«وقتی گنجشک‌ها مضطرب می‌شوند»

مهدیس میرزایی اعتمادی، در روزنامه اعتماد نوشت:

علی‌اصغر سیدآبادی، نویســنده و پژوهشگر همزمان با جنگ ۴۰ روزه روزانه یاددداشت‌هایی به زبان انگلیسی برای گروهی از نویسندگان و هنرمندان از کشورهای مختلف می‌نوشت که مجموعه این یادداشت‌ها و گزیده نظر مخاطبانش را، در کتاب «وقتی گنجشک‌ها مضطرب می‌شوند» ابتدا به زبان انگلیسی در انگلستان و سپس به زبان فارسی در ایران منتشر کرد. در این یادداشت‌ها، خبر و تحلیل با نگرانی‌های خانوادگی و جزییات زندگی روزمره درهم می‌آمیزد. سیدآبادی در این گفت‌وگو از جایگاه خود به عنوان شاهد، محدودیت‌های روایت شخصی و مسوولیت نویسنده در انتقال تجربه از حافظه شخصی به حافظه عمومی می‌گوید.

‌کتاب وقتی گنجشک‌ها مضطرب می‌شوند به موضوعی بسیار حساس و سنگین (جنگ و بمباران) می‌پردازد. برخی معتقدند وقتی نویسنده با چنین موضوعاتی مواجه می‌شود، ممکن است اثرش به سمت گزارش‌نویسی یا شعارزدگی گرایش پیدا کند. شما چطور مرز باریک را مدیریت کردید تا اثرتان از متن خبری صرف یا پیام‌محور، به یک اثر ادبی ماندگار تبدیل شود؟

اول باید بر سر یک معیار به توافق برسیم. نقد باید متناسب با ژانر باشد. پیش از نقد هر اثر باید ببینیم چیست، چه ادعایی دارد و چقدر با آن فاصله گرفته یا از آن فراتر رفته است. «وقتی گنجشک‌ها مضطرب می‌شوند» رمان یا داستان نیست؛ بنابراین نقد آن با معیارهای نقد رمان و داستان راه به جایی نمی‌برد.شعارزدگی، اگر به معنی شعار دادن باشد، در این کتاب نشانی از آن نیست.

اگر منظور بیان صریح مواضع، انتقادها و مخالفت‌هاست، این از ویژگی‌های کتاب است. من به عنوان یک شهروند، نظرهایم را در آن روزها مستقیم نوشته‌ام. قصد پیشینی هم برای خلق ادبیات یا متن ماندگار نداشتم، اما این را ضعف اثر نمی‌دانم. اتفاقا فکر می‌کنم محدودیت‌ها و امکان‌های من باعث شده اثر متفاوتی شکل بگیرد و برای مخاطب جذاب باشد.

در شب‌ها و روزهای جنگ ۴۰روزه، بی‌هیچ ترتیب و آدابی، نظرها، تحلیل‌ها و پیش‌بینی‌هایم را یادداشت می‌کردم . مرزی میان خبر، تحلیل، تاریخ و زندگی روزمره نبود. در مقام یک شاهد می‌نوشتم و نمی‌دانستم فردا هم می‌توانم بنویسم یا نه. همین حس‌وحال، به‌ویژه با به‌اشتراک‌گذاشتن نوشته‌ها با گروهی چندصدنفره از نویسندگان کودک و نوجوان در کشورهای مختلف و اهمیت نظر آنها برایم، به شکل‌گیری فرم ویژه کتاب انجامید.

‌صحنه‌هایی در کتاب وجود دارد که گاهی اوقات لحن شما بسیار آرام و به دور از هیجان است، مثل صحنه تصادف. آیا این فاصله‌گیری برای نشان دادن بی‌حسی ناشی از تروما و عمق فاجعه‌ها بوده یا فکر می‌کنید می‌شد این صحنه‌ها را با احساسات عمیق‌تری هم به خواننده منتقل کرد؟ آن هم برای مخاطب دور از خاورمیانه؟

واکنش آدم‌ها در برابر فاجعه متفاوت است. این را وقتی فهمیدم که ۱۵-۱۶ ساله بودم و وانت جلویی ما را با توپ ـ احتمالا توپ ـ زدند و ما خودمان را به ماشین رساندیم. در آن لحظه بسیار خونسرد بودم، اما یکی از دوستانم غش کرد. من چند ساعت خونسرد ماندم، ولی تأثیر آن اتفاق بعدتر بر من گذاشته شد. از قضا در کتاب هم اشاره کرده‌ام که در جنگ ۱۲ روزه بسیار خونسرد و مسلط به خود بودم، اما پس از آتش‌بس، در حالی که ظاهرا همه‌چیز تمام شده بود، کارم به بیمارستان کشید.

