دکتر محمدرضا تاجیک، نظریهپرداز و استاد دانشگاه، در یادداشتی که برای انتشار در اختیار انصاف نیوز قرار داده است، نوشت:
یک
بلز پاسکال در سدهی هفدهم در مورد ایمان مذهبی به ما گفته بود که باید از شرطبندی اعتقادی-ایمانی خود آگاه باشیم. ما نیز باید از شرطبندیهای فلسفی و سیاسیمان آگاه باشیم. کنش سیاسی، تصمیمگیری و انتخاب است، اما شرطبندی نیز هست. در انگارهی شرطبندی، آگاهی از خطر و بییقینی وجود دارد. از این منظر، کنش سیاسی، هماره یک استراتژی است.
استراتژی بهمعنای برنامهای ازپیشتعیینشده که فقط باید اجرا شود و در طول زمان تغییر نمیکند، نیست. استراتژی برمبنای تصمیمگیری آغازین، تصور شماری از سناریوها را برای کنش امکانپذیر میکند، سناریوهایی که بسته به اطلاعات دریافتی در جریان کنش و بسته به اتفاقهایی که روی میدهد و کنش را مختل میکند، میتوانند تغییر کنند.
استراتژی، اگرچه با اتفاق مبارزه میکند، اما در این سطح محدود نمیشود، بلکه همچنین تلاش میکند که از اتفاق استفاده کند. عرصهی کنش بسیار نامعلوم و نامعین است. این عرصه آگاهی بسیار تند و تیزی از اتفاقها و انحرافها و دوراهیها را بر ما تحمیل میکند، و تامل در مورد خودِ پیچیدگی عرصهی کنش را بر ما تحمیل میکند.
دو
بهمحض آنکه کنشگر سیاسی اقدام به کنش میکند، کنش شروع به گریز از نیتهای او میکند، و وارد جهانی از برهمکنشها میشود و در نهایت این محیط است که آن را در راستایی که ممکن است خلاف راستای نیت اولیه باشد راه میبرد. پس، کنش سیاسی، پیچیدگی را در خود دارد، یعنی اتفاق، تصادف، ابتکار، تصمیمگیری و آگاهی از انحرافها و دگرگونیها را. از اینرو، کنش سیاسی با ذهنهای ساده خطی بیگانه است، زیرا بینش سادهشدهی خطی تمام امکانهای مثلهکنندگی را در خود دارد. کنشگر در کنش خود، سایر مولفهها و متغیرها را در نظر نمیگیرد، و آنها (متغیرهای حذف/سرکوبشده) انتقام خود را میگیرند.
به بیان دیگر، از آن رو که ساخت کنش (یا بازی) سیاسی در ساختشکنی کنش/بازی رقیب و سایر کنشگران غیرانسانی شکل میگیرد، امر پیچیده است.
سه
واژهی پیچیدگی در بطن خود حامل درهمبرهمی، بییقینی و بینظمی است. تعریف ابتدایی پیچیدگی هیچ روشنی و وضوحی بهدست نمیدهد: پیچیده را نمیتوان در واژهی پیچیدگی خلاصه کرد، یک قانون پیچیدگی برایش وضع کرد و تا حد ایدهی پیچیدگی فروکاست. پیچیدگی نمیتواند آنچیزی باشد که بتوان بهشیوهای ساده تبیین کرد و جایگزین سادگی کرد. پیچیدگی واژهای است مسئلهساز و نه چارهساز.
پیچیدگی کاملبودگی نیست و با عدم قطعیت عجین است. اندیشه پیچیده بر پیوندها، برهمکنشها و تداخلها تمرکز میکند. اندیشه پیچیده شناخت چندبعدی است نه شناخت کامل. پاسکال میگوید: تمامی چیزها «معلول و علت، یاریشده و یاریدهنده و باواسطه و بیواسطهاند و همگی با یک رابطهی طبیعی و نامحسوس که دورترین و متفاوتترین چیزها را پیوند میدهد حفظ میشوند.
بنابراین، محرک اندیشهی پیچیده کششی دایمی میان خواست یک دانش قطعهقطعهنشده و جداجدانشده و نافروکاهنده، از یکسو، و پذیرش ناتمامبودگی و ناکاملبودگی هر شناختی، از سوی دیگر، است.
چهار
ایرانِ امروز در یکی از پیچیدهترین شرایط تاریخی خود بهسر میبرد. مدیریت این شرایط پیچیده، نیازمند ذهنهای پیچیدهای است که نسبت به شرطبندیهای سیاسی خویش آگاه باشند. به دیگر سخن، ذهن و شناخت پیچیده – که میداند در شرایط فقدان تصمیم و تدبیر چه باید کرد و چگونه باید کرد تا شرط و شرطبندی او راست و درست آید – ضرورت هر راهبرد سیاسی در این شرایط است.
راهبرد سیاسی، با کارکردن به همراه و علیه امر نامعلوم و اتفاق و بازی چندگانهی برهمکنشها و واکنشهای متقابل پیش میرود. لذا راهبرد پیچیده، از یکسو، مستلزم یک بافت (آنچه درهمبافته شده) از تمام این متغیرهای معلوم و نامعلوم، و نیز، اجزاء ناهمگن که بهگونهای جداییناپذیر گردآمدهاند، است،
و از سوی دیگر، ناسازهی یگان و بسیارگان را شامل میشود. اصحاب تصمیم و تدبیر ایرانِ امروز، چنانچه از تمهید چنین راهبردی قاصر باشند، و قادر به فهم منطق امور حادثی و احتمالی نباشند، مصلحت آن باشد که هیچگاه بر سر کنش سیاسی خویش قمار و شرطبندی نکنند.
اما چه بایدکرد زمانیکه بسیاری از اهالی تمییز و تدبیر امروز ما، از شرطبندیهای سیاسیای که میکنند، آگاه نیستند و ذهنهای بسیط و سادهی خویش را در پس و پشت انبوهی از سخنهای پیچیده پنهان میدارند؟
چه باید کرد اگر در این روزهای سخت و سنگین، امر تحلیل و تجویز را به کسانی سپردهاند که در پرتو چند خبر خام و آشکار رسانهای، جز پیش پایشان را دید نتوانند، اما در مورد تحقق آیندهی بس روشن و پر از پیروزی و نعمت و امنیت شرطبندی میکنند؟
پنج
تجربهی تاریخی بهما میگوید که در متن و بطن بسیاری از ناکامیها، شکستها و بحرانهای این مرزوبوم کهن، شرطبندیهای عقیم و علیلی نهفتهاند که از ذهن و زبان آدمکهای سیاسیای برخاستهاند که هیچگاه نسبت به شرطبندی خویش آگاه و مسئول نبودهاند، و انتخاب و تصمیم و تدبیر آنان، نه بر بنیان تحلیلی پیچیده از شرایط پیچیده، که برخاسته از نوعی «پارادیم سادهگری» مبتنی بر اصول گسستن، فروکاستن و انتزاع، از یکسو، و گزینش دادههای دلالتگر و رد دادههای نادلالتگر به پیشاذهنهای خویش، جداکردن (متمایز یا منفصلکردن)، بههم پیوندزدن (ربط میدهد و اینهمانیکردن)، امور اساسی و فرعی را پایگانبندیکردن، و برحسب یک هستهی سخت از انگارههای دوکسایی (باور سخیف که تلاش دارند خود را استعلایی و متعالی و جهانشمول بنمایانند) مرکزیتدادن، از سوی دیگر، است.
پارادیم سادهگری، یا با حذف گوناگونی، بهطور انتزاعی به امور متکثر وحدت میبخشد، و یا برعکس، بدون درنظرگرفتن یگانگی، گوناگونی را سرهممیکند، مجموعهها و کلیتها را خراب میکند و تمامی ابژهها را از محیطشان مجزا میکند، نمیتواند رابطهی جداییناپذیر مشاهدهگر (سوژه) و چیز مورد مشاهده (ابژه) را درک کند، واقعیتها را متلاشی و تجزیه و بسیط و جزئی میکند و بعد فهم میکند.
آیا در شرایط واقعا پیچیدهی کنونی، میتوان امید داشت که این تجربههای تروماتیک گذشته، رهتوشهی راه حال و آیندهمان شوند تا بتوانیم ایرانِ عزیز را از این پیچ پیچیدهی تاریخی به سلامت عبور دهیم؟ نمیدانم.
انتهای پیام





