دکترمحمدحسن علایی ، جامعه شناس و مولف کتاب “شریعتی و تفکرمعنوی” در یادداشتی با عنوان «شریعتی زیر تیغ نامنتقدین!» که در اختیار انصاف نیوز قرار داده، نوشت:
منتقد راستین هر متفکری و از جمله شریعتی دست کم بایستی در ارائه تصویری کلی و همهجانبه از متفکر مذکور تا جایی که ممکن است، از ارائه تصویری کج و معوج و دلبخواهانه از وی پرهیز نماید، و در ابتدای کار به نحوی همدلانه با افق فکری وی مواجهه پیدا کرده؛ در معرفی غیرجانبدارانه و پدیدارشناسانه وی از تحمیل پیشفرضها، برداشتها و تصورات قالبی و انواع برچسپها و برساختها به اندیشه و اندیشمند مورد انتقاد اجتناب کند.
همچنین منتقد راستین نباید افق معنایی و زمانه و زمینه ی خویش را به افق معنایی و زمانه و زمینه ی متفکر مربوطه تحمیل کند و خویش را از در افتادن به دام نقد زمانپریشانه، ذهنی گرایانه و سوگیرانه در امان بدارد. ایضا منتقد راستین به هیچ وجه نباید صرفا با اغراض و انگیزههای شخصی و در جهت مطرح کردن و پیش انداختن خویش در سایه ی نقد یک متفکر شناخته شده پای در عرصهی خطیر نقد و نقادی بگذارد و قدر مسلم پیشاپیش باید شأن اندیشه و تفکر را پاس بدارد.
مع الاسف در قلمرو نقد تفکر و مخصوصا در میدان نقد اندیشههای دکتر علی شریعتی در دههها و سالهای اخیر شاهد ورود انبوهی از نامنتقدین به وادی نقد شریعتی هستیم که علی التحقیق به هیچ یک از لوازم و آداب نقد ملتزم و متعهد نیستند.
سواستفاده از نام شریعتی برای جذب مخاطب برای خود؛ تعمیم زمانهی پساانقلابی پس از تجربهی دهههای اخیر به شرایط تاریخی و زمانه شریعتی، و عدم ارائهی تصویری همهجانبه از شریعتی با توسل به یک رویکرد گزینشگرانه و ترویج تفاسیر منعندی مع الاسف به سکه رایج بازار شریعتی پژوهی (شریعتیفروشی) مبدل شده است.
از طرفی گفتمان رسمی دانسته، ندانسته با حذف شریعتی از عرصههای گوناگون جامعه اعم از رسانه و آموزش و پژوهش و مدرسه و دانشگاه … به حجم آتش این سرمایهسوزی و عمق این فاجعه اندیشهگریزی دامن زده است. از طرفی کاسبکاران و سوداگران پول و تجارت و سرمایه در حاشیه دکهها و حجرههای خویش درکوره خردستیزی و تخریبگری در حوزه نقد اصولی میراث شریعتی دمیده اند.
از طرفی برخی سرسپردگان سینه چاک وی در گذشته و حال آب روان پژوهشهای علمی را گل آلود کرده اند. از طرفی ناکارآمدی ها و کژکاردی های عرصه ی حکمرانی را به نام شریعتی فاکتور کرده اند. از طرفی رویکردهای روانشناسیگرایانه با انواع برچسپ ها به جنگ شریعتی رفته اند و چندین و چند جبهه ی دیگر که از حوصله ی این جستار خارج است؛ در انتها باید همصدا با حافظ گفت:
به تنگ چشمی آن ترک لشکری نازم
که حمله بر من درویش یک قبا آورد
اما گذشته از همه ی این موارد؛ معدود افرادی هستند که در لباس اهل دانش و در مقام آکادمسین های تازه به دوران رسیده و روشنفکران پرتابگر؛ گمان کرده اند به حدی از بلوغ فکری رسیده اند که با استاد خویش ادعای هماوردی کنند به گمان نگارنده که خود از منتقدین جدی شریعتی هست امر بر ایشان مشتبه شده است که گویا می توانند با این گرد و خاک کردنها گستره ی نفوذی همسنگ شریعتی برای خویش دست و پا کنند که زهی خیال باطل؛ اینان شیپور را از طرف گشاد آن می دمند و پنداشته اند راه دشوار تجدد با کوبیدن بر سر شریعتی حاصل می آید و همین هست که دجال وار همدست مرتجعین و متحجرین نامتفکر شده اند.
بصیرتهای بنیادین شریعتی، چه در اسلامیات و چه در اجتماعیات و کویریات هنور هم که هنوز است ارزش نقد و نقادی بیرحمانه ولی اصولی و منصفانه را داشته و دارد. و بدانیم آن دسته از دوستانی که پنداشته اند ایران و ایرانی به تمامه وارد دنیای پسادینی شده است و از کوشش های فکری امثال شریعتی برای اصلاح و احیای اندیشه و فرهنگ در این کشور بینیازند سخت در اشتباهند و ره به ترکستان خواهند برد و تاریخ در خصوص ایشان قضاوت خواهد کرد. این شریعتی بود که تیغ بنیادگرایی را در این کشور کند کرد و نگذاشت طالبانیسم در این سرزمین با آن سابقه ی فرهنگی درازدامن خویش سربرآورد. اینک این ما و این کارزار نقد شریعتی برای گذر از آن اما نه به ادعای کوتاه قامتان بلکه به واسطه ی آموختن از او و فرا رفتن از او…
وقتی نیچه با همهی عظمتش در اندیشه -به گواه اهل نظر و نه از منظر شخصیتپرستان- “ابر انسان” را آموزش می داد به مخیله اش هم خطور نمیکرد به فاصلهی کوتاهی از آن هیتلر نامی پیدا شود و توهم ابرانسان بودن بزند؛ هیچ متفکری نمیتواند نسبت به پیامدهای تفکر و اندیشه خویش به تمامه آگاه باشد؛ شریعتی معتقد به کار فرهنگی تمام وقت بود در زمانهای که همه سلاح بدست بودند “چه باید کرد؟” او اساسنامهی مفصلی از چند و چون تاسیس یک کلوژودوفرانس وطنی را شامل می شود برای تدریس هنر و فرهنگ اقوام و ملل مختلف جهان در جایی مثل حسینیه ارشاد؛ حالا که قریب به نیم قرن از فقدان شریعتی گذشته است من از شما منتقدین نامنتقد می پرسم؛جز نقد اصولی دین و فرهنگ؛ چه باید کرد؟!
پوپولیسم نخبگانی؛ اتهام زنی اقتصاد خوانده لیبرال علیه متفکر اجتماعی!
چگونه باید نتیجه گرفت مسبب تمام مشکلات و مصائب اقتصادی کشور دکتر علی شریعتی فقید است. شریعتی در “جهت گیری طبقاتی اسلام”، دال مرکزی گفتمان دین اسلام را، برپایی قسط معرفی می کند، و آن را در تجربه ی زیسته ی محمد مصطفی به عنوان بنیانگذار مکتب، و در تجربه ی علی و ابوذر و … به عنوان اولین رهروان این مکتب دنبال می کند سپس نشان می دهد که چگونه حقیقت پیام محمد در همدستی زر و زور و تزویر به علیه آن مبدل می شود و نهایتاً نتیجه می گیرد که تنها تشیع آن هم تا آغاز عصر صفویه وفادار به آن پیام باقی مانده اند.
در ادامه شریعتی به تحلیل دوران متاخر و دوره تفوق اصول سرمایه داری بر جهان می پردازد شریعتی در صفحه ۷۸ جهت گیری طبقاتی اسلام، می افزاید: «اقتصاد زیر بنا نیست، زیر بنا می شود، در اقتصادِ سرمایه داری صنعتی است که اقتصاد زیر بنای فرهنگ و هنر و ایمان و اخلاق است. انسان، خود، ساخته و پرداخته آن است. نه چنین بوده است نه باید چنین باشد و با ویران کردن بنای سرمایه داری، نه چنین خواهد بود. در چشم ما بورژوازی پلید است، نه تنها نابود می شود، که “باید” نابود شود.»
در نهایت شریعتی در صفحه۸۳ مجموعه آثار ۱۰ چنین می پرسد: اکنون سوال اساسی این است که شما، اگر فردا رهبری یک جامعه را بدست گرفتید تا یک جامعه بی طبقه ی انقلابی بر اساس این جهان بینی و این ایدئولوژی (اسلام) بیافرینید، با این سرمایه ها چه می کنید؟ با سرمایه داران چگونه رفتار می کنید؟ برای طبقه ی کارگر و دهقان چه ارمغانی بالاتر از مارکسیسم دارید؟
ارجاعات بسیاری به مجموعه ی آثار دکتر علی شریعتی می توان داد که در آن شریعتی از اتهامی که جناب دکتر موسی غنی نژاد صاحب نظر مدعی لیبرالیسم وارد می کند تبرئه می شود. نه تنها شریعتی که نیم قرن بعد از وی دوستان لیبرال و مخالف خوانان ایشان هنوز به صعوبت و مهابت تدبیر امور در شرایط بیرون افتادگی از تاریخ و وضعیت پروبلماتیک توسعهنیافتگی التفات پیدا نکرده اند.
رفاه؛ برخورداری؛ آب و نان کافی و هوای پاک؛ شهرهای آباد و آزاد؛ خیابان های شلوغ و شاد؛ اوضاع گل و بلبل؛ قدرت ملی؛ حکومت عدل؛ جامعه مدنی؛ سرآمدی در علم و دانش و تکنولوژی؛ یک جامعه ی مدرن و اخلاقمدار و یک کشور مقتدر و عزتمند…همه ی اینها را شریعتی با وسط کشیدن پای دین به وسط از ما گرفت…اسم این ها را می گذارند نقد شریعتی؛
هیچ تعارضی در هویت ایرانی و اسلامی و جهانی ما نبود؛ میدانستیم چقدر ایرانی هستیم چقدر شیعه هستیم؛ چقدر چپ هستیم چقدر مدرن هستیم؛ خدا را با خرما با هم داشتیم؛ بین عوالمات سنتی پیشامدرن خویش و بی خدایی جهان جدید مغاکی صعب العبور در میان نبود؛ مثل اروپا بعد مسیح؛ کانت هگل و کی یرکگور و هایدگر و ..داشتیم و مجبور نبودیم یک دفعه بیافتیم به دامن جهان تعلیق ارزش ها و باورها و …
گذشته ها گذشته! حالا پس از چهل و اندی سال که از شریعتی می گذرد؛ اندیشمندانی داریم که قابل قیاس با او نیستند غول هایی داریم که به راه دشوار ما چراغ می گیرند؛ قرار نیست که برگردیم به عقب، استحمار و استضعاف و ارتجاع رخت بربسته است؛ می دانیم به کجا می خواهیم برویم؛ زبان هم را می فهمیم؛ درد مشترک داریم و درمان را مشترکا با هم تدبیر کرده ایم؛ …کاش همه چیز به همین سهولت قابل طرح بود اما نیست.
شریعتی کتاب حل المسائل نیست؛ شریعتی مظهر المسائل ماست؛ این ماییم که انبوهی از مسائلیم از ایرانیت و اسلامیت و مدرنیت و مدنیت و …ما تعارضات و تضادهای فرهنگی و تاریخی داشته و داریم؛ ما در بحران های جهانی هم شریکیم؛ روندهای جهانی بر بحران های ما دامن هم می زند؛ این دفعه غش کنیم به ایرانیت و پشت کنیم به اسلامیت ایران بهشت می شود؛ یا اگر روسری از سر برداریم سر از پاریس در می آوریم؛
نه! گاه متفکر مظهر همه تعارضات تاریخی یک فرهنگ و جامعه می باشد و شریعتی چنین بود. هر بار به مناسبت های مختلف سیلی از انتقادات به سمت شریعتی سرازیر می شود دریغ از یک سوزن به خودمان در برابر یک جوالدوز به دیگری؛ هر چقدر هم پشت این فرافکنی ها پنهان شویم باز هم ناگزیریم از خودآگاهی به وضعیت وجودی و تاریخی خویش؛ و من در مقام یک دانش آموخته ی جامعه شناسی؛ در مجموعه ی آثار شریعتی امکانات کثیری برای نیل به این خودآگاهی می یابم علی رغم انتقاداتی که به وی وارد است و با وجود تفاوت های که در دوران ما با زمینه و زمانه ی وی بوجود آمده است.
روایت یک ️سقوط!
نشست “شریعتی پس از شریعتی” که به همت آکادمی علوم اجتماعی سپنتا مورخ ۲۹ آذر ۱۴۰۳ در محل باشگاه اندیشه برگزار گردید، حاوی نکات بسیار حائز اهمیت و تأمل برانگیزی بود آنچه در این بخش به آن می پردازم اوج انحطاط و زوال و سقوط بازار نقد و نقادی است که ذیل عنوان “روایت یک سقوط” در این جستار نقد یم می گردد و به ارائهی تاسفبار جناب دکتر باغیدوست اشاره دارد که در لباس نقد اگزیستانسیل مبدل به یک پرفورمنس به معنی اخص کلمه گردید که شامگاه پنجشنبه از جانب ایشان به روی صحنه رفت.
دریغا فرهنگ. دریغا تفکر، دریغا ایران... من حاضرم بی رحمانه ترین نقدها را به هر احدالناسی از شریعتی گرفته تا عبدالکریمی تاب بیاورم و اتفاقا از آن استقبال می کنم چندان که بیش از این بارها به آن قبیل موارد پرداخته ام و در نشست “رونمایی کتاب شریعتی و تفکر معنوی در روزگار سیطرهی نیستانگاری” با آن مواجه بودیم (برگزارشده به تاریخ ۴ مرداد ۱۴۰۳ در باشگاه اندیشه). اما آنچه در این نشست در قالب مفهوم “شریعتی زدایی از شریعتی” شاهد آن بودیم، سراسر وهن و بداخلاقی و انگزنی و افترا بود و بس.
باید دید اغراض پشت پردهی این نمایش مضحک که در لباس نقد برگزار شد چه بوده است. چرا که به هیج وجه این موضوع امر پیش پا افتاده و ساده ای نبوده و نیست. وگر نه لیست بلند بالایی از نقدهای آبکی و اتهامات بزرگ و کوچک پیشتر با لحن و زبان کوچه و بازاری نسبت به شریعتی رواج داشته است اما این پدرکشتهگی نوپدید باید ریشه های دیگری داشته باشد.
اینکه یک شخص که با وضعیت به هم ریخته و نامنسجم و غیرعادی چنین برای شریعتیکشی مقدمه چینی می کند اگر نخواهیم انگیزه ها را به تحلیل روانکاوانه تقلیل دهیم لابد برای لجنمال کردن چهره شریعتی پروژهای خاصی را برای خود تعریف کرده است. که نگارنده به جهت عدم شناخت این شخص فعلا داوری پیش از موعد نمی کند ولی حقیقتا جا دارد که به جد و جهد پیگیری شود.
اتهام “بی سوادی شریعتی در ساینس”؛ “بی سوادی شریعتی در شناخت مارکسیسم” و ... قابل تحمل هست اما “اینکه شریعتی خود را بالاتر از خدا و علی می دانست”، اینکه “شریعتی مردم را غرق در جهالت و عدم آگاهی می پسندید” اینکه “آدم دو چهره ای بود و از فقر در ظاهر می نالید اما کاملا مرفه می زیست” اینکه “شریعتی ناجوانمرد بود و مخاطب را مغلوب خود دوست می داشت” اینکه “کلا دروغگو بود و همه ی کارهایش مثل ارجاعاتش به شاندل جعلی و مخدوش است”، اینکه “شریعتی یک بچه سوسول از فرنگ برگشته است” و بسیاری موارد دیگر از این قبیل را که این به اصطلاح منتقد با حرکات و سکناتی مملو از حس نفرت و کینجویی و با انواع و اصناف ادا و اطوار به خورد مخاطب خود می داد به بهانه دفاع از انتقاد آزاد و تفکر انتقادی، به هیج وجه نباید به تبرئهی این جنایت فرهنگی بیانجامد.
صد البته که پدر شریعتی را هم می توان در نقد در آورد ولی به گونه ای استدلال آورد که همچنان منتقد باقی بود اما این مایه سقوط در نقد حقیقتا شگفتآور بود و من که چندین دهه در سپهر فرهنگ زیست می کنم نظیر آن را در هیچ کس از مرحوم سید جواد طباطبایی گرفته تا تندترین منتقدان ندیده و نشنیده بودم.
اینکه در همان نشست اصحاب نظر به ظرفیت شریعتی برای تمهید مقدمات یک نظریه اجتماعی مختص زیستجهان ایرانیان اذعان داشتند علی رغم تذکار و مداخله نگارنده با بی توجهی محض و تام و تمام ایشان نادیده و ناشنیده انگاشته می شود، نشان دهنده ی منطق غیرگفتگویی و خوی استبدادزده این تک گوی مدعی بود که امیدوارم از این قبیل اوصاف که حقیقتا محترمانه ترین تعابیری هست که می توان در خصوص ایشان به کار بست آزرده نشوند و قدری به تامل و بازاندیشی واداشته شوند باری همه ی این مساعی بی تردید از سر دلسوزی به فرهنگ و اهل فرهنگ است آن هم در این شرایط بحرانی که مردم عزیز و به تبع آن اهل فرهنگ دردمند به سختی با آن سر می کنند.
سخن آخر
امثال شریعتی؛ آخرین قربانیان این جریانات تبهگن نخبهسوز در این برهوت فرهنگی نخواهند بود؛ این جریانات معلوم الحال که زیست انگلیشان وابسته به دامن زدن به شکافها و نقارهاست دست از حمله به مآثر و سرمایههای ملی بر نخواهند داشت. تا آنجا که -به تجربه دریافتهام- حتی چشم دیدن کوچکترین سبزینههای حیات فکری در میان نسلهای جدید اندیشهورزان را نیز ندارند و نخواهند داشت و به هر حیلتی خواهند کوشید زیر لوای مفاهیم پرطمطراقی مثل آزاداندیشی و نوگرایی رابطهی نسل های جدید را با تاریخ و فرهنگ خویش به تمامه دچار گسست و انقطاع سازند. بدون التفات به این حقیقت خطیر که تحقق هر نوعی از نوزایی و رنسانس؛ نه از خلأ که از رهگذر فهم و تأمل در میراث و بازخوانی انتقادی سنت تاریخیست که میسر و ممکن میگردد.
انتهای پیام





