دکتر محمدامین چهاردولی، جامعهشناس، در یادداشتی که به انصاف نیوز ایمیل کرده است نوشت:
دانشگاه در تصویر رسمی، خانه خرد و حقیقت است. اما با گامی فراتر از پوسته آیینها و سرفصلها، با پیکرهای متفاوت روبهرو میشویم: نهادی که پیش و بیش از آنکه کارگاه پرسشگری و آفرینش فکری باشد، به میدان «بازی بزرگ دانایی» و ماشین عظیم «مشروعیتبخشی» بدل شده است. در این میدان، درس اصلی که دانشجو میآموزد، نه عشق به حقیقت، که هنر ایفای نقش، پذیرش سلسلهمراتب و درونیسازی نابرابریهاست.
نظام دانشگاهی ایران، با ساختاری بهشدت متمرکز و درعینحال پر از انعطافهای متناقض، قاعده بازی را نه بر مدار شایستگی، که بر اساس قانونهایی نانوشته و معیارهایی غیردانشگاهی تعریف میکند. فضاهای فیزیکی دانشگاه، خود روایتگر این وضعاند: راهروهای بلند و کشیده، ردیف صندلیهای رو به تریبون، اتاقهای پشت درهای بسته و چیدمانی که همواره استاد را در جایگاهی مرتفعتر مینشاند. این معماری، بیآنکه کلامی رد و بدل شود، فاصله قدرت میان «مدیر/استاد» و «دانشجو/پذیرنده» را فریاد میزند و نخستین گامهای جامعهپذیری در سایه سلسلهمراتب را برمیدارد.
در چنین بستری، بازی دانایی جان میگیرد. دانشجو زود درمییابد که بقا و کامیابی، وابسته به کنجکاوی علمی یا جسارت فکری نیست، بلکه در گرو توانایی او در «ایفای نقش آکادمیک» است. او میآموزد به جای پرسشگری، پاسخ مورد انتظار را بازتولید کند؛ به جای نقد، التزام خود به گفتمان غالب را به نمایش بگذارد؛ و به جای جستوجوی حقیقت، ظاهری محققانه و موقر به خود بگیرد. این بازی در هر رشته، روایتی ویژه مییابد. در معماری، وسوسه «سودای سود»، دغدغه خلق فضای انسانی را پس میزند و بازار، معیار ارزشگذاری طرحها میشود. در مهندسی، اسطوره «نبوغ ذاتی» و فرهنگ «فشار بیوقفه»، نیروی خلاقه را به رقابتی فرساینده تقلیل میدهد.
همزمان، چرخهای نامرئی به تغذیه و بازتولید این وضع مشغول است؛ چرخهای که میتوان آن را «مشروعیتیابی نهادی» نامید. دانشگاه به میدان بازتولید «فرهنگ رسمی» تبدیل میشود؛ جایی که نهادهای سیاسی، شعائر عمومی و انتظارات نقش، مرزهای اندیشه و گفتوگو را بیصدا مشخص میکنند. دانشجویان در کلاسهای عمومی و برنامههای فرهنگی میآموزند که «التزام نمایشی» کمهزینهتر و پرسودتر از «درگیری صادقانه» با پرسشهای بنیادین است. برآیند این فرایند، نه ایمان درونی و نه اخلاق اصیل، که گونهای ریاکاری سازمانیافته و انفعال فکری است.
مهلکترین سویه این چرخه، بازتولید خاموش نابرابریهاست. در دانشگاه ایرانی، جنسیت، قومیت و طبقه، بیآنکه در دفترچههای رسمی ثبت شوند، به عوامل تعیینکننده در سرنوشت تحصیلی بدل میشوند. اختلاط جنسیتی، اگر با آگاهی و حساسیت همراه نشود، میتواند به «فضایی سرد» برای زنان تبدیل شود. دانشجویانی از قومیتها یا طبقات اجتماعی متفاوت، خیلی زود مزه «دیگری بودن» را میچشند. حتی سازوکاری بهظاهر تخصصی مانند انتخاب استاد راهنما، به میدانی برای توزیع نابرابر سرمایه اجتماعی بدل میشود: آنکه روابط گستردهتری دارد، استاد بانفوذتری را برمیگزیند و دیگری، بیپناه در حاشیه میماند. به این ترتیب، دانشگاه به جای آنکه پل تحرک اجتماعی باشد، خود به نهادی برای تثبیت و طبیعیسازی شکافهای طبقاتی و جنسیتی تبدیل میشود.
با این همه، این میدان یکسره در انقیاد قدرت نیست. در لابهلای همین ساختار، میتوان نشانههای مقاومت را دید. طنزهای گزنده دانشجویی، شایعههای زیرپوستی و خردهاعتراضهای روزمره، نوعی «ضدفرهنگ» میسازند که اقتدار رسمی را به چالش میکشد. کلاسهایی هم هستند که در آنها، استاد به جای فاصلهگذاری، پرسشگری را تشویق میکند و دانایی را در گفتوگو میپراکند، نه در مونولوگ. اما این جرقهها تا هنگامی که ساختارهای کلان، فضای فیزیکی و فرهنگ نهادی تغییر نکنند، محکوم به حاشیهنشینی هستند.
پرسش نهایی فراتر از دانشگاه است: آیا جامعه ایران از نهاد علم میخواهد کارخانهای برای تولید بازیگرانی باشد که خوب بلدند نقش بپذیرند و وضع موجود را حفظ کنند، یا خواهان نهادی رهاییبخش است که شهروندانی نقاد، پرسشگر و حساس به نابرابری پرورش دهد؟ پاسخ، نه در بیانیههای رسمی، که در شجاعت ما برای بازخوانی همین قواعد بازی روزمره نهفته است.
انتهای پیام





