عباس نعیمی جورشری، جامعهشناس و عضو بخش تحلیلی انصاف نیوز:
با اهدای درود و نور به دوست و همکار فرهیختهام دکتر الناز پروانهزاد بابت نقد و بررسی ارزشمندی که بر کتاب اینجانب «اصلاحطلبی ناکام» مرقوم و منتشر نمودند (کتاب نقد. مرکز اسناد انقلاب اسلامی. تابستان ۱۴۰۵). در همین راستا و از باب فضیلتی که در گفتوگوی خردمندانه وجود دارد، نکاتی را تقدیم میکنم.
۱. مقدمه
نقد علمی، زمانی بیشترین ارزش خود را پیدا میکند که نه صرفاً به داوری درباره یک اثر، بلکه به گشودن امکان گفتوگو درباره پرسشها، مفاهیم و شیوههای فهم یک مسئله منجر شود. مقاله خانم دکتر الناز پروانهزاد درباره کتاب «اصلاحطلبی ناکام؛ واکاوی تئوریک جنبش ملی نفت و دولت دموکراتیک مصدق» از این منظر، متنی قابل تأمل است. نویسنده با کتاب و چارچوب نظری آن درگیر شده، نسبت آن را با سنتهای نظری جامعهشناسی سیاسی بررسی کرده و در کنار آن، افقهای نظری دیگری، بهویژه رویکردهای انتقادی و فوکویی، را پیشنهاد کرده است. از همین رو، به نظرم این قبیل نقدهای روشمند را بایستی نه صرفاً داوری درباره درستی یا نادرستی کتاب، بلکه بهمثابه فرصتی برای بازاندیشی در برخی انتخابهای نظری و روششناختی مغتنم شمرد.
با این حال، در گفتوگویی که با این نقد شکل خواهم داد، میتوان میان چند سطح تمایز گذاشت:
نخست، آنچه درباره کتاب بهدرستی فهم و توضیح داده شده است؛
دوم، پرسشهای روششناختی مستقیمی که متوجه نحوه استفاده از نظریه در مطالعه تاریخیاند؛
سوم، پیشنهادهایی که عملاً افق یک پژوهش متفاوت را پیش روی کتاب قرار میدهند. این تفکیک میتواند به روشنتر شدن محل توافق و اختلاف کمک کند.
۲. نظریه و داده؛ مسئله «ظرف نظری»
یکی از مهمترین پرسشهای مقاله نقد، به نسبت میان چارچوب نظری و دادههای تاریخی مربوط میشود. در این مقاله این نگرانی مطرح شده است که پژوهشگر ابتدا نظریه اسملسر را انتخاب کرده و سپس دادههای تاریخی را در «ظرف» آن قرار داده باشد. این پرسش، فینفسه پرسشی مهم و جدی است؛ زیرا در پژوهش تاریخی ـ نظری همواره این امکان وجود دارد که چارچوب نظری، به جای آنکه ابزاری برای فهم داده باشد، به چارچوبی محدودکننده برای مشاهده تاریخی تبدیل شود.
با این حال، در مورد «اصلاحطلبی ناکام» شاید بتوان صورتبندی دقیقتری از فرایند پژوهش ارائه کرد. مسیر شکلگیری این پژوهش، به این صورت نبود که نظریه اسملسر از ابتدا و بهصورت پیشینی انتخاب شود و سپس تاریخ جنبش ملی نفت در چارچوبی از پیش تعیینشده جای گیرد. نقطه آغاز، مواجهه با منابع و اسناد تاریخی و کوشش برای فهم مسئله بود. در جریان این مواجهه، چارچوب اسملسر بهعنوان الگویی توضیحی مناسب به نظر رسید و سپس در مواجهه با دادههای تاریخی آزموده شد. در ادامه نیز روشن شد که این چارچوب، اگرچه توان توضیح بخش مهمی از فرایند را دارد، برای توضیح همه وجوه مسئله کفایت نمیکند. از همینجا ضرورت تعدیل و اصلاح آن پدید آمد.
به بیان دیگر، الگوریتم پژوهش را میتوان چنین بیان داشت:
الف. تاریخ و دادهها
ب. مفهومپردازی مسئله
پ. انتخاب نظریه
ت. آزمون نظریه در برابر دادهها
ث. مشاهده کاستیها
ج. اصلاح و تعدیل نظریه
چ. بازخوانی تاریخی.
بنابراین، شاید بهتر باشد مسئله را نه در دوگانه «نظریه یا داده»، بلکه در نسبت رفتوبرگشتی میان این دو جستوجو کرد. در چنین رویکردی، چارچوب نظری از مواجهه با مسئله تاریخی برآمده است، نه اینکه مسئله تاریخی از پیش در چارچوب نظری محصور شده باشد.
البته این نکته به معنای مصون بودن پژوهش از نقد نیست. اگر قرار باشد ادعا شود که چارچوب نظری بر دادهها تحمیل شده، به نظرم این ادعا نیازمند نشان دادن موارد مشخصی است که در آنها داده تاریخی نادیده گرفته، حذف یا به نفع نظریه بازتفسیر شده باشد. صرف استفاده از یک چارچوب نظری، حتی اگر چارچوبی نسبتاً منسجم و از پیش موجود باشد، بهخودیخود به معنای تحمیل نظریه بر واقعیت نیست.
جالب آنکه خود مقاله نقد نیز به این نکته توجه دارد که استفاده از اسملسر در کتاب، استفادهای کاملاً مکانیکی و مطلق نیست و چارچوب او در کنار نظریهها و مفاهیم دیگری همچون نظریه آلن تورن، استبداد شرقی و پاتریمونیالیسم مورد استفاده قرار گرفته است. همین امر به نظرم نشان میدهد که مسئله اصلی را باید در کیفیت این ترکیب و میزان موفقیت آن جستوجو کرد، نه صرفاً در اصل انتخاب اسملسر.
۳. اسملسر و محدودیتهای رویکرد ساختاری
بخش دیگری از نقد، به خاستگاه نظری اسملسر و نسبت آن با سنت ساختارگرایی ـ کارکردگرایی بازمیگردد. این نقد از این جهت قابل توجه است که هر چارچوب نظری، علاوه بر ظرفیتهای توضیحی خود، محدودیتهایی نیز دارد. نظریه اسملسر نیز از این قاعده مستثنا نیست.
تأکید بر نظام اجتماعی، شرایط ساختاری، باور تعمیمیافته، عوامل شتابدهنده و فرایند بسیج، امکان توضیح یک جنبش جمعی را فراهم میکند؛ اما الزاماً همه ابعاد قدرت، معنا، گفتمان و سوژگی را در بر نمیگیرد.
در اینجا اما یک تمایز مهم وجود دارد: نشان دادن محدودیتهای یک سنت نظری با نشان دادن ناکافی بودن آن برای یک مطالعه مشخص، یکسان نیست! ممکن است یک نظریه از منظر فلسفه علوم اجتماعی با انتقادهای جدی روبهرو باشد، اما همچنان برای توضیح بخشی از یک پدیده تاریخی ظرفیت داشته باشد.
به همین دلیل، پرسش اساسی این است که آیا اصلاحات و ترکیبهایی که در کتاب در چارچوب اسملسر صورت گرفتهاند، توانستهاند بخشی از این محدودیتها را کاهش دهند یا نه. اینجا به نظرم نقد میتواند وارد گفتوگویی دقیقتر با خود استدلالهای کتاب شود؛ یعنی نشان دهد در کدام مرحله از تحلیل، چارچوب نظری از توضیح واقعیت بازمیماند و چرا یک چارچوب دیگر توضیح بهتری ارائه میدهد.
۴. فوکو؛ یک افق نظری بدیل
پیشنهاد استفاده از فوکو و رویکردهای گفتمانی در مقاله نقد، به نظرم از بخشهای قابل تأمل آن است. اساساً میتوان جنبش ملی نفت و دولت مصدق را از منظرهایی کاملاً متفاوت بازخوانی کرد: از نسبت قدرت و دانش گرفته تا تولید سوژه سیاسی، گفتمان ملیگرایی، صورتبندی حقیقت سیاسی و نحوه تولید مشروعیت.
اما در اینجا نیز شاید بهتر باشد میان دو گزاره تمایز بگذاریم: نخست اینکه «میتوان مسئله را با فوکو نیز خواند» و دوم اینکه «خوانش فوکویی نشان میدهد چارچوب اسملسر ناکافی یا نادرست است». گزاره نخست یک پیشنهاد نظری ارزشمند است؛ اما گزاره دوم نیازمند استدلال مستقل و مقایسهای است.
به تعبیر دیگر، فوکو لزوماً ابطالکننده اسملسر نیست. این دو میتوانند پرسشهای متفاوتی درباره یک واقعیت تاریخی مطرح کنند. اسملسر بیشتر به شرایط شکلگیری و تحول رفتار جمعی و بسیج اجتماعی توجه میکند، در حالی که فوکو پرسشهایی درباره قدرت، گفتمان، سوژه و رژیم حقیقت مطرح میکند. بنابراین، استفاده از فوکو میتواند افق دیگری برای فهم جنبش ملی نفت بگشاید، بدون آنکه الزاماً تحلیل اسملسری را بیاعتبار کند.
۵. آیا کتاب باید راه موفقیت اصلاحطلبی را نشان دهد؟
یکی دیگر از نکات مقاله نقد، این است که کتاب اگرچه به تحلیل شکست جنبش ملی نفت و دولت مصدق پرداخته، اما راهی برای موفقیت اصلاحطلبی ارائه نمیکند. این پرسش از منظر دغدغه سیاسی و اجتماعی قابل فهم است و حتی میتواند موضوع پژوهشی مستقلی باشد. با این حال، به نظرم باید میان «پرسش پژوهش» و «کارکرد احتمالی پژوهش» تفاوت گذاشت.
هدف کتاب، واکاوی تئوریک جنبش ملی نفت و دولت دموکراتیک مصدق و توضیح فرایند ناکامی آن بر اساس یک چارچوب جامعهشناختی است. بنابراین، کتاب الزاماً مدعی ارائه یک دستورالعمل سیاسی برای موفقیت اصلاحطلبی نیست. اینکه از یک پژوهش تاریخی ـ نظری چه درسهایی برای امروز میتوان استخراج کرد، پرسشی مهم است؛ اما این پرسش لزوماً همان پرسشی نیست که پژوهش در ابتدا برای پاسخ دادن به آن طراحی شده است.
از این منظر، انتظار ارائه راهکار برای موفقیت اصلاحطلبی را شاید بتوان بیشتر بهعنوان پیشنهاد برای ادامه بحث یا پژوهشی دیگر در نظر گرفت تا نقدی مستقیم بر اعتبار روششناختی کتاب.
۶. مصدق، بسیج اجتماعی و آزمون نظریه
به نظرم بخش مربوط به بسیج اجتماعی و نسبت آن با شخصیت و دولت مصدق، از جمله قسمتهایی است که میتواند محل گفتوگوی نظری جدیتری باشد؛ زیرا مستقیماً به متغیرها و مفاهیم مورد استفاده در چارچوب اسملسر مربوط میشود.
در مقاله نقد، میان محبوبیت مصدق و مشروعیت کاریزماتیک تمایز گذاشته شده و همچنین بر مسئله بسیج نشدن کامل و سراسری نیروهای اجتماعی، تمرکز اعتراضها در شهرهای بزرگ و وجود نیروهای تضعیفکننده تأکید شده است. این نکات مهماند، اما اتفاقاً میتوانند نه فقط بهعنوان نقد کتاب، بلکه بهعنوان آزمونی برای ظرفیت توضیحی نظریه مورد توجه قرار گیرند.
اگر نبودِ بسیج سراسری، ضعف سازمانیافتگی یا پراکندگی نیروهای اجتماعی از عوامل مؤثر در ناکامی جنبش بودهاند، آنگاه باید پرسید این دادهها چگونه در چارچوب نظری کتاب توضیح داده شدهاند. اگر توضیح کتاب با این شواهد ناسازگار باشد، نقد واردشده بسیار مهم خواهد بود؛ اما اگر همین دادهها بخشی از سازوکار توضیحی نظریه را تشکیل دهند، در آن صورت مسئله بیشتر به نحوه تفسیر مشترک ما از یافتههای تاریخی بازمیگردد.
از این جهت، شاید دقیقترین نقد نظری بر کتاب، نه این باشد که «چرا اسملسر انتخاب شده است؟»، بلکه این باشد که «اسملسر در توضیح کدام بخش از تجربه تاریخی ایران موفق یا ناموفق بوده است؟» این پرسش، به نظرم، میتواند گفتوگوی نظری بسیار ثمربخشتری ایجاد کند.
۷. قانون، قرارداد اجتماعی و مسئله مشروعیت
طرح مسئله قرارداد اجتماعی، قانون، رابطه دولت و جامعه و حدود قدرت نهادهای مختلف نیز میتواند به فهم عمیقتر تجربه دولت مصدق کمک کند. این مفاهیم امکان آن را فراهم میکنند که مسئله اصلاحطلبی و ناکامی آن صرفاً در سطح بسیج اجتماعی باقی نماند و از منظر مشروعیت سیاسی و نظم حقوقی نیز بررسی شود.
با این حال، در اینجا نیز باید میان نقد چارچوب موجود و پیشنهاد چارچوبی مکمل تمایز گذاشت. اگر این مفاهیم در طراحی نظری کتاب محور نبودهاند، استفاده از آنها الزاماً نشاندهنده نقص کتاب نیست؛ بلکه میتواند بیانگر این باشد که یک مسئله تاریخی واحد ظرفیت خوانشهای نظری متعددی دارد.
۸. از نقد کتاب تا نقد علوم اجتماعی
در بخشهایی از مقاله، بحث از کتاب فراتر میرود و به وضعیت علوم اجتماعی، دانشگاه و نسبت پژوهش اجتماعی با جامعه کشیده میشود. این بحث، بهخودیخود بسیار مهم است. علوم اجتماعی اگر نتواند میان تولید دانش و مسائل واقعی جامعه ارتباط برقرار کند، در معرض نوعی خودبسندگی دانشگاهی قرار میگیرد.
با این حال، شاید بهتر باشد این سطح از بحث را از داوری درباره یک کتاب مشخص جدا کنیم. یک اثر تاریخی ـ نظری را میتوان از حیث انسجام مفهومی، اعتبار روششناختی، کیفیت استفاده از منابع و قدرت توضیحی آن ارزیابی کرد؛ در عین حال میتوان پرسید این نوع پژوهش چه نسبتی با مسائل امروز جامعه دارد. این دو پرسش البته میتوانند به یکدیگر مرتبط باشند، اما پاسخ آنها لزوماً یکسان نیست.
۹. جمعبندی
در مجموع، به نظرم مقاله ناقد ارجمند خانم دکتر پروانهزاد را میتوان متنی دانست که بیش از آنکه صرفاً به ارزیابی جزئیات کتاب بسنده کند، تلاش کرده است آن را در گفتوگویی بزرگتر درباره جامعهشناسی سیاسی، نظریه جنبشهای اجتماعی و رویکردهای انتقادی قرار دهد. از همین منظر، ارزش اصلی آن برای من نه فقط در موافقت یا مخالفت با داوریهای آن، بلکه در طرح پرسشهایی است که میتوانند به بازخوانی دقیقتر مبانی نظری پژوهش کمک کنند و سپهر خرد را گستردهتر نمایند. این امر اهمیت دوچندان دارد خاصه برای جامعه اکنون ما، که امکان گفتوگوی دقیق در آن با موانع جدی روبهروست.
به گمان من، مهمترین نقطهای که اینجا میتوان درباره آن به گفتوگو ادامه داد، نسبت نظریه و داده تاریخی است. آیا نظریه اسملسر بر تاریخ تحمیل شده یا در مواجهه با تاریخ تعدیل و اصلاح شده است؟ پاسخ به این پرسش را بهتر است نه با دفاع کلی از نیت پژوهشگر، بلکه با بازگشت به خود فرایند استدلال و شواهد تاریخی جستوجو کرد. در کنار آن، پیشنهاد خوانش فوکویی میتواند افق نظری ارزشمندی برای پژوهشهای بعدی باشد؛ هرچند پیشنهاد یک چارچوب بدیل، لزوماً به معنای رد چارچوب موجود نیست. در نهایت، شاید بهترین نتیجه این نقد آن باشد که یک بار دیگر یادآوری کند هیچ روایت نظری واحدی نمیتواند تمام پیچیدگی یک تجربه تاریخی را در خود جای دهد. به فهم من، تاریخ جنبش ملی نفت و دولت مصدق را میتوان با اسملسر، فوکو، نظریه قرارداد اجتماعی و دیگر رویکردها خواند؛ و اتفاقاً گفتوگو میان این خوانشهاست که میتواند ما را از قطعیتهای نظری دور و به فهمی پیچیدهتر، انتقادیتر و تاریخیتر نزدیک کند.
انتهای پیام