ضمن اینکه حتی وقتی احساساتی می‌شدم، سعی می‌کردم خوددارانه بنویسم؛ اصطلاحا با عقل سرد، البته اگر عقلی در کار بوده باشد.

‌حالا چرا خوددارانه؟ چرا باید احساستان را کنترل کنید؟

برای اینکه از ترحم‌‌ دیگران متنفرم، به خصوص وقتی مخاطبان اروپایی و امریکایی بودند و احتمالا مرا آدم بدبخت جهان سومی می‌دیدند که در جنگ گرفتار شده‌ام. ضمن اینکه با این فرض هم کمی مساله دارم که احساس عمیق‌تر لزوما به بیان هیجان‌زده‌تر نیاز دارد.

‌ عنوان وقتی گنجشک‌ها مضطرب می‌شوند از همان ابتدا ما را از زبان متعارف سیاست و جنگ دور می‌کند و به موجوداتی کوچک و آسیب‌پذیر می‌رساند. چرا گنجشک‌ها را برای عنوان انتخاب کردید؟ آیا می‌خواستید نشان دهید اضطراب جنگ از مرز تجربه انسانی فراتر می‌رود، یا این تصویر قرار است چیزی درباره وضعیت انسان‌ها و محیطی که در آن زندگی می‌کنند به ما بگوید؟

راستش در کتاب نوشته‌ام که مطلبی درباره سراسیمگی گنجشک‌ها موقع انفجار خوانده‌ام و ناگهان باعث شد چیزهایی را ببینم و به خاطر بیاورم که انگار فراموش کرده بودم. در حیاط کوچک ما پرنده‌ها جمع می‌شوند تا دانه بخورند. متوجه شدم که آنها لحظاتی قبل از اینکه صدای انفجار و لرزش آن برسد، ناگهان پر می‌کشند؛ یعنی دمی پیش از ما متوجه می‌شدند. از طرفی یادم افتاد که صدای گنجشک‌ها برای من صدای زندگی است. کودکی من در روستا گذشته و می‌توانم بگویم که صبح ما، دست‌کم در بهار و تابستان، با جیک‌جیک گنجشک‌ها شروع می‌شد.

افزون بر این، شما نمی‌توانید همه کتاب را در عنوان بیاورید. شاید عنوان فرعی گویاتر باشد، اما عنوان کتاب صرفا پیام مستقیم ندارد و زیبایی هم معیار است. وقتی خواندم که بیستم مارس روز جهانی گنجشک است، این تصمیم را گرفتم و در همان یادداشت از عنوان کتاب هم نوشتم. عنوان از درون آن روزها آمد.

راستش من نمی‌خواستم کتابی کامل درباره جنگ و پیامدهای آن بنویسم. قرار نبود پژوهش جامعی درباره جنگ باشد که حالا با کتاب فعلی مقایسه کنیم و بگوییم این واقعیت‌ها از دست رفته‌اند یا جای واقعیت‌های دیگری را گرفته‌اند. این کتاب یادداشت‌ها و صدای یک نفر است. دنبال همه‌چیز باید در صدای همگان گشت.

‌ وقتی جنگ را از خلال زندگی روزمره روایت می‌کنید، چگونه میان ملموس کردن آن برای مخاطب و نشان دادن غیرعادی بودن وضعیت جنگی تعادل برقرار می‌کنید؟

اولا اینکه ما در وضعیت پیچیده‌ای گرفتاریم. همین که به قول دوستی باید ثابت کنیم، جنگ بد است به اندازه کافی وضعیت را برملا می‌کند. با این حال برای نشان دادن خشونت جنگ نیازی نیست، بدن‌های تکه‌پاره را توصیف کنیم. البته شخصا به چنین صحنه‌هایی نزدیک نشدم.

خشونت جنگ در به هم ریختن معیارهای قضاوت اخلاقی و تولد قساوت خود را نشان می‌دهد؛ جایی که جان تو و کسانی که جانشان در خطر است، برای هموطن تو بی‌ارزش می‌شود، چون شبیه او فکر نمی‌کنی، یا اگر شبیه او فکر می‌کنی در حد تلفات ضروری هدفی مهم‌تر هستی. نیازی نیست، حتما همه‌چیز را عریان کنیم تا بفهمیم ماجرا از چه قرار است. فکر می‌کنم ارزش سکوت، ارزش خلأ و ارزش چیزهای به زبان نیامده گاهی از به زبان آمده‌ها هم مهم‌تر است. با این حال اگر کسی کتاب را خوانده باشد، ماجرای کسی که خبر قطع شدن پای دوستش و کشته شدن دوست‌دختر او را در کتاب خوانده است و خوانده است که من از عادی روایت شدن این ماجرا وحشت کرده بودم.

اما عجیب این است که آدم‌ها در جنگ هم غذا می‌خورند، خرید می‌کنند، نگران کارشان می‌شوند و گاهی می‌خندند و خوشحال می‌شوند. اگر اینها را از روایت حذف کنیم، تصویر درستی از زندگی در جنگ نداده‌ایم. نمی‌توان از مردم انتظار داشت تمام مدت به شکلی زندگی کنند که از بیرون، متناسب با تصور ما از فاجعه باشد. برای من، همین جزییات نشان می‌دهند جنگ به چه چیزی آسیب می‌زند.

در بخشی از کتاب عنوان کردید که ترجیح می‌دهید وارد بحث‌های سیاسی نشوید. اما در نوشته‌هایتان از موضع مخالفان جنگ، نارضایتی از حکومت و واکنش ایرانیان مهاجر سخن می‌گویید. آیا می‌توان در شرایط جنگ، زندگی روزمره‌ای را روایت کرد، بی‌آن‌که وارد سیاست شد؟ مرز میان ثبت تجربه فردی و شخصی با تفسیر سیاسی کجاست؟

در مقدمه و متن کتاب دقیق‌تر گفته‌ام که قرار نیست دیدگاه‌های خودم را تبلیغ کنم. این با نداشتن دیدگاه سیاسی فرق دارد. من شهروند این کشورم، به بسیاری از تصمیم‌ها و اتفاق‌ها اعتراض دارم و هم‌زمان مخالف سرسخت حمله نظامی خارجی هستم. این موضع را هم پنهان نکرده‌ام. حتی نوشته‌ام اگر حکومت قاجار یا پهلوی هم ادامه یافته بود، باز هم با دخالت نظامی بیگانگان مخالف بودم. در جای جای کتاب چیزهایی نوشته‌ام که سیاسی است، اما در مقام تحلیل یا توصیف سعی کرده‌ام، بی‌طرف بمانم یا دست‌کم منصف بمانم. زندگی روزمره در جنگ از سیاست جدا نیست. قطع اینترنت، نگرانی برای امنیت خانواده یا بحثی که میان دوستان شکل می‌گیرد، با تصمیم‌های سیاسی ارتباط دارد. نمی‌شود این رابطه را حذف کرد و همچنان مدعی بود تجربه را همانطور که بوده روایت کرده‌ایم. برای من مرز مهم، مرز میان مشاهده و تفسیر است. باید معلوم باشد کجا از چیزی می‌گویم که دیده‌ام، کجا خبری را نقل می‌کنم و کجا برداشت خودم را می‌نویسم. فکر می‌کنم این مرز‌ها در کتاب من روشن است.

‌نویسنده‌ای که از تجربه شخصی خود می‌نویسد، ممکن است ناخواسته به همان اندازه که روایت رسمی برخی جزییات را برجسته می‌کند، بخش‌هایی از واقعیت را نادیده بگیرد. شما هنگام نوشتن این کتاب چگونه با این خطر مواجه شدید؟ آیا مواردی بود که به دلیل محدودیت زاویه دیدتان، ترجیح دهید درباره آنها داوری قطعی نکنید؟

اول باید بپذیریم که این روایت یک نفر است. محدودیت‌ها، امکان‌ها و آزادی‌های او را به رسمیت بشناسیم و بعد داوری کنیم. وقتی از روایت رسمی یا روایت رسانه‌های بزرگ صحبت می‌کنید، امکانات وسیع، مسوولیت‌های بزرگ و انتظارات متناسب را باید پیش کشید که قابل مقایسه با یک شهروند عادی نیست. من در این یادداشت‌ها حتی روزنامه‌نگار نیستم که دسترسی ویژه‌ای داشته باشم. یک شهروند معمولی‌ام که گستره دید محدودی دارم، ارتباطاتم نسبتا خوب و متنوع است و بخشی از آن گستره محدود را کامل می‌کند. چیزهایی را می‌بینم، می‌شنوم و تحلیل‌هایی از وضعیت دارم. مرز همه اینها هم روشن است.

داوری به معنی قضاوت صلب و سخت درباره موضوعات بسیار بسیار اندک است. اگر کسی کتاب را بخواند، از همان شروعش روایت تردید است؛ تردید درباره پیامدهای جنگ و زمان آن. با این حال، گاهی پیش‌بینی‌هایی هم کرده‌ام که به نظرم الان می‌توان داوری کرد اشتباه بوده یا درست. دو موردش را که شاید به نظر شما داوری قطعی در درون خود داشته باشد، می‌گویم.

یکی یادداشتی است که روز دوم جنگ نوشته‌ام و تحلیلی داستانی با توجه به نوع روایتگری ترامپ ارایه کرده و گفته‌ام جنگ حالاحالاها تمام نمی‌شود، زیرا آن‌چه که می‌توانست پایان‌بندی داستانش باشد، روز اول جنگ رخ داده است و او هیچ پایان تکان‌دهنده‌تری نمی‌تواند خلق کند و همان‌جا اضافه کرده‌ام که او قصه‌گویی کلاسیک است.

دومی هم درباره اصل تجاوز به کشور بود که شب قبل نوشتم و بعد در یادداشت‌ها هم تکرارش کردم که هیچ بیگانه‌ای برای منافع ما شمشیر نمی‌زند و در این جنگ هم‌ چنین است. در آن روزها تعدادی از هموطنان تصور می‌کردند ترامپ و نتانیاهو در خدمت منافع و خواسته‌های مردم هستند و در کتاب هم اشاره کرده‌ام که در ماهواره‌ها هم جوری رویا می‌فروشند که ـ به قول دوست جامعه‌شناس من ـ انگار اینها اسنپ یا اوبر هستند و ما هرچه سفارش بدهیم برایمان می‌آورند، جمهوری یا پادشاهی. برخی در این رویا فرورفته بودند.

من این یادداشت‌ها را از اواخر اسفند نوشته‌ام تا روز آتش‌بس. شما می‌توانید ببینید که من در آن روزها چگونه فکر می‌کردم. هم تصویر آن روزها، فارغ از درستی یا نادرستی ایده‌هایی که طرح کردم، می‌تواند به افراد دور از ماجرا تصویری بدهد و هم شما می‌توانید با گذشت زمان ایده‌های مرا بسنجید.

با این حال، ظاهرا در سوال شما تردید داشتن به عنوان ارزش مطرح شده است. بنابراین لازم می‌دانم بگویم که کتاب پر از تردید است. مثلا در همان صحنه انفجار، درباره آنچه جلوی چشمم اتفاق افتاده هم تردید کرده‌ام.

‌شما جنگ را از منظر تجربه و مشاهدات خودتان روایت می‌کنید. اما افرادی که در همان زمان و مکان زندگی می‌کردند، ممکن است برداشت‌هایی کاملا متفاوت داشته باشند. آیا هنگام تبدیل این یادداشت‌ها به کتاب، به این فکر کردید که نبود صداهای دیگر ممکن است تصویری یک‌سویه از تجربه جامعه ارایه دهد؟

این خیلی طبیعی است. من متعهد به مشاهدات و شنیده‌های خودم هستم. جز این ادعایی ندارم. اما برای روشن‌تر شدن ماجرا باید دو شکل از برداشت متفاوت را از همان آغاز جدا کنیم. بخشی از قضاوت و تحلیل ما درباره دیده‌ها و شنیده‌هایمان را نگاهمان به ماجرا شکل می‌دهد. طبیعی است کسی که پهپاد، موشک و هواپیمای اسراییلی و امریکایی را رهایی‌بخش می‌داند و معتقد است که آنها نقطه‌زن هستند و مردم عادی را نمی‌زنند، نگاهش با کسی مثل من متفاوت باشد که معتقدم هیچ کشوری برای منافع ما نمی‌جنگد. او ممکن است با شنیدن صدای انفجار خوشحال شده باشد و کسی مثل من ترسیده باشد. این یک شکل از برداشت‌های متفاوت است که ناشی از تفاوت نگاهمان در ماهیت تجاوز یا حمله است.

یک شکل از تفاوت برداشت هم ناشی از تجربه‌ها و حتی شخصیت‌های متفاوت است. در هر حال، این کتاب روزنوشت‌های یک نفر است؛ قرار نیست نماینده دیدگاه‌های جامعه ایران باشد. در توضیح نسخه فارسی هم به تفاوت تجربه‌ها اشاره کرده‌ام. با این همه، به خاطر شکل نوشتن و فرم آن، از قضا صداهای دیگری هم در گفت‌وگوها و دیدگاه‌های خوانندگان حضور دارند. نوشته‌ها در رابطه با مخاطبان شکل گرفته‌اند و آن رابطه هم وارد کتاب شده است.

