محمدرضا بیاتی در یادداشتی با عنوان «شریعتی شیاد یا زیباییشناسی ویرانی» که در اختیار انصاف نیوز قرار داده، نوشت:
موسی غنینژاد -اقتصاددان- دریک گفتگو علی شریعتی را شیاد نامید و بسیاری را به واکنش واداشت؛ البته فقط اتهام شیادی نبود، او از موضع لیبرالیسم، شریعتی را تکفیر کرد و فتوا به نامسلمانیاش داد! درحالیکه حتی بنیادگرایان دینی هیچگاه -حداقل علناً- چنین حکمی صادر نکرده بودند.
واکنشها متفاوت و مختلف بودند؛ عبدالکریم سروش که روزگاری یکی از منتقدان بنیادی شریعتی بود در دفاع از او سخت به غنینژاد تاخت و با زبانی گزنده، پاسخی روحخراش اما همتراز به آن اَنگ و ننگ کفرآلود داد؛ بعضی غنینژاد را نمونهی تمامعیاری از پوپولیسم نخبگانی خواندند، و بعضی دیگر، لیبرالیسم ایدئولوژیک را عامل اصلیِ بدفهمی او دانستند.
دربارهی این بحث میتوان به اتهامات و استدلالها پرداخت اما به باور نگارنده بایستی به آن از چشماندازی کلانتر نگاه کرد. در واقع، در این کشمکش اجتماعی- سیاسی نه شریعتی مسئلهی اصلی است نه غنینژاد؛ پرسش اینجاست که چرا در سالهای گذشته، بسیاری، چه روشنفکران چه مردم عادی، تمایلی سیریناپذیر به تخریب چهرههای برجستهی تاریخی نشان دادهاند.
دلایل روانشناختی و جامعهشناختی کم نیستند اما بهنظر میآید ما در باتلاق یک خطای شناختی یا یک تقلب زبانی و رفتاری گرفتار شدهایم؛ باتلاقی که در آن، بسیاری از روشنفکران و اندیشهورزان، بتشکنی Iconoclasm را به جای اسطورهزدایی Demythologization به خوردِ مخاطب میدهند و به جامعهی تروماتیک قالب میکنند؛ مردمی خسته، رنجور، بیتاب و طاقتشکسته.
اسطورهزدایی یک رویکرد علمی و انتقادی برای فهم حقیقت تاریخی است و میکوشد اسیر تعصب نماند و بدون تعلق عاطفی به پدیدهها یا دلبستگی هویتی، لایههای اصیل حقیقت را کشف کند و خود را از بند ِخرافات و اغراقهای تاریخی برهاند. ولی در مقابل، بت شکنی یک رویکرد تخریبی، انتقامخواهانه و کینهتوزانه است که هدفاش تسکین روان جمعی است؛ درست همانکاری که غنینژاد و برخی دیگر انجام میدهند؛ بتشکنی با نقاب اسطورهزدایی.
آنچه در اسطورهزدایی اتفاق میافتد نوعی باستانشناسی حقیقت است که نیازمند دانش، شکیبایی و تلاش برای درک پیچیدگیهای تاریخی است تا باطن پنهان یک شخصیت یا رویداد را از زیر غبار افسانهها بیرون بکشیم؛ اما در بتشکنی، گویی ما پشت فرمان یک بولدوزر نشستهایم و میخواهیم تمام یک بنای تاریخی را با خاک یکسان و ویران کنیم.
نیچه، فیلسوف نامدار، بین دو نوع نفی یا ویرانی، تمایز قائل میشود؛ او میپرسد آیا تمایل به ویرانی در ما، یا هر گونه نفی، برخاسته از سرشاریِ زندگی است یا ناشی از رنج و تُهیبودگی؟ از دیدگاه او، نفی بر دو نوع است؛ اول، نفی فعال یا دیونیزوسی که ویژگی هنر یا دانش اصیل است، و دوم، نفی انفعالی یا کینهتوزانه که محصول رنج، ناتوانی، بیماری یا رذیلت اخلاقی است. نفی فعال، پیشنیازِ آفرینش ارزشهای والاتر است، ویران میکند تا بسازد؛ اما نفی انفعالی یا کینهتوزانه هدفی جز ویرانی محض، مسطحسازی قلهها و پایینکشیدن دیگری ندارد. (اخلاق سروَران در برابر اخلاق بَردگان)
بتشکنیهای غنینژادی از جنس نفی کینهتوزانهاند اما سعی میکنند این ویرانگری را تحت عنوان نقد جسورانه یا ساختارشکنی پیشروانه، بستهبندی کنند و به مخاطب عام بفروشند، و به کمک رسانههای عامهپسند و سادهساز، به آنها توهم دیونیزوسی بدهند؛ یعنی مخاطب تصور کند با تماشای افشاگری یا فروپاشی یک قهرمان سابق در کنشی فعال و رهاییبخش شریک شده است، در حالیکه این ترفند فریبکارانه چیزی جز تزئینِ کینتوزی با حقیقتجویی خلاقانه و اسطورهزدایانه نیست؛ آنچه که میتوان آن را زیباییشناسی ویرانی نامید.
بتشکنی کینهتوزانه یکی از ویژگیهای جامعهی مدرن در شرایط عادی است، که در بحرانهای اجتماعی-سیاسی، ابعادی تصاعدی و بیمارگونهتر پیدا میکند چرا که در چنین شرایطی آدمها با اشتیاق بیشتری پذیرای این مُخدر قوی هستند؛ جامعهی درگیر اضطراب، با دُشزخمهای عمیق و سرخوردگیهای ساختاری، دنبال کشف حقیقت نیست و قابل درک است که چرا نیست.
زیباشناسی ویرانی در یک زنجیره اتفاق میافتد که چهار حلقهی متصل بههم دارد؛ حلقهی اول، کینتوزی است که سوخت اصلیِ تخریب را فراهم میکند و نقش پیشرانهی روانی را برعهده میگیرد؛ کینه و خشمی فروخورده که از رنج و عجز سرچشمه میگیرد، یا از حسد انباشته، و یا از احساس فقدان عاملیت در ایجاد تغییر مثبت یا خلق عظمت.
حلقهی دوم، بتشکنی است؛ چون کینهی سرکوبشده یک بارِ سنگین روانی منفی و خشن است و نیازمند تخلیه. بنابراین، با ویرانسازی نمادها، قهرمانان و یا الگوهای والا، تخلیه و ارضاء میشود. سوم، سرقت مفهوم والای اسطورهزدایی و عقلانیت انتقادی برای پوشاندن چهرهی کریهِ بتشکنی کینهتوزانه و ویرانی. و سرانجام حلقهی چهارم، زیباییشناسی ویرانی که نقش آن را صنعت فرهنگ و رسانه، بازی میکند؛ یعنی تبدیل فرآیند فروپاشی، رسوایی یا تخریب یک انسان به یک لذت خوشایند سمعی-بصری یا دراماتیک؛ یا در یک کلام، تماشاییکردنِ ویرانی.
موسی غنینژاد، نمادی از یک بدآموزی فراگیر در رویکرد انتقادی است. چنین رویکردی، شهروند آگاه یا کنشگر مسئول با تفکر انتقادی نمیسازد بلکه نوکیسه میسازد، نوکیسهی سیاسی؛ اگر نوکیسهی اقتصادی کسی است که یکشبه، بیرنج و کوشش، پولی بادآورده را تصاحب کرده، فرهنگ ثروت ندارد و عنصری مخرب است، نوکیسههای سیاسی کسانی هستند که بهکمک رسانههای مجازی، بدون یک صفحه اطلاعات تاریخی و علمی، میتوانند با چند برچسبِ چپی و انگهای دیگر، گوشی همراه را بردارند و با بلغورِ چند انگ، برجستهترین شخصیتها را به باد ناسزا بگیرند درحالیکه خیلی از آنها اگر پنج خط بنویسند پنج غلط املایی در حد مدرسهی ابتدایی دارند.
غنینژاد خود را از پیروان و مفسران فردریش هایِک Hayek Friedrich میداند اما بهنظر میرسد حتی شاگرد خوبی برای استاد هم نبوده است. هایِک در فلسفهی اقتصادی خود، بازار را شبکهای درهمتنیده و فرا-پیچیده با نظمی خودانگخیته میدانست، با میلیونها تعامل انسانی و دینامیکی خودجوش؛ او از اصطلاح کاتالاکسی Catallaxy استفاده میکرد تا آن را از اصطلاح اقتصاد Economy متمایز کند.
هایِک مخالف پوزیتیویسم بود چون کاتالاکسی را بسیار پیچیده میدانست و میگفت هیچ علم پوزیتیویستی توان آن را ندارد که بازار کاتالاکتیک را مهندسی کند و بازار پدیدهای نیست که بتوان آن را فرموله یا پیشبینی کرد، و اساساً علوم اجتماعی نباید روششناسی علوم طبیعی را تقلید کنند. اما غنینژاد -در یک شاهکار ناآگاهی- در همان گفتگو که شریعتی را شیاد مینامد آثار میشل فوکو را هم ادبیات میخواند! و جالب آنکه یکی از شاخصترین ادعاهای پوزیتیویسم منطقی (حلقه وین) این بود که گزارهها یا علمی و تجربی هستند یا شعر و ادبیات و یاوه!
بهبیان روشنتر، غنینژاد با ادبیاتدانستن آثار فوکو- که فرزند معنوی نیچه است- نه فقط برخلاف هایک به پدیدهها نگاهی پوزیتیویستی دارد بلکه در عمل فلسفهی پسا-ساختارگرایی و جنبش پستمدرنیسم را از ریشه انکار میکند ( انکار نه انتقاد). نفیِ پساساختارگرایی، درست مثل این است که یک فیزیکدان نیوتونی یا اینشتنی، فیزیک کوانتومی را انکار کند! فقط یک در قلم باید یادآوری کرد که کمترین دستاورد فوکو این است که آثار او بیشترین نقش را در شکلگیری علمِ تحلیل گفتمان انتقادی CDA داشتهاند.
با وجود تفاوتها و تقابلهای آشکار بین هایک و فوکو، از همه عجیبتر آنکه غنینژاد مطلع نیست که این دو متفکر بزرگ شباهتهای مهمی با یکدیگر داشتند و با یک گوگل اسکالر ساده میتوان مقالاتی را پیدا کرد که به مقایسهی تطبیقی فوکو و هایک پرداختهاند. هایک به نظم پراکنده، پویا و غیرمتمرکز در بازار اشاره میکرد، و فوکو به قدرت پراکنده، پویا و غیرمتمرکز؛ حتی میتوان به دانشجویان اقتصاد پیشنهاد پژوهش داد که از دیدگاه مفهوم فرا-روایت Metanarrative به مقایسهی فوکو و هایک بپردازند، چرا که هر دوی آنها به حاکمیت فرا-روایت بر تولید ثروت و قدرت، بیاعتقاد بودند.(اگر نپرداخته باشند)
بازار هایک، منطق درهمتنیدهی یک اکوسیستم را داشت درحالیکه بازار غنینژاد، منطق ویترین مغازه و قفسهی فروشگاه را دارد؛ بازار او از جنس پویاییهای عظیم هایک نیست و بیشتر شبیه بستهبندیهای جذاب برای ترغیب و تحریک خریدار است نه دعوت به اندیشهی انتقادی و کشف حقیقت؛ به این دلیل ساده که ذهنیت او تمام لایههای پیچیده، پویا و متناقض پدیدههای تاریخی را حذف میکند.
هایک معروف بود به تواضع معرفتشناختی و عقلانی و به کثرتگرایی باور داشت. با این اوصاف مختصر، غنینژاد شاید بتواند توضیح دهد که او واقعاً چه نسبتی با هایک دارد؟ هر دو معتقد به بازار آزادند؟ کدام بازار؟ کاتالاکسی یا بازار پوپولیستی و ایدئولوژیک؟ که هرکس در این قالب نگنجد را باید تکفیر کرد، فرقی نمیکند که شریعتی باشد، مصدق و یا حتی فوکو.
انتهای پیام





