقتی مشکل از تصمیمهای یک فرد یا گروه ناشی شده باشد؛ میتوان آن تصمیمها را اصلاح کرد اما وقتی مشکل ناشی از تصمیم نگرفتن گروهی باشد؛ چگونه میتوان گروهی را به تصمیم گرفتن وادار کرد. هرچند سارتر این رفتار را بدمنشی بنامد و بسیاری درباره تاثیر حضور مردم در خیابان حرف بزنند.
درنهایت باید گفت وقتی شاهد آن هستیم که حاکمیت، آن عده همراه با خود و کنشگر را هم، با نوع اطلاع رسانی از مذاکرات و… به مرز حس عدم عاملیت رسانده، آیا واقعا میتوان امیدی داشت؟ آیا وقتی تشکیل نشدن مجلس، رسما این حس را به همان گروه کنشگر رای دهنده القا میکند که نمایندههای شما هم (اگرچه ظاهرا باید در راس امور باشند) دارای عاملیت خاصی نیستند و اگر نبودند هم نبودند؛ چگونه باید به غایبانی که پیش از این، به حس عدم عاملیت رسیدهاند، انگیزه حضور داد؛ درحالیکه انگیزه حضور همین عده هم، در حال نابودی است. چرا باید در ابتدای خطابه گفت: خطاب به غایبان؟
انتهای پیام




