شهر با ماست آقای پلیس | گزارشی از خیابان سنایی

اگر می‌توانستی خارج از فضای رسمی، گفتگو یا بحثی با پلیسی که گفته «جوانان بی‌هدف در سنایی قدم می‌زنند»، داشته باشی به او چه می‌گفتی؟

سوال اصلی خبرنگار انصاف نیوز از مشتری‌ها و صاحب مغازه‌های خیابان سنایی همین بود. تمایلی به گفتگو نداشتند یا آن را بی‌حاصل و ناممکن می‌دانستند. از طرفی برخوردهای پلیس و مواضع آن را نیز در این بخش از زندگی خود بی‌‎اثر می‌دانستند.

«با یه خبرنگاری حرف زدم همون فرداش اومدن گفتن بلبل زبونی نکن!»

سه‌شنبه، ۲۱ مهر ساعت ۹ شب است. خیابان سنایی آنقدرها هم که می‌گویند شلوغ نیست. مرد میان‌سالی در سوپرمارکت بالای خیابان می‌گوید: «پنج‌شنبه، جمعه‌ها بیاین. بخصوص بخاطر این دوتا گالری اینجا خیلی شلوغ میشه». فعلا که سه‌شنبه است.

از یکی از مغازه‌دارها می‌خواهم با هم درباره‌ی گفته‌های رئیس پلیس اماکن حرف بزنیم. او که پسر جوانی با ته لهجه‌ی آذری است می‌گوید: نه، نه، نه من دیگه با هیچ خبرنگاری حرف نمی‌زنم. مشتری آشنایش می‌خندد و می‌گوید: چرا؟ چی شده؟

پسر جوان جواب می‌دهد: یه بار نمی دونم از کجا اومده بودن… در شهر بود؟! چی بود؟! حرف زدم باهاشون. روز بعدش مامور شهرداری اومد گفت تو که اینقد بلبل زبونی می‌کنی اینا رو از جلوی در مغازه‌ات بردار!

این همه بحث و جدل تنها برای یک مورد خارج از عرف؟

چند کافه بیشتر در کل این خیابان نیست، همین چند کافه هم چندان تجمعی ایجاد نکرده‌اند و محل نگرانی پلیس که منجر به کندن جدول‌ها یا پلمب کافه‌ها شده معلوم نیست کجاست؟! در کل خیابان تنها یک مورد حجاب متفاوت از لباس‌های روزمره‌ای که سایر زنان در طول روز در مرکز شهر تهران می‌پوشند دیدم. طیف سنی حاضرین در فضای داخلی یا بیرونی کافه‌ها بین ۲۰ تا ۴۰ سال بودند.

«من هم‌سن اینا بودم باله می‌رقصیدم؛ اینا چیکار کنن؟!»

یکی از مغازه‌داران، مردی پنجاه ساله و تکیده، حاضر شد وارد گفتگو شود هرچند دائما می‌گفت «از رسانه‌ای‌ها، هنریا و روشنفکرای ایرانی خوشَم نمیاد» چون آن‌ها را «دورو» و کارشان را «بی‌فایده» می‌دانست. در ایام جوانی کارش مربوط به هنر بوده. چند سالی مهاجرت کرده بود و مجددا به ایران بازگشته بود. نام فرضی‌اش را رضا می‌گیریم.

از او پرسیدم وقتی هم‌سن جوان‌هایی که در این خیابان قدم می‌زنند بوده چه تفریحی داشته؟ رضا جوابم را اینطور داد: «خانم …(رقصنده‌ی معروف) تو … اجرای رقص باله داشت منم باهاشون تمرین می‌کردم. همه‌اش تئاتر شهر و اون حوالی بودم. تقریبا میشه دهه هفتاد.»

نظر رضا را درباره‌ی آنچه پلیس در مورد قدم زدن جوانان گفته بود پرسیدم: خب پس چیکار کنن؟! کار نداره، پول نداره چیکار کنه؟! اصلا چیکار می‌خوان کنن؟! نمی‌تونن که جلو راه رفتن آدما رو بگیرن. اینجا رو پلمب کنن میرن یه جای دیگه. کاری نمی‌تونن کنن که! چند وقت پیش جدول‌ها رو کنده بودن این دختر پسرها رفتن کنار جوب نشستن!

جلوتر هم گروهی از جوانان را دیدم که پشت ماشین بزرگ کمپینگشان میزی باز کرده بودند و مشغول همبرگر خوردن و گپ و گفت بودند. از این گذشته نمی‌شود گفت میز و صندلی‌های همه‌ی کافه‌ها را برداشته‌اند.

این گزارش به حرف پلیس دامن می‌زند

رضا با اصل تهیه این گزارش مشکل داشت: «چرا نظر مردم رو درباره‌ی حرف‌های پلیس می‌پرسید؟! به جاش بیاین درباره‌ی اینکه چقدر اینجا میتونه به جوونا خوش بگذره حرف بزنید. این سوال شما چه فایده‌ای داره؟! یه جور دیگه نگاه کنید. شما دارید به حرف اون بابا دامن می‌زنید.»

دوستش با نام فرضی علی وارد مغازه می‌شود. لهجه‌ی غلیظ انگلیسی دارد و تقریبا هم‌سن رضا است. از کودکی به فرانسه مهاجرت کرده بود و بعد از آن هم به آمریکا رفته بود و حالا در ایران زندگی می‌کند. یک رول دارچینی هم دستش بود و در حال گفتگو با گربه‌ها بود.

علی در پاسخ به سوالم درباره‌ی گفته‌های پلیس می‌گفت: «نظام امپریالیسم و این موقعیتی که کشور داره رو هم در نظر بگیرید. وسط یه منطقه‌ی بحرانیه. هر اجتماعی باعث نگرانی بعضیاست. تو تنهایی شما افسرده میشی اما وقتی میای تو جمع فکر میکنی، ایده می‌گیری.»

حرفی با پلیس ندارم

مادری حدودا ۶۰ساله و دختری شاید حوالی ۲۲ یا ۲۳سالگی. کرد بودند و این از لهجه‌شان مشخص بود. مادر یعنی پروین خانم بازنشسته بود و کتاب‌هایی در حوزه روانشناسی می‌نوشت. از معدود آدم‌هایی بود که می‌گفت از کاسبی‌اش یعنی دستفروشی راضی است. دخترش، کژال تازه در یک رشته‌ی خوب دانشگاه قبول شده بود. بعد از جنگ این کار را شروع کرده بودند تا اموراتشان بگذرد.

دختر جوان به شکل‌های مختلف سوالم را بی‌پاسخ می‌گذاشت و هیچ واکنشی به آنچه پلیس درباره‌ی خیابان سنایی و ایرانشهر گفته بود نداشت. از او پرسیدم اگر رئیس پلیس امنیت را از نزدیک ببیند و فرصتی هم برای گفتگو با او باشد به او چه می‌گوید؟ کژال گفت: با کسی که خیلی با خودم فرق داشته باشه اصلا بحث نمی‌کنم. چی بگم؟! الان یه خانم خیلی محجبه ببینم نمی‌تونم باهاش راحت حرف بزنم. مثلا با شما راحت‌ترم.

پروین، مادر کژال هم می‌گفت طرز فکر همه‌ی آدم‌ها محترم است. در پاسخ پروین جایگاه پلیس و شهروند معنایی نداشت انگار فقط می‌خواست دعوا نشود.

«این کافه‌ها آشنا دارن نمی‌تونن پلمبشون کنن»

دو مشتری جوان جوکافه دو دختر ۲۷ و ۳۰ ساله بودند. یکی‌شان چندتار موی سفید هم داشت. همراه دوست پسر و همسرشان آمده بودند. سنا می‌گفت: «خب دیگه نیایم اینجا یه قهوه‌ای، چیزی بخوریم چیکار کنیم؟! اصلا چیکار میتونن بکنن؟!» گفتم: «خب پلمب می‌کنند.» پاسخم را اینطور داد: «پلمب کنن. میرن یه جای دیگه کافه میزنن. بعد مثلا همچین کافه‌ی معروفی مطمئن باش چندتا آشنا تو جاهای مختلف داره که دوباره بازِش کنن.»

صدف، دوست سنا می‌گفت: واقعا دیگه هیچ تفریحی جز همین کافه رفتن نداریم. سنا! چند روز پیش رفته بودم اوپال یه تیشرت شده بود ۴، ۵ میلیون! ۴، ۵ میلیون. باورت میشه؟!

به صدف گفتم یکی از تجمع‌کنندگان انقلاب در گفت‌وگویی شخصی به من گفته که آن‌ها که کافه می‌روند تجمع‌کنندگان را مسخره می‌کنند. صدف گفت: وا! اونا خودشون تو همین میدون تجریش ترافیک درست می‌کنن نمیذارن ما راحت زندگی کنیم. سنا به خدا من هر شب پشت جمعیت اینا گیر می‌کنم بدبختی‌ایه!

انتهای پیام

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *