محمد زارع شیرین کندی، پژوهشگر فلسفه در یادداشتی با عنوان «یک قرن ابراهیم گلستان، یک قرن تجددمآبی سترون» که در اختیار انصاف نیوز قرار داده است، نوشت:
ابراهیم گلستان قرن چهارده خورشیدی را تمام وکمال زیست. بیشتر سالهای این قرن خورشیدی با سدۀ بیستم میلادی مقارن و مشترک بود اما معمولا کسی ازقرن خورشیدیِ گذشته نه درخصوص ابراهیم گلستان و نه درموارد دیگر نامی نمیبرد و سخنی به میان نمیآورد زیرا زمان و تاریخ غالب زمان و تاریخ میلادی – غربی بوده و است و تحولات و رویدادهای تاریخ میلادی – غربی است که خود را بر عصر و تاریخ شمسی – قمری (ایرانی – اسلامی ) و، درواقع، بر تاریخ همۀ ملتها واقوام تحمیل میکرده و میکند.
گلستان هم گرچه فارس زبان و اهل فارس بود و از سادات به شمار می آمد یک قرن تمام در عالمی زیست که نمی توانست ربطی به شناسنامه و هویت ایرانی – اسلامی او داشته باشد زیرا تمام زندگی او، چه نیمۀ نخست که درایران گذشت و چه نیمۀ دوم که در انگلستان سپری شد، و فکر و عمل او با مقولات بنیادی و اجزا و عناصر فرهنگِ فراگیرِ مدرنیتۀ غربی شکل گرفته و سرشته شده بود.
گلستان خود در “نوشتن با دوربین” گفته است: “من با مدرنیسم مخالف باشم؟ مگر احمق ام”. “اسم این خریت است، مبارزه با مدرنیسم نیست”.
همواره با خود اندیشیدهام که اگر برخی استعدادهای استثنایی و مشهور معاصر در حوزه ادبیات و شعر و داستان و فلسفه و سیاست و اقتصاد جوانمرگ نمیشدند یا خود را نمیکشتند و یا به قتل نمیرسیدند الان چه آثار پخته و ارزشمندی در اختیار داشتیم و چه میراث گرانبها و ماندگاری را دارا بودیم. حالا میبینم که ابراهیم گلستان یکی از آن مستعدهاست که نه جوانمرگ شد، نه خودش را کشت و نه کسی او را به قتل رسانید. گلستان یک قرن تمام و کمال به تندرستی و شادکامی زیست. خدا را شکر!
اما گلستان صد ساله چه فرقی با تمام آن کسانی دارد که پیش ازچهل، پنجاه سالگی به گونهای از این دنیای ایران معاصر رخت بربستهاند و اساسا گلستان صد ساله چه فرقی با گلستان چهل، پنجاه ساله دارد؟ اگر هدایت، ارانی، فرخزاد، آل احمد، شریعتی، بهرنگی و دیگران و دیگران پیش از پنجاه سالگی تمام نبوغشان را نشان داده اند گلستان هم هر کار و اثر مهمی داشته به پیش از پنجاه سالگی او بازمیگردد.
این استعدادهای ایرانی و نحوۀ ظهور و بروزشان پیوند استواری دارند با تاریخ و زمانهشان، یعنی با تجدمآبی(مدرنیزاسیون) سترون. همۀ این مشاهیر معاصر (نویسنده و شاعر و فیلمساز و فعال سیاسی و نخبۀ علمی و غیره) در زمانه و زمینۀ تجددمآبی رشد و نمو کرده و تعلیم و تربیت دیدهاند.
اگر نقطۀ آغاز تجددمآبی ایرانیان را آغاز قرن چهاردهم خورشیدی فرض کنیم (بی آنکه مشروطیت و رخدادهای دورانسازش را فراموش کنیم) در آن صورت همۀ این استعدادها هم سن و سال تجددمآبی هستند اما یکی از آنها که تمام قرن را زیسته، گلستان است.
گلستان با تجدمآبی (مدرنیزاسیون) متولد میشود و دقیقا با آن خود را تنظیم میکند، به این معنا که تا تجددمآبی رونق و نشاطی دارد او هم کار و فعالیت میکند، کارهایی متجددانه مانند روزنامه نگاری، فعالیت حزبی، ترجمه و فیلم سازی و عکاسی؛ اما شایان بسی توجه است که تقریبا همزمان با سستی و ضعف تجددمآبی او نیز سست، کم کار، کم اثر و کم ثمر میشود.
یک قرن تجددمآبی را می توان با یک قرن زندگی گلستان تطبیق کرد و به عکس. تا خونی در رگهای تجددمآبی است گلستان نیز شب و روز نمی شناسد اما گلستان که یواش یواش خسته می شود تجددمآبی نیز آهستهتر گام برمیدارد و به عکس. گلستان و تجددمآبی رابطۀ درونیِ تنگاتنگی با یکدیگر دارند تا آن هست این هم هست و به عکس.
نکتۀ جالب توجه این است که هردو ظاهرا بیش از صد سال عمر کرده اند اما هر دو ثمره و میوه هایشان را در جوانی و پیش از پنجاه سالگی داده اند و پس از آن رو به پژمردگی و خشکیدگی نهاده اند. پس در واقعیت امر فرق چندانی نداشت که گلستان هم مانند آن جوانمرگ شدگان و کشته شدگان زود این دنیای ما را ترک می کرد یا آن زودرفتگان می ماندند و عمری به بلندای عمر گلستان می کردند. زیرا اگر آنها می ماندند در بهترین حالت گلستان دیگری می شدند و اگر گلستان نیز مانند آنها در جوانی می مرد یکی از آنها می شد.
پس شاید بتوان گفت همان طورکه گلستان جوانمرگ نشد اما میانسالی و پیری عقیم و بی عمقی داشت مدرنیزاسیون ایرانی نیز جوانمرگ نشد ولی سخت سترون و ناتوان گشت. اگر مدرنیزاسیون درآغاز با همۀ تقلید و تشبهاش عاری از نوعی خلاقیت و درخشش و باروری نبوده است گلستان نیز در جوانی با همۀ تقلیدها و ادا و اطوارهایش عاری از نوعی فکر و ایدۀ تازه و آفرینش نبوده است. شاید وضع بسیار مشابه این دو با اتصالشان به چاههای نفت نیز بی ارتباط نبوده باشد.
تجددمآبی بعد از مدتی به دورۀ سرگشتگی و خشکیدگی وارد شد. به همین سبب نبوغها نیز خاصیتشان را از دست دادند و عقیم گشتند، و استعدادها پژمرده شدند و جوانمرگناشدهها چون جوانمرگشدهها و آغازها بی فرجام. صد سال عمر ابراهیم گلستان با صد سال تجددمآبی سترون مقارن است و به عکس. چرا، چرا؟ تمام پرسش در همینجاست. در این نقطه است که باید درنگی کرد و اندیشید.
نیمۀ دوم عمر نویسنده و فیلمساز مشهور ایرانی در انگلستان میگذرد. در این نیم قرن اخیرکار و اثر درخوری از او دیده نمی شود و او دیگرنسبتی جدی و تفهمی با زندگی واقعی و بالفعل ایرانیان و تاریخ انضمامی آنان ندارد. در این مدت پنجاه سال، اوفقط بد و بیراه می گوید به بیشتر هم نسلان وهمکاران و هم حزبیهای سابقاش، کسانی که “آزمون تلخ زنده به گوری”شان را در ایران او مطلقا نمی توانست درک کند.
ازاینروست که میگویم صد سال ماندن او فرق چندانی با چهل، پنجاه سال عمر آن جوانمرگشدگان نداشته است زیرا او نیز کار اصلی و مهماش را پیش از پنجاه سالگی انجام داده بود و پنجاه سال اخیر در عالم انتزاع و خیال منفصل از جامعۀ ایران می گذرد. در برهوت تجددمآبی که در آن مدام آتشبادهای سوزان می وزد و همه چیزرا زیر و رو می کند جز علف های هرز و خارهای خراشنده نمی توانست بروید.
انتهای پیام


![ابراهیم تقوی شیرازی (ابراهیم گلستان) درگذشت [+زندگینامه]](http://www.ensafnews.com/wp-content/uploads/2023/08/golestan.jpg)
دیدگاهتان را بنویسید