«کوچه‌ها تاریکن، دکّونا بسته‌ست» | گفتگو با مردم پیرامون اعتراضات دی ۱۴۰۴

آسیه توحیدنژاد، انصاف نیوز: حالا تقریباً ده روز از آخرین نقطه‌ی اوج اعتراضات دی ۱۴۰۴ یعنی ۱۹ دی گذشته است. این اعتراضات به یکی از موضوعات اصلی گفتگوها و زندگی روزمره ایرانی‌ها بدل شده. خبرنگار انصاف‌نیوز در تهران به میان مردم رفته و با آن‌ها درباره‌ی این اعتراضات گفتگو کرده است.

متن پیش رو در مناطق مرکزی تهران و از ۲۰‌ام تا ۲۳‌ام دی ماه تهیه شده. خبرنگار انصاف نیوز با ۷ شهروند در تهران درباره‌ی اعتراضات دی ۱۴۰۴ مصاحبه کرده و چند گفتگوی مختصر بین شهروندان در مکان‌های عمومی را بازگو کرده است.

معترضی که در خیابان حاضر شده بود و با خبرنگار انصاف نیوز حرف زد حتی بدون ذکر نام راضی به انتشار گفته‌هایش نشد. دو جمله‌ی مهم از آن دختر جوان در میان گفته‌های دیگران آمده.

سایر سوژه‌ها یک سپاهی و یک بسیجی حاضر در خیابان، یک شخص معمم و مردم عادی معترض به شرایط بودند که در خیابان حضور نیافته بودند.

بخشی از گفتگوها برای زمانی‌ست که هنوز تصاویر پزشکی قانونی کهریزک و سالن بهشت زهرای تهران منتشر نشده بود.

رهگذر معمَم: نوزدهم سه ساعت در محل کارم منتظر ماندم بعد به خانه رفتم

رهگذر، ۴۷ ساله، متاهل، معمم

رهگذر خانه‌اش در محدوده‌ی شرق تهران بود و می‌گفت: دیروز (۱۹ دی) ۳ ساعت منتظر ماندم بعد به خانه رفتم. بیشتر که حرف زد معلوم شد هراس این را داشته که معترضین یا اغتشاشگران بخاطر این که معمم است به او حمله کنند.

رهگذر می‌گفت حوالی خانه‌اش جوانی را دیده که نوشیدنی‌ای مصرف می‌کرده و بعد به میانه‌ی اعتراضات می‌رفته است. برداشت او این بود که آن نوشیدنی مخدر یا الکل بوده است.

رهگذر و همراهش که کمی هم ترسیده بود، اوضاع بد معیشتی را درک می‌کردند اما باز هم جملات پر تکرار این روزها را یادآوری می‌کردند: اعتراض و اغتشاش متفاوت است. معترضین نباید با اغتشاشگران همراه شوند.

آن‌ها به جلسه‌ی دولت با مسئولان اصناف مختلف اشاره کردند و اعتراض بازاریان در روزهای اول را نمونه‌ی درست اعتراض می‌دانستند.

رهگذر در پایان گفت: دیگه ببین بالاخره شما وقتی یه جایی کار می‌کنی باید باهاش همراهی کنی دیگه. این معترضین هم باید این را بفهمند که در این کشور زندگی می‌کنند.

پدر یکی از آسیب‌دیدگان: نمیشه تنهایی خوشحال بود

حمید، ۵۰ ساله، راننده‌ی وانت

سیگاری در دست منتظر فندک بود. دختر و دامادش حوالی میدان هفت حوض بازداشت شده بودند. دخترش باتوم خورده بود و دامادش چند ساچمه. حمید می‌گفت وقتی دیده‌اند دامادش حال مساعدی ندارد او را به بیمارستان برده‌اند و درحالی از او عیادت کرده که دستش به تخت بیمارستان قفل بوده است.

حمید: حالا درسته اینا ناجورند اما یه آقایی اونجا بود باز مهربون بود. به من گفت میتونید یواشکی برید دامادتون‌و ببینید. موتورش هم داغون شده بود اما یواشکی دادنش ولی ماشین دخترم اصلا معلوم نیست کجاست. فقط عکس ماشین را دیده‌ام.

