دکتر محمدامین چهاردولی، جامعهشناس، در یادداشتی که از طریق ایمیل در اختیار انصاف نیوز قرار داده است نوشت:
وسط یک کلاس جامعهشناسی دبیرستان، معلم با حرارت از «طبقه اجتماعی» حرف میزند. بچهها تعریف را مثل طوطی حفظ کردهاند: «نظامی از نابرابریهای ساختاریافته میان گروههای اجتماعی». چند ساعت بعد، زنگ که میخورد، همان بچهها توی حیاط مدرسه پچپچ میکنند که فلانی «خودش نخواست درس بخونه، برای همین افتاد توی رشته انسانی» و دیگری «واقعاً بااستعداد بود که تونست بره مدرسه تیزهوشان». سؤال تلخ و گزنده اینجاست: آن تعریف سر کلاس کجا رفت؟ انگار پای جامعهشناسی، بیرون از مدرسه میلنگد.
با مسئلهای روبهرو هستیم که از «ضعف در یادگیری» فراتر میرود. مسئله، یک گسست عمیق است: گسست میان «دانستن مفاهیم جامعهشناسی» و «جامعهشناختی دیدنِ جهان». دانشآموزِ رشتهای که قرار است متخصص «جامعه» شود، مفاهیم را مثل طلسمی برای قبولی در امتحان به کار میبرد، اما وقتی نوبت به تحلیل سلسلهمراتب قدرت درون مدرسه خودش، دلیل انتخاب رشتهها، یا توزیع «استعداد» در کلاس میرسد، ذهنش از کار میافتد. جامعهشناسی، برایش قصه آدمهای دوردست و تاریخ گذشته است، نه یک عدسی برای دیدنِ «همینجا، همین لحظه، همین نیمکت»!
برخی پژوهشها و تجربههای میدانی، حکایت از تداوم الگوهای تبیین فردگرایانه در میان دانشآموزان دارد. در این الگو، فقر به «تنبلی»، موفقیت به «هوش ذاتی»، و کجروی به «سرشتی شرورانه» تقلیل مییابد. سهم سیاستهای اقتصادی، تبعیض نهادینهشده، یا وراثت طبقاتی در این تحلیلها یا صفر است، یا در بهترین حالت، سایهای محو. دانشآموز ممکن است در زندگی عمیقاً نوعدوست و جمعگرا باشد، اما برای توضیح یک مسئله اجتماعی، بهشکل پیشفرض سراغ جعبهابزار مفاهیم فردی میرود.
این جعبهابزار را چه کسی پر کرده است؟ یک پاسخ احتمالی، به برنامه درسی پنهان و آشکار بازمیگردد. میتوان دید که بخش قابل توجهی از گفتمان رایج در آموزش، مسائل نوجوان را از دریچهای عمدتاً فردی و روانشناختی روایت میکند: اضطراب، به بهداشت روان فردی است؛ افت تحصیلی، به مهارتهای خودتنظیمی گره میخورد. اینها بهخودیخود نه غلطاند و نه بیفایده، اما تمرکز افراطی بر «درونِ» فرد، بهتدریج ساختارهای اجتماعی را در پسزمینه محو میکند و این توهم سادهانگارانه را میسازد که گویی راهحل همهچیز، فقط و فقط توی «خودِ تو»ست. در چنین بستری، جامعهشناسی که اساساً از «بیرون» و از «رابطه»ها حرف میزند، لهجهای غریب پیدا میکند.
خود کتابهای درسی هم در این میان نقش دارند. در بخشهایی از این کتابها، نهادهایی مانند خانواده، دولت و مدرسه، اغلب در هیبت ساختارهایی تثبیتشده و بدیهی ظاهر میشوند و کمتر به مثابه برساختهایی انسانی و قابل نقد تصویر میشوند. وقتی نهادها «طبیعی» به نظر برسند، پرسشهای انتقادی، اصولاً موضوعیت خود را از دست میدهند.
اما بزنگاه ماجرا شاید معلمها باشند. بحث فقط بر سر محتوای کتاب یا ذهن دانشآموز نیست. تصور کنید معلمی که خود، مسائل کلاس را – از افت تحصیلی بگیر تا بیانگیزگی – عمدتاً در چارچوب مفاهیمی چون «تنبلی»، «استعداد» یا «عدم حمایت خانواده» توضیح میدهد، چگونه میتواند دانشآموز را به سطح تحلیل ساختاری رهنمون شود؟ این یک چرخه است: اگر معلم، حامل یک شیوه دیدن جامعهشناختی نباشد، انتقال این بینش به دانشآموز، به امری تصادفی و شکننده بدل میشود.
و بستر کلانتر را فراموش نکنیم: ایدئولوژی شایستهسالاری. گفتمان غالب در رسانه و فرهنگ عامه، مدام قصه آدمهای «خودساخته» را بازتولید میکند. موفقیت، یعنی تلاش فردی. در این روایت بزرگ و فراگیر، موانع ساختاری چنان نامرئی میشوند که دانشآموز برای لحظهای جامعهشناختی اندیشیدن، باید یک «گسست اپیستمولوژیک» تمامعیار را تجربه کند: باید از دل این همه قصه قهرمانی فردی، ناگهان سر بلند کند و بپرسد: «نکند ماجرا چیز دیگری باشد؟» این گسست، لحظهای است که ذهن از «توضیح دادن رفتار افراد» به «تحلیل شرایط اجتماعیِ تولیدکننده آن رفتار» جهش میکند؛ وقتی میپرسیم: «چه شرایط خانوادگی، اقتصادی و آموزشیای، احتمال افت تحصیلی را بالا میبرد؟» بهجای آنکه سریع حکم دهیم: «چون تنبل بود».
در نهایت، شاید بزرگترین خلأ این باشد که خودِ «مدرسه» هرگز تبدیل به موضوعی برای تحلیل جامعهشناختی نمیشود. اینکه چرا بعضی دانشآموزان بیشتر دیده میشوند، سلسلهمراتب قدرت در کلاس چگونه شکل میگیرد، چه کسی «بااستعداد» خوانده میشود، پرستیژ رشتهها از کجا میآید، و تفاوتهای اقتصادی چگونه خود را در حیاط مدرسه نشان میدهند؛ اینها همان لحظههایی هستند که جامعهشناسی میتواند واقعاً از کتاب بیرون بیاید. اما تا وقتی مدرسه برای دانشآموز تبدیل به یک آزمایشگاه زنده نشود، جامعهشناسی همچون یک کولهپشتی از حفظیات، سر جلسه امتحان زمین گذاشته میشود و زندگی، بیعدسیِ تحلیل، ادامه مییابد.
مسئله آموزش جامعهشناسی این نیست که دانشآموز چند مفهوم را میداند؛ مسئله این است که آیا میتواند با همان مفاهیم، جهان اطرافش را دوباره ببیند یا نه. اگر دانشآموز «طبقه» را بلد باشد اما تفاوت فرصتهای آموزشی را نبیند، «قدرت» را تعریف کند اما مناسبات قدرت در کلاس خودش را نشناسد، و «نابرابری» را در کتاب توضیح دهد اما آن را در تجربه روزمرهاش تشخیص ندهد، جامعهشناسی هنوز به دانش تبدیل نشده است. دانش زمانی جامعهشناختی میشود که از صفحه کتاب عبور کند و به شیوهای برای دیدن جهان بدل شود. شاید مسئله اصلی آموزش جامعهشناسی در مدرسه دقیقاً همین باشد: چگونه جامعهشناسی را از یک «موضوع درسی» به یک «شیوه دیدن» تبدیل کنیم؟
انتهای پیام




