زندگی در غرب چه نکبتی است که بازگشت به ایران را آرزو می‌کنند

بامداد لاجوردی، عضو بخش تحلیلی انصاف نیوز

اغلب مصاحبه‌های ویدئویی برخی ایرانیان خارج از کشور با رسانه‌های اپوزیسیون را که می‌بینم، بغضم می‌گیرد. نه از سر مخالفت سیاسی، بلکه از دیدن آن حجم از غربت و تناقض. مصاحبه‌شونده ناچار است کادر دوربین لپ‌تاپ یا موبایل را آن‌قدر محدود کند که سرویس بهداشتی یا آشپزخانه دیده نشود؛ اتاق‌های کوچک و فضاهای فشرده‌ای که فاصله‌ی زیادی با تصویری دارد که از «رفاه غرب» برای مخاطب داخل ایران ترسیم می‌شود.

تصور کنید کارشناسی که خودش در یک واحد چهل‌متریِ بدون امکانات خاص زندگی می‌کند، به خانواده‌هایی در ایران که اغلب‌شان دست‌کم در یک خانه‌ی شصت یا هفتاد متری ساکن هستند القا می‌کند که زندگی‌شان «غیرقابل‌تحمل» است و باید به خیابان بیایند تا مسیر «نجات» باز شود. این تناقض، حتی اگر نیت بدی پشتش نباشد، آدم را آزار می‌دهد.

چندی پیش دیدم چند نفر از آشنایان که قبل از مهاجرت تقریباً کاری به سیاست نداشتند، مدام استوری‌های سیاسی می‌گذاشتند و از جریان‌هایی مثل هواداران رضا پهلوی حمایت می‌کردند. به کنایه پرسیدم: «تو که قبلاً سیاسی نبودی، چی شد این‌قدر فعال شدی؟» خندید و گفت برای اینکه پرونده‌ی اقامتی‌اش قوی‌تر شود، طبق توصیه‌ی وکیل مجبور شده مواضع سیاسی‌اش را پررنگ کند تا به افسر گذرنامه نشان بدهد امکان بازگشت امن به ایران را ندارد.

مدتی بعد که اقامتش قطعی شد، باز هم استوری تظاهرات می‌گذاشت. پرسیدم: «حالا که کارت راه افتاده، چرا هنوز این‌قدر سیاسی؟» گفت هر شب آرزو می‌کند بتواند برگردد و کنار خانواده‌اش زندگی کند، اما از تبعات امنیتیِ احتمالی می‌ترسد و تنها راه بازگشت را تغییر شرایط سیاسی می‌داند. این دوپارگیِ روحی—میان دلتنگی برای خانه و ترس از بازگشت—آدم را فرسوده می‌کند.

ویدیوهایی از تجمع ایرانیان در اروپا، کانادا و آمریکا دیدم با شعارهایی درباره تغییر حکومت. معنای ضمنی بسیاری از این شعارها این است: «اگر» شرایط عوض شود، ما هم برمی‌گردیم. این حرف بیشتر نشانه‌ی این است که رؤیای مهاجرت برای بخشی از مهاجران فرو ریخته و زندگی در غرب، آن‌طور که تصور می‌کردند، ساده و بی‌دردسر از آب درنیامده است.

طبیعی است که خیلی‌ها در غرب راضی‌اند، پیشرفت کرده‌اند و قصد بازگشت ندارند. اما برای گروهی دیگر، مواجهه‌ی روزمره با نظام‌های اداری سخت‌گیرانه، حسِ دائمیِ موقت‌بودن، و تجربه‌ی تحقیرهای ریز و درشتِ اداری به عنوان شهروند درجه دوم بودن، فرساینده است؛ آنها نه تنها سهمی از رفاه و امکانات مادی ندارند، بلکه ریشه خود را که وطن است را هم از دست داده‌اند و حالا در مسیر رفت و آمد با اتوبوس و مترو به تماشاچیان ویترین برندهای گران قیمت، خودروهای لوکس تبدیل شده‌اند که در حسرت یک دورهمی خانوادگیِ ایرانی مانده‌اند.

به همین دلیل، قصه‌ی خیابان رفتن و شعار دادن بیشتر از سوی آن دسته از مهاجرانی شنیده می‌شود که سهم‌شان از مهاجرت، نه رؤیای طلاییِ پیشرفت سریع، بلکه زندگی‌ای معمولی همراه با غربت و اضطراب بوده است. زخمی که از این تجربه‌ها می‌ماند، شاید دیده نشود، اما آرزوی بازگشت به خانه را در دل خیلی‌ها زنده نگه می‌دارد؛ حتی وقتی راه بازگشت، در عمل، پر از ترس و ابهام است.

کسانی که تا آخر عمر رفتار تحقیر کننده صدور کارت اقامت را هرگز از یاد آنها نخواهند برد حتی اگر درباره آن حرفی نزنند که افسر مهاجرت چطور آنها را با روش‌های غیرمستقیم مجبور می‌کرده خود را خوار و خفیف کنند تا اجازه اقامت را صادر کند. چه حقارتی بالاتر از آنکه تو را مجبور کنند برای گرفتن کارت اقامتی که مزیت آنها استفاده از بلیت مترو و خانه‌ای چهل متری باشد، ملزم شوی درباره فعالیت‌های سیاسی در ایران قصه گویی کنی و آنها نیز قصه بافی‌های تو را مستند سازمان ملل کنند تا تحریم شود علیه خانواده و دوستان خودت که در ایران ساکن هستند.

انتهای پیام

بانک صادرات

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا