محمدرضا تاجیک، نظریهپرداز و استاد دانشگاه، در یادداشتی که در اختیار انصاف نیوز قرار داده است، نوشت:
یک
بهراستی، چه حادث میشود زمانی که در فرایند یک مواجهه یا منازعه، امیال و اوهام طرفین همانند میشوند، یعنی همه شبیه هم میشوند؟ چه میشود که متعاقب این همانندشدگی، مرزها از بین میروند و هرجومرج شروع میشود، و هیچکس توانایی توقف این غلتک یا گلولهی برفی را ندارد؟ احتمالا با تراژدی «هفت تن علیه تب» آشنا هستید. در این تراژدی، دو برادر (اتئوکلس و پولونیس) سر جنگ دارند، و هر دو آنقدر میجنگند تا هلاک میشوند، و شگفت آنکه هرچه بیشتر میجنگند، بیشتر شبیه هم میشوند. انگار آینهای روبهروی هم گذاشتهاند.
در فرایند این شبیهشدگی، طرفین مجادله و منازعه چنان بر صورت و سیرت یکدیگر میشوند که در یک اقلیم نمیگنجند و یکی باید دیگری (یا دیگران) را از میان بردارد، یا همچون برادران این تراژدی، باید جان یکدیگر بستانند. در اینجا، همان ابژهی قدرت یا ابژهی میل مشترکی که شبیه میگرداند، متمایز و متخالف نیز، میگرداند. شبیه میگرداند، چون دیگری هم همه عمر بهدنبال آن ابژهی میل (قدرت) نعرهزنان و روان و دوان است (شبیهشدن در سطح ابژهی میل و روش میلورزیدن یا تقلید)، متفاوت و متخالف میگرداند، چون سوژه از ساحتِ مقلد به ساحتِ رقیب دگرگون میشود، و توامان دیگری (الگو یا میانجی میل) را رقیب خویش میپندارد.
در این حالت، اگر دو رقیب هرچه به هم نزدیکتر باشند یا نزدیکتر شوند، رقابت نیز، فشردهتر میگردد. به عبارت دیگر، دو رقیب هر آن بههم نزدیکتر میشوند، و نهایتا، روبهروی هم قرار میگیرند. در فرایند این روابط متقابل و دوسویه رقابتی، هر دو دچار دگردیسی میشوند و هیچکدام دیگر آن نیستند که بودند. رقابت ضروریشده، اگرچه تحملناپذیر است، اما غیاب رقابت نیز، بهمراتب بیشتر غیرقابل تحمل است.
دو
ژیرار، تصریح میکند، رقابت، در فرایند خود، به خشونت میانجامد. دو رقیب وارد رقابتی فشرده و نفسگیر میشوند و هرچه رقابت پیش میرود، فشردهتر میشود. خشونت بهمنظور مطیعکردن دیگری بهکار گرفته میشود. بهطور معمول و غریزی، پاسخ خشونت نیز، خشونت است، و به عبارت دیگر، خشونت هم دچار تقلید و تشدیدی مضاعف میگردد تا به وضعیت بحرانی برسد.
اما این شبیهشدن صورتی دیگر نیز دارد: صورتی که چسترتون آنرا «چرخش تناقضآمیز و خودنفیکننده» مینامد. او در توضیح این چرخش مینویسد: منتقدان شبهانقلابی دین، کار را با طرد دین بهمنزلهی عامل ستمگری که آزادیهای انسانی را تهدید میکند، آغاز میکنند، اما آنها در حین جدال با دین، مجبور میشوند آزادی را رها سازند، و در نتیجه، دقیقا همان چیزی را قربانی میکنند که به دفاع از آن برخاسته بودند، قربانی نهایی طرد نظری و عملی دین از سوی فرد ملحد، دین نیست (که بینگرانی به حیات خود ادامه میدهد)، بلکه خودِ آزادی است، که گویا در معرض تهدید دین بود؛ جهانِ عمیقا الحادی، که از هرگونه ارجاعی به دین محروم شده است، همان جهان خاکستری دهشت و جباریت برابریطلب است:
«آنان که برای دفاع از آزادی و انسانیت به جنگ کلیسا میروند، در نهایت بدانحا میرسند که آزادی و انسانیت را بهدور افکنند، تا صرفا بتوانند به جنگ خویش با کلیسا ادامه دهند… وضع مدافعان دین نیز، از همین قرار است: چه تعداد از مدافعان منعصب دین کار را با حملهی دیوانهوار به فرهنگ سکولار معاصر آغاز کردند، و در نهایت، به رهاکردنِ خود دین (و ازدستدادن هرگونه تجربهی دینی بامعنا) رسیدند؟
و آیا واقعیت آن نیست که بهشیوهای کاملا مشابه، جنگاوران لیبرال نیز، آنچنان مشتاق مبارزه با بنیادگرایی ضددموکراتیکاند که آنان هم در نهایت بدانجا میرسند که آزادی و دموکراسی را بهدور افکنند تا صرفا بتوانند به مبارزهی خویش با ترور ادامه دهند؟ آنان بهشدت مشتاقاند نشان دهند بنیادگرایی غیرمسیحی تهدید اصلی آزادی است، و این اشتیاق بهحدی است که حاضرند به این موضع درغلطند که ما باید اینجا و اکنون، در جوامع بهاصطلاح مسیحیمان، آزادیهای خویش را محدود کنیم.
اگر تروریستها حاضرند بهخاطر عشق به جهان دیگر، این جهان را ویران کنند، ترورستیزان ما نیز، حاضرند جهان دموکراتیک خود را بهخاطر نفرت از دیگری مسلمان ویران سازند. جاناتان التر و آلن درشوویتس آنقدر عاشق شان و حیثیت بشریاند که حاضرند برای دفاع از آن، حتی شکنجه – این نهایتِ خوارشمردن شان انسان – را نیز، قانونی کنند.
سه
در ایرانِ امروز، گروهی از آدمیان را میشناسیم که در تقلید (خواسته یا ناخواسته، آگاهانه یا ناآگاهانه) از کنش گفتار و رفتار خصم (امریکا و اسرائیل) علیه خودِ آنان، در چرخهی خودنفیکنندگی و شبیهشدگی گرفتار آمدهاند و بسان خصم، هم جنگ با کلام و هم جنگ با شمشیرهای برکشیده از نیام، نه تنها علیه خصم، بلکه علیه هرآنکس که در پیرنگ و دیدگشت آنان دربارهی آن خصم، رنگ و معنایی ندارد، بهراه انداختهاند.
اینان، در استیزه با شر، آنقدر به شیوههای شرورانهی او خوگر شدهاند که پنداری هماویند. از اینرو، چون از درِ استیزه با فرد یا جمعی درآیند، بهرسم و منش و روش خصم خویش، از رهاکردن هزاران تیغ خشم و نفرت و کین، دروغ و فریب و تهمت، تحریف و تخریب و تهدید، هراسشان نیست. اینان، با بیانی نیچهای، در همان هنگام که در عالم خیالشان با هیولاها و شرور به جنگ برخاستهاند، خویش نیز، به هیولایی بدل گردیدهاند.
نیچه میگوید، چون دیرزمانی به مغاک بنگرید، مغاک نیز به شما مینگرد. این گروه از ایرانیان استیزهجو نیز، دیریست که در معرض نگاه خیرهی خصم خود هستند، و به تقلید و تشبیه آن میکنند که نفی میکنند.
در هملت، خودِ هملت برای اجرای عدالت مجبور میشود وارد همان جهان دروغ، نمایش و فریب شود که از آن متنفر است. در داستان کنت مونتکریستو (الکساندر دوما)، میخوانیم: ادموند دانتس قربانی حیانت و بیعدالتی میشود و سالها بعد با هویتی تازه برای انتقام برمیگردد. ابتدا خودش را ابزار عدالت میداند، اما انتقام آنقدر گسترده میشود که به زندگی بیگناهان هم آسیب میزند. داستان در واقع میپرسد: آیا قربانی حق دارد جای خدا، قاضی و جلاد را همزمان بگیرد؟
در فیلم بتمن و جوکر نیز میبینیم جوکر میخواهد ثابت کند که تفاوت میان خودش و بتمن فقط یک حادثه یا انتخاب تصادفی بوده است. بتمن برای مبارزه با او دائماً در معرض وسوسهی عبور از همان خطی قرار دارد که جوکر از آن عبور کرده است. بنابراین، پرسش اصلی این نیست که «چه کسی قویتر است؟» بلکه این است که چه چیزی مانع میشود مبارزه با شر، خودِ مبارز را شرور کند؟
چهار
در پرتو آنچه گفتم میخواهم بگویم آن گروه از ایرانیان ارتدکسمشربی که در ستیزشی آنتاگونیستی با امریکا و اسرائیل، تیغ آبدیده به روی ایرانیان دیگر کشیدهاند و با غسل تعمیددادن و نامگذاری آنان با اصطلاحاتی همچون ستون پنجم، امریکایی، اسرائیلی، عافیتطلب، زبون و ترسو، خیانتپیشه، و…، بهگونهی پارادوکسیکالی خود شبیهترین آدمیان به خصم شدهاند و همچون بردگان داوطلب، خویشتن را مجرای ارادهی معطوف به قدرتِ خصم قرار دادهاند.
انتهای پیام





