جلال چنور، نویسنده و وکیل دادگستری در یادداشتی ارسالی به انصاف نیوز داستانکی را به بهانهی اتفاقی که اخیراً برای همسر و دختر علی دایی رخ داده است، نوشت که در ادامه میخوانید:
برای انجام مأموریتی از سوی شرکت عازم دبی بودم بعد از گرفتن کارت پرواز برای عبور از گیت کنترل پاسپورت وارد صف شدم خانم و دختری پیشاپیش من ایستاده بودند چند دقیقه طول کشید تا مأمور کنترل، مُهر خروج را بر روی پاسپورت آن مادر و دختر زد من از خط زرد جلوتر رفتم و پاسپورتم را روی پیشخوان گذاشتم، مأمور کنترل اشاره ای کرد که یعنی باید کمی صبر کنم و گوشی تلفن را برداشت و ثانیه هایی بعد شنیدم که میگفت:
«از روی اسمِ فامیل دختر حدس میزنم دختر اسطوره باشه و خانمی هم که همراهشه به احتمال زیاد همسر ایشون هست توی سیستم چک کردم هر دو ممنوع الخروج نبودند ولی گفتم بهتون خبر بدم شاید لازم باشه … چشم الان میام …»
مامور، کانتر را بست و با عجله رفت. انگار اتفاق مهمی افتاده از همانجا دلهره به جانم افتاد از طرفی هم کنجکاو بودم ببینم ته ماجرا به کجا میرسد پاسپورتم را برداشتم و به بهانه جا گذاشتن وسیله برگشتم به سمت سالن فرودگاه و دنبال مأمور رفتم.
مستقیم داخل اتاق حراست رفت و من هم پشت در اتاق فال گوش ایستادم، شنیدم ماموری که داخل اتاق حراست بود با تلفن – که روی بلندگو بود – به بازپرس مستقر در فرودگاه میگفت: «اگه صلاح میدونین ی دستخط بنویسید جلوی خروجشونو بگیریم»
بازپرس: «از نظر قانونی باید ادله کافی برای ممنوع الخروجی باشه من نمیتونم الان قرار ممنوع الخروجی صادر کنم و مانع پروازشون بشم»
مامور حراست با ناراحتی گوشی را گذاشت و گفت: «باید به حاجی زنگ بزنم فقط اون میتونه کاری کنه»
تلفن را برداشت و با کسی که «حاجی» خطابش میکرد تماس گرفت بعد از چاق سلامتی قضیه خروج همسر و دختر را برای حاجی تعریف کرد و در ادامه گفت: «حاجی جان اگه میتونی کاری بکنی عجله کن چون وقت کمه پرواز نیم ساعت دیگه انجام میشه…حاجی فقط خودت میتونی اعضای شاک (شورای امنیت کشور ) رو قانع کنی… یه کاری بکن وقتی نمونده … یاحق منتظرم ...»
هنوز چند دقیقه ای از قطع تلفن نگذشته بود که دیدم اعضای «شاک» دارند یکی یکی وارد فرودگاه میشن و هر کدوم با محافظاشون مستقیم به اتاق حراست وارد شدند به گمانم میخواستند جلسه فوق اضطراری برگزار کنند!
از اینکه این همه مسوؤل سرشناس رو هماهنگ و یکجا میدیدم واقعاً جا خورده بودم و هم مبهوت بودم که چهجور همه این بزرگان را حاجی توانست در نیم ساعت در فرودگاه حاضر کند!
خیلی مایل بودم از محتوا و حرف های داخل جلسه اطلاع پیدا کنم ولی محافظان جوری اتاق حراست را پوشش داده بودند که امکان فالگوش ایستادن نبود.
در همین حین آخرین اخطار اطلاعات پرواز برای سوارشدن به هواپیمای ماهان اعلام شد. فوری خودم را به گیت خروجی رساندم و سوار هواپیما شدم و مهماندار با خوشروئی اشاره کرد: «میتونی همون ردیف اول پرواز بشینی» من هم با دلهره زیاد نشستم و پشت سرم که برگشتم و جمعیت زیاد داخل پرواز را دیدم با خودم گفتم: خدا به خیر کنه!
درب هواپیما بسته شد و سرمهماندار ضمن خوشامد گویی تمام پروتکل های پرواز رو به زبانهای فارسی و انگلیسی بیان کرد و من هم کمربندم را محکم بستم و با خیال راحت به صندلی تکیه دادم
طبق عادت معمول، موقع تیک آف هواپیما خواب به چشمام حمله ور شد و نفهمیدم چجوری خوابم برد با صدای خلبان بند دلم پاره شد: «مسافرین گرامی امیدوارم لحظات خوشی را سپری کرده باشید …باید به اطلاعتون برسونم که طبق اعلام برج مراقبت به ناگزیر باید در جزیره زیبای کیش فرود اضطراری داشته باشیم»
ولوله و سروصدا داخل کابین هواپیما پیچید هرکسی حدسی میزد و چیزی میگفت
با دلهره زیاد از پنجره به موتور هواپیما نگاهی انداختم دیدم شکرخدا چیزی بهش اصابت نکرده!
بعد زیر چشمی بغل دستی هام رو یکی یکی نگاه میکردم ببینم آدم مشکوکی توی پرواز نیست که به خودم نهیب زدم: «آخه نادان! مگه قیافه تروریست شاخ و دم داره که تو بشناسیش!»
لحظاتی بعد هواپیما به راحتی نشست و خیالم راحت شد که نقص فنی هم در کار نیست همین که هواپیما ایستاد مهماندار با لبخند یک سبد جلوی من گرفت، گفتم: «خیلی ممنون من همون اول ِپرواز شیرینی برداشتم» باخنده گفت : «لطفاً گوشی هاتون رو آروم داخل سبد بذارید» گفتم آخه چرا باید این کارو بکنم!؟ با چشم اشاره ای کرد و جواب داد: «دستور مامور امنیت پروازه نباید هیچ فیلمی گرفته بشه!». با اکراه گوشی رو داخل سبد گذاشتم و همه مسافرها هم همین کارو با نق و نوق زیاد انجام دادند تا اینکه یهو توی قاب درب هواپیما هیکل دو تا مامور نقاب دار نقش بست. نزدیک بود پس بیفتم برای یک لحظه فکر کردم بجای کیش در سواحل اندونزی فرود اومدیم!
وقتی دو تا مأمور از کنار صندلی من عبور کردند با بهت و حیرت چشمام دنبال قدم هاشون میرفت تا اینکه جلوی صندلی اون خانم و دختر ایستادند. تازه دو ریالی م جیرینگ کرد و فهمیدم بالاخره حاجی کارخودشو کرده!
مامور جلوئی در حالیکه به عکسی که توی دستش بود نگاه میکرد به خانم اسطوره خیلی محترمانه گفت: «متاسفم خانم، شما باید از پرواز پیاده بشید» خانم با ناراحتی و لکنت گفت: «آخه من با دخترم دارم میرم سفر یک هفته ای واسه چی باید پیاده بشم؟ به چه مجوزی ما رو میخواین پیاده کنین!؟»
مامور جواب داد :« با دستور شورای امنیت کشور نمیتونید به سفرتون ادامه بدید البته دخترتون مشکلی برای ادامه سفر ندارند»
همهمهی جمعیت بالا گرفت یکی از بین مسافرها با لهجه شیرین اصفهانی گفت: «آخه وسط آسمون جای این جنگولک بازیاست!؟» مأمور با صدای مخوف و قوی صدا زد: «کی بود مزه ریخت !؟» همه ساکت شدند و از کسی صدادر نیومد.
با کلی معطلی خانم و دختر پیاده شدند و من هم از ترس، دل درد شدیدی گرفته بودم و حالت تهوع داشتم دستم رو بردم که پاکت تهوع را بردارم یهو دیدم دستی روی شانه ام سنگینی کرد سرم رو که بالا آوردم مأمور دومی گفت: «وزن هواپیما زیاد شده شما هم باید پیاده بشی!» از بخت بدِ من نه از آن مرد اصفهانی و نه از هیچکس صدایی درنیامد لابد میترسیدند وزن سنگین پرواز دامن آنها را هم بگیرد! به ناچار من هم پیاده شدم به محض اینکه وارد سالن فرودگاه کیش شدم کمی به خودم دل و جرأت دادم و از مأمور نقاب دار پرسیدم: «آقا ببخشید میتونم چند تا سؤال بپرسم !؟» مأمور سری تکان داد که یعنی بپرس. گفتم: «اگه موقع فرود هواپیما برای این همه مسافر اتفاقی میفتاد کی جوابگو بود!؟»
«اگه بجای پرواز ماهان آقای اسطوره برای زن و بچه اش پرواز امارات یا قطر میگرفت اون موقع چکار میکردید!؟» و … سؤال بعدی رو نپرسیده
مامور که معلوم بود از سوال هام خیلی ناراحت شده پنجه درشتش رو گذاشت روی شونهم و بلند داد زد: «ترمینال آزادی!»
یهو از خواب پریدم دیدم شاگرد شوفر اتوبوس داره میگه: «داداش پاشو جانمونی ترمینال آزادیه!»
انتهای پیام


پاسخ دادن به هلیا لغو پاسخ