یکی از دشوارترین تمرین‌های زندگی در یک جامعه متکثر

سبحان کیانی در خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) نوشت: کتاب «آزادی بیان»(یک درآمد کوتاه) نوشته نایجل واربرتون، به تازگی با ترجمه حسین کیانی به همت نشر لگا در قالب مجموعه ناگهان منتشر شده است. نایجل واربرتون فیلسوف معاصر بریتانیایی در میان علاقه‌مندان فلسفه در ایران نامی آشناست و آثار فراوانی از او به فارسی ترجمه شده، برای مثال می‌توان از کتاب‌های «آثار کلاسیک فلسفه» (با ترجمه مسعود علیا)، «بفرمایید فلسفه» (با ترجمه میثم محمدامینی)، «تاریخچه فلسفه» (با ترجمه مریم تقدیسی)‌ و «اندیشیدن» (با ترجمه مهدی خسروانی) یاد کرد. ویژگی آثار واربرتون زمان روان و گویا و در عین حال دقیق و درست اوست.

او در کتاب حاضر به موضوع آزادی بیان و اهمیت آن در شکل‌گیری جامعه آزادی انسانی می‌پردازد. حسین کیانی، مترجم این کتاب نیز دانش‌آموخته زبان انگلیسی است و ترجمه آثار فلسفی چون «تنوع تجربه دینی«(نوشته ویلیام جیمز و «اگزیستانسیالیسم»(نوشته توماس فلین) را در کارنامه دارد. با او درباره کتاب «آزادی بیان» واربرتون گفت‌وگو کردیم که از نظر می‌گذرد؛

جان استوارت میل در کتاب درباره آزادی اصل ضرر را یگانه معیار مداخله می‌داند. اما در مسائل مدرن تمایز میان ضرر عینی و رنجش یا توهین شدید بسیار باریک شده است. به عنوان مترجم اثر، مرز بین کلام تحریک‌آمیز و کلام آزاردهنده را از منظر فلسفی کتاب چگونه می‌بینید؟

به گمان من، یکی از نکات مهمی که کتاب بر آن تأکید می‌کند، ضرورت تفکیک میان «ضرر» و «رنجش» است. از منظر سنت لیبرالی که واربرتون با تکیه بر آرای جان استوارت میل بررسی می‌کند، صرفاً ناخوشایند بودن یک سخن، حتی اگر بسیار تند یا توهین‌آمیز باشد، به‌خودی‌خود دلیل کافی برای محدود کردن آن نیست. باید دید آن سخن آیا واقعاً به دیگری آسیب می‌رساند یا نه، و این آسیب تا چه اندازه عینی و قابل تشخیص است.

البته در جهان امروز این مرز بسیار پیچیده‌تر شده است؛ زیرا یک بیان ممکن است در ظاهر صرفاً «رنجش‌آور» باشد، اما در شرایطی خاص، زمینه‌ساز تهدید، تبعیض یا خشونت شود. بنابراین به نظرم کتاب ما را به یک احتیاط مهم دعوت می‌کند: نباید هر چیزی را که آزاردهنده یا توهین‌آمیز است، به‌سرعت در قلمرو «ضرر» قرار دهیم. در عین حال، نباید به نام آزادی بیان، پیامدهای واقعی و قابل اثبات یک سخن را نادیده بگیریم. ارزش بحث واربرتون در همین ایجاد این تمایز و واداشتن خواننده به اندیشیدن درباره مرزهای آن است.

در کتاب به مفهومی اشاره شده که شما آن را معادل “رأی آدم جلسه به هم زن” ترجمه کرده‌اید؛ یعنی جایی که ترس از واکنش خشونت‌آمیز مخالفان، صدای گوینده را خاموش می‌کند. آیا با تسلیم شدن در برابر این وضعیت، عملاً انگیزه رفتارهای متعصبانه را تقویت نمی‌کنیم؟

به گمان من، بله؛ اگر در برابر تهدید و خشونت عقب‌نشینی کنیم، ممکن است ناخواسته این تصور را تقویت کنیم که چنین رفتاری راه مؤثری برای خاموش کردن صدای مخالفان است. در این صورت، به‌جای آنکه استدلال و گفت‌وگو تعیین‌کننده باشند، شدت واکنش و توانایی ایجاد ترس است که حدود آنچه را می‌توان گفت مشخص می‌کند.

تعبیری که در ترجمه «رأی آدم جلسه‌به‌هم‌زن» آورده‌ام، به همین وضعیت اشاره دارد: کسی که با ایجاد اخلال، تهدید یا ترساندن دیگران می‌تواند عملاً مانع ادامه بحث شود، به نوعی قدرت وتو پیدا می‌کند. اگر بپذیریم که هرگاه مخالفتی با واکنشی خشونت‌آمیز روبه‌رو شد، بهتر است برای جلوگیری از دردسر سکوت کنیم، ممکن است ناخواسته به صاحبان این رفتار نشان دهیم که روششان نتیجه می‌دهد. در چنین شرایطی، دیگر نیازی نیست کسی استدلال بهتری ارائه کند؛ کافی است هزینه مخالفت را بالا ببرد.

البته دفاع از آزادی بیان به معنای نادیده گرفتن تهدید یا خشونت نیست. باید میان مخالفت، اعتراض و حتی سخنان تند، از یک سو، و ارعاب و خشونت، از سوی دیگر، تمایز قائل شد. مسئله اصلی این است که نباید اجازه داد تهدید به ابزاری برای تعیین اینکه چه کسی حق سخن گفتن دارد تبدیل شود.

از این منظر، بحث فقط بر سر حق یک فرد برای بیان عقیده‌اش نیست؛ بلکه بر سر حفظ شرایطی است که در آن اختلاف نظر بتواند از مسیر گفت‌وگو و استدلال پیش برود. اگر قرار باشد هر صدایی که با واکنش تند یا خشونت‌آمیز مواجه می‌شود، خودبه‌خود خاموش شود، در نهایت کسانی که بیش از دیگران توانایی ایجاد ترس و اخلال دارند، عملاً سهم بیشتری در تعیین مرزهای گفت‌وگوی عمومی پیدا خواهند کرد. به همین دلیل، به نظر من، مسئله‌ای که واربرتون در این بحث پیش می‌کشد، فقط دفاع از «حق سخن گفتن» نیست؛ بلکه دفاع از این اصل است که نباید بتوان با تهدید و ارعاب، نتیجه یک گفت‌وگو را پیشاپیش تعیین کرد.

ترجمه متون فلسفی مختصر نیازمند زبانی دقیق و در عین حال روان است. در معادل‌یابی مفاهیمی مانند اصل ضرر، استبداد اکثریت، بازار اندیشه‌ها و تفاوت میان رنجش و ضرر چه چالش‌هایی داشتید و چه منطقی را مبنا قرار دادید؟

در ترجمه کتاب آزادی بیان، یکی از مهم‌ترین چالش‌ها یافتن تعادلی میان دقت مفهومی و روانی زبان بود. متن نایجل واربرتون، با وجود اختصار و سادگی ظاهری، متکی بر مفاهیم و تمایزهای دقیق فلسفی است و کوچک‌ترین جابه‌جایی در معنای یک اصطلاح می‌تواند استدلال نویسنده را تغییر دهد. بنابراین تلاش کردم در معادل‌یابی، پیش از هر چیز به معنای اصطلاح در بافت استدلال توجه کنم و نه صرفاً به معادل لغت‌نامه‌ای آن.

برای نمونه، در مورد «اصل ضرر» (Harm Principle) کوشیدم معادلی را به کار ببرم که هم با ادبیات فلسفه سیاسی و اخلاق سازگار باشد و هم برای خواننده فارسی‌زبان روشن بماند. در اصطلاحاتی مانند «استبداد اکثریت» و «بازار اندیشه‌ها» نیز توجه به پیشینه این مفاهیم در سنت فلسفه سیاسی اهمیت داشت؛ به‌ویژه اینکه این تعبیرها صرفاً ترکیب‌هایی زبانی نیستند، بلکه به بحث‌های مهمی درباره آزادی فردی، محدودیت قدرت اکثریت و نقش مبادله آزادانه دیدگاه‌ها در جامعه اشاره دارند.

در مجموع، منطق اصلی در ترجمه این کتاب، حفظ «وفاداری به مفهوم» در کنار «طبیعی بودن زبان فارسی» بود. سعی کردم ترجمه نه به بازنویسی آزاد تبدیل شود و نه چنان تحت‌اللفظی باشد که خواننده فارسی‌زبان احساس کند با متنی ترجمه‌شده و نامأنوس روبه‌روست. به نظرم در ترجمه متون فلسفی کوتاه، هنر اصلی همین است: اینکه دقت فلسفی در زبان مقصد حفظ شود، بی‌آنکه روانی و خوانایی متن قربانی آن شود.

کتاب مطرح می‌کند که میل به پاسخ سریع و آشکار شدن حقیقت در بازار آزاد اندیشه باور داشت. اما در عصر اینترنت، اتاق‌های پژواک، اخبار جعلی و ترول‌های ناشناس این نظریه را به چالش کشیده‌اند. آیا در عصر دیجیتال ابزارهای سنتی فلسفه لیبرال هنوز پاسخگوی مهار آسیب‌ها هستند؟

به گمان من، فضای دیجیتال نشان داده است که اتکا به «بازار آزاد اندیشه‌ها» به‌تنهایی برای توضیح و مدیریت همه مسائل مربوط به آزادی بیان کافی نیست. ایده کلاسیک بازار اندیشه‌ها بر این امید استوار است که در فضای رقابت آزاد میان دیدگاه‌ها، ادعاهای نادرست در معرض نقد قرار می‌گیرند و حقیقت فرصت بیشتری برای آشکار شدن پیدا می‌کند. اما اینترنت شرایط متفاوتی ایجاد کرده است: سرعت انتشار، امکان تولید و بازنشر گسترده اطلاعات نادرست، شکل‌گیری اتاق‌های پژواک و نقش الگوریتم‌ها در برجسته کردن محتوای هیجانی، همه این فرایند را پیچیده‌تر کرده‌اند.

با این حال، این وضعیت لزوماً به معنای بی‌اعتبار شدن اصول سنتی فلسفه لیبرال نیست. مفاهیمی مانند آزادی بیان، تکثر دیدگاه‌ها، حق نقد و مخالفت و بی‌اعتمادی به تمرکز قدرت در تعیین حقیقت، همچنان برای فهم مسئله اهمیت دارند. آنچه تغییر کرده، محیطی است که این اصول در آن به کار گرفته می‌شوند. در فضای دیجیتال، علاوه بر رابطه میان دولت و شهروند، با پلتفرم‌های خصوصی، الگوریتم‌ها و شبکه‌هایی از کاربران ناشناس نیز مواجهیم و همین امر پرسش‌های تازه‌ای درباره مسئولیت، نظارت و حدود مداخله ایجاد می‌کند.

به همین دلیل، شاید بهتر باشد به جای کنار گذاشتن نظریه‌های کلاسیک، آنها را نقطه آغاز بحث بدانیم و ببینیم در شرایط جدید چه اصلاحاتی لازم است. برای مثال، اصل ضرر همچنان می‌تواند چارچوبی برای پرسیدن این سؤال باشد که چه زمانی یک بیان صرفاً ناخوشایند یا آزاردهنده است و چه زمانی پیامدهای زیان‌بار مشخصی ایجاد می‌کند؛ اما تشخیص این پیامدها در محیط دیجیتال، با توجه به سرعت و مقیاس انتشار، دشوارتر شده است.

در نهایت، به نظرم ارزش کتاب واربرتون در همین است که به جای ارائه پاسخ‌های ساده، ما را وادار می‌کند درباره مبانی آزادی بیان فکر کنیم. عصر دیجیتال بیش از آنکه ضرورت این بحث را از میان برده باشد، آن را پیچیده‌تر و ضروری‌تر کرده است. امروز مسئله فقط این نیست که «چه چیزی باید سانسور شود»، بلکه این پرسش نیز مطرح است که در جامعه‌ای آزاد، چه کسی باید درباره محدود کردن بیان تصمیم بگیرد، بر اساس چه معیاری و با چه تضمینی در برابر سوءاستفاده از قدرت.

کتاب در فصل هرزه‌نگاری و محدودیت‌ها نشان می‌دهد که موضع لیبرال، حمایت‌گرایی پدرسالارانه دولت و دخالت برای حفظ اخلاق درونی شهروندان بزرگسال را رد می‌کند. از دیدگاه شما چه زمانی قانون حق دارد برای نجات شهروند از آسیب به خودش، بیان یا دسترسی او را محدود کند؟

به نظر من، نقطه آغاز باید این باشد که یک فرد بالغ، تا زمانی که به دیگران آسیب نمی‌زند، حق دارد درباره زندگی، بدن و انتخاب‌های خودش تصمیم بگیرد؛ حتی اگر انتخاب او از نظر دیگران نادرست، غیرعاقلانه یا حتی زیان‌بار باشد. این همان مرزی است که در سنت لیبرالی میان «آسیب به دیگری» و «آسیب به خود» اهمیت پیدا می‌کند.

اگر قرار باشد دولت صرفاً با این استدلال که تصمیمی به نفع فرد نیست یا ممکن است به خودش آسیب برساند، در آزادی او مداخله کند، دامنه این مداخله می‌تواند بسیار گسترده شود. در چنین شرایطی، قانون از حمایت از آزادی افراد به تعیین سبک زندگی مطلوب برای آنها نزدیک می‌شود و این همان چیزی است که در بحث پدرسالاری باید نسبت به آن محتاط بود.

البته این به معنای آن نیست که هر نوع محدودیتی در برابر آسیب به خود ناموجه است. به گمان من، مواردی وجود دارد که قانون می‌تواند برای حمایت از فرد مداخله کند؛ به‌خصوص زمانی که مسئله فقط یک انتخاب شخصی ساده نیست، بلکه عواملی مانند اجبار، فریب، ناتوانی در تصمیم‌گیری، اعتیاد شدید یا ناتوانی فرد در درک پیامدهای تصمیم، استقلال واقعی او را زیر سؤال می‌برد. در چنین مواردی، بحث فقط «نجات فرد از خودش» نیست، بلکه مسئله حفظ امکان انتخاب آگاهانه و آزادانه اوست.

در مورد آزادی بیان و دسترسی به محتوا نیز باید همین تمایز را حفظ کرد. صرف اینکه محتوایی ممکن است برای فرد نامطلوب یا غیراخلاقی تلقی شود، به‌تنهایی دلیل کافی برای منع قانونی آن نیست. برای توجیه محدودیت، باید بتوان نشان داد که با یک آسیب مشخص و جدی روبه‌رو هستیم و محدودیت نیز متناسب با همان آسیب است. به همین دلیل، میان محدود کردن دسترسی یک فرد بالغ به یک محتوای بحث‌برانگیز و جلوگیری از محتوایی که مستقیماً با اجبار، سوءاستفاده یا آسیب به دیگران ارتباط دارد، تفاوت مهمی وجود دارد.

در نهایت، به نظرم پرسش اصلی این نیست که «آیا قانون می‌تواند از فرد در برابر خودش محافظت کند؟» بلکه باید پرسید «چه زمانی فرد دیگر واقعاً در موقعیت انتخاب آزادانه قرار ندارد؟» هرچه تصمیم آگاهانه‌تر و مستقل‌تر باشد، توجیه مداخله قانونی ضعیف‌تر می‌شود؛ و هرچه اجبار، فریب یا ناتوانی در تصمیم‌گیری نقش بیشتری داشته باشد، دلایل مداخله قوی‌تر می‌شود. این تمایز کمک می‌کند که هم اصل آزادی فردی حفظ شود و هم از تبدیل آزادی به پوششی برای سوءاستفاده جلوگیری کنیم.

اگر بخواهید یک مفهوم یا درس اساسی از کتاب واربرتون را برجسته کنید که فهم جامعه ما از مفهوم آزادی بیان، مدارا و گفتگو را ارتقا دهد، آن مفهوم چیست؟

اگر بخواهم تنها یک مفهوم را از کتاب واربرتون برجسته کنم، آن مفهوم «تمایز میان حقِ رنجیدن و حقِ آسیب ندیدن» است؛ تمایزی که به نظرم می‌تواند در فهم آزادی بیان و مدارا بسیار راهگشا باشد.

ما ممکن است از یک سخن، عقیده، اثر هنری یا دیدگاه سیاسی عمیقاً ناراحت، خشمگین یا حتی آزرده شویم، اما این واقعیت به‌تنهایی به معنای آن نیست که باید بیان آن را ممنوع کنیم. جامعه آزاد دقیقاً زمانی نیازمند مدارا است که با عقایدی مواجه می‌شویم که با باورهای خودمان سازگار نیستند. اگر قرار باشد هر رنجش یا مخالفتی مبنای حذف یک دیدگاه قرار گیرد، فضای گفت‌وگو به‌تدریج کوچک‌تر می‌شود و در نهایت تنها دیدگاه‌های بی‌خطر و مورد توافق باقی می‌مانند.

البته مدارا به معنای پذیرفتن یا تأیید همه عقاید نیست. به نظرم یکی از درس‌های مهم کتاب این است که می‌توان با یک اندیشه به‌شدت مخالف بود، آن را نقد کرد و حتی از نظر اخلاقی نادرست دانست، اما همچنان از حق بیان آن دفاع کرد؛ مگر آنکه بیان مورد نظر از مرزهایی عبور کند که بتوان برای محدود کردنش دلایل مشخص و قابل دفاعی ارائه کرد.

از این منظر، آزادی بیان فقط حقی برای «سخن گفتن» نیست؛ تمرینی برای شنیدن، مخالفت کردن، استدلال آوردن و تحمل حضور دیدگاه‌های متفاوت نیز هست. اگر بخواهیم فرهنگ گفت‌وگو در جامعه تقویت شود، شاید لازم باشد به جای اینکه اولین واکنشمان در برابر یک سخن ناخوشایند، حذف یا خاموش کردن آن باشد، ابتدا بپرسیم: آیا با یک «رنجش» روبه‌رو هستیم یا با یک «آسیب» واقعی؟ و اگر با یک دیدگاه مخالفیم، آیا می‌توانیم با استدلال به آن پاسخ دهیم؟

به نظرم ارزش اصلی کتاب واربرتون نیز همین است: آزادی بیان را نه به‌عنوان مجوزی برای سخن گفتن بدون مسئولیت، و نه به‌عنوان امتیازی مشروط به موافقت دیگران، بلکه به‌عنوان یکی از دشوارترین تمرین‌های زندگی در یک جامعه متکثر به ما معرفی می‌کند. جامعه‌ای که گفت‌وگو را جدی می‌گیرد، باید ظرفیت شنیدن سخن مخالف را هم در خود پرورش دهد.

انتهای پیام

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *