امر دینی و دین در ایران معاصر؛ از منبع معنا تا حافظه هویتی

سایت دین‌آنلاین نوشت:

امر دین در ایران چگونه از منبع معنا به بخشی از هویت و حافظه تاریخی تبدیل شد؟ محمد عثمانی نسبت دین، مدرنیته، سکولاریسم و هویت ایرانی را بررسی می‌کند.

نسبت ایرانیان با دین در جهان معاصر را نمی‌توان تنها با دوگانه «دینداری» و «سکولاریسم» توضیح داد. محمد عثمانی در این مقاله با بررسی جایگاه «امر دین» در تاریخ ایران، از نقش دین در تولید معنا و سازمان‌دهی جهان اجتماعی تا تبدیل‌شدن آن به بخشی از هویت و حافظه تاریخی ایرانیان را دنبال می‌کند و می‌پرسد در عصر پساسکولار، دین در ایران چه صورت تازه‌ای پیدا کرده است.

مسئله دین در جامعه‌ای که هنوز با گذشته خود زندگی می‌کند
ایران را نمی‌توان به طور صرف یک واحد جغرافیایی، سیاسی یا حتی یک دولت ـ ملت مدرن دانست. ایران، پیش از آن­که به معنای جدید کلمه «ملت» باشد، یک جهان تاریخی و فرهنگی بوده است؛ جهانی که در آن انسان ایرانی، در طول قرن‌ها، خود، دیگری، جامعه، قدرت، طبیعت، مرگ، زندگی، خیر و شر و سرنوشت خویش را درون مجموعه‌ای از نظام‌های معنایی فهمیده است. در این جهان تاریخی، «امر دین» یکی از مهم‌ترین نظام‌های تولید معنا بوده است؛ نه فقط به این معنا که انسان ایرانی به خدا یا نیروهای قدسی باور داشته، بلکه از آن جهت که دین برای بسیاری از پرسش‌های بنیادین زندگی، دستگاهی از پاسخ‌ها فراهم می‌کرده است: جهان چگونه پدید آمده است؟ جایگاه انسان در جهان چیست؟ خیر و شر چیست؟ نظم اجتماعی چرا باید برقرار باشد؟ حاکم به چه دلیل حق فرمانروایی دارد؟ عدالت چیست؟ مرگ چه معنایی دارد؟ و زندگی انسانی به سوی چه غایتی حرکت می‌کند؟

از این منظر، دین در تاریخ ایران فقط یک «باور شخصی» نبوده است؛ بلکه بخشی از معماری معرفتی و اجتماعی جامعه بوده است. البته این سخن نباید به یک روایت ساده‌انگارانه از تاریخ ایران تبدیل شود. ایران هیچ‌گاه تنها با دین ساخته نشده است. زبان فارسی، سنت‌های اسطوره‌ای، شاهنشاهی، ادبیات، فلسفه، عرفان، دانش‌های عملی، مناسبات اقتصادی و تجربه‌های تاریخی نیز در ساخت جهان ایرانی سهم داشته‌اند. اما ویژگی امر دین این بوده که می‌توانسته بسیاری از این عناصر را درون یک افق معنایی بزرگ‌تر قرار دهد. مسئله اصلی این مقاله همین است: دین در تاریخ ایران چه کرده است و امروز چه می‌کند؟

آیا با ورود ایران به جهان مدرن، دین از میان رفت و علم جای آن را گرفت؟ یا اینکه امر دینی تنها صورت خود را تغییر داد؟ آیا ایرانی امروز همچنان دین‌دار است، حتی اگر مناسک و باورهای سنتی را نپذیرد؟ و اگر پاسخ مثبت است، آیا باید از «دین» سخن گفت یا از «میراث دینی» و «حافظه دینی»؟

این پرسش‌ها ما را از مسئله قدیمی «دین یا سکولاریسم» به مسئله مهم‌تری می‌رساند: جایگاه امر دین در جامعه ایرانی پس از تجربه سکولاریسم چیست؟

امر دین و پیدایش جهان اجتماعی ایرانی
هر جامعه‌ای برای آن­که بتواند از مجموعه‌ای از انسان‌ها به یک «ما» تبدیل شود، نیازمند نظامی از معناست. انسان‌ها تنها با زور، قانون یا اقتصاد به جامعه تبدیل نمی‌شوند؛ آنها باید درباره جهان مشترک خود تصوری داشته باشند و بدانند چرا باید در کنار یکدیگر زندگی کنند. در جهان‌های پیشامدرن، دین یکی از مهم‌ترین ابزارهای تولید چنین جهان مشترکی بود. در ایران باستان نیز امر دینی را نمی‌توان از نظم اجتماعی و سیاسی جدا کرد. البته باید از تصور یک «دین زرتشتی یکپارچه و ثابت» در سراسر تاریخ باستان پرهیز کرد؛ زیرا صورت‌های دین ایرانی در دوره‌های مختلف تفاوت داشته‌اند. با این حال، مفاهیمی چون نظم کیهانی، راستی، دروغ، خیر، شر، پادشاهی و سامان اجتماعی در سنت‌های ایرانی در پیوند با یکدیگر قرار می‌گرفتند.

در این جهان، سیاست تنها اداره امور مادی نبود. حکومت بخشی از نظم بزرگ‌تری تلقی می‌شد که میان جهان، جامعه و قدرت پیوند برقرار می‌کرد. به همین دلیل، مسئله مشروعیت حکومت نیز نمی‌توانست کاملاً از امر قدسی جدا باشد. این نکته در تاریخ ایران اهمیت زیادی دارد: قدرت سیاسی برای استمرار خود فقط به ابزار قهر نیاز نداشت؛ به معنا نیز نیاز داشت. دین یکی از مهم‌ترین منابع تأمین این معنا بود.

دین به مثابه دانش: جهان پیشامدرن چگونه خود را می‌فهمید؟
یکی از تفاوت‌های بنیادی جهان سنتی با جهان مدرن در این است که مرز میان «دین»، «فلسفه»، «اخلاق»، «سیاست» و «کیهان‌شناسی» به شکل امروزین وجود نداشت. امروز ممکن است بگوییم این گزاره علمی است، آن گزاره فلسفی است و گزاره دیگری دینی. اما انسان پیشامدرن الزاماً چنین تقسیم‌بندی‌ای نداشت.

دین نه فقط پاسخ به این پرسش بود که «چگونه رستگار شویم؟»، بلکه در بسیاری از موارد پاسخی به این پرسش نیز بود که «جهان چگونه است؟»

از این جهت، دین در جامعه سنتی همزمان سه کار انجام می‌داد:

نخست، جهان را توضیح می‌داد؛
دوم، رفتار انسان را تنظیم می‌کرد؛
سوم، به زندگی معنا می‌بخشید.

همین سه کار باعث می‌شد دین در تار و پود جامعه حضور داشته باشد. در چنین جامعه‌ای، ارزش‌ها و هنجارهای اجتماعی فقط قراردادهای انسانی نبودند؛ آنها می‌توانستند صورت قدسی پیدا کنند. در نتیجه، تخطی از برخی قواعد اجتماعی نه فقط تخلف از قانون، بلکه خروج از نظم اخلاقی و کیهانی تلقی می‌شد. این همان نقطه‌ای است که دین از «باور» فراتر می‌رود و به «نظام اجتماعی» تبدیل می‌شود.

اسلام و بازسازی جهان معنایی ایرانی
با ورود اسلام، این ساختار معنایی از میان نرفت؛ بلکه وارد مرحله‌ای تازه شد. اسلام برای ایرانیان تنها یک مجموعه اعتقادی جدید نبود؛ ورود به جهان تمدنی جدیدی بود که زبان، شریعت، سیاست، دانش، الهیات و هویت را دگرگون کرد. فرآیند مسلمان‌شدن ایران نیز یک حادثه دفعی نبود. اسلام طی چند قرن در جامعه ایرانی گسترش یافت و در این مسیر، خود نیز در برخورد با سنت‌های ایرانی، زبان فارسی، فرهنگ محلی و میراث پیشین صورت‌های تازه‌ای پیدا کرد. از همین‌جا یکی از مهم‌ترین ویژگی تاریخ ایران اسلامی آشکار می‌شود:

ایرانیان فقط اسلام را نپذیرفتند؛ بلکه در ساخت صورت‌های ایرانیِ اسلام نیز مشارکت کردند.

این فرآیند را می‌توان در کلام، فلسفه، عرفان، ادبیات، فقه، سیاست و الهیات مشاهده کرد. اما در کنار اسلام، به تدریج تشیع نیز به یکی از مهم‌ترین عناصر هویت مذهبی بخش‌هایی از جامعه ایرانی تبدیل شد. این روند البته بسیار پیچیده‌تر از آن است که گفته شود «تشیع با آل‌بویه آغاز شد». تشیع و گرایش‌های علوی پیش از آل‌بویه وجود داشتند. اهمیت آل‌بویه در این بود که قدرت سیاسی شیعی را در بخش مهمی از جهان اسلام تثبیت کردند و به برخی مناسک و نمادهای شیعی میدان عمومی بیشتری دادند.اما نقطه عطف بزرگ‌تر، صفویه بود.

از تشیع به هویت ایرانی: نقطه عطف صفوی
تأسیس دولت صفوی در ۱۵۰۱ میلادی یکی از مهم‌ترین نقاط عطف تاریخ ایران است. صفویان تشیع دوازده‌امامی را مذهب رسمی دولت قرار دادند و از آن به عنوان یکی از عناصر تمایزبخش ایران در برابر قدرت‌های سنی، به‌ویژه عثمانیان، استفاده کردند. اهمیت این تحول تنها در تغییر مذهب رسمی نبود. صفویان در عمل میان دولت، سرزمین، مذهب و هویت سیاسی پیوند تازه‌ای ایجاد کردند. این تحول را نباید رمانتیک کرد. تشیع صفوی با سیاست‌های اجبار، تغییر مذهبی، حذف و حاشیه‌راندن دیگر صورت‌های دینی نیز همراه بود. در نتیجه، تشیع در ایران همزمان دو نقش پیدا کرد: از یک سو منبع همبستگی و تمایز سیاسی ـ فرهنگی، و از سوی دیگر ابزاری برای سازمان‌دهی قدرت. با این حال، نتیجه تاریخی آن بسیار مهم بود.

تشیع به تدریج به یکی از مهم‌ترین عناصر حافظه تاریخی ایرانیان تبدیل شد؛ حافظه‌ای که ایران را نه فقط به عنوان سرزمینی با یک گذشته باستانی، بلکه به عنوان جامعه‌ای با یک تجربه تاریخی اسلامی ـ شیعی تعریف می‌کرد. از همین‌جا می‌توان از یک تحول مهم سخن گفت:

دین از «نظام معنایی جامعه» به «عنصر هویت تاریخی جامعه» نیز تبدیل شد.

این دو یکی نیستند. در جامعه سنتی، انسان ممکن است به دین باور داشته باشد و جهان خود را با آن بفهمد؛ اما در جامعه مدرن، حتی فردی که الزاماً مؤمن نیست، ممکن است هویت، ادبیات، مناسک، حافظه تاریخی و تصور خود از ایران را از همان میراث دینی دریافت کرده باشد. این تمایز برای فهم ایران امروز بسیار مهم است.

مدرنیته و مسئله افول دین
مدرنیته اما این وضعیت را دگرگون کرد. علم جدید، دولت مدرن، آموزش نوین، حقوق جدید، اقتصاد سرمایه‌داری، شهرنشینی و فردگرایی، بسیاری از کارکردهایی را که پیش‌تر در اختیار دین بود، از آن جدا کردند. طبیعت دیگر فقط با اسطوره و الهیات توضیح داده نمی‌شد؛ علم تجربی به توضیح آن پرداخت. قانون دیگر صرفاً صورت عرفی‌شده شریعت نبود؛ دولت مدرن نظام حقوقی مستقل ایجاد کرد. دانش نیز به تدریج از نهادهای دینی فاصله گرفت. اما اینجا باید از یک سوءتفاهم بزرگ درباره سکولاریسم پرهیز کرد. سکولاریسم لزوماً به معنای نابودی دین نیست.

خوزه کازانووا نشان داده است که باید میان سه فرآیند تمایز گذاشت: تفکیک حوزه‌های اجتماعی از دین، کاهش باور و عمل دینی، و خصوصی‌شدن دین. این سه فرآیند لزوماً با یکدیگر همزمان نیستند. حتی ممکن است جامعه‌ای در برخی حوزه‌ها سکولار شود، اما دین همچنان در حوزه عمومی حضور قدرتمندی داشته باشد.

این تمایز برای ایران اهمیت فوق‌العاده‌ای دارد؛ زیرا تجربه ایران نشان می‌دهد که مدرنیته نه تنها نتوانسته دین را حذف کند، بلکه در دوره‌هایی حتی باعث سیاسی‌تر شدن آن شده است. انقلاب مشروطه، نهضت‌های اسلامی، روشنفکری دینی، انقلاب ۱۳۵۷ و جمهوری اسلامی، همگی نشان می‌دهند که رابطه دین و مدرنیته در ایران نه رابطه ساده «افول دین» بلکه رابطه‌ای پرتنش، پیچیده و متقابل بوده است.

تناقض بزرگ ایران مدرن: سکولار شدن جامعه و سیاسی شدن دین
در ایران معاصر یک پارادوکس مهم شکل گرفته است. از یک سو، بخش‌هایی از جامعه به سوی فردگرایی، عرفی‌شدن، سبک زندگی جدید، کاهش اقتدار نهادهای سنتی و فاصله گرفتن از برخی مناسک دینی حرکت کرده‌اند. از سوی دیگر، دین در ساختار رسمی قدرت سیاسی حضوری بی‌سابقه پیدا کرده است. به بیان دیگر:

جامعه در برخی سطوح سکولارتر شده، در حالی که دولت در سطوحی دینی‌تر شده است.

این دو فرآیند را نباید یکی گرفت. در اینجا باید میان «دین به مثابه ایمان»، «دین به مثابه نهاد»، «دین به مثابه ایدئولوژی» و «دین به مثابه هویت فرهنگی» تمایز گذاشت. ممکن است فردی از نهاد دینی فاصله بگیرد، اما همچنان خود را با عناصر شیعی یا اسلامی تعریف کند. ممکن است فردی مناسک مذهبی را کاهش دهد، اما عاشورا، کربلا، امام حسین، حافظ، مولانا، قرآن، مسجد، محرم یا مفاهیم عدالت و مظلومیت را بخشی از حافظه فرهنگی خود بداند. بنابراین کاهش دینداری سنتی لزوماً به معنای نابودی امر دینی نیست. گاهی دین از «ایمان» به «حافظه» تبدیل می‌شود.

از «اعتقاد» به «هویت».

از «معرفت» به «میراث».

و از «نهاد» به «زبان فرهنگی».

مسئله امروز: ایرانیان دیگر با دین چه می‌کنند؟
شاید یکی از پرسش‌های مهم جامعه‌شناسی دین در ایران امروز این نباشد که: «آیا ایرانیان دین‌دار هستند یا سکولار؟» این پرسش بیش از اندازه دوگانه و ساده است.

پرسش مهم‌تر این است:

ایرانیان امروز با میراث دینی خود چه می‌کنند؟

آیا آن را می‌پذیرند؟

رد می‌کنند؟

بازتفسیر می‌کنند؟

به حوزه شخصی می‌برند؟

به سیاست تبدیل می‌کنند؟

یا آن را به بخشی از هویت تاریخی خود بدل می‌کنند؟

این­جاست که مفهوم «امر دین» از مفهوم «دین‌داری» مهم‌تر می‌شود. ممکن است دین‌داری کاهش پیدا کند، اما امر دینی همچنان در زبان، حافظه، مناسک جمعی، ادبیات، اخلاق، تصور عدالت و حتی در اعتراض سیاسی حضور داشته باشد. به همین دلیل، نمی‌توان جامعه ایران را فقط با سنجه‌های کلاسیک دینداری توضیح داد. جامعه‌ای ممکن است از نهادهای دینی فاصله بگیرد، اما همچنان با تاریخ دینی خود زندگی کند. حتی نزاع بر سر دین نیز می‌تواند نشانه اهمیت استمرار امر دینی باشد. کسی که دین را رد می‌کند، در بسیاری از موارد هنوز در حال گفت‌وگو با دین است.

از «دینِ باورشده» به «دینِ به‌ارث‌رسیده»
به نظر می‌رسد یکی از مهم‌ترین تحولات ایران معاصر همین تغییر باشد:

دین برای بخشی از جامعه ایرانی از «امر باورشده» به «امر به‌ارث‌رسیده» تبدیل شده است.

این دو وضعیت تفاوت بنیادی دارند.

در وضعیت نخست، فرد می‌گوید:

«این حقیقت من است.»

در وضعیت دوم می‌گوید:

«این بخشی از گذشته من است.»

در وضعیت نخست، دین منبع معرفت است.

در وضعیت دوم، دین منبع هویت و حافظه یا خیال است.

این تحول را نباید به طور الزام به معنای نابودی دین دانست. شاید بتوان آن را نوعی دگرگونی تاریخی در کارکرد دین دانست. در جامعه سنتی، دین می‌گفت: «جهان چیست؟»

در جامعه مدرن، علم بخش بزرگی از پاسخ به این پرسش را بر عهده گرفت. اما علم نمی‌توانست به همان شیوه به پرسش‌هایی از جنس «برای چه زندگی کنیم؟»، «چه چیزی ارزشمند است؟»، «چه نوع جامعه‌ای عادلانه است؟» یا «چگونه باید با مرگ و رنج مواجه شد؟» پاسخ دهد. این­جاست که بحران معنای مدرن آغاز می‌شود.

بحران مدرنیته و بازگشت مسئله معنا
یکی از ضعف‌های روایت کلاسیک مدرنیزاسیون این بود که تصور می‌کرد با پیشرفت علم و عقلانیت، مسئله معنا نیز خودبه‌خود حل خواهد شد. اما انسان مدرن با یک مشکل بنیادی مواجه شد:

دانستن این­که جهان چگونه کار می‌کند، الزاماً به ما نمی‌گوید که چگونه باید زندگی کنیم.

علم می‌تواند درباره جهان توضیح دهد؛ اما از خود علم نمی‌توان به سادگی ارزش نهایی زندگی را استخراج کرد. این همان جایی است که مسئله دین دوباره بازمی‌گردد.

نه به ضرورت به صورت بازگشت به جامعه قرون وسطی، بلکه به صورت بازگشت مسئله معنا. از این منظر، پسا‌سکولاریسم را نباید «بازگشت دین» به معنای ساده آن دانست. مسئله پسا‌سکولار این است که پروژه مدرن حذف یا به حاشیه‌راندن کامل دین را دیگر نمی‌توان پیش‌فرض بدیهی دانست. کازانووا با مفهوم «خصوصی‌زدایی دین» نشان داد که ادیان می‌توانند دوباره در عرصه عمومی حضور پیدا کنند. هابرماس نیز در دوره متأخر اندیشه خود به این نتیجه رسید که جامعه مدرن نمی‌تواند شهروندان دینی را از مشارکت در حوزه عمومی محروم کند؛ هرچند برای ورود به ساختار رسمی تصمیم‌گیری، میان زبان دینی و زبان عمومی نوعی فرایند ترجمه و گفت‌وگو لازم می‌داند. این دیدگاه می‌تواند برای ایران نیز آموزنده باشد.

ایران و امکان یک وضعیت پسا‌سکولار
اما اگر بخواهیم مفهوم پسا‌سکولار را درباره ایران به کار ببریم، نباید آن را عیناً از تجربه اروپایی وارد کنیم. ایران به طور اساسی همان مسیر اروپا را طی نکرده است. در اروپا، سکولاریسم عمدتاً از مسیر تفکیک تدریجی نهادهای دینی و سیاسی، انقلاب علمی، روشنگری و دولت مدرن شکل گرفت. در ایران، مسئله بسیار پیچیده‌تر بوده است؛ جامعه‌ای با میراث دینی عمیق، دولت مدرن، مدرنیزاسیون اقتدارگرایانه، انقلاب اسلامی و سپس تجربه حکومت دینی. بنابراین «پسا‌سکولار ایرانی» نمی‌تواند صرفاً به معنای بازگشت دین به حوزه عمومی باشد؛ زیرا دین هیچ‌گاه به طور کامل از حوزه عمومی ایران خارج نشده است. مسئله ایران دقیقاً برعکس است:

چگونه می‌توان دین را از انحصار نهاد قدرت آزاد کرد، بدون آن­که آن را از زندگی معنایی و فرهنگی جامعه حذف کرد؟

این شاید یکی از بنیادی‌ترین پرسش‌های ایران امروز باشد.

از دین دولتی به دین اجتماعی
اگر دین در جامعه ایرانی آینده‌ای داشته باشد، به نظر می‌رسد این آینده الزاماً از مسیر افزایش قدرت سیاسی دین نمی‌گذرد. برعکس، ممکن است آینده امر دینی در ایران وابسته به کاهش وابستگی آن به قدرت سیاسی باشد. دینی که برای اثبات خود به دولت نیازمند است، با بحران مشروعیت دولت، بحران مشروعیت پیدا می‌کند. اما دینی که بتواند به عنوان منبع اخلاق، معنا، همبستگی، خیر عمومی و نقد قدرت در جامعه مدنی حضور پیدا کند، می‌تواند صورتی دیگر از حیات دینی را تجربه کند. این همان چیزی است که باید میان «دین سیاسی» و «امر دینی در حوزه عمومی» تمایز بگذاریم. دین می‌تواند در جامعه حضور داشته باشد، بدون آنکه الزاماً دولت دینی باشد. مؤمن می‌تواند در عرصه عمومی سخن بگوید، بدون آن­که دیگران را مجبور به پذیرش ایمان خود کند. متفکر دینی می‌تواند از عدالت، آزادی، کرامت انسان و مسئولیت اخلاقی سخن بگوید، بدون آن­که این مفاهیم را به طور صرف از طریق قانون کیفری به جامعه تحمیل کند. جامعه سکولار می‌تواند به شهروندان دینی اجازه حضور دهد، بدون آن­که دولت خود را نماینده حقیقت دینی بداند. این شاید معنای عملی یک وضعیت پسا‌سکولار برای ایران معاصر باشد. این ایده با توجه به تجربه پنچ دهه حکومت دینی و نقشی که دین در عرصه عمومی ایفا کرد، بدست می­آید. شناخت جایگاه دین و کارکرد آن در یک جامعه با توجه به شرایط و تجربه­های پیشینی صورت گیرد. امری که باید از تحمیل نقش­هایی به امر دین که خارج از توان و پتانسیل در زمانه معاصر است خودداری کرد. این دشواره با آزادسازی دین از مدار قدرت و ایجاد برهم­کنش اجتماعی در قالب گفتگویی حاصل می­شود.

امر دین و مسئله تولید دانش جدید
در این­جا بحث به مسئله‌ای می‌رسد که برای ایران امروز اهمیت بیشتری دارد: دین چگونه می‌تواند دوباره در تولید دانش مشارکت کند، بدون آن­که به جای علم بنشیند؟

این پرسش بسیار متفاوت از این ادعاست که دین باید دوباره جای علم را بگیرد. چنین بازگشتی نه ممکن است و نه مطلوب. علوم جدید، روش‌های تجربی، عقلانیت انتقادی و تخصص علمی دستاوردهای تاریخی بشرند و نمی‌توان آنها را کنار گذاشت. اما علم نیز نمی‌تواند به تنهایی همه پرسش‌های انسانی را حل کند. ما هنوز درباره عدالت، آزادی، کرامت، خیر عمومی، مسئولیت، مرگ، رنج، امید و معنای زندگی پرسش داریم. در این قلمرو، سنت‌های دینی می‌توانند وارد گفت‌وگویی تازه با فلسفه، علوم اجتماعی و تجربه انسانی شوند. اما شرط آن این است که دین از ادعای انحصار حقیقت دست بکشد و علم نیز خود را صاحب انحصاری همه انواع عقلانیت نداند. جامعه آینده نیازمند گفت‌وگوی معرفتی میان عقل علمی، عقل فلسفی، تجربه تاریخی و میراث دینی است. در این صورت، دین دیگر «جایگزین علم» نخواهد بود؛ بلکه یکی از منابع تاریخی تولید پرسش، ارزش و معنا خواهد بود.

ایران آینده و ضرورت بازخوانی میراث دینی
ایران امروز نه می‌تواند به گذشته بازگردد و نه می‌تواند گذشته خود را حذف کند. نفی دین نیز به همان اندازه که بازگشت به صورت‌های پیشامدرن دین ناممکن است، می‌تواند به نوعی فراموشی تاریخی منجر شود. مسئله، انتخاب میان «دین» و «بی‌دینی» نیست. مسئله، چگونگی رابطه انتقادی با میراث دینی است. جامعه ایرانی باید بتواند از خود بپرسد:

کدام عناصر میراث دینی هنوز توان تولید معنا دارند؟

کدام عناصر باید تاریخی شوند؟

کدام مفاهیم قابلیت بازتفسیر دارند؟

کدام بخش‌های سنت باید مورد نقد قرار گیرند؟

و چگونه می‌توان از سنت، بدون تبدیل آن به ایدئولوژی، برای فهم انسان معاصر استفاده کرد؟

این پرسش‌ها می‌توانند دین را از وضعیت «امر مقدسِ غیرقابل پرسش» به وضعیت «میراث قابل گفت‌وگو» منتقل کنند. شاید همین انتقال، شرط مهمی برای بقای خلاق دین در جامعه مدرن باشد.

از هویت دینی به هویت چندلایه ایرانی
ایرانی امروز تنها یک هویت ندارد. او می‌تواند همزمان ایرانی، فارسی‌زبان، مسلمان یا نامسلمان، شیعه یا سنی، زرتشتی یا سکولار، مدرن و سنتی، جهانی و محلی و حتی خداباور و خداناباور باشد. هویت ایرانی دقیقاً در همین چندلایگی و چند دستگی شکل گرفته است. چیزی که داریوش شایگان از آن به هویت چهل تیکه یاد می­کند. پژوهش‌های جدید درباره هویت ایرانی نیز بر درهم‌تنیدگی میراث ایران باستان، زبان فارسی، میراث اسلامی و تشیع تأکید کرده‌اند. حتی در جامعه زرتشتی معاصر ایران، مفهوم «فرهنگ ایرانی» خود به عرصه‌ای برای بازتعریف نسبت میان ایرانیت، دین و میراث تاریخی تبدیل شده است. از این منظر، دین را نمی‌توان تنها در برابر ایرانیت قرار داد.

تاریخ ایران نشان می‌دهد که دین خود یکی از موادی بوده که ایرانیت جدید از طریق آن بازتعریف شده است. البته این سخن به معنای یکی دانستن ایران و تشیع نیست. اتفاقاً یکی از وظایف مهم اندیشه معاصر ایرانی این است که میان «ایران»، «اسلام»، «تشیع»، «دولت» و «جامعه» تمایز بگذارد تا هیچ‌کدام به جای دیگری ننشیند.

نتیجه
امر دین در ایران؛ پایان یک شکل، نه پایان یک مسئله، اگر تاریخ ایران را از زاویه امر دین نگاه کنیم، شاید بتوان یک دگرگونی طولانی را مشاهده کرد. در جهان سنتی، دین یکی از مهم‌ترین منابع شناخت جهان بود. در جامعه اسلامی، دین علاوه بر منبع معنا، به یکی از عناصر مهم سازمان‌دهنده نظم اجتماعی و هویت فرهنگی تبدیل شد. در دوره صفوی، تشیع در پیوند با دولت به یکی از عناصر بنیادین تمایز سیاسی و تاریخی ایران بدل شد. در دوره مدرن، علم، دولت، حقوق و عقلانیت جدید بسیاری از کارکردهای سنتی دین را از آن جدا کردند. اما دین از میان نرفت. بخشی از آن به ایمان شخصی تبدیل شد، بخشی به نهاد، بخشی به سیاست، بخشی به ایدئولوژی و بخشی به حافظه تاریخی و هویت فرهنگی. شاید امروز مهم‌ترین تحول در حال وقوع این باشد که برای بخشی از ایرانیان، دین از «حقیقتی که باید به آن باور داشت» به «میراثی که باید درباره آن اندیشید» تبدیل شده است. این تغییر را نباید به طور صرف انحطاط دین دانست.

ممکن است فرصتی برای تولد شکل دیگری از امر دینی باشد. دینی که دیگر برای حضور خود نیازمند اجبار سیاسی نباشد. دینی که بتواند در کنار علم، فلسفه و هنر زندگی کند. دینی که به جای پاسخ‌دادن به همه پرسش‌ها، توانایی پرسیدن پرسش‌های بنیادی را حفظ کند. دینی که به جای تولید اطاعت، بتواند اخلاق مسئولیت و کرامت انسان را تقویت کند.و دینی که بتواند از حافظه تاریخی خود برای گفت‌وگو با انسان امروز استفاده کند. از این منظر، مسئله ایران امروز نه «بازگشت دین» است و نه «مرگ دین». مسئله، تولد صورت تازه‌ای از رابطه ایرانیان با امر دین است.

شاید بتوان این وضعیت را چنین خلاصه کرد:

ایران مدرن نه جامعه‌ای بی‌دین است و نه جامعه‌ای سنتی؛ جامعه‌ای است که در آن دین از مقام بدیهی‌ترین منبع حقیقت به یکی از مهم‌ترین موضوعات گفت‌وگوی هویتی، اخلاقی و فرهنگی تبدیل شده است.

در چنین شرایطی، پرسش بزرگ آینده این نیست که «آیا دین خواهد ماند؟» دین، به معنای مجموعه‌ای از حافظه‌ها، نمادها، مفاهیم و سنت‌های تاریخی، به طور محتمل خواهد ماند. پرسش واقعی این است:

ایرانیان آینده با این میراث چه خواهند کرد؟

آن را به ایدئولوژی تبدیل خواهند کرد؟

آن را به موزه خواهند سپرد؟

آن را نفی خواهند کرد؟

یا خواهند توانست از درون آن، در گفت‌وگویی انتقادی با علم، فلسفه و جهان مدرن، بخشی از پاسخ‌های تازه خود به بحران معنا، اخلاق و هویت را بیافرینند؟ اگر گزینه آخر ممکن باشد، آنگاه امر دین نه بازگشت به گذشته، بلکه می‌تواند یکی از مواد خام زایش دانش و معنای جدید در ایران باشد.

منابع
Casanova, José. Public Religions in the Modern World. University of Chicago Press, 1994. کازانووا در این اثر میان تفکیک، افول باور و خصوصی‌شدن دین تمایز می‌گذارد و از بازگشت دین به حوزه عمومی سخن می‌گوید.
Habermas, Jürgen. آثار متأخر درباره جامعه پسا‌سکولار، عقل عمومی و نقش شهروندان دینی در حوزه عمومی. برای صورت‌بندی متأخر دیدگاه او درباره ترجمه دلایل دینی به زبان عمومی، نگاه کنید به مدخل هابرماس در Stanford Encyclopedia of Philosophy.
Taylor, Charles. A Secular Age. Harvard University Press, 2007.
Asad, Talal. Formations of the Secular: Christianity, Islam, Modernity. Stanford University Press, 2003.
Abisaab, Rula Jurdi. Converting Persia: Religion and Power in the Safavid Empire. I.B. Tauris, 2004.
Yarshater, Ehsan. “Iran ii. Iranian History: Islamic Period.” Encyclopaedia Iranica. برای اهمیت صفویان در رسمی‌شدن تشیع و پیوند آن با یکپارچگی سیاسی و هویت متمایز ایران.
“Islam in Iran x. The Roots of Political Shiʿisms.” Encyclopaedia Iranica. برای تحول تشیع سیاسی و نهادینه‌شدن تشیع در دوره صفوی.
Fozi, Navid. “Distinction and Survival: Zoroastrians, Religious Nationalism, and Cultural Ownership in Shiʿi Iran.” Iranian Studies, 56, 2023, pp. 85–۱۰۰.

انتهای پیام

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *