علیرضا بهادریان، دبیر انجمن اسلامی دانشگاه خلیج فارس در یادداشت ارسالی به انصاف نیوز با عنوان «نسل بیاثر در حکمرانی کشور» نوشت:
یکی از چالشهای جدی و قابل مشاهده امروز جامعه ایران، عقبنشینی تدریجی مردم بهویژه جوانان از کنش جمعی، فعالیتهای مدنی و حتی مشارکت سیاسی است،که یک نا امیدی در تعیین سرنوشت اجتماعی خود شکل گرفته است. این وضعیت را نمیشود با تعابیر کلی و سادهای مثل بیحوصلگی یا فقط ناامیدی جلوه داد بلکه باید مورد واکاوی درستی قرار گیرد. آنچه در عمل دیده میشود، نتیجه یک روند نامناسب در شیوه حکمرانی و سیاستگذاری است، روندی که در آن، فاصله میان تصمیمهای کلان و زندگی واقعی مردم بیشتر شده و اثرگذاری سازوکارهای مشارکت، از انتخابات گرفته تا فعالیتهای دانشجویی و مدنی، برای بخش قابل توجهی از جامعه کمرنگ یا غیرقابل لمس شده است.
در چنین شرایطی، طبیعی است که انتخابات هم برای بخشی از جامعه از یک «ابزار تغییر» به یک «رویداد تکراری بدون نتیجه مشخص» تبدیل شود. وقتی در تجربه زیسته مردم، تغییر دولتها یا دورههای مدیریتی، بهبود محسوسی در زندگی روزمره ایجاد نمیکند یا این تغییرات قابل ردیابی نیست، بهتدریج این ذهنیت شکل میگیرد که مشارکت سیاسی، اثر واقعی و مستقیم ندارد. اینجاست که فاصله میان مردم و سیاست، فاصله عملی و رفتاری است.
در کنار این، فعالیتهای مدنی و اجتماعی نیز با همین مسئله مواجه شدهاند. انجمنهای دانشجویی، تشکلهای اجتماعی و حتی کنشهای جمعی کوچکتر، در بسیاری موارد یا به نتیجه مشخص و قابل مشاهده در فضای واقعی متصل نمیشوند یا اثرشان برای کنشگران قابل پیگیری نیست. طبیعی است که در چنین فضایی، انگیزه برای مشارکت جمعی کاهش پیدا کند و فعالیتها به حداقلهای نمادین محدود شود.
بهویژه در میان جوانان، این وضعیت شکل پررنگتری دارد. بخش قابل توجهی از نسل جوان امروز، نه صرفاً ناراضی، بلکه نسبت به «امکان تغییر» بیباور یا حداقل بدبین شده است. وقتی آینده اقتصادی، شغلی و اجتماعی برای فرد قابل پیشبینی و قابل اتکا نباشد و در عین حال مسیر اثرگذاری جمعی نیز روشن نباشد، نتیجه طبیعی آن حرکت به سمت فردیسازی کامل زندگی است. تمرکز بر مهاجرت، امنیت شغلی شخصی، یا صرفاً عبور از شرایط موجود.
دلایل این وضعیت را میتوان در چند سطح دید. نخست، فاصله میان تصمیمگیری و تجربه زیسته مردم است. در بسیاری از حوزهها، تصمیمها در سطح کلان گرفته میشود اما اثر آن یا دیر به زندگی مردم میرسد یا اصلا نمیرسد! دوم، کاهش محسوس حس پاسخگویی و شفافیت در سیاستگذاری است، یعنی مردم اثر تصمیم را میبینند، اما توضیح روشن و قابل فهمی درباره چرایی و مسیر اصلاح آن دریافت نمیکنند. سوم، محدود شدن تدریجی مسیرهای اثرگذاری واقعی از طریق نهادهای واسط مانند احزاب، انجمنها و تشکلهای مدنی است که میتوانستند حلقه اتصال جامعه و حاکمیت باشند.
در کنار اینها، فشارهای اقتصادی نیز نقش تعیینکنندهای داشته است. وقتی بخش مهمی از انرژی ذهنی جامعه صرف تأمین نیازهای اولیه زندگی میشود، طبیعی است که مشارکت سیاسی و اجتماعی در اولویت پایینتری قرار بگیرد. این مسئله باعث میشود حتی کسانی که علاقهمند به فعالیت مدنی هستند نیز با محدودیت جدی در زمان، انرژی و امید مواجه شوند.
مجموع این عوامل باعث شده که مشارکت سیاسی از جمله انتخابات برای بخشی از جامعه، بهویژه جوانان، از یک کنش مؤثر به یک رفتار کماثر یا حتی بیاثر در تجربه شخصی تبدیل شود. نتیجه این روند، کاهش تدریجی سرمایه اجتماعی است. یعنی کاهش اعتماد، کاهش همکاری جمعی و افزایش نگاه فردمحور به مسائل.
این وضعیت اگر ادامه پیدا کند، پیامد آن فقط کاهش مشارکت نیست، بلکه تضعیف رابطه میان جامعه و ساختار حکمرانی است. در چنین شرایطی حتی سیاستهای درست نیز بدون پشتوانه اجتماعی، یا به نتیجه نمیرسند یا اثرشان پایدار نخواهد بود. بازسازی این وضعیت نیز صرفاً با دعوت به مشارکت ممکن نیست، بلکه نیازمند بازگرداندن تجربه واقعی اثرگذاری به زندگی مردم است، تجربهای که نشان دهد مشارکت سیاسی و اجتماعی، صرفاً یک مفهوم انتزاعی نیست، بلکه میتواند در زندگی روزمره اثر قابل مشاهده داشته باشد.
انتهای پیام