البته این مخاطبان، دوستان و خوانندگان غیرایرانی‌اند و حضورشان جای روایت‌های متفاوت مردم داخل ایران را نمی‌گیرد. من به حق روایت اهمیت می‌دهم. روایت من نه کامل است و نه جامع. به نظرم روایت کامل و جامع وجود ندارد. کاش همه روایت خودشان را بنویسند. نوشتن در حین حادثه به نظرم مهم است، اما جای روایت ادبی و داستانی را نمی‌گیرد که مستلزم فاصله است و حادثه باید در اجاق ذهن نویسنده دم بکشد و جا بیفتد.

‌وقتی تجربه شخصی به کتاب تبدیل می‌شود، مسوولیت نویسنده در قبال تصویری که از واقعیت به جا می‌گذارد، تا کجا ادامه دارد؟

منظورتان را از مسوولیت متوجه نمی‌شوم. انتشار روایت مسوولانه‌ترین کار است، چون نوعی خود را در معرض قضاوت قرار دادن است. نوشتن و انتشار کوششی است برای انتقال چیزهایی از حافظه خصوصی به حافظه عمومی. حافظه عمومی محل داوری است. من باید پاسخ‌گوی ادعاهای مشخصی باشم که مطرح کرده‌ام. اگر چیزی را نادرست نقل کرده‌ام، یا دانسته تازه‌ای نشان می‌دهد توضیحی لازم است، باید آن را بپذیرم. در عین حال، نویسنده نمی‌تواند همه برداشت‌های خوانندگان را کنترل کند. مسوولیت من این است که تا حد ممکن روشن و دقیق بنویسم و محدودیت دانسته‌هایم را نشان بدهم.

‌شما در مقدمه کتاب اشاره کرده‌اید که مطالب آن ابتدا روزنوشت‌هایی بوده‌اند که در فیس‌بوک منتشر می‌کردید و بعدها در قالب کتاب گردآوری شده‌اند. چرا هنگام تبدیل این روزنوشت‌ها به کتاب، تاریخ و زمان انتشار آنها را حفظ نکردید؟ آیا با حذف تاریخ‌ها، بخشی از ارزش روزنگارانه کتاب و امکان بازسازی فضای واقعی آن روزها را از خواننده نگرفته‌اید؟

این بخش از نقد شما را وارد می‌دانم. تاریخ برای روزنوشت اهمیت دارد. اما واقعیت این است که من تاریخ‌ها را حذف نکرده‌ام، بلکه از اول تاریخ نگذاشته‌ام. چون در فیس‌بوک منتشر می‌کردم، خود به خود پای مطلب تاریخ داشت. این نقص را وقتی فهمیدم که نسخه فارسی کتاب منتشر شد. متن‌ها به ترتیب نوشتن مرتب شده‌اند و درآوردن تاریخشان برای خواننده کار سختی نیست. در بعضی یادداشت‌ها نشانه‌های زمانی مشخصی هست. مثلا در یادداشت مربوط به عنوان، از بیست مارس نام برده‌ام.

‌در ثبت تجربه‌های شخصی، انتخاب آنچه نوشته می‌شود به‌اندازه آنچه حذف می‌شود اهمیت دارد. از میان اتفاقات، خبر‌ها و تجربه‌هایی که در آن دوره با آنها مواجه بودید، چه چیزهایی وارد کتاب نشدند؟ آیا این حذف‌ها نتیجه محدودیت حجم و ساختار کتاب بودند یا برخی تجربه‌ها و موضوعات را اساسا برای روایت خود مناسب نمی‌دانستید؟

معلوم است که بسیاری چیزها به انتخاب یا به ناگزیر حذف می‌شوند. من هنگام نوشتن به محدودیت‌های خودم آگاه بودم و این را با خواننده در میان گذاشته‌ام مثلا من هیچ آدرسی از مراکز نظامی بمباران شده نمی‌نوشتم.

جدا از اینکه شخصا هم چنین کاری را صلاح نمی‌دانستم، به نظرم جرم هم باید باشد. از همان اول تکلیف مخاطب را روشن کرده‌ام. با این حال، گاهی درست جایی که شما انتظار شنیدن اطلاعات بیشتری دارید، سکوت، مکث، یا اشاره‌ای گذرا بیش از گفتن کامل اهمیت دارد.

‌در روزهای جنگ، اطلاعات ناقص و خبرهای تأییدنشده به سرعت منتشر می‌شوند. اگر نویسنده‌ای در همان شرایط بر اساس اطلاعات موجود یادداشتی بنویسد و بعدها نادرستی بخشی از آن مشخص شود، به نظرتان چه مسوولیتی در قبال اصلاح آن دارد؟ آیا بازنشر چنین یادداشت‌هایی در قالب کتاب، بدون بازنگری در ادعاهای اولیه، مساله را پیچیده‌تر نمی‌کند؟

بله! این خطر در کمین همه کسانی است که در میان فاجعه می‌نویسند. در فقره مذکور فقط خبرهای ناقص و تأییدنشده نبود، کارزارهای خبرسازی و جعل هم بسیار پررونق بودند، اما آیا این خطر احتمالی دست ما را برای نوشتن می‌بندد؟ به نظرم هر کدام از ما که می‌نویسیم و منتشر می‌کنیم، خود را در معرض قضاوت قرار می‌دهیم. حقیقت محصول نوشته‌های یک نفر نیست. ضمن اینکه من باید بتوانم از ادعاهایم دفاع کنم، به این نکته هم باور دارم که حقیقت حاصل گفت‌وگو و مشارکت همگان است. نقد بخشی از این گفت‌وگوی همگانی است.

شما روزی این پرسش را از من می‌پرسید که یادداشت‌هایم را نوشته‌ام و به انگلیسی و فارسی منتشر کرده‌ام. همه ادعاهای من در معرض داوری شماست.

بنابراین باید میان دو چیز تفاوت بگذاریم؛ اینکه من در آن روز چه می‌دانستم و چه احساسی داشتم، و اینکه واقعه چگونه رخ داده است. روزنوشت می‌تواند نشان بدهد آن لحظه چه خبری به ما رسیده و چگونه بر ما اثر گذاشته است. اما اگر بعدا معلوم شد خبر نادرست بوده، خواننده کتاب باید این را بداند. ضمن اینکه می‌شود متن اولیه را حفظ کرد و با یادداشتی روشن توضیح داد که اطلاعات بعدی چه تغییری در آن می‌دهد. در این صورت، هم وضعیت آگاهی نویسنده در آن روز باقی می‌ماند و هم خطا به نام حفظ اصالت روزنوشت تکرار نمی‌شود.

‌گفته می‌شود ثبت تجربه در همان زمان وقوع، جزییاتی را حفظ می‌کند که حافظه بعدها از دست می‌دهد. اما نزدیکی به رویداد ممکن است مانع دیدن برخی ابعاد آن نیز بشود. از تجربه خودتان در این کتاب، فکر می‌کنید برای شناخت یک جنگ، روزنوشت‌های هم‌زمان اعتبار بیشتری دارند یا روایت‌هایی که با گذشت زمان و روشن شدن اطلاعات تازه نوشته می‌شوند؟

واقعا نمی‌دانم. فکر می‌کنم یکی به نفع دیگری کنار نمی‌رود. از این زاویه بررسی نکرده‌ام. پاسخ درست دادن به این پرسش مستلزم این است که درباره حوادثی یکسان هر دو نوع متن را بررسی کنیم. من اینقدر می‌فهمم که در نوشتن درباره‌ هر موضوعی باید به دیدگاه‌های خودمان متعهد باشیم و هم به واقعیت، آن طور که رخ داده است. البته گاهی واقعیتی یکسان از منظرهای متفاوت به گونه‌های مختلفی به چشم می‌آیند. بخشی از گونه‌گونی را به عنوان محدودیت‌ها و امکان‌های نویسنده، خودش باید بگوید و بخشی بر عهده خواننده است که خوانش خوانندگان نیز گوناگون است.

این البته با نوشتن در خدمت ایده‌ها و کارزارهای خاص متفاوت است. با این حال آن آثاری که قرار است، بعدتر و با پژوهش عمیق‌تر و دقت بیشتر نوشته شوند، یکی از منابعشان همین روزنوشته‌های زمان فاجعه است و محک زدنشان با آگاهی‌های تازه. برای پژوهشگر حتی متن‌های کارزاری و پروژه‌ای هم مهم‌اند، برای اینکه وجهی ناشناخته‌تر از فاجعه را برملا می‌کنند.

انتهای پیام

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *