آیا ممکن است گاهی سواد ما را از فهمیدن دورتر کند؟

مصطفی سلیمانی، دکترای فلسفه، در کانال تلگرامی خود نوشت:

«مردی را می‌شناختم که تحصیلات دانشگاهی نداشت، اما وقتی کسی روبه‌رویش می‌نشست، پیش از آنکه حرفش تمام شود می‌فهمید کجای زندگی‌اش درد می‌کند. نه از «زبان بدن» چیزی خوانده بود، نه از «هوش هیجانی» چیزی می‌دانست. فقط نگاه می‌کرد. گوش می‌داد. عجله‌ای هم برای پاسخ‌دادن نداشت. سال‌ها بعد، من ده‌ها واژه برای همان توانایی یاد گرفتم؛ همدلی، دریافت عاطفی، گوش‌دادن فعال، تنظیم هیجان. عجیب این بود که هرچه واژه‌ها بیشتر شدند، خودِ آن کیفیت لزوماً بیشتر نشد. آن‌جا بود که برای نخستین بار به فضیلتی فکر کردم که اسم خوبی ندارد: بی‌سوادی.

منظورم البته محرومیت از خواندن و نوشتن نیست. بی‌سوادی واقعی می‌تواند زندگی آدم را کوچک کند، حق انتخابش را بگیرد و او را وابسته نگه دارد. آنچه من ستایش می‌کنم چیز دیگری است: لحظه‌ای که آدم حاضر می‌شود دانسته‌هایش را کمی عقب بکشد. آن چند ثانیه‌ی کوتاه پیش از اینکه برای هر چیز نامی پیدا کنیم. پیش از اینکه آدمی را «خودشیفته» بنامیم، کودکی را «بیش‌فعال»، رابطه‌ای را «سمّی» و اندوهی را «اختلال». نام‌گذاری مفید است؛ اما گاهی اسم، جای دیدن را می‌گیرد.

افلاطون در «فایدروس» گفت‌وگویی را روایت می‌کند که در آن سقراط افسانه‌ی تئوث و تاموس را بازمی‌گوید. تئوث، نوشتن را اختراعی برای افزایش حافظه و خرد معرفی می‌کند؛ تاموس پاسخ می‌دهد که این اختراع ممکن است برعکس، مردم را به یادآوریِ بیرونی وابسته کند و به آنان «ظاهرِ حکمت» بدهد، نه خودِ حکمت. این حرف، حمله به نوشتن نیست؛ هشداری است درباره‌ی فاصله‌ای که می‌تواند میان داشتنِ کلمات و داشتنِ فهم ایجاد شود. امروز این فاصله را بهتر می‌شود دید. کافی است موضوعی را پنج دقیقه جست‌وجو کنیم تا زبانش را یاد بگیریم. بعد، خیلی زود، احساس می‌کنیم خودِ موضوع را هم فهمیده‌ایم.

سواد نوعی اعتمادبه‌نفس تولید می‌کند؛ و همین‌جا خطر آغاز می‌شود. آدم کم‌اطلاع ممکن است بگوید «نمی‌دانم». آدم نیمه‌مطلع اغلب توضیح می‌دهد. اصطلاح دارد، شاهد دارد، چند نام هم برای استناد آماده کرده است. نادانی وقتی کت‌وشلوار می‌پوشد، تشخیصش دشوارتر می‌شود. تاریخ اندیشه پر از آدم‌های باسواد است؛ تاریخ خشونت هم همین‌طور. خواندن، به‌تنهایی، کسی را از حماقت یا بی‌رحمی مصون نمی‌کند. حتی گاهی فقط به تعصب، واژگان دقیق‌تری می‌دهد.

پائولو فریره، آموزگار و متفکر برزیلی، تعبیر روشنی داشت: «خواندن جهان» پیش از «خواندن کلمه» می‌آید. جمله‌اش برای من از بسیاری تعریف‌های رسمی سواد جدی‌تر است. کسی ممکن است کتاب دشواری بخواند و نتواند سکوت زنی را که کنارش زندگی می‌کند بخواند. ممکن است درباره‌ی عدالت رساله بنویسد و با پیشخدمت رستوران تحقیرآمیز حرف بزند. ممکن است روان‌شناسی بداند و هیچ‌وقت متوجه نشود فرزندش از او می‌ترسد. اگر این‌ها را نمی‌خوانیم، دقیقاً باسوادِ چه چیزی هستیم؟

دردسر از جایی بیشتر شد که دیگر فقط نمی‌خواستیم بدانیم؛ خواستیم نشان بدهیم که می‌دانیم. کتاب روی میز، جمله‌ای از فیلسوف در کپشن، نام یک نظریه میان گفت‌وگویی معمولی. حتی غروب را هم به حال خودش نمی‌گذاریم. هنوز آفتاب پایین نرفته که گوشی را بالا می‌آوریم؛ قاب، فیلتر، جمله. تجربه باید فوراً به چیزی قابل‌عرضه تبدیل شود. انگار اگر لحظه‌ای را ثبت و تفسیر نکنیم، واقعاً اتفاق نیفتاده است. شاید بی‌سوادیِ مورد علاقه‌ی من همین‌جا آغاز شود: تواناییِ دیدن چیزی، پیش از آنکه برایش توضیحی آماده کنیم.

من به کتاب بدگمان نیستم. به آن لحظه بدگمانم که کتاب، مدرک برتری آدم می‌شود. کتاب خوب معمولاً آدم را کمی خراب می‌کند؛ یعنی نظم قبلی ذهنش را به هم می‌زند. اگر بعد از صد کتاب هنوز همان آدم سابق باشیم، با همان یقین‌ها و همان دشمن‌ها، احتمال دارد فقط برای افکار قدیمی‌مان منابع تازه جمع کرده باشیم. بعضی کتابخانه‌ها محل کشف‌اند؛ بعضی دیگر انبار مهمات.

برای همین، گاهی دوست دارم آدم در برابر بعضی چیزها ادعای دانستن را کنار بگذارد؛ در برابر عشق، مرگ، رنج، دیگری. نزدیک شود و اجازه بدهد تجربه، پیش از تفسیر خودش را نشان دهد. اگر چیزی را نفهمید، فوراً جای خالی را با واژه و نظریه پُر نکند. «نمی‌دانم» جمله‌ی کوچکی است، اما ذهن برای گفتنش باید جای زیادی باز کرده باشد. شاید آخرین مرحله‌ی سواد همین باشد: آن‌قدر خوانده باشی که دوباره بتوانی ندانستن را تحمل کنی.»

انتهای پیام

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *