نسخه پورسینا برای بحران‌های امروز ما

قاسم پورحسن، استاد فلسفه دانشگاه علامه طباطبایی گفت:‌ اندیشه ابن‌سینا پاسخی مهم به مسئله بحران غایت، بحران علم و غفلت از انسان در اختیار ما می‌گذارد؛ پاسخی که بر پیوند میان علم و فلسفه، علم و اخلاق، حقیقت و خیر و در نهایت بر محوریت انسان استوار است. این پاسخ می‌تواند، دست‌کم به‌عنوان یکی از پاسخ‌های ممکن، در گفت‌وگو با مسئله بحران علم در جهان معاصر مورد بازخوانی قرار گیرد.

به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، به همت کمیسیون تاریخ علم فرهنگستان علوم جمهوری اسلامی ایران با همکاری گروه مطالعات اسلامی و انجمن علمی فرهنگ و تمدن ایران و اسلامی، به مناسبت روز جهانی ابن‌سینا، نشستی با سخنرانی قاسم پورحسن استاد فلسفه دانشگاه علامه طباطبایی در فرهنگستان علوم، برگزار شد که در ادامه متن آن از نظر شما می‌گذرد:

عنوان سخنرانی امروز من «نسبت علم و اخلاق در اندیشه ابن‌سینا» است. علت انتخاب این مسئله به پاسخ‌هایی بازمی‌گردد که در فلسفه غرب، به‌طور خاص از جانب هوسرل و به‌ویژه هایدگر، به معضل بحران علم و نسبت آن با انسان، معنا و اخلاق داده شده است.

کوششم این است که نشان دهم آیا با بازخوانی اندیشه ابن‌سینا درباره علم، به‌طور خاص گفت‌وگوهای او در ۲۶ مسئله با ابوریحان بیرونی و نیز جلسات مناظره او در اصفهان که در مجموعه «المباحثات» گردآوری شده است، می‌توان به پاسخ سومی دست یافت یا خیر. به بیان دیگر، آیا می‌توان با خوانش میراث اسلامی، برای برخی از پرسش‌ها و معضلات امروز پاسخی فراهم کرد؟

محور سخنرانی من در دو بخش مرتبط با یکدیگر شکل می‌گیرد. بخش نخست به خود مسئله بحران علم اختصاص دارد و در بخش دوم، با بازخوانی گفت‌وگوهای ابن‌سینا با مخالفان و با صاحب‌نظران حوزه علم، از جمله ابوریحان، تلاش خواهم کرد نظریه اخلاق غایت‌اندیشانه او را در باب علم طرح کنم.

بحران علم در سنت غربی

دو مفهوم «بحران علم» و «بحران اخلاق و معنا» در سنت غربی، به‌کرات در ۲۰۰ سال اخیر مورد بحث قرار گرفته‌اند و از زمان هوسرل به بعد، مسئله بحران علم به‌نحو برجسته‌ای مطرح شده است.

هوسرل، اگر بخواهیم دیدگاه او را دسته‌بندی کنیم، بحران علم و چیرگی علم تکنیکی بر معنا و انسان را در چند نتیجه اساسی صورت‌بندی و تبیین می‌کند. نخست، تقدّم علم به نگاه خودگرایانه و پوزیتیویستی است که مورد نقد هوسرل قرار می‌گیرد. دوم، از دیدگاه هوسرل، علوم انسانی و به‌طور کلی علوم مسیر خود را گم کرده‌اند. سوم، به واسطه چیرگی علم و راه نادرستی که علم مدرن در پیش گرفته است، حس زندگی معنادار از دست رفته است. ما این حس را نداریم؛ یعنی حس زندگی معنادار از میان رفته است، در حالی که علم از درون «زیست‌جهان» شکل گرفته است.

ادموند هوسرل
در معضل چهارم، هوسرل معتقد است که علم دیگر به مسائل متافیزیکی نمی‌اندیشد. همچنین علم تقلیل پیدا کرده است به تکنیک و ابزار؛ علم از انسان گسسته و از زندگی انقطاع پیدا کرده است. این بحران‌ها از دیدگاه هوسرل ریشه در گمراهی علم و در مسیر نادرستی دارد که علم در آن پیش رفته و نتیجه آن، فقدان معنا و فقدان زندگی معنادار است.

از دیدگاه هوسرل، علم مدرن آگاهانه انسان، جهان زندگی و معنا را ترک کرده و آرمان فلسفی علم اصیل را رها کرده است. هوسرل بحران علم را در دو سطح می‌بیند: یک سطح، فرمالیسم است؛ یعنی با ریاضی‌سازی، انسان و جهان زیسته به‌واسطه فرمالیسم حذف شده‌اند. سطح دوم، به بنیان‌های معرفتی علم مربوط می‌شود.

مجموع این دیدگاه آن است که علم جدید توانایی پاسخ‌گویی به نیازهای وجودی بشر را ندارد؛ چراکه دچار نوعی نسیان انسان شده است. بنیان‌های نظری علم به عمل تکنولوژیک تبدیل شده‌اند؛ یعنی به واسطه مسیر نادرستی که علم در پیش گرفته، به تکنیکی‌شدن انجامیده است. در چنین وضعیتی، انسان در علم گم شده و معنا تهی شده است.

راه‌حل هوسرل چیست؟ از دیدگاه او، تنها راه‌حل، نقد جامعه از علم و تکنیک و نقد نسبت علم با انسان و معناست. بازخوانی انتقادی هوسرل از اخلاق کانت نیز همین دغدغه را دنبال می‌کند؛ او تلاش دارد ایده‌ای برای حل معضل علم و اخلاق ارائه کند.

البته مسئله در اندیشه هوسرل نباید به این معنا فهمیده شود که او پیشرفت علم را نقد می‌کند. هوسرل پیشرفت علم و دستاوردهای آن را انکار نمی‌کند؛ مسئله او بحران معنای علم برای انسان است. او در نوشته خود با عنوان «بحران علم اروپایی و پدیدارشناسی استعلایی»، هم بحران علم اروپایی، یعنی علم مدرن، را مورد بحث قرار می‌دهد و هم راه‌حل آن را در پدیدارشناسی استعلایی جست‌وجو می‌کند.

بنابراین، از دیدگاه هوسرل، علم جدید هم از انسان و معنا و اخلاق فاصله گرفته و هم در شناخت معنای انسانی ناتوان شده است. علم جدید، چون به ابزار و محاسبه‌گری روی آورده، دیگر نمی‌تواند غایت، ارزش و معنای زندگی را فهم کند یا آنها را به ارمغان بیاورد.

از دیدگاه او، پدیدارشناسی تلاشی برای بازگرداندن علم به بنیاد انسانی، توجه به «زیست‌جهان» و پیوند دادن علم با معنا و انسان است. بنابراین، بحران علم جدید از دیدگاه هوسرل بیش از آنکه بحران پیشرفت علم یا دستاوردهای آن باشد ــ که او آنها را انکار نمی‌کند و اساساً متعرض این بحث نیست ــ بحران نحوه مواجهه علم با انسان است. علم جدید به‌طور کلی التفات به انسان را کنار گذاشته و به تفکر محاسبه‌گرانه محدود شده است.

پاسخ هایدگر: بحران تکنولوژی و غفلت از هستی

هایدگر پاسخ دیگری را مطرح می‌کند. صورت مسئله در دیدگاه هایدگر این است که بحران، امکان زیست اخلاقی اصیل را از بین برده و آن افق امکان را متزلزل کرده است. علم، به دلیل تقلیل یافتن به محاسبه‌گری، به‌طور کلی توانایی خود را در نسبت با جهان زندگی و انسان از دست داده است.

هایدگر در سال ۱۹۵۳ مجموعه‌ای از سخنرانی‌ها را ارائه می‌کند که در سال ۱۹۵۴ منتشر می‌شوند و در آنجا مسئله تکنولوژی را مطرح می‌کند. مسئله صرفاً ابزار بودن تکنولوژی یا حتی خود «تخنه» بودن آن نیست؛ مسئله، فهم ذات تکنولوژی و فهم ذات علم است. فهم ذات علم و تکنولوژی می‌تواند به ما کمک کند تا علل بحران را دریابیم.

مارتین هایدگر
از دیدگاه هایدگر، تکنولوژی سبب شده است که همه‌چیز به «منبع» تبدیل شود: جنگل به منبع چوب، طبیعت به منبع سوخت و در نهایت خود انسان نیز به «منبع انسانی» تبدیل شود. انسان، در مقام انسانی خود، به منبع تقلیل پیدا می‌کند.

هایدگر در چند موضع این مسئله را تکرار می‌کند و می‌گوید شاید ما فکر کنیم که خود این وضعیت، خطر اصلی است؛ اما خطر اصلی آن است که تصور کنیم تنها راه اندیشیدن، همین اندیشیدن محاسبه‌پذیر و ابزاری است و تنها صورت عقلانی اندیشیدن و تفکر، همین نگاه تکنولوژیک است.

بنابراین، نخست باید متوجه معضل باشیم. بدون پرسش از ذات علم و ذات تکنولوژی، نمی‌توانیم از بحران سخن بگوییم. راه‌حل هایدگر نیز از این منظر روشن است: بازگشت به حقیقت، مواجهه صحیح، پرسش از ذات و بیرون آمدن از سلطه علم.

راه‌حلی که او مطرح می‌کند، از جمله توجه به هنر و تفکر شاعرانه برای ایجاد نحوه‌ای صحیح از مواجهه با جهان است. البته این بخش، مسئله اصلی سخنرانی من نیست. آنچه در اینجا اهمیت دارد، مسئله انکشاف و التفات به هستی است که از نکات مهم در اندیشه هایدگر به شمار می‌رود.

این مسئله در غرب سبب شد که متفکرانی مانند پستمن، در کتاب «تکنوپولی: تسلیم فرهنگ به تکنولوژی»، به پیامدهایی همچون نابودی سنت‌ها، نابودی فرهنگ‌ها، اخلاق و ارزش‌ها و تسلیم انسان در برابر تکنولوژی توجه کنند. راه‌حل نیز بازگشت به انسان و جهان انسانی دانسته شد.

خطر علم، از این منظر، نیروی جبری و قاهری است که اراده انسان را حذف کرده است؛ نوعی خودآیینی و خودبنیادی که به‌طور کلی فرهنگ، سنت، ارزش‌ها، اخلاق و انسان را کنار گذاشته است.

البته از دهه ۱۹۲۰ به بعد تلاش‌هایی صورت گرفت تا این وضعیت جبران شود. برای مثال، در دانشگاه استنفورد رشته‌هایی با عناوینی مرتبط با علم و تکنولوژی، جامعه و انسان و اخلاق و علم و تکنولوژی راه‌اندازی شد. در دانشگاه جورج نیز رشته‌هایی در زمینه فرهنگ و علم و در مؤسسه فناوری ماساچوست، رشته‌هایی در حوزه فرهنگ، علم و تکنولوژی شکل گرفت تا بتوان بر این وضعیت غلبه کرد.

ابن‌سینا و نسبت علم و اخلاق

رساله‌ها و نوشته‌های ابن‌سینا نشان می‌دهند که او از همان سال‌های جوانی، از دوره حضورش در بخارا تا ۲۲ سالگی، و سپس در خوارزم، وارد حلقه‌های علمی شد و گفت‌وگوهای علمی خود را آغاز کرد.

حلقه علمی خوارزم، که با حضور ابوالحسن سهیلی، وزیر دانش‌دوست علی بن مأمون در دربار آل مأمون شکل گرفت، به ابن‌سینا کمک کرد تا از طریق گفت‌وگوهایی که با ابوریحان داشت، مسئله را به‌درستی بفهمد.

یکی از گفت‌وگوهای مهم میان ابن‌سینا و ابوریحان با نقد تند ابوریحان نسبت به ابن‌سینا همراه بود. در دورانی که ابن‌سینا در اصفهان بود، از طریق مکاتبات با ابوریحان ارتباط داشت. این مسئله در «تتمه صوان الحکمه» نیز آمده است. بیهقی در آنجا نقل می‌کند که ابن‌سینا اخلاق را مهم‌تر از گفت‌وگوهای علمی می‌داند و به یکی از شاگردانش، احتمالاً ابوعبدالله معصومی، می‌گوید پاسخ ابوریحان را در حوزه علم بده؛ اما از جانب من بگو که شرط گفت‌وگوی علمی، رعایت اخلاق و ادب است.

این مسئله نشان می‌دهد که عباراتی که ابوریحان در نقد ابن‌سینا به کار برده بود، از دیدگاه ابن‌سینا با آداب گفت‌وگوی علمی سازگاری نداشت.

در مجموعه مسائل مربوط به گفت‌وگوهای ابن‌سینا و ابوریحان، آنچه اهمیت دارد این است که مناظرات علمی در سطح بسیار بالایی صورت گرفته‌اند و صرفاً پرسش و پاسخ ساده نیستند. در رساله «عشر مسائل فی جواب ابوریحان» نیز مجموعه‌ای از مسائل مطرح شده است. برخی از پرسش‌های ابوریحان به دیدگاه‌های ارسطو درباره «السماء و العالم» و «الکون و الفساد» مربوط می‌شوند و برخی دیگر درباره دانش طبیعی، حرکت و زمان هستند که ابن‌سینا در بخش پایانی مباحثه سوم به تفصیل به آنها پاسخ می‌دهد.

ما شرح و تفسیر «المباحثات» ابن‌سینا را نیز آغاز کرده‌ایم که بخش نخست آن توسط بنیاد بوعلی منتشر خواهد شد. بخش پایانی این کتاب، که حدود ۷۰ تا ۸۰ صفحه است، به همین پاسخی بازمی‌گردد که ابن‌سینا ارائه می‌کند.

تقسیم علوم و مسئله ارزش علم

در اینجا لازم است به این نکته اشاره کنم که فارابی و ابن‌سینا، هنگامی که دست به تقسیم‌بندی علوم می‌زنند، به مسئله مهمی توجه دارند. از دیدگاه من، ابن‌سینا از همان روزهای نخست، از زمانی که در بخارا رساله‌های خود را آغاز می‌کند، تا روزهای پایانی که در مدرسه و دربار علی، گفت‌وگوهای علمی و مباحثات شکل می‌گیرد، همواره به این مسئله توجه دارد.

فارابی در «احصاء العلوم» علوم را به پنج دسته تقسیم می‌کند: علم اللسان، علم منطق، علوم تعلیمی، که شامل حساب، هندسه، موسیقی و علم مناظر و نجوم می‌شود، علم طبیعی و الهی، و علم مدنی که فقه و کلام را دربرمی‌گیرد.

این تقسیم‌بندی با تقسیم‌بندی ارسطو متفاوت است. اما تقسیم‌بندی علوم در اینجا ملاک اصلی بحث من نیست؛ آنچه اهمیت دارد، ملاکی است که فارابی برای این تقسیم‌بندی در نظر می‌گیرد.

فارابی در مقدمه «احصاء العلوم» می‌گوید غرض او صرفاً شمارش و برشمردن علوم نیست؛ بلکه می‌خواهد نشان دهد علوم چه ارزشی دارند، نسبت علوم با یکدیگر چیست، این علوم در چه مناسباتی با هم قرار می‌گیرند و سودمندی هر علم چیست.

به تعبیر فارابی، انسان اگر بخواهد علمی از علوم را فراگیرد، باید بداند هر علم چه سودی دارد، کدام دانش برتر و ریشه‌دارتر و مایه‌دارتر است و کدام دانش سست‌بنیان‌تر، بی‌اساس‌تر و کم‌مایه‌تر است.

بنابراین، از دیدگاه فارابی، علوم در خلأ قرار ندارند و نسبت مشخصی با یکدیگر دارند. همین دیدگاه را ابن‌سینا نیز در دو رساله خود دنبال می‌کند: یکی در «رساله اقسام العلوم» که متأسفانه چندان مورد توجه و مطالعه قرار نگرفته است، و دیگری در «منطق المشرقیین» که تقسیم‌بندی جامع‌تری ارائه می‌دهد.

فارابی در بحث از علوم و به‌طور خاص در «الاعمال الفلسفیه» علوم را به دو دسته تقسیم می‌کند: علوم نافع و علوم جمیل. علوم نافع، علومی هستند که سودمندند؛ اما سودمندی به‌تنهایی کافی نیست. علوم جمیل، که وجه اخلاقی نیز در آنها وجود دارد، علوم اشرف هستند. از جمله علوم اشرف می‌توان به فلسفه، اخلاق و سیاست اشاره کرد. بنابراین، علوم نافع باید تابع علوم شریف باشند.

ابن‌سینا نیز در رساله «فی اقسام العلوم العقلیه» درباره غایت علوم بحث می‌کند و غایت علم را دستیابی به خیر، فضیلت و حق می‌داند. او علوم را به علوم ثابت و غیرثابت تقسیم می‌کند و علوم ثابت را نیز به علوم آلی و غیرآلی تقسیم می‌کند و در ادامه میان علوم نظری و عملی نسبت‌سنجی می‌کند.

اخلاق و غایت علم در اندیشه ابن‌سینا

سخن من این است که ابن‌سینا واجد یک دستگاه اخلاقی است؛ دستگاهی که می‌توان آن را در سه سطح اخلاق عقلی، اخلاق عرفی و اخلاق دینی صورت‌بندی کرد. این مسئله مهمی است که ما نیز در مقاله‌ای جداگانه با خانم دکتر حاجی‌شاه‌کرم و همچنین در کتاب «نظام اخلاق»، که تألیف سه‌گانه‌ای از ایشان، بنده و آقای محقق داماد است، در فصلی تفصیلی به توضیح این اخلاق ترکیبی پرداخته‌ایم.

اما مسئله اصلی چیست؟ مسئله این است که ابن‌سینا در گفت‌وگوهای خود و در نوشته‌هایش، همانند فارابی، بر محوریت انسان و اخلاق تأکید می‌کند. او غایت علم را دست‌یافتن به حقیقت و خیر می‌داند: اینکه چه چیزی حقیقت دارد و چه چیزی خیر است و اینکه این حقیقت و خیر چگونه در خدمت انسان قرار می‌گیرد. انسان در اینجا هدف خود را در دستیابی به این غایت دنبال می‌کند.

در اینجا می‌توان پاسخ ابن‌سینا را در نسبت با پاسخ‌های هوسرل و هایدگر قرار داد. پاسخ هوسرل این بود که علم معنای انسانی خود را از دست داده و باید به این معنا بازگردد. پاسخ هایدگر این بود که علم تکنیکی شده و در نتیجه، جهان و راز هستی را از دست داده است؛ راه‌حل نیز پرسش از ذات و نحوه انکشاف و به‌دست‌آوردن نسبت با هستی است.

اما در ابن‌سینا، پاسخ را می‌توان در پیوند فلسفی میان علوم و معارف، اهمیت و مرکزیت اخلاق غایت‌اندیشانه و محوریت انسان جست‌وجو کرد.

به همین دلیل، هنگامی که مخالفان از ابن‌سینا سؤال می‌کنند و او را متهم می‌کنند که از علم برای غالب کردن دیدگاه خود استفاده می‌کند، پاسخ می‌دهد که چنین نیست. خود گفت‌وگو برای او وسیله‌ای است برای کشف حقیقت. او از شکل‌گیری یک بحث علمی استقبال می‌کند، زیرا غایت علم باید روشن شود و حق باید از خلال بحث آشکار شود.

بنابراین، از نظر ابن‌سینا، علم صرفاً اندیشیدن در یک صورت ریاضی‌گونه یا محاسبه‌گرانه نیست؛ بلکه علم باید از منظر فلسفه مورد کاوش قرار گیرد و مبنای بحث علمی باید برهان باشد.

محدودیت علم و ضرورت توجه به غایت

ابن‌سینا بر محدودیت علم بشر نیز تأکید دارد. اگر علم دچار نوعی سرکشی و خیره‌سری شود و به استبداد علم یا خودآیینی علم بینجامد، باید به این نکته توجه کرد که علم بشر محدود است.

ابن‌سینا بر این باور است که اگر به غایت علم توجه نکنیم و اگر نتوانیم از حوزه دین، اخلاق و عالم الهی بهره‌مند شویم، این معضل قابل حل نخواهد بود.

در اینجا می‌توان به بحث سید حسین نصر در کتاب «معرفت و معنویت» نیز اشاره کرد؛ جایی که او درباره علت رسیدن علم به وضعیت کنونی سخن می‌گوید و بر گسست علم از مبدأ قدسی آن تأکید می‌کند. در نتیجه این گسست، انسان به انسان پرومته‌ای تبدیل شده است؛ انسانی که آتش را از آسمان ربوده و خودبنیاد و خودآیین شده است.

از این منظر، راه بازگشت، بازگشت انسان به عالم معنوی است؛ یعنی باید میان علم و سنت، امر قدسی، اخلاق معنوی و قلمرو معنویت پیوند برقرار شود. انسان باید به اشراق معنوی بازگردد و با منبع قدسی اتصال پیدا کند.

هنگامی که از ابن‌سینا می‌پرسند علم ما محدود است و ما نمی‌توانیم صرفاً از علم، به نحو خودآیین، بگوییم چه باید بکنیم، پاسخ او این است که آنچه را نمی‌دانم، نمی‌توانم بیان کنم. علم بشر محدود است و به اندازه تلاشی که کرده‌ایم، به دانش دست یافته‌ایم. بنابراین، نمی‌توان ادعای مطلقیت کرد. دانش بشر اندک است و جهل بشر بسیار فراوان.

جمع‌بندی

بنابراین، سخن من این است که ما در سنت غربی با یک پاسخ از هوسرل مواجهیم و با یک پاسخ از هایدگر. پاسخ هوسرل، بازگشت علم به معنای انسانی و زیست‌جهان است. پاسخ هایدگر، پرسش از ذات علم و تکنولوژی، توجه به انکشاف و بازگشت به نسبت انسان با هستی است.

سخن من این است که در ابن‌سینا، این دو مسئله می‌توانند در چارچوبی دیگر با یکدیگر جمع شوند؛ یعنی با محوریت انسان و از منظر وجودشناسانه، راه‌حل در بازگشت انسان به اخلاق غایت‌اندیشانه و در پیوند دادن علم با غایت، خیر، حقیقت و انسان قرار می‌گیرد.

از این منظر، علم در اندیشه ابن‌سینا نمی‌تواند خودآیین و منفک از اخلاق، معنویت و غایت انسانی باشد. علم باید در نسبت با حقیقت و خیر فهم شود و غایت آن صرفاً تولید دانش یا قدرت تکنیکی نیست؛ بلکه دستیابی به حقیقت و خیر و قرار گرفتن این حقیقت و خیر در نسبت با انسان است.

بر این اساس، می‌توان گفت اندیشه ابن‌سینا پاسخی مهم به مسئله بحران غایت، بحران علم و غفلت از انسان در اختیار ما می‌گذارد؛ پاسخی که بر پیوند میان علم و فلسفه، علم و اخلاق، حقیقت و خیر و در نهایت بر محوریت انسان استوار است. این پاسخ می‌تواند، دست‌کم به‌عنوان یکی از پاسخ‌های ممکن، در گفت‌وگو با مسئله بحران علم در جهان معاصر مورد بازخوانی قرار گیرد.

انتهای پیام

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *