سیاوش خوشدل، عضو بخش تحلیلی انصاف نیوز:
به روال پنجشنبهها بعد از مدرسه، رفتم به دفتر انصافنیوز. این بار ولی فرق داشت. حرفمان از سیاست نبود.
این بار منتظر بودم که مادرانی را ببینم با همان درد و دغدغههای مادر خودم. هم غم داشتم و هم کنجکاوی.
با آمدن این عزیزان خودم را گم کردم. من الان عضوی از انصافنیوز هستم یا عضوی از این خانوادهها؟ آخر برادر من هم اتیستیک است. چه قدر بشنوم و چه قدر حرف بزنم؟ آیا اصلاً برادر فردی که در مرکزی جدا از خانواده زندگی میکند، حرفی دارد، در جمع مادرانی که دائم با فرزندان خود زندگی میکنند و مشکلات را لحظه به لحظه میبینند و درک میکنند؟
راستی چرا فقط «مادران»؟ پس پدران کجا هستند؟ اصلاً چرا در عنوان این نشست فقط از «مادران» اسم آمده؟
با این پرسشها و احساسات درگیر بودم که یاسر عرب وارد شد. مرد نامآشنایی در عرصۀ فعّالیتهای اجتماعی و مستندسازی اجتماعی در جاهایی و حوزههایی که کار هر کسی نیست.
هشت سال پیش در دفتر سابق انصافنیوز دیدار کردهبودیم. در نگاه اوّل گمان کردم باید خودم را به یادش بیاورم. امّا من را به یاد داشت و سلام و احوالپرسی گرمی کردیم.
نمیدانستم که او بانی این جلسه و جمعکنندۀ این خانوادههاست. او هم نمیدانست که من هم یکی از اعضای همین خانوادهها هستم.
خانوادهها آمدند و جلسه آغاز شد. آقای سعید هادیگل که مدیر مؤسّسهای برای مهارتآموزی بزرگسالان اتیسم است، سخن را آغاز کرد و بعد فرصت به خانوادهها رسید. خالۀ داغدار یکی از فرزندان اتیسم از شرایطی گفت که منجر به درگذشت عزیزشان به نام سورنا شد. باز نمیدانستم که ایشان همسر یاسر عرب است.
حرفهای این دو، من را در شرایطی قرار داد که فکر کردم شاید نتوانم تا پایان حرفی بزنم؛ حس میکردم روی احساساتم مسلّط نیستم. در همین حین آقایی همراه با فرزند خود آمد. یک آقای دیگر هم همراه با همسر خود آمدهبود و نشست منحصر به خانمها نماند.
مادران ولی لبریز بودند از تجربهها و ناگفتهها و یا گفتههایی که گوش شنوایی برای آن نیافتهبودند. هر یک با امید و انگیزهای در این جلسه آمدهبودند. یکی از دولت و زیرمجموعهاش میگفت، آن دیگری از سازمانهای مردمنهاد، یکی از شهرداری و آن یکی از محیطهای درمانی و آخری هم از صداوسیما.
یکی پیشنهادهای کوچک داشت، یکی پیشنهادهای بزرگ. یکی لحن حقوقی داشت و استناد میکرد به مکاتباتی که در دستش بود، دیگری دل پرش، کاسۀ صبرش را لبریز کردهبود و خشمگینانه سخن میگفت.
خبرنگار انصافنیوز، علی نیلی که جلسه را میگرداند، کار سختی داشت در مدیریت این بحث و حتّی یاسر عرب هم، با لایههای تازهای از موضوعات و مسائل روبهرو شدهبود.
محتوای آنچه گفتیم و شنیدیم در گزارش انصافنیوز خواهدآمد و خواهیدخواند.
من پس از ساعت نخست، رفتهرفته روی خودم مسلّط شدم. یکی دو جا حس کردم در پیوند با آنچه شنیدم چیزی مرتبط دارم که دلم میخواهد بگویم. ولی باز شک داشتم که در میان این کوه بزرگ دردها و دغدغههای والدین جایی برای حرفزدن من هست یا نه.
علی نیلی و یاسر عرب از نگاهم دانستند که گفتنی دارم. صحبت کردیم و قرار شد در پایان صحبت خانوادهها چیزکی بگویم و جمعبندی کنم.
منتظر بودم صحبت والدین تمام بشود. در همین حین، علی نیلی را دیدم که رفت سمت کتابخانۀ دفتر و یک بستۀ کوچک را برداشت. بازی جنکا بود. فهمیدم که میخواهد چه کار کند. علی نیلی که خودش چهار پسر دارد، بازی را برد در گوشهای از سالن و ریخت روی میز برای امیرعلی، پسر آقای کشاورز که دیگر داشت حوصلهاش سر میرفت. این توجّه بهظاهر کوچک، علاوه بر اینکه امیرعلی را سرگرم کرد و بسیار ارزشمند بود، باعث شد که آقای کشاورز هم بتواند فرصتی کوتاه برای صحبت بیابد.
بالاخره نوبت به من رسید. قدری از آنچه پدر و مادرم کشیدند گفتم. از ناآشناییمان با اتیسم گفتم. یادم رفت بگویم مادرم به خاطر فرزندش کارش را که معلّمی بود، از دست داد. گفتم و گفتم و کلام را ختم کردم به اینکه امیدوارم چنین نشستهایی باز هم برگزار بشود.
جلسه تمام شد. دوربین و نور و ضبط در کار نبود. حالا داشتیم خداحافظی میکردیم.
در این لحظات دو تا از مادرها آمدند و با من صحبت کردند. وجه مشترک این دو مادر، داشتن فرزندی دیگر در خانه بود.
اوّلی میخواست من بدانم که مادرم میفهمد در حقّ من شاید آن طور که خواسته، نتوانسته رسیدگی و توجّه بکند. چراکه خودش این درد و نگرانی را داشت. دومی برایش سؤال بود که من بهعنوان یک برادر چه زاویهدید و نگاهی دارم به برادرم.
برای هر دو توضیح دادم که من میدانم توجّه والدینم و مادرم در سالهایی که درگیر فرزند دیگر بودند، طبیعی و درست بوده و خود من هم در آن سالها به قدر وسع همکاری کردم و در آینده هم اگر توفیق بیایم، وظیفهام را به جا خواهمآورد. در این لحظات دوباره آن تسلّطی را که بهمرور به دست آوردهبودم از دست دادهبودم.
چون یکی از دغدغههای والدین، دغدغۀ زمانی است که خودشان نباشند. و حالا یک سال و اندی است که مادر من نیست و طرح این دغدغه در طول جلسه و این گفتوگوی شخصی پایانی با این دو بزرگوار، به یادم میآورد که مادرم رفت و حالا من در قبال برادرم، مسئولیت و وظیفۀ بیشتری دارم. سایۀ این والدین بر سر فرزندانشان پایدار باشد، امّا این فکر و دغدغه که پس از ما آن فرزند چه خواهدشد، راستش برای من هم وجوددارد. روزی که من هم در این دنیا نباشم، بر برادرم چه خواهدرفت؟
خالۀ سورنا، یعنی خانم رؤیا باقری و یاسر عرب رفتند، مادران رفتند، پدر و فرزندش رفتند، ما هم رفتیم. ولی با کولهباری از سؤالها و دغدغهها و مطالباتی که باز هم باید از آنها بگوییم.
بابک بیات، در برنامۀ «صندلی داغ» از رنجی که برای فرزند بیمارش کشید، گفت و از درگذشت آن فرزند در نونهالی و اثری که آن رنج و درگذشت بر او و آثارش گذاشت.
موسیقی او در فیلم «شکار»، برای من تداعیکنندۀ همان حسّی است که گفت و همان خاطراتی که من از مادرم دارم. دوست داشتم آن را تقدیم حاضران در جلسه میکردم و امکانش نبود. ضمیۀ این یادداشتش میکنم:
انتهای پیام