او با هشدار گفت: حالا میگن امروز دیگه مستقیم می‌زنن. مثل اینکه تو صداوسیما گفتن که نیاین بیرون.

نه حمید و نه دختر و دامادش وضعیت مالی بدی نداشتند. از او پرسیدم که پس دلیلشان برای شرکت در این اعتراضات چیست؟! او جوابم را اینطور داد: من وضعم خوبه. اصلا کار هم نکنم اینقد دارم که از جیب بخورم. بچه‌هایم هم زندگی‌شون می‌گذره اما چه فایده داره؟! بالاخره مگه من فامیلمون، همسایمون، بغل دستی‌ام رو نمی‌بینم؟! نمیشه تنهایی خوشحال بود.

حمید فوق لیسانس دارد و قبل از اینکه راننده‌ی وانت شود در وزارت فرهنگ و ارشاد در دوران وزارت مهاجرانی مسئولیتی مالی داشته است. خودش می‌گفت به این دلیل که در یک فساد مالی با همکارانش همراهی نکرده حکم انفصال از خدمت گرفته است.

حالا حتی بیمه هم ندارد و تغییر قیمت داروها را حتی بیشتر از دیگران احساس می‌کند: یه قرصی که دو ماه پیش خریدم حالا رفتم می‌بینم شده ۱۶ میلیون.

خود حمید هم سال ۸۸ به خیابان رفته و همراه معترضین پس از انتخابات آن سال بوده است. دختر و دامادش به او گفته‌اند که رهگذر بوده‌ و در میان معترضین نبوده‌اند.

مخبری بازار می‌دونی چیه؟!

از حمید درباره‌ی بعضی حرکات خشونت‌آمیز در خیابان‌ها پرسیدم. اولین پاسخش این بود که «کار خودشونه!» حرفش را با استناد به فیلمی که در سال ۱۴۰۱ از یک بن‌بست منتشر شد پذیرفتم اما خواستم که وضعیت را مطلق نبیند و به این هم فکر کند که شاید واقعا عده‌ای باشند که ساماندهی شده یا غیرساماندهی شده مغازه‌ها یا اتوبوس‌ها را آتش بزنند و معترضین، پلیس‌ها یا نیروهای دیگر را بکشند.

حمید این فرض را تایید می‌کرد: بله هستن آدمایی که اصلا آدم کشتن براشون مسئله‌ای نیست. البته این دفعه اوایل خیلی خشونتی نبود. حتی دغدغه‌ی خاص مالی هم ندارن ولی راحت میشه خریدشون. من خودم وقتی کارمند وزارت فرهنگ بودم فهمیدم یه نفر مخبره یا حتی دو، سه نفر همین الآن تو بازار می‌شناسم که فهمیدم مخبرن. حتی تو روشون زدم و پرسیدم چرا این کار رو می‌کنن؟! هم میگن حقوقش بهتره هم فک می‌کنن کارشون درسته. مخبری بازار می‌دونی چیه؟! یعنی الآن اینجا یه تجمعی میشه زنگ می‌زنن به بالاسری‌شون میگن فلانی با فلان مشخصات لیدره بگیرش!

از او پرسیدم که بعنوان یک آدم مسن که دیگر بقول خودش نای به خیابان آمدن را ندارد اما معترض است چه توصیه‌ای برای اهالی سیاست کشور دارد؟! حمید می‌گفت: ببین خانم من اگر نتونم یه باری رو از زمین بردارم یا میرم کنار یا یه نفر رو میارم که بهِم کمک کنه.

رضا پهلوی فقط در مخالفت

حمید و خانواده‌اش به هیچ وجه طرفدار رضا پهلوی نبودند اما در مخالفت با شرایط موجود درباره‌ی او فکرهایی می‌کردند.

«منِ کاسب بهتر از شما می‌فهمَم قراره چی بشه!»

پژمان، ۴۲ ساله، مجرد، فروشنده و صاحب مغازه‌

پژمان می‌گفت اوضاع خرید و فروشَش در این چند روز خیلی بد بوده. او می‌گفت: وقتی این پاساژ پایینی به اون بزرگی از ساعت ۳ و ۴ دیگه تقریبا می‌بنده دیگه چه انتظاری از من داری؟! تقریبا ساعت پنج کل این راسته خلوت و چراغ مغازه‌هاش خاموش میشه. قبل از این اعتراضا می‌اومدی، اینجا تا ۷ و ۸ روشن بود.

مقابل مغازه‌اش برخورد خاصی ندیده بود چون تقریبا آنجا همیشه محل ایستادن نیروهای نظامی و امثالهم است.

او نگران تورمی بود که پیش روی ماست و قیمت دلار که بیش از این نیز صعود خواهد کرد: منِ کاسب بهتر از شما می‌فهمَم قراره چی بشه!

پژمان درباره‌ی افزایش قیمت مواد غذایی نیز گفت: تو این سن دیگه باید هر روز یه مقدار پروتئین بخورم که مریض نشم. الآن تخم مرغ هم ارزون نیست. با یه تومن میخوان گولِمون بزنن؟! با یه تومن چی میشه خرید؟!

کسب‌وکار پژمان در دولت خاتمی پررونق‌ترین سال‌هایش را گذرانده. انتظار داشتم مانند بسیاری از مردم اوایل دولت اول احمدی‌نژاد هم مثال بزند اما گفت: نه، اصلاً! احمدی‌نژاد تورم درست کرد. من حتی تو مغازه‌ و راسته‌ی خودم هم می‌فهمم نباید زیادی جنس بیارم. احمدی‌نژاد پول چاپ کرد و پخش کرد بین مردم. می‌دونی احمدی‌نژاد برای کی خوب بود؟! برای اون روستایی و فقیر. تازه سر اونم یه جورایی کلاه گذاشت چون بعدا وضعش بدتر شد.

«آدم نمی‌دونه اینطرف راس میگه یا اونطرف»

نادر، ۵۵ساله، راننده‌ی اسنپ موتوری

به نیروهای آماده‌ی کنار خیابان اشاره می‌کند و با تأسفی می‌گوید: گیری کردیم! نه می‌دونیم اینا راس میگن [دستَش رو به آنطرف اشاره می‌کند] نه اونا! از هر طرف خون جوون ریخته شده. از سمت غیردولتی بیشتر.

نادر روایتی را به گفته‌اش اضافه کرد: پسر دوست من، بدبختِ بیچاره، تازه رفته بود دانشکده افسری گرفتن کشتنِش! خیلی جوون بود.

او می‌گفت در هر صورت، چه تروریست‌ها کشته باشند و چه نیروهای نظامی، مقصر دولتی‌ها هستند.

نادر: حتی اگر مردم عادی هم این کارای وحشیانه رو انجام داده باشن بازم مقصر اصلی اونا نیستن. دولته که میذاره مردم کارشون به اینجا برسه. اگه درست باهاشون حرف می‌زد عصبانیتشون به اینجا نمی‌رسید.

به نادر گفتم آیا منظورش سازوکار حزبی است؟! او پاسخ داد: آره مثلاً همون حزب. این خاتمیِ بدبخت حرفش همین بود دیگه. مگه گذاشتن؟!

«این اعتراضا وضع کاسبا رو بدتر کرد»

آریا، فروشنده‌ی لپ‌تاپ استوک

پرسیدم: دوست دارید یه خرده راجع به این اعتراضات حرف بزنیم؟! آریا با زهرخندی جواب داد: چی بگم؟! همین آقایی که الآن رفت، بنده خدا، تا چند روز پیش می‌خواست یه لپ‌تاپ استوک بخره الآن ۱۰ تومن کشیده رو قیمت همون لپ‌تاپ.

انگار داغ دلش تازه شده بود: کاسبا واقعاً وضعشون خرابه! جنسی که الآن می‌فروشی فلان قدر، معلوم نیست فردا به چه قیمتی بخری! بالا، پایین شدن دلار دَمار ما رو درمیاره. یه کاسبی اتقاقاً اومده بود لپ‌تاپِش رو بفروشه که چکِش رو پاس کنه! کاسب چک داره مجبوره. این اعتراضا وضعِمون رو بدترَم کرد.

پرسیدم «چرا؟» جواب داد: همین الآنو ببین دیگه! هنوز ساعت پنج نشده همه دارَن می‌بندَن! مام داریم می‌بندیم دیگه.

آریا در شرف ازدواج بود: خانمَم شغلِش ITه. الآن عملاً بیکار شده. زحمت یه ماهِش هم از دست رفت.

سپاهی: شما فک کردی من مشکل مالی ندارم؟! | بسیجی: برادر و زن‌برادر منم اشتباهی زدن

علی، ۵۰ ساله، رضا، ۳۸ ساله، نیروهایی با لباس سپاه و بسیج ایستاده دور یکی از میدان‌های اصلی شهر

علی اول می‌خواست مرا به نیروهای حفاظت حواله کند تا اجازه‌ی مصاحبه بگیرم اما کارتم را که دید اعتماد کرد: اتفاقا خانم منَم تو یه شبکه‌ی خبری کار می‌کنه.

مجبورند تمام وقت بایستند. اگر موتور داشته باشند به موتورهایشان تکیه می‌دهند. رضا از دستفروش نزدیکش چند دقیقه‌ای صندلی پلاستیکی‌اش را قرض کرد. نان داغی دست گرفته تا شام برسد به علی هم تعارف می‌کند. علی هم تکه‌ای نان به من می‌دهد که سر آخر قسمت یک گدا شد.

علی می‌گوید: شما فک کردی من مشکل مالی ندارم؟! من اعتراض ندارَم؟! من دخل و خرجَم با هم می‌خونه؟! ولی این راهِش بود؟! بیان مسجد آتیش بزنن؟! نیروی انتظامی بُکُشَن؟! خارجی و ترامپ به فکر ما ایرانیاست؟! روزای اول که بازاریا و بقیه اعتراض کردن چه اشکالی داشت؟! من خودم دیدم اونطرف خیابون خانمه گفت فلان فلان شده‌ها و زد تو گوش نیروی انتظامی! پسره برگشت گفت: باشه خانم برو! اون موقع دستور ویژه داشتیم که هیچ برخوردی نکنیم!

رضا: ما از همه طرف می‌خوریم. هم از جایی که کار می‌کنیم هم بعضی از مردم و خارجیا! این آقا که وایساده کنار شما(علی) می‌دونی چند روزه خانواده‌اش رو ندیده؟!

وقتی پرسیدم متوجه شدم منظورش از جفای ارگان‌هایی که در آن‌ها کار می‌کنند بدقولی‌ها و تنگناهای سازمانی‌ست. علی خانه‌اش تهران نبود و راهش اینقدر دور بود که نمی‌توانست هر شب بعد از پُستَش برگردد پیش خانواده‌اش.

به ازای هر روز که به خیابان می‌آمدند مقداری پول می‌گرفتند اما هر دو از گفتن مقدار طفره رفتند. رضا: یه مقداری هست ولی خیلی نیست. علی: مهم امنیت مردمه این پول رو ندَن هم من میام.

از علی پرسیدم «اگر مادر یه جوون که تو همین اتفاقات کشته شده بهتون بگه نمی‌بخشمت یا به زمین گرم بخوری یا یه جوری نفرینتون کنه بهش چی میگید؟!» یکّه خورد و گفت: خُب نبخشه! آخه شما الآن خونه‌ات رو آتیش بزنم راضی‌ای من وایسَم کنار نگاه کنم؟! به خدا من ۸۸ هم بودم یه اینجوری [دستَش را در هوا هُل می‌دهد] هم نکردم به کسی!

باز هم از او پرسیدم: خب اگر مثلاً فقط یه سطل آشغال آتش زده باشه چطور؟! علی جواب داد: اونا رو که رئیس قوه قضائیه هم گفته خیلی مجازاتی بهشون نمی‌خوره ولی بنظر من اونا هم باید نقره داغ بشَن که دیگه نیان تو خیابون ازینکارا کنن! ماشین آتیش‌نشانی رو دیدی چجوری آتیش زدن؟! آخه الآن دیگه آلمان به ما ماشین آتیش‌نشانی و تجهیزات میده؟! بعدشَم خیلی از این کشته شده‌ها رو اصلا نیروها نزدن! کسی که شاهرگش بریده رو بسیجی و سپاهی زده؟! اصلاً اسلحه‌ی گلوله‌ای که تو بدن بعضی از این کشته‌ها هست رو ما نداریم!

رضا از آن طرف می‌گفت: اشتباه هم ممکنه بشه. الآن داداش و زن داداش منم بیمارستانَن. بسیجی زده. خودم بسیجی‌ام! [می‌خندد] سوار موتور بودن داشتن می‌رفتن یه جایی بهشون خورده!

از آن‌ها پرسیدم تعداد کشته‌شده‌ها را چقدر تخمین می‌زنند؟! علی تخمینی نداشت اما رضا می‌گفت: چیزی که من شنیدم حدود ۲۰۰ نفر نظامی و بسیجی و اینا بودن؛ ۱۵۰۰ نفرَم ازونطرف. تو کلِ کشور ها!

یکی از بسیجی‌ها یک دور، دور کمرش فشنگ‌های بزرگ و آماده داشت. احتمالا در هر کدام از این فشنگ‌ها چندین ساچمه‌ی کوچک هست.

فشنگ‌هایی که دور کمر بسیجی بود شبیه به این‌ها بودند اما بزرگتر | منبع: سایت تخصصی تیراندازی

علی از افراط و تفریط در برخوردها گفت و بحث به حجاب و گشت ارشاد هم کشید. علی می‌گفت: ما همیشه یا ازینور بوم افتادیم یا اونور! منی که دوتا دختر محجبه دارم اصلاً با اون رفتارای گشت ارشاد موافق نبودَم. به چه حقی دختر مردم رو از موهاش می‌کشیدید تو وَن؟! الآن می‌بینی دیگه هیچ کاری به حجاب ندارَن؟! من، خودم با دخترام در مورد حجاب حرف زدم. با زدن مگه درست میشه؟!

از او پرسیدم «اگه بازم اون دختر معترض حرفتون رو قبول نکرد چی؟!» علی جواب داد: «بالاخره پنج‌تا انگشت دست مثل هم نیستن یکی دلش نمی‌خواد روسری سر کنه. ولی قبول داری بعضی خانما واقعاً بد میان بیرون؟! خب حیفه نامحرم نگاه بد کنه به یه زن.» علی مثال ظرف عسل و درپوش ظرف را در مورد زن و حجاب می‌زد.

رضا بنظر یک بسیجی ساده بود اما علی بنظر نمی‌آمد فقط سرباز ساده باشد.

«مسجدها را پُر کنید»

مسجد امام صادق، میدان فلسطین، اذان مغرب

اذان را که گفتند نوبتی می‌رفتند نمازشان را می‌خواندند. انگار آن‌ها و مسجدی‌ها پس از انتشار خبر آتش گرفتن بعضی مساجد مراقب مسجد و نمازگزارانش هم بودند. از رفتارها و نگاه‌هایشان اینطور برداشت کردم. زن‌ها هم گروهی به خانه‌هایشان برمی‌گشتند. پیش‌نماز داشت برای بانی این مسجد، آقای مهدوی‌کنی دعا می‌کرد.

دختر جوانی درحالیکه که کفش‌هایش را می‌پوشید به زن مسنی می‌گفت: با اینکه نمی‌تونم نماز بخونم اومدم. زیرنویس تلویزیون نوشته بود مسجدها رو پُر کنید.

بسیجی‌ مقابل مسجد در مقابل درخواستم برای مصاحبه گفت: نه، من بخاطر شغلم نمیتونم مصاحبه کنم. دیگری که انگار رئیسشان بود و جثه‌ی درشتی داشت گفت: مجوزتون رو نشون بدین… خانم مجوز نداری بُرو وقت ما رو نگیر.

قیافه‌ی جوانترهایشان که از پشت ماسکِشان معلوم می‌شد هیچ فرقی با غالب جوانان نداشت.

«کیو دیدی عصر خاک کنن؟! خانواده‌اش رو مجبور کردن!» | «تهران نمی‌تونید خاک کنید»

میترا، حدوداً ۳۵ ساله، دستفروش میان جمعی از مسافرت مترو

میانه‌ی بحثشان گوش‌هایم تیز شد.

میترا: پسر جوون هم‌محله‌ای‌مون کشته شده. با بدبختی تونستن جنازه‌اش رو بگیرن. کلی هم پول گرفتن. تازه گفتن عصر باید خاکسپاری کنید اونم فقط با زنش و پدر و مادرش و دو، سه نفر دیگه. کیو دیدی عصر خاک کنن آخه؟!

دو زن دیگر نیز چنین تجربه‌ای از اشخاصی با چنین نسبتی یا یک نسبت فامیلی دور تعریف کردند. هر دو تصدیق می‌کردند که از خانواده‌ها برای تحویل جنازه‌هایشان مبلغی گرفته‌اند. مبالغ اما متفاوت بود. زنی هم می‌گفت خانواده‌ی کارگر جوان رستوران محله‌شان را مجبور کرده‌اند که جسد او را به شهرستان منتقل کنند.

زنی که همسر یکی از اقوامش در نیروی انتظامی کار می‌کرد گفت که شنیده پلیس‌هایی تازه‌کار در این حوادث جلوتر بوده‌اند: «ازونطرفم جوونای کم سابقه‌شون کشته شدن.»

تجربه‌ی خبرنگار انصاف‌نیوز از حضور در یک کلانتری و شنیده و دیده‌اش در آنجا در سال ۱۴۰۱ خلاف گفته‌های این زن است.

زمانی که دستور رسید که گروهی با موتورهایشان به خیابان خاصی بروند شخص درجه‌دار به همکارش تاکید کرد سربازها یا تازه‌کارها را جلو نفرستند.

تاکید دیگر او که انگار با شوخی و خنده معمولاً نادیده گرفته می‌شد این بود که نیروها حتماً لباس نیروی انتظامی را تن کنند و با لباس شخصی به خیابان نیایند.

یکی از زن‌ها جمله‌ای در دفاع از رضا پهلوی گفت. مترو به ایستگاه آخر نزدیک می‌شد. میترا در حال جمع کردن بساطش گفت: همون اون باعث شد اینهمه جوون بمیرن! طفلیا رو فرستاد جلو گلوله. تازه دستور می‌داد برید کلانتری و فلان جا هم بگیرید. خب چی شد؟! چه حمایتی کرد ازَشون؟! چیکار کرد؟! یا اون ترامپ چیکار کرد اینهمه گفت حمایت می‌کنم؟!

از چهره‌های دو زن دیگر که درگیر بحث بودند و سکوتشان معلوم بود موافق حرف‌های میترا نیستند. ایستگاه آخر با غرولند یا فحشی نثار مسئولان پیاده شدند.

انتهای پیام

بانک صادرات

نوشته های مشابه

۲۶ Comments

  1. در برابر خبرگزاری‌هایی که از جیبمان زده میشه تا یک خط بالادستی را به عنوان روایت غالب القا کنند بدون اینکه ذره‌ای به شعور منِ مخاطب احترام گذاشته شود، کار شما و خانم خبرنگار قابل تقدیر است. بابت این زحمت و گزارشی که انعکاس واقعیت است، به عنوان کسی که همین چیزها را دیده و شنیده‌ام، سپاسگزارم.

    ۵۵
    ۳
  2. گزارشی هم در مورد افسران‌موساد تهیه کنید نحوه کارشان‌چگونه بود تعدادشان چند نفر بود کجا زندگی می کننند….

    ۲۱
    ۵۵
    1. افسر موساد کجا بود دلت خوشه برادر من… ینی میخوای بگی اینهمه آدم کف خیابون بودن همشون افسر موساد بودن؟

      ۵۴
      ۸
    2. مثل روزنامه هم میهن توقیف نشی صلوات بفرستاونو به اندازه کافی فارس و میزان و تسنیم و کیهان ونورنیوز و صبح صادق و جوان و برابرهمه اینها صداسیما گزارش تهیه کرده

      ۲۱
      ۱
    3. احوال اونارو باید از کسایی بپرسی که به نفعشون کار کردن!
      اینجور که معلومه کار مامورای موساد نه به نفع مردم معترض بود نه به نفع پهلوی!

      ۲۲
      ۱
  3. معترضین نباید با اغتشاشگران همراه شوند.

    آخه یه نفر نیست بهشون بگه نیروی انتظامی و سایر نیروهای نظامی چه خدماتی ارائه دادن که اغتشاشگران نتونن وارد صفوف معترضین بشن؟ چطور رفتار کردن تا حالا که مردم بهشون اعتمادی ندارن؟ مردم کف خیابون معترض بودن و میدیدن چهار پنج میان آتیش میزنن و خراب میکنن هرچی هم بهشون میگفتن که نکنید هیچکدومشون گوش نمیکردن!!! مردم که با دست خالی نمیتونن جلوشون رو بگیرن. چرا این مواقع نیروی انتظامی با لباس رسمی داخل مردم نیست و تظاهرات رو اسکورت نمیکنه که همچین اتفاقایی نیافته؟ اصلا نیروی مرزبانی چیکار داشت میکرد که به قول خودشون اینهمه تروریست وارد کشور شد؟! چرا یک مسئول نیروی انتظامی از سمتش استعفا نداد بخاطر این کوتاهی ها و قصور؟ اینکه نشد هربار بگید اغتشاش گر و تروریست بودن خراب کردن رفتن پس نیروی انتظامی داشت چیکار میکرد؟ نیروی انتظامی بجای سرکوب اعتراضات و تقابل با مردم باید در کنار مردم وایسته و نفوذ تروریست و مامور موساد به صفوف معترضین جلوگیری کنه. نه اینکه واسته تماشا کنه تهش همه با هم قاطی شدن همه رو با همدیگه بزنه اون تروریست هم از لابلای مردم بلوله در بره

    ۲۸
    ۳
    1. احمدی نژاد که گفت در ۸۸ اتش زدن ماشین های دولتی کار اطلاعاتیها بود و همدانی هم گفت من ۵۰۰۰ نفر از اراذل و اوباش را در ۸۸ سازماندهی کردم

      ۳۰
      ۲
  4. همه چی آرومه،ما چقدر خوشبختیم.
    کار و بار عالی است،من چقدر خوشحالم.
    نت من مثل یه نور،سرعتش وحشتناک
    نور پیشرفت تابان،قله ها در دسترس
    کور شدیم از نورش،غلت خوردیم پایین
    ای خدا دست بردار،طاقت نعمت نیست
    گشته ایم فربه و چاق،از خوشی های زیاد
    ما چقدر خوشبختیم،مگه‌ نه ای دوستان!!
    خوب بییییید؟! وگور دو برره نظام،متخلص به«شیفته»

    ۱۸
    ۱
    1. شرف احمدی نژاد؟
      اون خودش تا قبل از اینکه منفور نظام بشه از همه بدتر بود
      وقتی دید شده…. برگشت اینارو گفت که مثلا مردم رو دور خودش جمع کنه
      همه بدبختی های ما از دوره اون شروع شد

      ۱۰
      ۱
    2. پزشکیان ادم راستگوییست …احمدی نژاد هر بار حرفی میزنه زیاد جدی نگیریدش من موندم ایا شرافت اصلاحطلبها دیده میشه بالاخره …..دل تنگ دوران اصلاحات شدم …. عجب دوران خوبی بود پر طلاتم اما خوب ….

      ۲
      ۱
  5. درود به شرف اون خانم دستفروش رضا پالانی غلط کرد بدون برنامه جوونای مردم را گوشت دم توپ کرد جگر ادم اتیش،میگیره هرکی عامل این فاجعه بوده بهمراه این پالانی خدا نابودش کنه

    ۳
    ۲
  6. مابین اینهمه مطلب مغرضانه از قلم به مزدهایی که سعی میکنند تمام معترضین را اغتشاشگر،معاند و اجیرشده نشان دهند و تمام ملت را موافق با وضعیت موجود، تنها مطلبی بود که تا حد امکان منصفانه و شفاف نوشته شده بود و آنچه هم نوشتنی نبود،تو خود حدیث مفصل بخوان….. و چه نام عالی و با مسمایی انتخاب کرده بودید. دست مریزاد.

    ۱

پاسخ دادن به Vahid لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا