تبارشناسی تندروها و مدیریت حل‌نشدن مسئله

محمدرضا بیاتی در یادداشتی با عنوان «تبارشناسی تندروها و مدیریت حل‌نشدن مسئله» که در اختیار انصاف نیوز قرار داده، نوشت:

شگفت‌آور نیست؟! این روزها مقالات زیادی در روزنامه‌های انقلابی یا اصولگرا در سرزنش کسانی نوشته می‌شود که تندرو نامیده می‌شوند؛ گویا کسانی که روزگاری پرچمدار تندروی بودند از این رادیکالیسم انقلاب‌سوز به‌ستوه آمده‌اند و علناً علیه آن‌ها موضع می‌گیرند. آیا ما با نسلی تازه از تندروها روبرو هستیم و تندروهایی تازه‌نفس در سپهر سیاسی ایران متولد شده‌اند و مرزهای گفتمانی را جابه‌جا کرده‌اند؟

در دهه‌ی ۶۰ شمسی، چپ‌های اسلامیِ سنتی با شعار عدالت‌مداری، اقتصاد دولتی و مبارزه با سرمایه‌داری مدرن در خط مقدم انقلابی‌گری ایستاده بودند. لقب تندروی فقط به چپ‌ها می‌چسبید و این قبا تنها بر تن آن‌ها می‌نشست؛ اما با پایان جنگ تحمیلی عراق و آغاز دوران سازندگی در دهه‌ی ۷۰، این جریان متحول شد و با یک گرداب بزرگ سیاسی دچار چرخش گفتمانی شد. انقلابی‌ها حالا دریافته بودند که با شعارهای ضد توسعه نمی‌توان کشور را اداره کرد؛ آرمان‌شهر که بماند حتی تأمین نیازهای ضروری و رفاه نسبی مردم ناممکن است. بنابراین، با پذیرش ناگزیرِ عقلانیت مدرن، تکنوکراسی و توسعه‌گرایی، و تساهل نسبی فرهنگی، آن قبای انقلابی‌گری را از تن درآوردند و اصلاح‌طلبان شکل گرفتند.

در واکنش به دگردیسی چپ‌ها، جناح راست سنتی -که مدافع بازار آزاد و سرمایه‌داری سنتی بود- و نسبتی با عدالت‌خواهی تندروانه‌ی چپ در دهه‌ی ۶۰ نداشت به این برداشت رسید که دارد جایگاه و پایگاه سیاسی خود را از دست می‌دهد؛ چون طبقه‌ی متوسط و جامعه‌ی علمی و دانشگاهی، بنابه ضرورت تاریخی، جذب چپ‌های مدرنِ توسعه‌گرا شده بودند و استقبال از آن‌ها روز به روز افزایش پیدا می‌کرد. بنابراین، راست‌گرایان برای مقابله با این موج جدید فرهنگی-اجتماعی-سیاسی دست به مصادره‌ی ارزش‌های انقلابی زدند و -با نام اصولگرایان- خود را نماینده‌ی انقلابی‌گری نامیدند.

بنابراین، اصولگرایان با تندروها هم‌پیمان شدند و آن‌ها را وارد میدان کردند. در این داستان، نقش تندروها این بود که بازوی تهاجمی اصولگرایان باشند و با نفوذ مدرنیته، تساهل فرهنگی و توسعه‌گرایی غربی دست به یقه شوند؛ با این استدلال که اصل نظام در خطر است. در نتیجه، تندروهای دهه‌ی ۷۰ هویت خود را در ضدیت با عقلانیت مدرن و توسعه تعریف کردند و هر نوع توسعه‌ی مدرنی مساوی شد با غربزدگی و زیرپاگذاشتنِ آرمان‌های مستضعفین.

تندروهای دهه‌ی ۷۰  تا نیمه‌ی ۸۰، کم‌وبیش به همان چارچوب‌های جناح راست و قواعد بازی سیاسی در درون نظام پایبند بودند. اما از میانه‌ی دهه‌ی ۸۰ -با ظهور معجزه‌ی هزاره سوم- نسلی تازه از تندروی سربرآورد و دولتی متفاوت شکل گرفت. جریان راست سنتی یا اصولگرایان که پس از دگرگونی‌های فرهنگی-اجتماعی-سیاسیِ آن سال‌ها از نظر گفتمانی فرسوده شده بود و در عرصه‌ی عمومی حرفی برای گفتن نداشت و قافیه را باخته بود با ظهور احمدی‌نژاد ذوق زده شد و از استیصال او را منجی خود دانست و با مردم‌گرایی فریبکارانه همراه شد؛ دولتی که عقل‌ستیز، خرافه‌باور، و نماد پوپولیسم عریان بود. اصولگرایان با یک خطای محاسباتی راهبردی، پشت او ایستادند تا ورق به نفع راستگرایان برگردد. به‌خصوص که مردم پس از ۸ سالِ پُرشور از اصلاح‌طلبان سرخورده و ناامید شده بودند.

اصولگرایان به امید بازگشت به قدرت، چشم بر عقل‌ستیزی آشکارِ دولت نُهم بستند و تخریب نهادهای کارشناسی و گفتمان ساختارشکن او را نادیده گرفتند و به آن مشروعیت بخشیدند. راستگرایان فراموش کردند یا نمی‌دانستند که پوپولیسم عقل‌ستیزِ رادیکال، پدیده‌ای کنترل‌پذیر نیست و پشیمان شدند؛ بعدها برخی اصولگرایان با عنوان هجوآمیزِ «ما اصولگراها» رویکردی خود-انتقادی در پیش گرفتند، ولی بسیار دیرهنگام.

 احمدی‌نژاد و همراهان، وقتی در صندلی قدرت جاخوش کردند نشان دادند که به اصولگرایان سنتی، ریش‌سفیدها و بوروکرات‌های راستگرای کهنه‌کارِ نظام، وفادار نیستند و نه تنها حرف‌شنوی ندارند که حتی نهادهای سنتی قدرت را هم به چالش می‌کشند. آن‌ها دیگر به هیچ صراطی مستقیم نبودند تا آن‌جا که در اواخر دهه‌ی ۸۰ تقابل‌ها، علنی و تشدید شد؛ تندروهای جدید متولد شده بودند تا زیر میز بازی بزنند. درِ جعبه‌ی پاندورایِ تندروها باز شده بود که تاوان آن، چیزی جز بلا و مصیبت نبود. هیولای از قفس رها شده را دیگر چاره‌ای نیست.

نسل قدیمِ انقلابی‌ها صادقانه باورمند بودند. هرچند آرمان‌های آن‌ها ناآگاهانه و دست‌نیافتنی به‌نظر می‌رسید ولی انقلابی‌گری -از آن دیدگاه- به معنای تغییر وضعیت موجود به وضعیت مطلوب، برساختنِ آرمان‌شهر، و حرکت به سوی هدفی متعالی بود. بین حرف و عمل انقلابی‌های قدیمی، سازگاری درونی وجود داشت و خودِ آن‌ها اولین کسانی بودند که به رنج و ریاضت ناشی از شعارهای انقلابی تن می‌دادند. در نتیجه، این صداقت در رنجِ انقلابی‌ها حتی مخالفان را به نوعی احترام خاکستری وامی‌داشت؛ احترامی که اعترافی ناخواسته به اصالت در اعتقاد به چیزی است.

به بیان دیگر، بخشی از جامعه حتی با وجود نادرست‌دانستن و مخالفت با انقلابی‌گری، می‌دانستند انقلابی‌های سنتی و قدیمی فریبکار نیستند و از روی ناآگاهی یا باور راسخ، دست به کاری می‌زنند. انقلابی‌های قدیمی با خلوص باور داشتند با تخریب نظم موجود می‌توان جهانی بهتر یا مدینه فاضله ساخت؛ آن‌ها به دنبال انتفاع مالی یا قدرت فردی نبودند و به چیزی فراتر از خودمداری، ایمان داشتند؛ ایثارگرانی که از متاع دنیا با روحیه‌ای فداکارانه می‌گذشتند تا به اعتبار ایدئولوژیک خود اضافه کنند.

اما برای تندروهای جدید، مفاهیم ایدئولوژیک، انقلابی‌گری یا دفاع از ارزش‌ها، دیگر هدف نیستند بلکه ابزارند؛ این تندروها از احساسات مذهبی، نمادهای انقلابی و حتی خشم ملی به‌عنوان ابزاری برای رسیدن یا ماندن در موقعیت قدرت و دستیابی به منفعت استفاده می‌کنند، و در واقع، تندروی کسب و کارِ سیاسی آن‌هاست. تندروهای جدید وقتی با بحران مواجه می‌شوند به جای حل مسئله سعی می‌کنند بحران و بن‌بست ادامه پیدا کند تا سوخت هیاهوی تبلیغاتی آن‌ها فراهم شود.

نسل تازه تندروها نمی‌خواهد چرخه‌ی بحران متوقف شود. هر شکستی، به جای تأمل و بازنگری، برای آن‌ها نشانه‌ی نیاز به تندروی بیشتر است و مسئول آن شکست‌ها، سازشکاران هستند، پس باید دوزِ تندروی بالاتر برود و گره کورِ مسئله، تنگ‌تر و سفت‌تر شود. برای این تندروها، حل‌نشدنِ مسئله، ناکامی نیست بلکه دستاوردی حیاتی برای بقاء اجتماعی- سیاسی است.

این تندروهای تنش‌ساز بیش از هر چیز «تعلیق دائمی» می‌خواهند. از این دیدگاه، کسی که همیشه مسئله‌سازی کند طراح و مهندس زمین بازی اوست، ابتکار عمل در دست اوست و دیگران را در موضع انفعالی و واکنش محض نگه می‌دارد. صلح و آرامش برای او با نابودی و نیستی تفاوتی ندارد. هویت آن‌هاست.  

تندروهای جدید، نگهبانان بحران هستند؛ چون با این کار از امنیت شغلی خود حفاظت می‌کنند. از همه مهم‌تر آن‌که این نسل تازه از تندروها به آن‌چه می‌کنند آگاهند؛ یعنی به شکافی که بحران‌سازی در جامعه ایجاد می‌کند، اما این شکاف را قوی‌ترین ابزار سلطه‌ی خود می‌دانند. روزگاری انقلابی‌گری از ایمان خالصانه به ایدئولوژی برمی‌خاست اما تندروهای امروزی دیگر برای اصلاح نظام نمی‌جنگند چون حل مسئله در تخصص آن‌ها نیست بلکه مهندس تکنولوژی کنترل، و کارشناس  مدیریت حل‌نشدن مسئله‌ هستند.   

اگر هنوز به انقلابی‌گری دلبسته‌اید؛ این دو دسته را باهم اشتباه نگیرید. زمین تا آسمان با هم فرق دارند. اگر برای مسئله‌ای هیچ راه حلی پیدا نمی‌شود و دلیل بحران‌سازی‌ها را درک نمی‌کنید، بدانید کار دسته‌ی دوم است؛ از  تکفیر مذاکره برای صلح، تا اصرار بر مسدودسازی فضای مجازی یا حتی تعطیلی برنامه‌ی عادل فردوسی‌پور.  

انتهای پیام

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *