۵ نکته به بهانهی دی ۱۴۰۴ | محسنحسام مظاهری

محسنحسام مظاهری، نویسنده و پژوهشگر در کانال تلگرامی خود نوشت:
پس از چهل و چند روز
یک
بیش از چهل روز است که در این صفحه مطلبی منتشر نکردهام. نه آنکه ننوشته باشم، یا موضعی در قبال این وقایع تلخ نداشته باشم. نوشتم و پاک کردم. نوشتم و بایگانی کردم.
افزون بر ملال و تأثر، برای این سکوت چند دلیل داشتم: یکی آنکه دیدم هرچه بگویم تکرار مکرراتی است که خودم یا دیگران پیشتر و بارها گفته و نوشتهایم و بازگوییشان فایدهای ندارد. دوم آنکه فضای ملتهب و غمزده و سوگوار حاکم در این مدت، یا شعار و تهییج میطلبید یا مرثیهسرایی و سوگواری. که این دو هیچکدام کار من نبود. و سوم و مهمتر آنکه – به گمانم – پس از این وقایع، همهی ما که داعیهی شناخت و تحلیل جامعه را داریم، به بازنگری و بازتعریف و حتی بازاندیشی در برخی پیشفرضها و انگاشتها و پندارهایمان دربارهی جامعه و دستگاههای تحلیلیمان نیاز داریم. و این مهم، نیازمند مشاهده و تجربه و خواندن و درنگ و تأمل بیش از پیش است و کمتر سخنگفتن.
اما حالا که دوباره زمزمههای شوم جنگ به گوش میرسد، دیدم دیگر سکوت روا نیست.
دو
در این چهل و چند روز، بسیاری حرفها را دیگران گفتند و نوشتند.
شد؛ آنچه نباید میشد. و رسید؛ روزهایی که نباید میرسید. روزهایی که سالها بود بسیاری از ایراندوستان متعهد و دلسوز، هشدارِ آمدنش را میدادند. و دریغ؛ که آنها که باید میشنیدند، نشنیدند.
آنچه پیش آمد، هم «قابل پیشبینی» بود (چنانکه بسیاری از کارشناسان و پژوهشگران اجتماعی و سیاسی و اقتصادی به هزاران زبان گفتند و شنیده نشد)؛ و هم «قابل پیشگیری» (چنانکه همایشان نسخههای فراوان پیشنهاد کردند و اعتنایی نشد).
نباید خیابانهای شهر به خون جوانان و مردمان این مرز و بوم، چه معترض چه مدافع، خونین میشد؛ که شد. نباید از سر استیصال و خشم و سرخوردگی، چشمِ امید شماری از مردم به قدرتهای بیگانه دوخته میشد؛ که شد.
سه
آنچه دیدیم ـ و کاش نمیدیدیم ـ برشی کوتاه بود از کابوس جنگ داخلی. آنهم فقط به اندازهی دو روز و نه فراگیر. (قابل تصور است که اگر این دو روز بشود دو هفته و دو ماه و دو سال و بیشتر چه خواهد شد.) جنگ خونینی که هیچ برندهای در بین ایرانیان نداشت. همه در آن شکست خوردیم. هرکس به طریقی و در چیزی.
چهار
اما و صد اما، من هنوز و همچنان مؤثرترین و مفیدترین و پایدارترین نسخهای که میشناسم، سرمایهگذاری و برنامهریزی و تلاش برای آموزش و توانمندسازی و ساماندهی و تقویت جامعه است؛ همین جامعهی متکثرِ شقهشقهشدهی زخمیِ ملتهبِ مستأصلِ نومیدِ عصبی؛ با همهی اجزای گونهگونش. جامعهای که البته بعد از دیماه خونینی که گذشت، حالاحالاها قد راست نخواهد کرد. جامعهای پارهپاره شده و بین برخی پارهها چنان شکاف عمیقی افتاده که پرناشدنی مینماید.
اما همهی پارههایش باید بفهمند ـ و سرانجام روزی خواهند فهمید ـ که «دیگری»شان نه حذفشدنی است، نه ادغامشدنی. جامعهای که سطح بالای خشونتورزی فیزیکیاش (در خیابان) و کلامیاش (در شبکههای اجتماعی) نشان میدهد حالاحالاها نیازمند آموزش و تمرین است. و این یک پروسهی بسیار زمانمند و تدریجی است که صبوری میخواهد و استقامت میطلبد.
پنج
من هیچ نسخهی فوریتی و دفعتی برای برونرفت از بحران امروز کشور سراغ ندارم. نه تجاوز بیگانه، نه ایدهی ارتجاعی بازگشت به حکومت سلطنتی، هیچکدام راهحل قابل پذیرشی نیستند. تمایل بخشی از جامعه، ازجمله شماری از فعالان سیاسی و کنشگران اجتماعی به این دو گزینه، موضوع قابل تحلیلی است و در شرایط انسداد و بنبست سیاسی البته قابل درک و انتظار. اما من با این گزینهها مرزبندی صریح و قاطعی دارم و بهرغم همهی نقدها و ناخوشایندیها، نمیتوانم خطری که این روزها، نه فقط ایران بهمثابهی ملت، بلکه تمدن ایرانی را بیش از هر زمان تهدید میکند، نادیده بینگارم و صدای پای فاشیسم ایرانی – که هنوز به قدرت نرسیده کمر به نابودی بخشی از میراث تمدنی ایران بسته است – را نشنیده بگیرم. با دلی که داغدار هزاران هموطن قربانی است، نمیتوانم غیرمسئولانه، مسیر قربانیشدن هزاران هزار هموطن دیگر و تبدیل کشور به ویرانهای جنگزده و اشغالشده را هموار کنم.
“من خشابِ سلاحی که طرف کشورم و مردمانش گرفته شده را پُر نمیکنم و هیزمبیارِ آتشِ خانمانسوزی که ایران و هویت و فرهنگ و تاریخ و آیندهاش را هدف گرفته، نخواهم شد”.
این را چند سال پیش، به یک پژوهشگر غربی که در پوشش تحقیقات میدانی، پروژهای سیاسی را دنبال میکرد و میخواست با من مصاحبه کند، گفتم. و همچنان بر همین موضع هستم و خواهم بود.
انتهای پیام




