یک دانشجوی دانشگاه زنجان خبر داد: متاسفانه بالای حدود ۲۰ نفر از دانشجوها یا فارغ التحصیلان در زنجان به دام شرکتهای هرمی (شبه گولدکوئیست) افتادهاند و الان ماههاست خبر موثقی از آنها نیست و به منزل برنگشتهاند.
پیگیری خبرنگار انصاف نیوز از یکی از اساتید یکی از دانشگاه های زنجان نیز اصل این اتفاق را تایید میکند اما دربارهی تعداد دقیق و جزییات آن هنوز اطلاع دقیقی کسب نشده است.
گویا نحوهی جذب به این شکل بوده که شرکتهای هرمی با عناوین جعلی از جمله شرکتهای زیرمجموعهی وزارت نفت و نیرو از دانشجویان جویای کار دعوت به همکاری میکنند. این دعوت از طریق دوستان شخص مورد نظر که قبلا به دام این گروهها افتادهاند با دادن وعدهی کارهایی پردرآمد انجام میشود.
پس از جذب قربانی و دریافت اولین مبلغ از او، حالا او مجبور به همکاری برای جبران ضرر خود میشود و باید قربانیان دیگری را جذب کند.
آن طور که برخی از افراد جذب شده میگویند، بعضی از آنها در خانههایی که به اصطلاح «آفیس» خوانده میشود زندگی میکنند و در همانجا با افراد جدید نیز قرار میگذارند و در آن دوره به اعتیاد هم کشیده میشوند.
یکی از دانشجویانی که دعوت این شرکتها را رد کرده، دربارهی یکی از دوستانش میگوید: «فلانی ۱۰ میلیون به این شرکت هرمی داده، تا چند نفر رو به تور این شرکت نندازه آزادش نمیکنند. الان خانوادهاش نگرانند و مادرش در بیمارستان است».
یک نمونه به روایت قربانی
این دانشجوی دانشگاه زنجان دربارهی چگونگی دعوت خودش در یادداشتی برای انصاف نیوز نوشت:
داستان به سال پیش برمیگردد. با یکی از دوستان نه چندان صمیمی در دانشگاه ارتباط داشتم. تقریبا هر هفته یک بار در دانشکده در حد سلام و علیک با هم ارتباط داشتیم. بعد از فارغ التحصیل شدنم چند بار با من تماس گرفت و گفت که در [یک شرکت بسیار بزرگ و معروف کشوری] کار می کند. حقوقش خوبه و راضی هستش. یکی دوبار به همین صورت پیش رفت و با فاصله زنگ می زد.
من هم دنبال کار بودم و به هر جا هم که مراجعه می کردم نمی توانستم کاری پیدا کنم. یک بار بهم زنگ زد گفت که داره برای […] داره یک سری فرم استخدام پخش میکنه. من قبلا توی سایت این شرکت ثبت نام کرده بودم ولی گفت این فرق داره. داییش سفارش میکنه و احتمالش زیاده من رو بردارند. خلاصه تمام مشخصاتم از قبیل کد ملی و نام پدر و شماره و کدپستی و آدرس منزل رو در اختیارش گذاشتم.
به خانواده هم گفتم که قضیه چیه. خیلی خوشحال شدند. توی شهر خودم که کاری پیدا نتونستم بکنم برای همین خیلی خوشحال شدم. یک کار پاره وقت هم داشتم ولی در آمدش ماهی ۸۰ هزار تومن بود که خیلی ناچیز بود.
بعد از ۳-۴ هفته دوستم با یک شماره ی جدید زنگ زد و گفت که روز ۴ شنبه بیا برای مصاحبه. من هم سریع یه بلیط قطار گرفتم و با هزار امید و آرزو رفتم تهران. سر راه هم کتاب های مختلف استخدامی رو داشتم می خوندم. رسیدم تهران. زنگ زد که بیا خیابون فلان. خودم رو به اونجا رسوندم. بعد از ۴۵ دقیقه آمد. خیلی گرم سلام علیک کرد و اوضاع و احوالم پرسید. چند دقیقه با هم در یکی از پاساژهای آن اطراف قدم زدیم تا اینکه یکی از دوستانش هم رسید. او نیز در دانشگاه ما بوده ولی تا بحال ندیده بودمش. چند سوال ازش پرسیدم و بعضی ها را میشناخت.
دوستم گفت که اول ناهار بخوریم و نماز را بخوانیم بعد به […] می رویم. آنجا تا ساعت ۶ باز می شود. به من گفت که آنجا خوابگاه نیز دارد و اگر مصاحبه طول بکشد آنجا می مانیم. من گفتم باید امشب برگردم ولی لازم باشد می مانم. کمی با هم در خیابان گشتیم، من را در یک رستوران معمولی مهمان کردند. معلوم بود که دانشجویی خرج می کنند. غذا قیمه بود. بعد خوردن غذا به یک پارک رفتیم و نماز خواندیم. خیلی مومن خود را جلوه می دادند.
بعد به یک پارک رفتیم. آنها با یکی از دوستانشان که به او مهندس می گفتند تماس گرفتند و گفتند که در پارک فلان هستیم، بیا اینجا. «مهندس» رسید. ظاهر ورزشکاری داشت با یه کیفدستی و عینک آفتابی. خیلی من رو تحویل گرفت. از دانشگاه و درس از من پرسید. با هم نشستیم و صحبت کردیم. چند بار گوشی من زنگ خورد و من همان لحظه جواب دادم، دیدم ناراحت شد و به دوستم گفت که این کیه آوردی؟! فهمیدم زیاد از گوشی خوشش نمی آید. به صحبت ادامه داد و گفت که بچه ی اهواز بوده و در آنجا هم درآمد خوبی داشته. با من هم رشته بود و مدرکش عمران. خانه و زندگی و ماشینش را فروخته و آمده در تهران کار می کند. یک محل را برای کار و یک محل را به عنوان خوابگاه کرایه کرده و درآمد ۹ میلیون در ماه دارد! خیلی تعجب کردم.
از کارش گفت، خرید فروش اینترنتی به دلار و پرداخت حقوق کارکنانش نیز به دلار . می گفت که کارکنانش نیز از نخبه های اهواز و قزوین و تهران و اینا هستند. از بچه های زرنگ خوشش می آید! به ساعت نگاه کردم، دیدم داره خیلی دیر میشه. به دوستم گفتم که دیگه بریم […] تا بسته نشده. دیدم عکس العملی نشان نداد. مهندس شروع کرد به ادامه ی صحبت و گفت که دوستم هم در شرکت ایشان کار می کنه. یک لحظه جا خوردم. به دوستم گفتم که مگه توی […] نمیری؟ بهم گفت: نه، بهت دروغ گفتم، از اونجا در اومدم و الان توی این شرکت هستم. اینجا ۵ تومن حقوق می گیرم. بهش گفتم غلط کردی که بهم دروغ گفتی!
مهندس شروع کرد به ادامه ی صحبت. من هم یواشکی شماره ی دوستم را به مادرم پیامک کردم. کمی احساس خطر کردم ولی بروز ندادم. فقط به فکر این بودم که یک طوری از دست اینا فرار کنم. مهندس گفت شما هم می تونی بیایی واسه ی من کار کنی، خوابگاه هم در اختیارت می گذارم و حقوقت هم بستگی به خودت داره ، زرنگ باشی ۷ – ۸ تومن در میاری. کار ما خرید فروش طلاست. یک کار جدیدی هست و با بعضی از نماینده های کله گنده های تهران هم صحبت کردیم. اسم یک شرکت به نام ابر کهکشان [یکی از شرکت های غیرقانونی] رو هم گفت که فعالیتش شبیه اینهاست ولی از دهنشان در رفت که مجوز ندارند.
بهانه ی خوبی بود تا قبول نکنم. گفتند حالا برویم خوابگاه و شما سه روز پیش ما بمان، اگه خوشت نیامد از همان جا برگرد. چیزی نگفتم. از پارک خارج شدیم و مهندس سر کوچه خداحافظی کرد و رفت. من ماندم و دو نفر دیگر. می خواستند من را به خوابگاه برسانند. به خیابان که رسیدیم دیگر زدم به سیم آخر. هر چی از دهنم می آمد به دوستم گفتم و خیلی عصبانی شد. نمی گذاشت برگردم ولی در خیابان نتوانست کاری بکند، همش می گفت من دارم اشتباه می کنم و به خاطر من دروغ گفته. سریع سوار یک تاکسی شدم و از دستشان فرار کردم. مدام با خود می گفتم که شاید اشتباه بزرگی کرده ام و یک فرصت طلایی را از دست داده ام. مدت ها گذشت و دوستم را چند بار در ترم جدید دیدم. گویا یک ترم مرخصی گرفته بود و ترم جدید را آمده بود. آمد و گفت که او را ببخشم. فهمیدم که سرش به سنگ خورده ولی اصلا فکر نکردم که شرکت هرمی بوده. تا اینکه بعد از ۲ سال این قضیه ی شرکت های هرمی را شنیدم. کاملا مشابه اتفاقی بود که درباره ی من اتفاق افتاده بود. به دوستم زنگ زدم. شماره هایش خاموش بودند ولی در فیس بوک بود. در فیس بوک باهاش صحبت کردم و قضیه ی آن موقع را دوباره یادآوری کردم، درست فکر کرده بودم، قضیه مربوط به یک شرکت هرمی بود، دوست من هم دام افتاده بود و ۷ میلیون هم به آنها باج داده بود. خبری از حقوق میلیونی نبود. به او گفتم که از گناهی که در حق من کرده می گذرم ولی حتما به پلیس بگوید. افراد زیادی در دام این افراد هستند ولی نمی دانم به چه دلیلی می ترسید و از گفتن جزئیات پرهیز کرد. من هم دیگر اصرار نکردم.
گزارش چند سال پیش یک قربانی در مشهد
بخش «کمیته اضباطی» سایت دانشگاه زنجان، گزارشی با عنوان «شرکت های هرمی» که ۲۶ مرداد ماه سال ۱۳۸۸ در روزنامه ی خراسان منتشر شده به شرح زیر بازنشر کرده که روایت یکی از قربانیان مشابه است:
چند وقت قبل، یکی از دوستان و همکلاسی های دوران دانشگاه که مثل خودم دانش آموخته رشته مهندسی مکانیک است و کارگاه قطعه سازی داشت، به کارگاه من در مشهد زنگ زد اما من نبودم. او به همکارم گفته بود که به مهندس بگویید با من تماس بگیرد اما من با او تماس نگرفتم . سر شب بود که مهندس دوباره تماس گرفت. این بار خودم گوشی را برداشتم. بعد از احوال پرسی گفت: از کارت راضی هستی؟ گفتم: چطور مگه؟ تو که خودت تولید کننده ای، می دانی که ایران خودرو هنوز مطالبات مرا پرداخت نکرده است و اوضاع تعریف چندانی ندارد. او در حالی که سعی می کرد خود را دلسوز من نشان دهد، گفت: بله می دانم. من از یک ماه قبل یک کار خوب و پر درآمد پیدا کردم و کارگاهم را هم تعطیل کردم. الان هم برای همین به تو زنگ زدم. می دانم تو هم وضع مالی خوبی نداری و می خواهم به تو کمک کنم.
او پس از مدتی حاشیه رفتن، گفت: پروژه قطار سریع السیر مشهد-تهران شروع شده است. صنایع ریلی کشور نیروهای متخصص را از کل کشور جذب می کند آن هم با شرایط و حقوق بسیار عالی. حداقل ۲ میلیون تومان در ماه و ادامه داد: البته ۳ ماه اول که دوران آموزشی است، ماهی ۵۰۰ هزارتومان حقوق داری اما بعد بیشتر از ۲ میلیون می گیری. من که از این حرف ها خوشم آمده بود، پرسیدم: باید تهران ساکن شوم؟ گفت: بله. گفتم: پس من نمی توانم بیایم چون جدایی از پدر و مادرم برای من سخت است. اصرارهایش فایده ای نداشت بنابراین بعد از خداحافظی تلفن را قطع کرد.
وقتی ماجرا را برای همسرم تعریف کردم، او خیلی ناراحت شد و گفت: چرا قبول نکردی؟ آن وقت من هم انتقالی می گرفتم و هر دو در تهران با شرایط عالی زندگی می کردیم. تو هم می توانستی شرایط قبلی خودت را که مدیر بودی، به دست آوری و مثل قبل دوباره در دانشگاه تدریس کنی. خلاصه برای هرکسی ماجرای تلفن دوستم را تعریف می کردم، می گفت خیلی اشتباه کردی، باید قبول می کردی.
هنوز چند روز نگذشته بود که دوستم دوباره زنگ زد و گفت: چی شد تصمیم نگرفتی به تهران بیایی؟ صنایع ریلی دوباره، نیرو می گیرد. گفتم نه من نمی توانم در تهران ماندگار شوم. اما او این بار گف ت: لازم نیست برای همیشه تهران باشی. کار به صورت پروژه است تو هم همراه پروژه به مشهد می روی تازه خانه سازمانی هم در اختیارت می گذارند. من هم الان با همسرم به تهران آمده ام. خلاصه آن قدر از مزایا و امکانات زیاد این کار تعریف کرد تا این که راضی شدم به تهران بروم و قرار شد از مسئول گزینش آن جا برایم وقت مصاحبه بگیرد. آن روز با خوشحالی موضوع را به همسر و خانواده ام اطلاع دادم.
صبح روز بعد خودم با دوستم تماس گرفتم و ا و گفت: فردا حرکت کن که پنج شنبه برای مصاحبه اینجا باشی. گفتم نمی توانم فردا باید سفارش های ایران خودرو را تحویل بدهم. او گفت: پس من دوباره به تو اطلاع می دهم. دقایقی بعد زنگ زد و گفت: شانس آوردی چون مدیر پروژه شنبه بعد از ظهر به ماموریت می رود و تو سعی کن ساعت ۸ صبح جمعه تهران باشی، به یکی دیگر از دوستانم که در افغانستان کارگاه تولیدی داشت زنگ زدم و موضوع را گفتم، او هم اصرار داشت که اگر می شود او را هم همراه خودم ببرم. اما وقتی موضوع را با دوستم در میان گذاشتم گفت: فعلا یک نفر می خواهند و برای شروع کار باید ۳ روز در تهران بمانی تا کارت را قبول کنند.
روز حرکت فرا رسید و به تهران رفتم و طبق قرار قبلی همدیگر را در ایستگاه متروی خیابان نواب ملاقات کردیم. او از دیدن من خیلی خوشحال بود و مدام از شرایط خوب کار تعریف می کرد. پس از طی چند کوچه پس کوچه به انتهای یک کوچه بن بست رسیدیم. او زنگ خانه را به صدا درآورد و لحظاتی بعد جوانی در حیاط را گشود. تعجب کردم، پرسیدم چرا دفتر نرفتیم؟ که گفت: مدیر پروژه اهل مشهد و او هم در راه تهران است و گفته وقتی از راه می آیی خسته هستی و باید کمی در خوابگاه استراحت کنی! ضمن این که مهندس مدیر پروژه گفته من خودم به خوابگاه می آیم و مصاحبه می کنم. گفتم واقعا چقدر انسان با محبتی است اما این طوری که درست نیست.
قبل ازاین که مدیر پروژه به آن خانه بیاید، مهندس دیگری را دیدم که او را دورادور می شناختم. او قبلا از کارکنان شرکت (پ-ن) بود. او هم از شرایط عالی کار می گفت. همه خوشحال بودند انگار در قرعه کشی میلیاردی بانک برنده شده اند. وقتی از اوضاع کار می پرسیدم می گفتند: تو انسان توانمندی هستی، از عهده آن برمی آیی.
قبل از این که به تهران بیایم، با خودم فکر می کردم این چه کاری است که تا این اندازه درآمد دارد . اما دوست مهندسم هربار یک چیزی می گفت، یک بار می گفت کار نظارتی است، یک بار می گفت: کار ساخته، آخر هم گفت: باید کار را ببینی! خیلی از مدیران شرکت ها، کار خودشان را تعطیل کرده اند و به اینجا آمده اند و …
آن خانه که به عنوان خوابگاه بود، زیربنایی حدود ۴۰ تا ۴۵ متر داشت و طبقه همکف یک ساختمان ۳ طبقه بود،که هیچ امکاناتی هم نداشت. افرادی که در آن خانه بودند، مشغول پذیرایی از من شدند.
بعد از مدتی مدیر، پروژه آقای مهندس «ب» آمد. افرادی که داخل منزل بودند دست و پای خودشان را گم کرده بودند و چنین وانمود می کردند که او شخص خیلی مهمی است. آن ها سر رسیدهای خودشان را برداشتند تا از مصاحبه مدیر پروژه با من، نت برداری کنند. جلسه مصاحبه شروع شد. آقای مهندس «ب» روبه روی من نشست و دیگر مهندسان هم در کنار میز. جوان دیگری هم که قبلا در شرکت «پ.ن» کار می کرد، روی زمین نشست.
به دوستم گفتم: رزومه کاری ام را بیاورم تا آقای مهندس آن را ببیند که او گفت: نه! لازم باشد آقای مهندس خودشان می گوین د. خلاصه مصاحبه شروع شد. مهندس از کارم، سنم، درآمدم و غیره سوال کرد. خودش می گفت: ماهی ۴ میلیون تومان در یک شرکت حقوق می گرفته اما آن کار را رها کرده و به این پروژه آمده است. او می گفت: تازه فهمیدم که صرف داشتن خانه و خودرو و ویلا در طرقبه و شاندیز که زندگی نیست! هر لحظه تعجبم بیشتر می شد. بحث به بحران اقتصاد جهانی کشیده شد. اول با مهندس بحث کردم و او را به چالش کشیدم. بعضی جاها هم با نظر او موافق بودم اما بعد متوجه شدم که او مقدمه چینی می کند چون بعد از گذشت ۲ ساعت هنوز شرایط کاری ام را توضیح نداده بود. بیشتر شبیه یک نشست بود تا مصاحبه! دیگر به زور حرف هایش را تحمل می کردم که گفت: حالا می خواهم یک کار جدید را به تو معرفی کنم .
در این لحظه از داخل کیفش ۲ پوشه بیرون آورد. وقتی پوشه ها را باز کرد، دنیا روی سرم خراب شد. برای یک لحظه تمام بدبختی هایم از مقابل چشمانم رژه رفتند. بدنم یخ کرد خودم را به زور روی صندلی نگه داشته بودم دیگر هیچ چیز نمی فهمیدم. «گلدکوئیست» او داشت شرکت گلدکوئیست را معرفی می کرد، طی ۶-۵ سال گذشته خیلیها سعی کرده بودند مرا به سمت این شرکت ها بکشانند اما هیچ وقت موفق نشدند. یاد آن هایی افتادم که این شرکت هرمی زندگی شان را تباه کرده بود.
همین دو هفته قبل بود که یکی از دوستانم که مدیر تعمیرات یک کارخانه سیمان است تعریف می کرد که چگونه برادر کوچکش را که لیسانس رشته شیمی است، به بهانه کار به تهران کشانده اند و بعد در یک خانه زندانی اش کرده بودند. یادم افتاد که دوستم می گفت: پول هایش را گرفته اند و او با یک بدختی توانسته بود از چنگ آن ها فرار کند و حتی می ترسید به دستگاه قضایی شکایت کند.
همه این قضایا مانند یک فیلم در ذهنم تداعی م ی شد . من با سر، حرف های مهندس «ب» را تایید می کردم. اما فقط دراین فکر بودم که چگونه از این خانه لعنتی فرار کنم. خودم را جمع و جور و وانمود کردم که این موضوع برایم خیلی جالب است. با این حال دائم دراین فکر بودم که چگونه از آن جا فرار کنم. مهندس «ب» می گفت: این کار ۳ شرط اساسی دارد. ۱ -با کسی مشورت نکنی ۲ -هیجان زده نشوی و سومی را هم به خاطر ندارم که چه بود.
قرار بود من ۳ روز در تهران بمانم و دراین باره تحقیق کنم و بعد اگر نخواستم بروم. ولی خودم می دانستم که نمی توانم از چنگ آنها فرار کنم. وقتی مهندس «ب» رفت، دیدم دراین فرصت اتاق دیگر پر از جوان شده است . حد ود ۹ نفر بودند یکی تبریک می گفت و دیگری خوش آمد و ….
بعضی از آن جوان ها را می شناختم. دوست مهندسم هم از این که به من دروغ گفته بود عذرخواهی کرد و گفت: ولی این کار درآمد خوبی دارد. دیدم برادر دوستم که وکیل است او هم حضور دارد. قرار بود تا بعد از ظهر دادستان استان … ، شوهرخواهر آقای … و برادر آقای شهردار … و غیره را هم زیارت کنیم. بیشتر آنهایی که آن جا بودند، شغلشان قطعه سازی بود که به دلیل اوضاع بد اقتصادی به این سراب کشیده شده بودند. قرار بود بعد از خوردن ناهار برای بازدید بیرون برویم. دوباره صحبت ها شروع شد. همه آن ها شست وشوی مغزی شده بودند و امیدوار به میلیاردر شدن! باورم نمی شد آیا این ها همان هایی هستند که من قبلا دیده بودم.
می گفتند: ما تلویزیون نگاه نمی کنیم. ماهواره نمی بینیم، روزنامه نمی خوانیم چون موج منفی می دهند و نمی گذارند روی کار متمرکز شویم. تمام درهای اطلاعاتی بیرون را روی خودشان بسته بودند. جالب این جا بود که آن ها نماز اول وقت می خواندند و خدا را شکر می کردند و ….
خلاصه من فقط به فرار فکر می کردم اما نمی دانستم چگونه، تلفن همراهم آنتن نداشت. دوستم می گفت اینجا تماس گرفتن ممنوع است، گفتم پس چگونه به خانواده ام اطلاع بدهم و ادامه دادم برویم بیرون زنگ بزنم. گفت: عجله نکن بعد از ظهر بیرون می رویم و بعد هم دوباره شروع کرد به شست وشوی مغزی من. اما من فقط به فرار فکر می کردم و او برای هر بهانه ای که می آوردم جوابی داشت تا این که فکری به ذهنم رسید.
دوستم را به کناری کشیدم و گفتم با تو یک حرف خصوصی دارم. همه تعجب کردند. او را به اتاق دیگر بردم و اول قسم دادم که به کسی چیزی نگوید! چاره ای نداشتم برای فرار از این مکان باید دروغی سرهم می کردم. گفتم: من اعتیاد دارم. از حرف های مهندس هم چیزی نفهمیدم چون خمارم. می خواستم صبح قبل از آمدن به پیش تو به منزل دوستم بروم و مواد مصرف کنم که دیدم دیر شد. برای همین هم گذاشتم برای بعد از مصاحبه. الان هم نمی توانم تحمل کنم باید راهی برای رفتن به بیرون پیدا کنی .
علی که دودل شده بود و باور نمی کرد که من معتاد باشم، وقتی اصرار مرا دید گفت: حالا کجا می خواهی مصرف کنی؟ گفتم: منزل دوستم نزدیک است اگر تو هم بیایی با هم می رویم. با گفتن این جمله او کمی آرام شد و به دیگران گفت: من و دوستم به کافی نت می رویم تا او تحقیقات خود را آغاز کند اما افراد داخل منزل مانع شدند. هرکدام بهانه ای می آوردند تا من از آن جا خارج نشوم. اما وقتی نام دوستم را که قرار بود به منزل او برویم گفتم، دوست مهندسم او را شناخت و اطمینان پیدا کرد. چرا که او یکی از دوستان و همکلاسی های مشترک ما بود که در شرکت نفت استخدام شده بود. شاید هم فکر می کرد با این کار آن دوستم را هم به دام می اندازد. بالاخره او دیگران را راضی کرد و گفت: من همراه او هستم و زود بر می گردیم. وقتی خواستم کیفم را بردارم، دوستم مانع شد و گفت: کیفت را بگذار همین جا باشد که گفتم داخل آن مواد و وسایل مصرف آن است. نمی توانم آن را بگذارم. به شوخی گفتم نترس فرار نمی کنم. خندید و گفت: نه منظورم این بود که اذیت نشوی. وانمود می کردم خیلی خمارم. به دوستم گفتم برایم کارت تلفن بخرد تا از تلفن عمومی به دوستم زنگ بزنم و آدرسش را بگیرم چون آن روز در تهران تلفن های همراه قطع بود. در دلم دعا می کردم که در شهر کرج تلفن های همراه قطع نباشد وگرنه یا باید در خیابان سریع می دویدم تا به یک پاسگاه برسم و یا داد و بیداد راه می انداختم. اما خوشبختانه وقتی شماره دوستم را که در کرج سکونت داشت، گرفتم تلفن همراهش را پاسخ داد. آدرس او را گرفتم و خیالم راحت شد. وقتی به کرج رسیدیم و به منزل دوستم رفتیم. در آنجا سوال هایم از دوست مهندسم شروع شد. او که فهمید چه اشتباهی کرده است و من معتاد نیستم عصبانی شد. اما حالا نوبت من بود تا برایش سخنرانی کنم. سعی کردم نصیحتش کنم. می خواستم زنگ بزنم به آن هایی که زندگی خودشان را برای گلدکوئیست از دست داده بودند تا او هم ماجرای آن ها را بشنود. اما او با این که خودش می دانست درچه دامی گرفتار شده است، سعی می کرد از خودش دفاع کند. وقتی دید فایده ای ندارد گفت: من پول هایم را از دست داده ام زندگی ام خراب شده است و روی بازگشت ندارم من باید پول های از دست رفته ام را به دست آورم و چاره ای هم ندارم باید افرادی را که به من اعتماد دارند، وارد این بازی خطرناک کنم و … . بالاخره او پس از عذرخواهی از من و درحالی که اشک هایش را پاک می کرد از منزل دوستم خارج شد. اوضاع من به هم ریخته بود و اعصابم خرد شده بود. نمی دانستم چه جوابی باید به خانواده ام می دادم. هزار کیلومتر راه آمده بودم تا ماهی ۲ میلیون تومان حقوق بگیرم. با هزاران بدبختی خودم را راضی کرده بودم که دور از پدر و مادرم زندگی کنم، اما حالا چه! اعتمادی را که به دوست مهندسم داشتم و این که این پروژه چقدر می توانست در آینده کاری من تاثیر بگذارد اما همه چیز تنها یک سراب بود.
با این حال به خودم دلداری دادم که باید خدا را شکر کنی. اگر تو هم به دام می افتادی اگر پول هایت را از دست می دادی، آن وقت چه سرانجامی پیدا می کردی. روز بعد، اول به مشهد زنگ زدم و ماجرا را برای دوستان مشترک من و دوست مهندسم تعریف کردم تا آن ها خدای ناکرده به دلیل اعتمادی که به او دارند در دام نیفتند و بعد هم با ۱۱۰ تماس گرفتم و آنها را در جریان گذاشتم. وقتی به مشهد بازگشتم خانواده دوست مهندسم را درجریان موضوع قرار دادم. چون خانواده کسانی که در آن خانه بودند هیچ کدام اطلاعی نداشتند که پروژه قطار سریع السیری در کار نیست و همه آن ها به دام شرکتهای هرمی افتاده اند.
انتهای پیام



