سروش اکبرزاده، دانش آموخته فلسفه دانشگاه تهران و دبیر ویژهنامههای فرهنگی روزنامه جهان اسلام در یادداشتی که در اختیار انصاف نیوز قرار داده است، نوشت:
زِ گیتی دو کَس را سپاس
یکی حق شناس و یکی حدشناس
توضیحات در خصوص بیت فوق اگر چه با هدف این نوشتار همخوانی ندارد اما به دلیل آنکه از اتهام “شیادی” بواسطه انتساب جعلیات به حکیم فردوسی تبرّی جویم، ناگزیر از بیان این نکته هستم که بنا به ادله مختلف از جمله عدم ذکر آن در نسخه های کهن و نیز عدم همخوانی آن با وزن عروضی شاهنامه و… این بیت از فردوسی نیست.
البته غرضِ اصلی، همان تقبیح ناسپاسی و حق نشناسیِ کسانی است که بجای نقدِ شریعتی، او را شیاد خواندهاند و نیز حدنشناسیِ نو رسیدگانِ ناپخته معنائی که به پیشقراولان و رائدان قبیله روشنفکری و نو اندیشی دینی گِلپاره پرت میکنند، غافل از آنکه :
ای ضیاء الحق حسام دین و دل!
کی توان اندود خورشیدی به گِل؟
قصد کردهستند این گِلپارهها
که بپوشانند خورشید ترا
قبل از ورود به بحث در خصوص حواشی ایجاد شده پیرامون سخنان دکتر موسی غنینژاد، ابتدائا به ذکر نکاتی کلی
در باره موضوع اصلی این منازعات ( آراءِ دکتر علی شریعتی)¬ میپردازم، سپس به خاستگاه فکری دکتر موسی غنی نژاد و علل فحاشی او به شریعتی اشاره خواهم نمود زیرا معتقدم این فحاشی ها بیش از آنکه مبتنی بر دلیل باشند، دارای علت است چرا که لزومی بر بی دین و شیاد خواندن شخصیتی چون دکتر شریعتی نبود در حالیکه مجموعه آثارش را بر مبنای ادله منطقی و بدور از ادبیات مبتذل میتوان نقد نمود.
در ادامه به جایگاه ممتاز دکتر سروش در حوزه نواندیشی دینی خواهم پرداخت و نیز به تفصیل توضیح میدهم که شاندل
“خودِ دیگرِ” شریعتی است و نباید آنرا آدرسی اشتباه برای گمراه کردن و یا تاثیر دروغین بر مخاطبان قلمداد نمود.
همچنین محاکاتِ مقلدانی را بر خواهم شمرد که در بازارِِ سیاهِِ این سیاه نمائیها با آتش افروزی بدنبال نانِ خود هستند و سیاست ورزی را از نوعِ مذموم آن که سکه رایج زمانه ماست به عرصه تفکر نیز تسری داده اند.
در انتها هم سخنانی مشفقانه دارم خطاب به دکتر سروش.
الف) ارزیابی آراء دکتر شریعتی:
۱ – اگر از سخنانی که بواسطه نارضایتیها و عمدتا در تقابل با وضع موجود گفته میشوند، بگذریم و خود را ملزم به تبعیت از مُدها، پُزها و ژستهای روشنفکرانه ندانیم، باید گفت که متاسفانه پس از پیروزی انقلاب ایران هیچگاه درحق مرحوم دکتر علی شریعتی انصاف به خرج داده نشده است. ابتدا مجاهدین خلق او را گروگان خود گرفتند و با مستمسک قراردادن سخنان او درکتاب “با مخاطبهای آشنا”، تئوری اسلام منهای روحانیتش را برجسته کردند و…
در مقابل، نگاه رسمی هم تا سالها نقش و تاثیر او را در پیروزی انقلاب اسلامی نادیده گرفت. در پارادایم بعدی قضیه کاملا بر عکس شد: در این دوره با تاکید بر سخنرانیهای ۱۱ تا ۱۴ فروردین ۱۳۴۸ و دوم و سوم آبان ۱۳۵۱ که تحت عناوین: «امت و امامت» و “شیعه یک حزب تمام” در حسینیه ارشاد ایراد کرده بود سهمی معادل امام خمینی در پی ریزی نظام ولایت فقیه برای او قائل شدند و در ادامه، تمامی کاستیهای وضع موجود را در سالهای پس از انقلاب به پای او نوشتند.
۲- اینکه بخشهای عمده گفتمان شریعتی امروزه رنگ باخته و دچار فرسودگی شده، سخنی درست است.
توضیح آنکه: گفتمان شریعتی، پرداختن مفصل و جزءبهجزء به مفاهیم دینی بود که در قالب گفتار و نوشتار و به منظور پدیدآوردن معنائی نوین و خاص (با بازتعریف آن مفاهیم) در بستر پارادایمِ حاکم و قدرتی استبدادی شکل گرفت و به همین دلیل هم آراء او بوی خون و قیام و انقلاب میداد، نه تریاک! (جایگزینی تشیع علوی بجای تشیع صفوی)… چه بسا اگر او امروز میبود و وضع جامعه و نهادهای قدرتمند دین و دولت را میدید با آن روحیه انتقادی، شاید بسیاری از آراء خود را نقد می کرد و مروج اسلامی سکولار میشد.
۳ – امروزه کسانی بدون درنظر داشتن «زمینه و زمانه» شکلگیری شخصیتهایی چون شریعتی و درک «پروبلماتیک» آنها و بیآنکه نگاهی تبارشناسانه به انقلاب یا بازخوانی انقلابی مفاهیم فسرده و منجمد سنتی – دینی داشته باشند و یا گفتمانهای موازی و مشابه و رقیب را در دهههای چهل و پنجاه بشناسند چونان ساحل نشینان- شعر نیما- بی دغدغه و بی درد، به شریعتی و امثال او در حوزه های مختلف طعنه می زنند و تمسخرشان میکنند.
اینها نمی دانند که بزودی خود با همین ملاکها و معیارها قضاوت خواهند شد چون خودشان هم در مَفصلبندیهای گفتمانی و صورتبندیهای ایدئولوژیک گرفتارند هرچند داعیه علمی بودن داشته باشند یا رشته و حوزه تخصصی خود را «علمی» بدانند.
بسیاری از آراء و مواضع و گفتمانها در دو سه دهه قبل از انقلاب، در دل یک گسست/ تحول پارادایمی رقم خورد و ازاینرو به دلیل سنخ درونپارادایمیِ طرح مسئله و حل مسئله و ایدهپردازی و کنشگری فرهنگی و سیاسی، مشابه هم عمل میکردند.
به همین دلیل مبارزان مسلمان و غیرمسلمان در رژیم گذشته صفت یا برچسب چپ داشتند. قاعده بقای نیرو (انرژی) تاریخی و اجتماعی و سیاسی این است که تا مدتی که شرایط ظهور کموبیش برجاست؛ عمل میکند و مؤثر باقی میماند (شرایط مُعِدّه، شرایط مُوجِده و شرایط مُبقیه) اما با تغییر شرایط و تغییر پارادایمی، گفتمانهای همسوی درون یک پارادایم نیز دستخوش تغییر میشوند یا رنگ میبازند.
چنانچه با فروپاشی شوروی و پایان جنگ و چند واقعه بزرگ داخلی و خارجی و با سر کار آمدن دولت سازندگی اندکاندک پیش از دوم خرداد ۷۶، به واسطه “پارادایم شیفت” و به سرآمدنِ دوره ایدئولوژیاندیشی (خواه چپ، خواه مخالف آن)، گفتمان اصلاحطلبی و دیگر گفتمانهای رقیب، شکل گرفتند (در بستر پارادایم جدید و پایان دوره انقلابیگری و ایدئولوژیاندیشی، درکنارِ گفتمان اصلاحطلبی، گفتمانهای: معنویتگرایانه، بدنمندانه و… نیز شکل گرفتند).
آری گفتمانها نیز نظیر آنچه توین بی درکتاب “بررسی تاریخ” در باره تمدنها میگوید: «پدید میآیند، رشد میکنند و دچار فرسودگی و اضمحلال میشوند». بااینهمه حتی اگر دوره و عهد و شرایط جنبش و مکتب و نظریه و گفتمانی به سر بیاید همواره انرژی ماندگاری از هسته اولیه تکوین یا حیث واکنشی آن در مقابل جریانهای معاصرش در آن باقی میماند و به اقتضائاتی مجدداً فعال میشود.
۴ – دفع شبهه مقدر:
در اینجا بدرستی این سئوال پیش خواهد آمد اینکه میگویی هر سخنی را در نسبت با زمینه و زمانهاش باید سنجید یا گفتمانها رنگ و بوی همان پارادایمی را دارند که در بستر آن شکل گرفتهاند، آیا نافی مسئولیت از تئوریسینها، ایدئولوگها و سیاستمدارانی نیست که با انگیزهها و نیات بظاهر پاک، ممکن است در طول تاریخ آینده یک ملت و نسلی را به تباهی بکشند؟ همچنین نتیجه این نگاه بنوعی نسبیت در مقام داوری شخصیتهای تاریخی نمیانجامد؟
اگر چه پاسخم در خصوص سئوال دوم مثبت است و به نسبیت در مقام داوری عقلانی معتقدم، اما مُقر و مُذعن و مُعترفم که همه انسانها بخصوص آنانی که نقش راهبری فکری و سیاسی جوامع را بر عهده میگیرند باید نسبت به تبعات آراء و اعمال خود در بستر تاریخ و نزد آیندگان پاسخگو باشند چرا که :《المعلولُ یستند الی اسبق العلل》لذا بهیچروی نگاه پارادایمیک در عرصه اندیشه و عمل را نباید بمعنای اشعریمسلکی و پذیرش جبر حتی از نوعِ “جبر جغرافیا” دانست که توضیح آن در این مقال نمیگنجد.
همچنین به نظر میرسد از “متدولوژی” میبایست به عنوان مهمترین عامل برای مسئولیتپذیری، خاصه در اشل کلان اجتماعی نام برد. به تعبیر حافظ:
یک قصه بیش نیست غمِ عشق و وین عجب
کز هر زبان که میشنوم نامکرر است.
آری وجه اشتراک تمامی قصص فاجعهبار و نامکررِ تاریخ یک نکته بیش نیست و آن تاکیدی است که باید بر “متدولوژی” نمود.
۵ -به باور من بخشهائی از نگاه، متد و اندیشه شریعتی اینک نیز قابل تاملند، توضیح میدهم:
برخی از دوستداران شریعتی برای همسوئی با مُدهای رایج و در عین حال حفظ ارادت خود به دکتر، فقط بر بخش کویریاتِ نوشتههای ایشان تاکید کردهاند؛ درحالیکه بررسی روشمندانه آراء او، ما را به رگهها و افقهائی میکشاند که هم اکنون نیز قابل دفاعند.
در سالهای ۷۱، ۷۲ و ۷۳ که همراه دوست فرهیختهام، امیر یوسفی، یک دوره کامل مجموعه آثار شریعتی را بازخوانی میکردیم تا ویژهنامههائی درخورِ شانِ او در روزنامه جهان اسلام نشر دهیم، نکات قابل تامل بسیاری فیشبرداری شد که برخی از آنها با گفتمانهای نواندیشانه دینیِ دکتر سروش و… همخوانی داشت.
وقتی یکی از آن فیشها را که نافیِ مُفاد مندرج در مقالاتِ ”فربهتر از ایدئولوژی” بود در طبقه دوم انجمن حکمت و فلسفه به استادم دکتر سروش نشان دادم، ایشان گفتند: بله این سخن شریعتی را قبلاً دیدهام، اما نکته اینجاست که این نوع سخنان، گرایش غالب در آراء او نیست.
در ویژنامه “طراحی جامعه ایدئال” (تیرماه ۱۳۷۳- روزنامه جهان اسلام) که به بررسی آراء دکتر شریعتی در خصوص ایدئولوژیاندیشی پرداخته بود، بر روی این سخنان شریعتی درنگ و تاکید کردیم:
«چنین مینماید که اساساً در تعبیر و تلقی ایدئولوژی، دچار یک اشتباه شدهایم و این اشتباه همان است که غالباً در ذهن روشنفکران دنیای سوم وجود دارد و آن، دست یافتن شتابزده به یک وسیلهای است که بتواند آنها را به اهداف سیاسی، اجتماعی، انقلابیشان به مثابه یک «رساله عملیه» یا یک «آئیننامه راهنمایی» یاری نماید.
یک ایدئولوژی در این صورت عبارت است از دُگمهایی که براساس وضع و شرایط خاص موجود شکل گرفته است و بنابراین به همان اندازه که عینی، واقعی و سازگار با مسئولیت عملی موجود است، در نظام دیگر، زمان دیگر و مرحله دیگر پیر میشود، پوچ میشود و اساساً بیجا و بیمعنی.
در این صورت، ایدئولوژی میشود همچون مجموعهای از اقدامات مصلحتی که یک گروه متعهد برای رسیدن به اهدافشان خلق یا انتخاب میکنند و به میزانی که شرایط دگرگون میشود آنها نیز از محتوا خالی میشوند…
اما اشکال این است که اصولاً ایدئولوژی این نیست. بهترین تعریف ایدئولوژی این است که اساساً ادامه غریزه در انسان است.»
(دکتر شریعتی، مجموعهآثار، شماره ۱۰۴ صفحات ۲۳-۱۰۳)
️️در آن ویژهنامه با آنکه هدفمان نقدِ توامانِ دکتر شریعتی و دکتر سروش بود، بااینحال دکتر سروش ویژهنامه را تورق نمود و با صبوری بسیار سخنانمان را شنید و ضمن تحسین انتشارِ آن، با احترام بسیار به نقدهای مطروحه پاسخ گفت.
علیایحال، اگر مباحثی نظیر آنچه گذشت را رگههای مغلوب در اندیشه شریعتی قلمداد کنیم، باز هم افقهای ارزشمند دیگری که او برایمان گشود و پیش رویمان نهاد میتوانند به کار امروز بیایند.
اساسا اگر دامنه تاثیر حرکت او تا اکنون باقی نمیماند اینهمه مورد تازش و ستیزه قرار نمیگرفت. البته نقد و واسازیِ(دیکانستراکشن) حرکت، اندیشه و آثار او ضروری است اما سعی در تخریب شخصیت او و اِمحاء نقش او در تاریخ روشنفکری و دغدغههای انسانیاش، سعیای بیهوده و باطل است.
به نظر میرسد جدای از ویژگی ظلمستیزی و تقابل با تثلیثِ ¬تیغ و طلا و تسبیح(زر و زور و تزویر)که همواره نیاز جامعهی چندلایه ماست، وجه بسیار مهم دیگر حرکت او که در تاریخ یکصد ساله اندیشهورزی در ایرانِ پس از مشروطه کمتر به آن توجه شده، دیالوگی است که میان سنت و مدرنیته برقرار نموده است.
البته عدهای او را در همین باب نیز تلفیقگر اندیشههای ناساز میدانند و معتقدند: “شریعتی ملغمهای از آراء و نظریههای نامربوط- خصوصا در تلفیق و ترکیب اسلام (تشیع)، سوسیالیسم و مارکسیسم برساخته است…”
که در مقام پاسخ باید گفت نفسِ تلفیق و ترکیب اندیشهها و آراء نه تنها مذموم نیست بلکه موجب غنای یک اندیشه میتواند باشد و هیچیک از بزرگان اندیشه و حکمت و فلسفه، بری از چنین روش و شیوهای نیستند از فارابی و ابن سینا و سهروردی و ابن عربی تا صدرای شیرازی و معاصران ( ترکیبی از آیینها و مکتبها و نظریهها).
در فلسفه و الهیات غرب نیز قصه همین است، کافی است به آبشخورهای فکری و فلسفی امثال هانا آرنت یا دلوز یا هر متفکر دیگری دقیق شویم. اساسا بدون تلفیق و ترکیب اندیشهها زایشی رخ نخواهد داد.
البته همواره احتمال بدفهمی و یا برداشت نادرست و یا ترکیب غلط میرود و درست در همینجاست که پای نقد به میان میآید. همانطوری که بعد از قرائت الکساندر کوِژِو از هگل و سارتر از هایدگر( در سپهر فلسفه فرانسه ) و … ؛ عدهای به بدفهمیها یا برداشتهای نادرستشان اشاره کردند.
از طرفی مگر از یک فیلسوف یا متفکر مشخص، قرائتهای متضاد و مختلف وجود ندارد؟ به هر حال نمیتوان از ترکیب و تلفیق جلوگیری کرد و از خلوص در ساحت اندیشه سخن گفت، (کما اینکه خود هایک و میزس و دیگران هم از مبانی معرفتی و فلسفی و مکتبهای مختلف اقتصادی و سیاسی، برای نظریات خود بهره گرفتند).
بعد از تلفیق و ترکیب هم باب نقد و انتقاد و واسازی باز خواهد بود.
در نتیجه به خردهگیرانی از این دست باید گفت: «این گناهی است که در شهر شما نیز کنند» ( فیالمثل در باب موضوع نوشته حاضر، هم خود «هایک» و هم هایکیهای ایرانی، از جمله غنینژاد هم، از هرجا و هر مکتب و مرامی که توانستهاند برداشتهای کُلاژوار کردهاند و حامل و حاوی تناقضهای بیشماری هستند(برای نمونه بنگرید به نقد بنیادی دکتر اباذری – مصاحبه[در جستوجوی صدای تازه] ).
۶ – شاید بتوان گفت که یکی از علل درجا زدن یا عقبماندگی ما ایرانیان که در زمانهای بسیار دور پیشرو بودهایم این باشد که هیچگاه بدرستی دیالوگی میان سنت و مدرنیته برقرار نکردیم.
همواره یا از این سوی بام(انکار) افتادهایم و یا ازآنسو(تسلیم و انقیاد)؛ یا همانند برخی نسخه پیچیدیم که از نوک سر تا پا میبایست غربی شویم و یا در تعارض با آن نگاه و تحت عنوان پاسداری از سنتها، بر بسیاری از نوامیس پوسیده موجود پای فشردیم…
اگرخواهان دستاوردهای تکنولوژیک غرب هستیم نمیتوان از ریشههای آن غافل بود! اگر آن ثمرات در این جغرافیا نمیرویند و همچنان در بسیاری از حوزهها مصرفکننده باقی ماندهایم به دلیل آن است که با ریشههای آن ثمرات بیگانهایم و این بیگانگی به آشنائی تبدیل نمیشود الا به واسطه گفتگو مابین سنتهای خودی و سنتها و ریشههای مدرنیته غربی!
در این میان مَساعی روشفکرانی چون مستشارالدوله در رساله «یک کلمه» به منظور تطابق شریعت و قانون در صدر مشروطیت و دکتر شریعتی در مجموعه آثارش (صرف نظر از نتایج و آثار) به منظور تحقق جنبش اصلاح دینی ستودنی است.
یکی از مولفههای اصلی پروتستانتیسم در غرب آن بود که دین به جای معطوف بودنِ صِرف به آخرت، در زندگی آدمیان نیز منشاء اثر گردد و این همان ویژگی و فونکسیونی است که شریعتی در دین بدنبال آن میگشت…
تلاشهای مستشارالدوله و شریعتی و معدودی دیگر که در تاریخ این سرزمین منحصر بفرد بودهاند همان اقداماتی است که در گسترش فرهنگی رنسانس و رخداد عصر روشنگری در مغرب زمین هم منشاء اثر بودهاند…و درست به همین دلیل است که همواره میبایست قدرشناس ایشان باشیم.
ب ) اما حدیث ناخوش شیاد نامیدن شریعتی:
با سرکارآمدن دولت محمود احمدینژاد که حمایتهای بیدریغی را با خود داشت و مبسوطالید شدن دولتش در دخالت در همه عرصههای اقتصادی و سیاسی و حتی حریم خصوصی مردم، و با انسداد کامل فضای سیاسی کشور،محافظهکارانِ دیروز( والبته اپورتونیستهای امروز؛ خصوصا در پنجسال اخیر) نقد سیاسی را تبدیل به نقد اقتصادی کردند( علاجِ محافظهکارانه).
این نقدِ دو سویه،هم ناظر به وضعیت ناخوش و بحرانیای میشد که دستآوردِ معجزه هزاره سوم بود و هم انتقام از چپهای سیاسی و اقتصادی… که البته محصولِ آن به واسطه شرایطِ بدِ اقتصادی کشور به کام مردم نیز خوش نشست و کم کم اقوال و آراء اقتصاددانهای هایکی و طرفداران مکتب اتریش رونق گرفت، گرچه آراء و نسخهپیچی آنها نیز تاثیری در بهبود اوضاع نداشت و حتی گاه موجِب خسارتهایی جدی و اساسی نیز گردید.
بخش بزرگی از پروژه این اقتصاددانها با ادبیاتی عوامفریبانه و نوعی رتوریک همراه بود که وجه ایدئولوژیک خود را پنهان میکردند و از موضع رهایی و استعلایی به مخالفان خود اتهام ایدئولوژیک بودن، داشتنِ «تفکر قبیلهای و عشیرهای» میزدند؛ نتیجه آن هم به تخریبِ شخصیتهایی چون دکتر مصدق، شریعتی و دیگر نامداران سیاسی و فرهنگی انجامید.
معلوم است وقتی کسی چون مارکس از نظر اینها رمّال باشد، مصدق و شریعتی چه جایگاهی در نظام برچسبزنی ایشان خواهند داشت..
نماینده شاخص و برجسته این جریان که اتفاقا بیش از دیگران بیگُدار به آب میزند(سایر همنحلهها محتاطترند یا مودبانهتر نقد میکنند) معتقد است که شریعتی از اسلام چیزی نمیفهمیده! (بگذریم از تهمتها و افتراهای دیگر چون بیدینی و…) ولی خودش در تحلیل رخداد انقلاب، از تحلیل اقتصادیِ انقلاب عاجز است و در یک بیان عامیانه، انقلاب را نتیجه تحریک روشنفکران (تحریک عوام در ماجرای تفاوت سطح عرقخورها) میداند!
ایشان حتی اینقدر التفات ندارد که اگر همین قصه و عامل درست باشد(که البته معلوم است که از تبارشناسی انقلابها و کالبدشکافی آنها بیخبر است) باز بر او واجب بود که همین موضوع را به عنوان یک مساله اقتصادی –سیاسی تحلیل میکرد.
چون باید پرسید چرا مردم یا توده به چنین تحریکی، پاسخ دادند؟ ایشان حتی متوجه نیست که درهمین قصهای که ساخته است یک ژرفساختِ اقتصادی نهفته است یعنی فاصله طبقاتیای که تبدیل شده است به «درک فاصله» و« آگاهی از فاصله». چون آنچیزی که زمینهساز حرکت میشود نه نفسِ فاصله؛ که درک فاصله [طبقاتی] است.
دکتر غنینژاد نباید فریب این اصطلاحات پرطمطراق – مانند نظریهپرداز اقتصاد و صاحبنظر در اقتصاد فلان و بهمان- را بخورد. کار ایشان ترجمه، شرح، تفسیر و نهایتا تطبیق اندیشههای اقتصاددانانی چون میزِس و هایِک و دیگران با شرایط ایران است.
او نهایتا مبلغ و مفسر Promoter& Interpreter اندیشههای دیگران است و این با دغدغه و پروژه شریعتی فرق دارد.
شریعتی فرزند چالشها و التهابات مختلف دوره خود بود, از طرفی مانند فرانتس فانون و اِمه سزر و آلبر ممی (ایده استعمار کهنه و نو) میاندیشید، ازسویی گرفتار سنگوارههای سنت بود، ازجانب دیگر اهتمامی داشت به آزادسازی نیرویی که در دین و مذهب میدید.
همین است که میگویم دکتر غنینژاد اساسا زمینه و زمانه و پروبلماتیک شریعتی را درک نکرده است. نمیگویم تایید یا قبولش کند ولی لازمه نقد( نه تحریف و تخریب و تمسخر) درجهای از همدلی است ( باز نمیگویم همعقیده بودن).
ما میتوانیم با یک متفکر یا فیلسوف یا منتقد مخالف باشیم و بصورت مدلل بیان کنیم که او توابع و لوازمِ نظریات خویش را ندیده و نسنجیده است ولی برای درک جهان او و درد و دغدغهاش- که ایبسا درد و دغدغه شریفی باشد گیرم که تشخیص و درمان نادرستی را پیش نهاده باشد – به او نزدیک شویم.
با این مقدمات بپردازم به کاربرد کلمه «شیاد» درباره دکتر شریعتی.
البته گمان میکنم- حمل بر صحت-که ایشان بنا به گفتار عامیانه یا از روی فقر واژگانی- مفهومی، چنین تعبیری را به کار برده است و حتی شاید از بیان چنین تعبیری و چنین اتهامی پشیمان شده باشد.
گرچه تیری که از چلّه رها میشود رها شده و به قول مولوی باید منتظر عواقبش بود چون برای عدهای که به اصطلاح ناخن به هم میزنند تا دشمنیای واقع شود و چالشهای اینستاگرامی به راه بیندازند؛ فرصتی بوجود آمد تا این موضوع را نیز چالش جدیدی، تلقی و درباب آن قلمفرسائی کنند.
این طبیعی است که آقای غنینژاد که دالّ مرکزی گفتمان مقبول او فردیت ( و همبستههایش چون آزادی و ..) است، نگاهش درحوزه اقتصاد و سیاست حتی درباب نوع تلقی از جامعه و فرهنگ و دولت با رای اندیشمندی چون شریعتی که تاکیدش بر عدالت است متفاوت باشد.
دکتر شریعتی بیشتر دردِ دین داشت و به دنبال تحقق عدالتِ علی درجامعه بود، اما دکتر غنینژاد دغدغهاش عمدتا آزادی اقتصادی است.
یقینا دکتر غنینژاد نیز نخواهند پذیرفت افرادی که اقتصاددان نیستند و یا درحوزه اقتصاد دیدگاهی دیگرگون دارند و یا حتی کسانی که طرفدار لیبرالیسم اقتصادی هستند اما نسخههای ایشان را در شرایط تحریم راهگشا نمیدانند (چنانچه تاکنون نبوده است) از چنین کلماتی در مقام داوری (علمی) استفاده کنند.
به گمان من حمله به شریعتی بخشی از پروژهای بزرگتر است والا پیش چشم آوردن مجدد موضوعی مثل «شاندل» که سالها پیش دربارهاش مفصل داد سخن دادهاند( چنانکه خواهم گفت) یا حاکی از بیخبری ایشان است از این ماجرا و تحلیلهایی که نوشته شده است یا «فرصتشناسی» و تشخیص موقعیت مناسب برای حمله( خصوصا در فضای چپستیز کنونی و فراهم آمدن افرادی زیر چتر لیبرالیسم که تا پیش ازاین حتی یکدیگر را نمیشناختند یا رابطهای نداشتند).
ج ) تدقیقی در خصوص معنا و شخصیت شاندل در مجموعه آثار شریعتی:
۱ – اگر آراء دکتر را به سه بخش اجتماعیات، اسلامیات و کویریات تقسیم کنیم، باید دید که این شخصیتپردازی اصولا در کدامیک از این بخشهای سهگانه صورت گرفته است.
شریعتی عمدتا در کتابهای کویر، هبوط و گفتگوهای تنهائی از این شخصیت سخن میگوید یعنی شاندل بیشتر متعلق به جهان شخصی شریعتی و گفتگوهای تنهائی اوست، نه اسلامیات و اجتماعیات!
پس اگر خوانندهای نسبت به کلیت آثار شریعتی اِشراف داشته باشد، نشانههای فراوانی خواهد یافت که شاندل فقط یک شخصیت نمادین است.
مثلا در مجموعه آثار جلد ۱۳، کتاب کویر صفحه ۲۲۱، انتشارات چاپخش،چاپ چهارم، بهار ۱۳۷۰ آمده است:
” این بثالشکویها نه کتاب است و نه مقالات، صمیمانهترین نامههایی است که به هیچکس نمینویسم و سخنی از حقیقت سرشار است که هیچ مصلحتی گفتن آن را ایجاب نمیکند و اینها “حرفهایی است که به گفته شاندل ـ هرکسی برای نگفتن دارد.”
آیا یگانگی شاندل و شریعتی از عبارات فوق بگوش نمیرسد؟
یا در همان ماخذ صفحه ۳۳۸ چنین میگوید:
« و دیگران و دیگران… پروفسور شاندل که در هیچ قالبی نتوانستم محصورش کنم و به قول جلال آلاحمد: هر جایی جوری بود و همه جا یک جور… و هر لحظه جلوهای دیگر داشت و در همه تجلیهای رنگارنگ و شگفتش یک روح آشکار بود و همواره از بودا تا دکارت در نوسان بود و شرق و غرب را، گذشته و آینده را و زمین و آسمان را زیر پا میگذاشت و لحظهای آرام نداشت و در حادثهای صبح بیستوهشتم فوریه سال ۱۹۶۷ برای همیشه آرام گرفت.»
شخصیتی که تجلیات رنگارنگ و شگفتش از بودا تا دکارت (جمع ضدین ) در نوسان است و شرق و غرب و زمین و آسمان و گذشته و آینده را در مینوردد، آیا میتواند یک فرد واقعی باشد یا صرفا آرزوی انسان دردمندی است که به دنیا نیامده در صبح بیستوهشتم فوریه سال ۱۹۶۷ برای همیشه آرام میگیرد؟
توضیح آنکه شریعتی آن زمان در دانشگاه مشهد تدریس میکرد، اما اندکاندک از آرزوهای رنگارنگش فاصله میگرفت و راه مبارزه با استبداد را در پیش گرفته و به توسعه فعالیتهای سیاسی و سخنرانیهایش میپرداخت…
اصولا شریعتی وقتی از شاندل میگوید دردها و خواستهای خود را در او متجلی میبیند و شاندل نقابی است که در بالماسکه سیاست و دکانداریِ متدین نمایان، بر چهره خود مینهد و اینچنین است که در صفحه ۳۳۶ ( همان منبع ) میگوید:
“چنین انسانی را در این سخن شگفت شاندل میتوان یافت که: چه بسیار دلهایی که میپرستند و نیکی میورزند، و پرستش و تقوی و نیکی نیز درآنها زشت و آلوده و پلید است، و چه دلها که عشق میورزند و گناه میکنند و خطا، و هوس و گناه و خطا نیز در آنها زیبا و پاک و زلال است.”
شاندل خودِ دیگر شریعتی و حامل بخشهایی از تجربه درونی اوست.
یکی از دردهای طاقتسوز شریعتی که از او یک مصلح اجتماعی میسازد اینست که:
«بقول شاندل؛ انسان خود را از همه پدیدههای جهان کمتر و بدتر میشناسد و از این رو است که امروز با اینکه بیش از همیشه در برابر طبیعت بزرگ مسلح است در مقابل خویش سخت بیدفاع مانده است…” (همان منبع : صفحه ۱۱۲، کتاب هبوط)
«در هبوط، مسئلهی اصلی شریعتی، انسان است: انسانی که از بهشت آرامش به زمین اضطراب، انتخاب، تنهایی و آزادی سقوط کرده است. شاندل در این منظومه نمایندهی همان انسانِ جستوجوگر است؛ انسانی که نمیتواند فقط در سطح زندگی روزمره بماند و دائماً با خویشتن، خدا، عشق و مرگ درگیر است. به این معنا، شاندل یک شخصیت داستانی نیست؛ بلکه صورت ادبیِ یک وضعیت انسانی است.»
در ادبیات شریعتی گاهی “نگفتن” خودش بخشی از معناست. این عبارت از گفتگوهای تنهایی، جلد ۳۳ از مجموعه آثار، یکی از رازآمیزترین اشارات اوست:
نخستین شعری که سرودهام، “شمع” بوده است، منتهی “شمع زندان”. رابطهای دیگر نیز میان من و شمع ( شاندل، Chandelle ) هست، که بسیار شگفتانگیز است، بسیار، اما نمیتوان گفت، شاید در آینده روزی برسد که بتوان، اما امروز نمیتوان.
گذشته از آن، شمع، یک نوع خود من است، مگر نه شمع مجموعه حروف اول اسامی من است.
گفتگوهای تنهایی» (مجموعه آثار شماره ۳۳، علی شریعتی)
در گفتگوهای تنهایی، شاندل یک شخصیت فرعی نیست؛ بلکه یکی از مهمترین ابزارهای ادبی شریعتی برای بیان “خودِ دیگر” اوست.
۲ – تا آنجا که من مطلعم نخستین بار کنکاش در خصوص شخصیت واقعیِ “شاندل” توسط دکتر سوسن شریعتی( فرزند علی شریعتی ) در مقالهی «من، کدام است؟ شاندل یا شریعتی» ( سال ۱۳۹۲) مطرح گردید که با توجه به مفاد آن بر هرخواننده منصفی معلوم میگردد که دغدغه اصلی شریعتی از این شخصیتپردازی چیست و شاندل چهره واقعی خودِ شریعتی در خلوت و کویریات است اما متاسفانه عدهای بجای فهمِ درستِ (عامدانه و یا بواسطه جهل مرکب) حربهای از آن ساختند برای انتقام از شریعتیِ متجلی در اسلامیات و اجتماعیات!
بخشهائی از مقاله سوسن شریعتی:
«شریعتی اسامی مستعار متعددی دارد. «شاندل» معروفترین، قدیمیترین و چندمنظورهترین این اسامی قرضی است. شاندل قدیمیترین و مهمترین نام مستعار شریعتی است.
شریعتی در جوانی شعرهای خود را با نام «شمع» منتشر میکرد و «شاندل» (La Chandelle) ترجمه فرانسوی شمع است.
همچنین به پیوند «شمع» با حروف نخست نام او (شریعتی، مزینانی، علی) اشاره میشود….
این نام مستعار ادبی در سالهای اقامت در فرانسه، به نام مستعار سیاسی او تبدیل میشود. «شمع» نامی است که شریعتی برای نوشتن مقالات سیاسی در دو ارگان اپوزیسیون ایرانی در فرانسه انتخاب میکند؛ «ایران آزاد» و «نامه پارسی». امکان بازگشت به ایران و ضرورت پنهان نگهداشتن هویت اصلی دلیل معتبری است برای داشتن نامی مستعار…
برای اولینبار شاندل در کویر حضور علنی پیدا میکند. با آغاز کنفرانسها در حسینیه ارشاد، پای شاندل به محافل عمومی و کنفرانسها نیز باز میشود. او همهجا هست: در«انسان، اسلام و مکتبهای مغربزمین»، در «انسان و تاریخ»، در «انسان و اسلام»، در «بازگشت به کدام خویش» در «ما و اقبال»، در«شیعه یک حزب تمام»، در«حج»، «نیایش»، «فاطمه، فاطمه است».
شاندل- این همزاد یا این معبود- همهجا با شریعتی است؛ در کنفرانسها از او با تعابیری چون «شاعر آزادیخواه آفریقایی»، «نویسنده معاصر»، «نویسنده و شاعر تونسی»، «نویسنده اروپایی» و «نویسنده و شرقشناس فرانسوینژاد زاده تونس» نام میبرد با نقلقولهایی در باب استعمار، هویت، فلسفه، عرفان و…، شاندل حتی درباره اقبال و اسلام نیز اظهار نظر میکند….
آثار او را نام میبرد، گاه با ذکر تاریخ انتشار و ناشر… تا سال ۶۷ از شاندل فقط همان کلیاتی را میدانیم که در لابهلای کنفرانسها از آن نام برده شده است و هیچ اطلاعاتی از زندگی او نداریم، یعنی اینکه شریعتی تا آخرین لحظات زندگیاش اگرچه شاندل را بهعنوان متفکری آزادیخواه معرفی کرده اما تمایلی برای معرفی بیشتر شخصیت او نشان نمیدهد.
در دستنوشتههایی که به نام «گفتوگوهای تنهایی» در سال ۶۷ به چاپ رسید (نامی که خود به زبان فرانسه بر برگهای آن نوشته و همان نامی است که به یکی از آثار شاندل منسوب میکند) از بیوگرافی شاندل و شخصیت فردیاش اطلاعات بیشتری بهدست میآوریم: تاریخ تولد شاندل ۱۹۳۳، همان تاریخ تولد شریعتی۱۳۱۲ »
۳ – با توجه به آنچه گفته شد، به نظر میرسد شریعتی را بواسطه شخصیتپردازی هنرمندانه شاندل، ” شیاد” قلمداد نمودن، نهایت بیانصافی و حقناشناسی است، البته چنانچه پیشتر اشاره گردید اگر حمله به برخی از روشنفکران و نواندیشان دینی را بخشهائی از یک پروژه بزرگتر با هدف مجرم جلوه دادن عدهای و تطهیر و پیراستنِ برخی دیگر ندانیم.
د ) دو نکته در خصوص پاسخ دکتر سروش به سخنان دکتر غنینژاد:
نکته نخست اینکه اگر دکتر سروش چنین پاسخی به اظهارات دکتر غنینژاد نمیداد، قطعا این مسئله به این حد بزرگنمائی نمیشد و چنین پر مخاطب هم نمیگردید، چرا که از قدیم گفته شده :« الباطِلُ یمُوت بِتَرک ذِکرِه»
نکته دوم : چه بسا بسیاری از دنبالکنندگان اندیشه دکتر سروش، نه با ورود ایشان به حوزه سیاست همدلی دارند و نه چنین نامهنگاریهایی را خطاب به افراد در خورِ جایگاه وی میدانند زیرا بدون اغراق چنانچه شریعتی پیش از انقلاب در اوج قله روشنفکری دینی قرار داشت و به واسطه سخنوری و بلاغت بیبدیلش میدرخشید، سروش نیز پس از انقلاب در حوزه نواندیشی دینی از چنین شان و منزلتی برخورداراست و تاثیرات او در این عرصه با هیچ متفکر دیگری قابل مقایسه نیست.
توصیه این عده هم به عدم ورود ایشان در این خاکبازیها و گِلپراکنیهای طاعنان، بواسطه آنست که“بانگِ آبِ سروش” همواره به گوش تشنگان برسد و این چشمه با مصون ماندن از تعرضات، حسادتها و رذالتها به جوشش و طراوتبخشی خود ادامه دهد.
اگرچه میدانیم :«طعنِ طاعن و تعریضِ معارض رسمی قدیم است و عادتیست معهود”به هر روی باید دانست ملاحظات دکتر سروش ممکن است با ملاحظات علاقمندان به حوزه روشنفکری و نو اندیشی دینی متفاوت باشد و ایشان رسالتها و مسئولیتهای دیگری نیز برای خود قائل باشند…
ه ) سخنی در حدناشناسیِ نورسیدگان[ نقد مقاله لیبرالیسم نقابدار با ادبیاتی مشابه ادبیات نویسنده آن ] :
۱ – گفته شد کاش جناب موسی غنینژاد در سخنان خود به جایِ نیتخوانی و بعد هتاکی و شیاد خواندن شخصِ شریعتی و بیدین و نامسلمان دانستن او، به نقد منصفانه و غیر مغرضانه مجموعه آثارش میپرداخت، مجموعه آثاری که شخصیتی مستقل از علائق، اخلاقیات و تجربه زیسته شریعتی دارد.
اصولا تا وقتی مجموعه آثار شریعتی هستند، چرا باید از دین و زندگی خصوصیش گفت و بطور مثال پرسید : فردی که ” فاطمه، فاطمه است” مینویسد، چرا همسرش بیحجاب ظاهر میشود ؟
ممکن است جواب موسی غنینژاد این باشد که این دلیلی دیگر بر شیادیِ شریعتی است و…در حالی-که از نظرگاهی دیگر میتوان آن را نشانه آزاداندیشی شریعتی دانست و یا بازتعریفِ او از مفهومِ حجاب…، برخی حتی طرح چنین مسئلهای را ناشی از نگاهی مردسالانه و در نتیجه مذموم دانستهاند.
بههرروی به باور من تا چنین دعوائی در سطح شریعتی و غنینژاد و سروش مطرح است که هر یک دارای مجموعه آثاری شناخته شده در حوزه تخصصی خود هستند و درست یا نادرست به حوزههای دیگر نیز وارد میشوند، باز میتوان همدلانه به قضیه نگریست و بر ناسنجیدهگوئی و خطای فاحشِ امثالِ دکتر غنینژاد چشم پوشید و صرفا به استدلالات ایشان توجه کرد اما وقتی سطح دعوا به روایتهای ژورنالیستی از این منازعه میکشد، آن هم توسط افرادی که اطلاعات خود را عمدتا از دانشنامه ویکیپدیا!!! یا چت جیپیتی استخراج میکنند، این دیگر مصداق حقناشناسی صرف نخواهد بود بلکه اینجا سخن از حقنشناسی و بیش از آن حدناشناسی است!
۲ -مقاله “لیبرالیسم نقابدار” نمونهای از این حدناشناسیست که توسط ژورنالیستی به رشته تحریر در میآید که پس از تندرویهای دوره نوجوانی و آزردگی ناشی از زندانی شدن، توسط یکی از مدیران انصافا توانمند در عرصه اجرا کشف و به کار گمارده میشود.
هدف از این همکاری چیست؟
(گریز : در قدیم که رسم بود پهلوانی در کنار نمایش پهلوانیها، نمایش خطیر روی ریسمان [ لافند به گیلکی ] راه میرفت برای تفرج خاطر مردمِ تماشاچی، شخصی به نام «یالانچی» که ترجمه خودمانیاش میشود دروغین، روی زمین، ادای راه رفتن روی طناب را درمیآورد که یعنی من هم پهلوانی و خطرکردن را میدانم که البته موجب خنده حضار میشد. حالا حکایت نویسنده “لیبرالیسم نقابدار” است که به قول افلاطون، دچار محاکات و تقلید دست سوم شده است. یعنی از هایک به دکتر غنینژاد و از غنینژاد به یالانچی.)
و اما پاسخ سئوال فوق :
یک- هدفدارشدنِ زندگیِ مدیر مذکور در ادامه دوران انفصال از خدمت با مدیریت کلان در حوزه غیر تخصصی فرهنگ ( چرا که صرف دوچرخه سواری در فاصله شهرهای کن تا نیس فرانسه دیگر ارضاء کننده نیازهای اجتماعی آن مدیر نیست.)
دو- متمتع شدن بیحد و حصر نوجوانی که هم اکنون به ایام جوانی رسیده و استعداد عجیبی در سر هم کردن مطالب سطحی و منطقا نامربوط نظیر تئوری ایرانشهری مرحوم سیدجواد طباطبائی، سنتگرائی پروفسور سیدحسین نصر و در مواردی نظرات فقهی آیتاللهالعظمی حسینعلی منتظری … دارد.
او با برساختِ کشکولیِ این نظرات چنان به آشفتهگوئی از موضع اقتدار میپردازد که برای خوانندگانِ ناآگاه از محتوا و عمق این نظریات در حد یک علامه جلوه میکند و نتیجه آنهم چنانچه پیشتر گفته شد تمتع بیحد و حصر او از منافع کارگزاران قبلی نظام که تخصصی در حوزه فرهنگ ندارند و از اعماق اقیانوسِ دوسانتی برساخته ی خویش بیخبرند.
۳ – نمونههائی از آشفتهگوئیها و مطالب سطحی و برگرفته از فضای مجازی :
وی در جائی لیبرالیسم را سنگری علیه امپریالیسم تعرفه میکند و همین سخن کافیست تا به سطح دانشی ایشان پی ببریم، چرا که اگر لیبرالیسم( نئولیبرالیسم ) غربی را چنانچه برخی نظیر نوام چومسکی گفتهاند، یک ایدئولوژی بدانیم، یقینا این سلاح، سلاحی خواهد بود در دستان امپریالیسم نه سنگری علیه آن !
توضیح آنکه (چومسکی استدلال میکند : لیبرالیسم اقتصادی / نئولیبرالیسم،مجموعهای از باورها و سیاستهایی است که منافعِ صاحبان سرمایه و شرکتهای بزرگ را تقویت میکند.)
در مقابل اگر معتقد باشیم لیبرالیسم یگانه ایسمی است که خنثی است و ایدئولوژی نیست، یا کمترین شباهت را به ایدئولوژی دارد، در آن هنگام نه ابزار و سنگری است علیه امپریالیسم و نه لَهِ آن ! ( چومسکی با این تعریف از لیبرالیسم کم و بیش همدلی دارد )
نویسنده “لیبرالیسم نقابدار” که این نام را از کتاب “دگماتیسم نقابدار” برگرفته ( و واقف نیست که صفتِ نقابدار در ترکیب وصفی دگماتیسم نقابدار است که معنای مستتر و عمیق خویش را ظاهر میکند ) وقتی از سه نسل روشنفکری دینی پس از سید جمالالدین اسدآبادی سخن میگوید دقیقا روشن است که این مطالب را با کمی تغییرات از دانشنامه ویکیپدیا برداشت کرده در حالیکه به گونهای وانمود شده که ایشان تمامی کتب روشنفکران و مصلحان جهان اسلام را از شرق تا غرب از نظر گذرانده است، حتی کتب نویسندگان کمتر شناخته شده برای عموم نظیر مرحوم شریعت سنگلجی.
نامبرده بر اساس آشنایی اجمالی با آثار روشنفکران و نواندیشان دینی (در حد خلاصهنویسیهای اینستاگرامی یا تورق چند دقیقهای فهرست کتب ایشان ) با بیخبری از حجم انبوه کارهای انجام شده در این حوزه، چنان از عمق و فهم این مطالب عاجز است که حتی اسم یکی از مهمترین چهرههای نواندیشی دینی و مورد قبول و استنادِ خود یعنی پروفسور سیدحسین نصر را جزء سه نسل روشنفکری مورد اشاره در این مقاله نمیآورد شاید به دلیل آنکه اسمش در ویکیپدیا نیامده است.
در صورتیکه اگر دکتر نصر سنتگراست این به معنای غرق بودن او در سنت و سنتی بودنِ صرف نیست، باید فهم نمود که او سنت را ابژه قرار میدهد تا در خصوص آن داوری کند، در نتیجه او هم جزء نواندیشانی محسوب میگردد که به عنوان ناظر در پی برقرارکردنِ دیالوگ میان سنت و مدرنیته است.
به نویسنده این مقاله توصیه میکنم که اگر واجد درایت لازم برای فهم این مسائل نیستند حداقل نام کتب ایشان نظیر ” جوان مسلمان و دنیای متجدد” و یا کتب پراهمیتی که زیر نظر پروفسور نصر نوشته میشوند نظیر “تفسیر معاصرانه قرآن کریم” را از نظر بگذرانند.
( پروفسور نصر از مفاخر بیبدیل و نو اندیشان دینباور ایرانیاند که علیرغم زحمات ماندگارشان در حوزه فلسفه [تاسیس انجمن حکمت و فلسفه و انتشار “جاویدان خرد” در پیش از انقلاب و…]همواره مورد بیمهری مسئولان کشور قرار گرفتهاند در حالیکه با توجه به جایگاه بینالمللی علمی و تعهدشان، میبایست بارها و بارها مورد تقدیر و تشویق حداقل از جانب روسای جمهور قرار میگرفتند…شرحِ این هجران و این سوزِ جگراین زمان بگذار تا وقتِ دگر… )
۴ – در ادامهء “لیبرالیسم نقابدار” هم نقل قولهای بسیاری از مقالهء عمیق “صناعت و قناعت” که دکتر سروش در آن به نقد نظام سرمایهداری پرداخته، آورده شده، تا فیشبرداریهای جمعآوری شده توسط نویسنده یا گروه همکاران نشریهء مطبوع وی، بر حجم مقاله بیافزاید و سطحی بودن مطالب مندرج در آن را استتار کند…
دکتر سروش نه تنها در “بسط و قبض تئوریک شریعت” کاری سترگ و یکّه انجام داده و با تفکیک دین از معرفت دینی(یا به تعبیر استاد ملکیان تفکیک اسلام یک از اسلام دو و سه) از آنچه که در اذهان آدمیان است (اعم از مجتهد و غیر مجتهد ) برای همیشه تقدسزدائی نموده، انصافا در مقالهء «صناعت و قناعت» نیز به نوعی به ریشههای بحران غیر قابل مهار محیط زیست که نتیجه مستقیم نظام سرمایهداری و تکنولوژی افسار گسیخته است ، پرداخته و افق جدیدی در نسبت میان سنت و مدرنیته گشوده است.
۵ – در «لیبرالیسم نقابدار» همچنین به دکتر سروش هجمه میشود شما که اولین ناقدِ ایدئولوژیاندیشی دکتر شریعتی بودهای چرا خود به انسانی نجیب چون دکتر غنینژاد هجوم آوردهای؟ که اولا باید پرسید اگر فحاشی به شریعتی و شیاد و بیدین و نامسلمان خواندن او مصداق نجابت است، مفهوم نانجیبی چیست؟
اصولا جرم شریعتی برای انتساب دادن لفظ شیاد به او از نظر جناب غنینژاد چه بود؟ جعل شخصیتی تخیلی در مجموعه آثار؟
در اینصورت اگر متفکری مورد علاقه دارودسته شما، مثلا مرحوم دکتر سید جواد طباطبائی، چنین کاری کرده بود آیا با افتخار از کشفی جدید تحت عنوان ” نو اسطورهسازی در زیستجهان ایرانی” سخن نمیگفتید؟
ثانیا متعجبم از اینکه چگونه نویسنده “لیبرالیسم نقابدار” فهم نکرده است که سروش به نقد شریعتی توسط دکتر غنینژاد اعتراض نمیکند چرا که دکتر سروش نیز چنانچه در متنِ همین مقاله تصریح شده، اولین ناقد جدی دکتر شریعتی پس از انقلاب بوده اما ناقدی که حریم ادب را رعایت نموده است.
آنچه میباید فهم کرد آنست که ایراد سروش به غنینژاد بیادبی در مقام نقد است…
البته اینکه سروش نیز پاسخ بسیار تندی به غنینژاد داده موضوع دیگری است که اتفاقا در سنت ادبی ما بیسابقه نیست خاصه برای شاگردانِ مکتب مولانائی که خطاب به طاعنان چنین سروده است :
«آن ( ناکسی) کز حاسدی عیسی بود تشویشِ او…..»
اگر در نقد شخصیتپردازی شاندل صرفا به جنبههای فنی این نوع از برساختِ شخصیتها در ادبیات اشاره میشد و دکتر غنینژاد نیز همانند جناب حسن محدثی میگفت :«شریعتی مرز میان تمثیل ادبی و ارجاع و رفرنس واقعی را رعایت نکرده است». مشکلی وجود نداشت.
حسن محدثی شخصیت شاندل را بهعنوان یک شخصیت ادبی و نمادین در حوزه کویریات یا حتی در مقام داستاننویسی قابل دفاع میداند، اما معرفی او را در متون تحلیلی و غیرادبی آنهم بهعنوان یک متفکر واقعی و صاحب آثار، با قواعد پژوهشی در تعارض میبیند و این تحلیلی است که البته یک منتقد در بیان آن آزاد است و به هیچ روی مستوجب عتاب نیست.
البته به این تحلیل نیز میتوان ایراد گرفت و آنرا نیز نقد نمود بطور مثال برخی از صاحب نظران معتقدند در تاریخ اندیشه چهرههائی چون ملاصدرا را داریم که برای مشروعیتبخشی به برخی دیدگاههای نوآورانه خود و پرهیز از تکفیر، آنها را در پیوند با سنت ابن سینائی و در پوشش احیاء حکمت قدما عرضه و وارد فلسفه خویش مینماید، مثلا مرحوم سید احمد فردید در مقام نقد فلسفه صدرائی چنین ادعائی دارد.
آری انچه مسلم است اینکه ملاصدرا از اعتبار ابنسینا استفاده میکرد تا در یک محیط دینی حساس نشان دهد که فلسفه او ادامه یک سنت اسلامی است.
موضوع مورد بحث ما یعنی نسبت میان شاندل و شریعتی نیز از جهتی به نسبت بوعلی و ملاصدرا شباهت دارد، البته تفاوت مهم این است که ابنسینا شخصیتی تاریخی و واقعی است، اما شاندل یک شخصیت ادبی ـ فلسفیِ برساخته شریعتی است.
در هر دو مورد مسئله این است که متفکری بنا به ادله مختلف از یک چهرهٔ واسط برای بیان ایدهها و آراء خود مدد میجوید.
مثال دیگر حکیم عمر خیام است که هم فیلسوف بود و هم منجم و مانند هر متفکر دیگری در زمانه خود اندک اشعار و رباعیاتی نیز سروده است اما به هر دلیلی ناخودآگاه جمعی ایرانیان در طول تاریخ عموم نیازهای ارضاء ناشده خود را در جوامعی استبدادی و دینی با سرایش اشعار به او نسبت داده و ورژنی فرحناک از ابوالعلاء مَعَرّی برساختهاند.
در نتیجه خیامِ تاریخی به هیچ روی با خیام مفهومی که برساخته ایرانیان است یکی نیست. حال بر این مبنا آیا میتوان هویت جمعی ایرانیان را با وصف شیادی مورد خطاب قرار داد؟
مثالی دیگر :همانطورکه میدانیم مثنوی عشقنامه است و دفتر سوم آن عشقنامهء آن عشقنامه و قصههای وکیل صدر جهان و دقوقی در دفتر سوم از مهمترین و عارفانهترین حکایتهای آن.
دقوقی عارفی است که دائم در سفر است، به مقام کشف و شهود رسیده، و در یکی از تجربههای روحانی خود هفت مرد را میبیند که به نماز ایستادهاند… دقوقی برساختهء مولاناست و شباهت بسیاری به جناب شاندلِ شریعتی دارد.
بیشتر پژوهشگران او را شخصیتی عرفانی میدانند که مولانا برای بیان تجربههای معنوی و صوفیانه ساخته و پرداخته است.
با این اوصاف مایلم از داوری جناب غنینژاد در خصوص دقوقی و مولانا نیز مطلع شوم.
۶ – بگذریم و به باقی مقاله “لیبرالیسم نقابدار” بپردازیم :
نویسنده در ادامه با سر هم نمودن برخی حقایق و داوریهای سطحی سعی مینماید به اغراض از پیش تعیین شده خویش دست یابد، بطور مثال در جائی از بیخبری سروش سخن میگوید نسبت به :
« جنبش فکری آزادیخواهانهای که روشنفکران ملی و اقتصاددانان آزادیخواه همچون موسی غنینژاد، محمد طبیبیان، سید جواد طباطبایی، مسعود نیلی و… براه انداخته اند.”
که باید پرسید در اینجا آزادیخواه به چه معناست و چرا نام مرحوم دکتر سیدجواد طباطبائی در کنار اقتصاددانان فوق ذکر شده است.
بله، سیدجواد طباطبائی انسانی فکور و آزادیخواه بود که نظراتی بدیع و ارزشمند خاصه در حوزه فلسفه سیاسی داشت.
بیاد دارم در سال ۷۰ یا ۷۱ بهترین نمرات را در کلاس فلسفه سیاست که توسط ایشان در رشته فلسفه دانشگاه تهران تدریس میشد، کسب نمودم. اصولا رابطه نزدیکی در خارج از کلاسهای درس با ایشان داشتم و در گفتگوهای فیمابین همواره از نوآوریهای دکتر سروش و دانش عمیق وی سخن میگفت تا جائی که سمیناری با موضوع رلاتیویسم در دانشگاه شهید بهشتی یا علامه برگزار نمود و از اینکه به عنوان مجری در سخنرانی دکتر عبدالکریم سروش نقشآفرینی کند، ابائی نداشت!
اگرچه ممکن است نظرات ایشان در خصوص دکتر سروش بعدها تغییر نموده باشد…
( دکتر سروش هم علیرغم اختلافات فکری با دکتر طباطبائی و نیز مجادلات تندی که در برخی مواضع میان آندو شکل گرفت، در آخرین حضور طباطبائی در آمریکا بمنظور احوالپرسی و اظهار محبت، با ایشان تماس تلفنی برقرار میکند و بدین طریق میان پروژه فکری و میراث طباطبائی خاصه به منظور ایجاد مسئله در حوزه تفکر و تفاوت دیدگاههای فیمابین فرق مینهد.
بنا بر روایت برخی از اطرافیان مرحوم دکتر سید جواد طباطبائی، ایشان نیز از این گفتگو یا گفتگوهای تلفنی اظهار رضایت داشتند. شاید در آن هنگام با توجه به تسلط و تعلق خاطری که به زبان و جهان آلمانی داشتند، این ضربالمثل را با خود زمزمه میکردند که :Ende gut, alles gut
اگر آخر کاری خوب باشد، درست مثل آنست که همهاش خوب بوده …
روانش آرام و شاد!)
غرض از بیان خاطره فوق یا تکیه بر تاریخ شفاهی آنست که جایگاه دکتر سروش در حوزه روشنفکری دینی و آزادیخواهی و“سیاستنامه” نویسی و استبدادستیزی و بسیاری نوآوریهای دیگر در عرصههای مختلف از جمله نقش محوری او در راهبری فکریِ “حلقه کیان” و جنبش اصلاحات ( موسوم به دوم خرداد ) در ایران به مغرضان و نورسیدگانِ “ناشسته رویِ ناپخته معنا تفهیم شود.
علیالاصول وقتی به سرنوشت دکتر عبدالکریم سروش مینگرم که دور از وطن مورد بیمهری گندمنمایانِ جوفروش قرار میگیرد که با همه کوتهآستینی در عرصه تفکر به خود جرات درازدستی میدهند، نیز چهرهی بلندقامتی در علم چون پروفسور سید حسین نصر که گوئی وکالتِ فرهنگ و تمدن ایرانزمین در عرصه بینالملل بر عهده اوست و جهانیان نسبت به رای و نظرش در این خصوص وثوق دارند، اما نیم قرن است که در آرزوی بازگشت به خاک وطن بسر میبرد، ولی آنان که در حوزه فرهنگ سروری میکنند از فهم جایگاه او عاجزند، یا اندیشمندِ تئوریپردازی چون دکتر سید جواد طباطبائی که حضورش در هر دانشگاهی میتوانست بمنزله افتخار تلقی شود، لیکن اخراج میگردد و پس از جفاهای فراوان دیگری که بر او میرود و ذکرش در این مقال نمیگنجد، یک دوره بیماری سخت را در غربت تجربه کرده و النهایه جان به جان آفرین تسلیم میکند…
( به خانواده ایشان حق میدهم که از بیمهریهای مکرر، چنان ملول و دلتنگ شوند که حتی حاضر نباشند محل دفن او را علنی کنند و…)
بواقع این بزرگان را مصداق آن سخن مولوی میدانم که بنا بر روایتی از پیامبر گفت : اینان 《 مستوجبِ ترحمند 》
گفت پیغمبر که با این سه گروه
رحم آرید اَر زِ سنگید و ز کوه
که در اینجا گروه سوم مورد تاکید است :
وان سِوُم آن عالمی کاندر جهان
مبتلا گردد میان ابلهان
و اما باز گردیم به ادامه قصه ؛
باز میگردیم ما ای دوستان
سوی مرغ و تاجر و هندوستان :
نکته بعدی در خصوص آزادیخواهی اقتصاددانان مذکور است:
مگر نه اینست که ایشان در دولتهای سازندگی و تدبیر و امید و برخی مقاطع دیگر حقوقبگیر و نظریهپرداز نظام در حوزه اقتصاد بودهاند؟
اگر این معنای آزادیخواهی است، پس همه مسئولان نظام در همه مقاطع آزادیخواهند، در نتیجه دیگر چه تاکیدی است بر حصرِ آزادیخواهی به این جماعتِ محدود؟
مگر آنکه این گروه از آزادیخواهان اثبات نمایند که تافتهای جدا بافته از سایر کارگزاران نظامند و یا اینکه از مناصب و منافع بیحساب و کتابِ خویش صرفنظر کنند!!!
۷ – آخرین پاراگرافی که از مقالهء ” لیبرالیسم نقابدار نقل میکنم این است که نویسنده در آن غرضورزی و حدناشناسی خود را به اوج میرساند و میگوید :
« انقلاب در فرهنگ یعنی همان تمنای محالی که عبدالکریم سروش هنوز بعد از ۴۵ سال دارد و به قول خودش به ارتجاعی مترقی رسیده است. استاد فلسفه علم در قرن بیستویکم در ایالاتمتحده آمریکا نشسته است و برای ایرانیانی که ۱۲۰ سال است برای توسعه و ترقی و تجدد مبارزه میکنند و چند انقلاب و جنبش و کودتا و جنگ را سپری کردهاند نسخه قناعت میپیچد!”
آیا عبارات فوق نقد منصفانه و مشفقانه و علمیِ آراء دکتر سروش است یا برداشتی سطحی از آراء، سوابق، تعالی فکری و تاثیرات بیبدیل ایشان در حوزه روشنفکری و نو اندیشی دینی؟
بواقع بر من روشن نیست چرا دغدغه برخی همواره این است که نخبهکشی کنند و به تخریب سرمایههای اجتماعی بپردازند، البته در عرصه سیاست خاصه در کشورمان این امر عادی و معهود به نظر میرسد اما نه برای کسانی که مدعی فعالیت فرهنگی و نقد و گفتگو هستند!
شاید آن سخن شریعتی را دوباره باید نصبالعین قرار داد و به آبشخور و آخُری نگریست که اینان از آن ارتزاق مینمایند!
نقل به مضمون سخنان شریعتی خاصه در م آ جلد ۱۰، کتاب “جهتگیری طبقاتی در اسلام” اینست که:
برای فهم سخن یک انسان، باید جایگاه تاریخی، اجتماعی و طبقاتی او را شناخت؛ زیرا اندیشه انسان جدا از موقعیتی که در آن زندگی میکند شکل نمیگیرد.
دکتر شریعتی بارها درباره رابطه “نان”، “قدرت” و “طبقه” سخن گفته است و اگر در این زمینه از مارکس هم متاثر بوده باشد، همچنان درست سخن گفته است، برای نمونه در بحثهای مربوط به روشنفکر، او تأکید میکند که باید دید یک اندیشمند از چه جایگاهی سخن میگوید و چه رابطهای با قدرت و منافع دارد.
(ابتدا این ماتریالیستهای فرانسوی قرن هجدهم بودندکه از تاثیر نیازهای مادی بر باورها سخن گفتندولی مارکس این سنت را قوام بخشید و در کتاب ایدئولوژی آلمانی آنرا چنین صورتبندی کرد که :” نوعِ حضور انسان در اجتماع است که آگاهی او را تعیین میکند”و این همان مارکسی است که در نامهنگاری با انگلس بارها تاکید مینماید که من مارکسیست نیستم.
پس اگر به سخن مارکس استناد کردیم و یا چون شریعتی و بسیاری دیگر از روشنفکران دهههای ۴۰ و ۵۰ که اساس اندیشه اجتماعی آنان مبتنی بر عدالتطلبی بود، با مارکس و اندیشههای او نیز نسبتی برقرار نمودیم، این لزوما به معنای مارکسیست بودن یا از مارکسیسم اسلامی سخن گفتن نیست زیرا چنانچه تاکید گردید خود مارکس هم بارها و بارها اذعان نموده است که ” اگر اینها -که خود را به من نسبت میدهند- مارکسیستاند، من مارکسیست نیست.)
و ) سخن اخر با مخاطب خاص و استادِ عزیزم دکتر سروش است که جهانشناسی و دینشناسی بسیاری چون مرا در عنفوان جوانی دچار تحول نمود و مسیری برای دینداران در دنیای معاصر گشود که از “تاریخمندیِ فهم متون مقدس” میگذشت چنانچه بطور همزمان اندیشمندانی چون حامد ابوزید نیز با تکیه بر تاریخمندی خودِِ متون مقدس ( بنگرید به تفاوت و شباهت آن با نظریه محوری بسط و قبض تئوریک شریعت ) بر این مسیر در سایر جغرافیای جهان اسلام تاکید نمودند…
با این اوصاف حضرت استاد نیک واقفند بقایائی از نسل ما که همچنان دغدغه دین و نو اندیشی در ساحت دین دارند :
-هر کجا باشیم و هر جا که روی
منقشهای صنعت دست توییم
-پروریده نعمت و نان توییم
-حاضران کاسه و خوان توییم
زانک مست شیر و پستان توییم
حتی آنان که نقدتان میکنند و طعنتان میزنند در فضائی تنفس میکنند که برساخته شماست یعنی انکارشان نیز نوعی تائید است، بقول مولانا :
فلسفی مر دیو را منکر شود
در همان دم سُخرهٔ دیوی بود
گر ندیدی دیو را، خود را ببین
بیجنون نبود کبودی بر جبین!
مبنی بر این مقدمات از دکتر سروش اجازه میخواهم چند تذکر مشفقانه در مقام شاگردیِ ایشان بیان کنم:
۱ – چرا از پذیرش این امر باید طفره رفت که در گذشته اشتباه نیز کردهایم؟
مگر همه اعمال ستاد انقلاب فرهنگی در زمان صدارت شما قابل دفاع بوده انذ و آیا تمامی تصمیمات غلط آن دوران را میتوان به دیگر اعضاء ستاد نسبت داد؟
البته تاکید میکنم که این سخن بمعنای خط بطلان کشیدن بر تمامی تصمیمات آن شورا یا ستاد نیست.
در تفسیر مولوی از آیات سوره عبسو داستان پیامبر و ابناممکتوم بارها از شما شنیدهام که این آیات فقط سرزنش یک رفتار نیست بلکه اشاره به نوعی ترکِ اولی و یا… از سوی پیامبر دارد، آیا ستادی که اصلیترین چهرهاش شما بودهای هرگز مرتکب ترک اولی هم نگردیده است؟
شبهه فوق در خصوص عملکرد اجرائی شما در ابتدای انقلاب برای بسیاری همچنان محل سئوال و اشکال است که میبایست به آن پاسخی درخور و واقعبینانه داده شود.
دو مورد دیگر نیز بعنوان نمونه در خصوص تغییر دیدگاههای شما و مواضع سیاسیتان مطرح میکنم و سخن را به خاتمه میرسانم:
۲ – در سمینار «عرفان و عارفان» در مؤسسه فرهنگی ابنسینا در بحثهای مربوط به حافظ، این ادعا را به صراحت مطرح نمودهاید که حافظ را نباید در شمار عارفان محسوب کرد در حالیکه هنوز طنین صدای مستانه و دلنشینتان در سخنرانی قمار عاشقانه بگوش میرسد که در مقام مقایسه با مولانا او را عارفی سالک دانستهاید، اگر قائل به نظامی شبیه محکم و متشابه در آرائتان نباشیم و نخواهیم دچار تاویل و تفسیر شویم که در ایندو موضع سلوک عرفانی به دو معنا بکار رفته است و… بهتر است گاهی بصراحت به تغییر دیدگاههای خود اذعان فرمائید.
۳ – نکته اخر در خصوص مواضع سیاسی غیر ضروری شما در بزنگاههاست که فکر میکنم بیشتر مبتنی بر علت باشد و عمدتا برای رضایت خاطر دوستان و مشاوران قدیمی در داخل کشور مطرح میشود، دوستان و مشاورانی که نمیدانند گوهر و متاعی چون شما را نباید بر سر بازار آورد و در تاریکیها عرضه نمود نظیر مواضع حمایتی شما در ۱۴۰۰ از جمال عبدالناصر!!!
در پایان ذکر این نکته ضروری است که این اشکالات و سئوالات را اقتضاء ادبِ شاگردی میدانم و همچنان از حقنشناسی و حدنشناسی کسانی که در چهره بزرگانی چون سروش خاک میپاشند، در تحیّرم و نمیدانم :
“از شکست او که خواهد طرف بست؟”
هوشنگ ابتهاج در شعری که پس از مرگ مرحوم دکتر احسان طبری ( هم مباحثه شما در مناظرههای اول انقلاب ) سروده و در کتاب “بانگ نی ” به چاپ رسیده است، ابیاتی آورده که به عنوان حسن ختامِ این دردنامه ذکر میکنم:
روزگارا قصد ایمانم مکن
زآنچه میگویم پشیمانم مکن
کبریای خوبی از خوبان مگیر
فضل محبوبی زِ محبوبان مگیر
کژ مکن از راه پیشاهنگ را
دور دار از نام مردان ننگ را
تا آنجا که :
سالها شد تا برآمد نامِ مرد
سفله آن کو نام خوبان زشت کرد…
کجروان با راستان در کینهاند
زشترویان دشمن آیینهاند…





