محمد زارع شیرین کندی، پژوهشگر فلسفه، در یادداشتی که در اختیار انصاف نیوز قرار داده است، دربارهی یادداشتی از سیدجواد طباطبایی نوشت:

یادداشتهای تازهٔ جواد طباطبایی دربارهٔ رخدادهای اخیر ایران (تا بخش ۹) را به عنوان خوانندهای که به آثار و مباحثِ مکتوب و جدی، در برابرِ سخنان شفاهی مانند خطابه و سخنرانی و مصاحبه و مناظره، سخت علاقمندم، خواندم. عنوان یادداشتها “انقلاب “ملی” در انقلاب اسلامی” است. بی تردید نظر نویسنده در انتخاب این عنوان به “انقلاب در انقلاب” است، عنوان اثری از رژیس دبره، روشنفکر فرانسوی، که او در بخش نخست به ذکر خاطرهٔ آشناییاش با آن میپردازد.
طباطبایی نخست تکلیفاش را با کتاب “انقلاب در انقلاب” روشن و خیال خواننده را راحت کرده است. او آن را “بیانیهٔ سیاسی” و “خزعبلات اشراف زادهٔ فرانسوی” به شمار آورده، که محتوایش را پاکنژادها، جزنیها، رجویها، نگهدارها و دیگر “سوداییان عالم پندار” در مقام سرکردگانِ تودهها گرفتند، همچون نظریهای برای افلاس و فلک زدگی مردم ایران در سال ۵۷ به کرسی نشاندند و اجراء و عملی کردند.
او از کتاب دبره و هواخواهان چپ و انقلابی آن در ایران با کینه و نفرت و خصومت سخن میگوید اما عنوان آن را حفظ و با ایجاد تغییری اندک برای معنایی که خود مراد میکند به کار میبرد: “انقلاب “ملی” در انقلاب اسلامی”.
مهمترین دلیلی که جواد طباطبایی برای پیروزی انقلاب ۵۷ آورده، آن است که خاکستر ایدئولوژی آل احمدها و شریعتیها چشم ایرانیان را کم سو کرده بود و ازینرو آنان با انقلاب اسلامی از ملتی تاریخی به امت – خلق مبدل گشتند. ملت امری تاریخی است اما امت امری تاریخی نیست و به دورهٔ پیش از مدرن مربوط است. البته ایران از آغاز تاریخ همواره به استقلال و وحدت ملی خود آگاهی داشته و ایرانیان در طول تاریخ خودشان را به مثابه ملت میشناختند، عمل میکردند و صرفاً در برهه ای گذرا مانند دههٔ ۴۰ و ۵۰ فریفتهٔ ظاهر ایدئولوژیهای چپ و مذهبی شدند و موقتا خود و آیندهشان را ندیدند. به زعم طباطبایی ، ایرانیان ملت بودند و صرفا در دوره ای خاص و کوتاه فریب خوردند و به امت پیوستند.
حکایتهای شاهنامه، روایت استقلال ملی ایران است و آن “آتش نهفته که در سینهٔ” حافظ بوده همان “امر ملی” است که همهٔ “ما” ایرانیان در سینه داشتهایم و همچنان داریم. آن “آتش نهفته که در سینهٔ” حافظ و “ما” بوده، به معنایی، بنیان وحدت ملی است که هیچ کدام از مهاجمان به ایران نتوانستهاند کوچکترین خدشهای برآن وارد کنند.
به نوشتهٔ طباطبایی، “امر ملی قدیم” با مشروطیت صورتی نو آیین به خود گرفت و ملت “جدید” ایران را به وجود آورد. جنبش مشروطه خواهی مردم ایران از نوع انقلابهایی بود که فیلسوفان سیاسی آنها را “انقلابهایی برای تاسیس آزادی” نامیدهاند. نخستین “انقلاب ملی” ایران مشروطیت بود که با تدوین نخستین قانون اساسی ایران را “در عداد دُوَل مشروطه” درآورد.
او از “انقلاب ملی کنونی” سخن گفته، انقلابی که مانند جنبش مشروطه خواهی، انقلاب برای آزادی و حکومت قانون است. انقلاب ملی کنونی پاسخی، با تأخیر، به این جهل انقلابیان به شان ملی ایرانیان است. این است خلاصهٔ برداشت من از امهات سخنان جواد طباطبایی در یادداشتهای نه گانه.
تک تک آرای مذکور را میتوان با جواد طباطبایی اندیشید و از او مدام پرسید. با اصرار و سماجت در پرسیدن است که شاید راهی به اندیشیدن گشوده گردد. پرسش این است که اگر ایرانیان همواره “ملت” – به معنای جدید لفظ (معادلِ ناسیون/nation) و نه به معنای قدیم آن که دین است – و آگاه از ملیت ایرانی خویش بودهاند و زبان فارسی را همچون نماد وحدت بخش ملیت خویش حفظ کردهاند چرا مهمترین آثار فرهنگیشان، علی الخصوص در فلسفه و علم (نظیر طبیعیات، پزشکی، هندسه، نجوم و ریاضیات) و منطق و کلام و اخلاق و تاریخ، به عربی، زبان “امت”، است نه به فارسی، زبان “ملت”؟ چرا ستون اصلی فرهنگ و تمدن تاریخی ایران، عربی – دینی (“امتی”) است نه فارسی (“ملی”)؟ اگر کتب عربی را از کتابخانههای ایران جمع آوری کنند چه چیزی جز دواوین شعرا باقی میماند؟ اگر ایرانیان “ملت” بودند چرا همواره در اعتقاد به جبر و در زیر سلطهٔ اوهام، خرافات، استبداد، اختناق، رقیت، فقر، فلاکت و نکبت زیستهاند و نه شان و منزلت و آزادی و پیشرفتی در درون داشتهاند و نه نمود و نقش و تاثیری در جهان؟ چرا در تاریخ این “ملت” ایران یک صفحهٔ سفید، یک صفحهٔ آرامش و آزادی، یک صفحهٔ خردورزی و تدبیر عقلانی و یک صفحهٔ بدون خشونت و خون دیده نمیشود؟
ایرانیان چگونه “ملت” بودهاند در حالی که در طول تاریخ همچون رعیت زیستهاند و به گفتهٔ هگل، در هر دورهای تنها یک تنشان “آزاد” بوده است. اگر از ۲۵۰۰ سال پیش یونان باستان، به منزلهٔ سرزمین آباء واجدادیِ غربیان مدرن، دیار آزادی و عقل و قانون قلمداد میشده ایران، به عنوان بخشی از شرق و آسیا، سرزمین استبداد و بردگی و خشونت تلقی میشده است. مگر ایرانیان صرفاً پس از آشنایی با دستاوردهای اروپاییان در قرن نوزدهم نیست که کم وبیش و کژومژ میفهمند “ملیت” چیست و”ملت” میتواند با مشروطیت قدرت بلامنازع پادشاه را محدود کند و به آزادی دست یابد؟
اگر ایرانیان همواره خود را ملت میدانستند چرا برجستهترین نوآوریها و ابداعات و ابتکاراتشان در فلسفه به زبان “امت” است نه به زبان “ملت”؟ چرا “حکمه الاشراق”، مهمترین کتاب سهروردی، کسی که شاید به معنایی ایرانیترین فیلسوف در نظر جواد طباطبایی باشد و امّ الکتابِ صدرالدین شیرازی (“الحکمه المتعالیه فی الاسفار العقلیه الاربعه “) به عربی است؟ فیلسوفی که به زبان دیناش کتاب نوشته، بعید است از “امر ملی” آگاهی داشته باشد و ملیت برایش مسئلهای درخور اندیشیدن باشد. قدر مسلم آن است که این فیلسوف فلسفهاش را برای هر کسی نوشته باشد برای هموطنان فارسی زباناش ننوشته است. به دیگر سخن، ملتی که “فیلسوف”اش، نماد و نمایندهٔ تفکر عمیق و اصیلاش، اندیشههایش را به زبان مهاجم مینویسد هرچه باشد “خودآگاهی ملی” نیافته است.
مورخان و دانشمندان و الهیدانان و ادیبان و محققانی که آثارشان به عربی است چه تصوری از “امر ملی” داشتند؟ شاعرانی که دردورهٔ اسلامی تاریخ ایران به فارسی شعر سرودهاند بدون دیانت و معانی و مضامین دینی و عرفانی چه گفتهاند، چه میتوانستند بگویند مگر وجودشان تخته بند زمان ومکانِ دینی و تمام معلوماتشان محدود به همان معارف دینی زمانشان (از جمله ادب و معانی و بیان عربی، تاریخ و کلام و تفسیر) نبوده است؟
در ادب فارسی هزارساله چه چیزی جز اخلاق شرعی (عمدتا امر به معروف و نهی از منکر) و عرفان مخدّر یا مستی فزا به بیان درآمده است؟ از فردوسی که معتزلی/ شیعی بوده تا آخرین شاعر سنتیِ پیش از نیما همگی چنان تعلق دینی شدید داشتند که “امر ملی” را امری فرعی / ثانوی میانگاشتند. بیشتر این شاعران مشهور پارسیگو حتی باورهای اشعری و جبری را ترویج میکردند از جمله سعدی که در نظامیهای درس خوانده بود که از در و دیوار حجرههایش، از تار و پود کتابها و شکل و شمایل استادانش عقاید منحط و ضدآزادیِ اشعریانی چون غزالی میبارید. سعدی ، استاد سخن در همۀ تاریخ ایران، که این همه به وجودش می نازیم، جز ترّهات بی حاصل و ضد فلسفه و خشک و خشن و خشونت آفرینِ ابوالفرج ابن جوزی و ابوحفص عمر سهروری چه چیزی به “ملت” ایران به ارمغان آورده بود؟
علاوه بر سعدی، مولوی و خاقانی و نظامی و عطار و سنایی و جامی جزو اشعری مسلکان ضد فلسفه و ضد تفکر فلسفی بودهاند. مگر همین حافظ که جواد طباطبایی”آتش نهفته در سینه”اش را به “امر ملی” تأویل میکند “قرآن درسینه” نداشته و حافظِ قرآن نبوده است؟ اگر “آتش نهفته درسینهٔ” حافظ همان “امر ملی” و آتش فروزانِ ایران باستان است پس “به قرآنی که در اندرسینه داری” حاکی از چیست؟ حافظ به “قرآنی که اندرسینه” داشته تصریح کرده اما تصریح نکرده که “آتش نهفته در سینه”اش همان آتش نیاکان زرتشتیاش است.
حافظ که خدا را شکر! پیش از عصر ایدئولوژیهای چپ میزیسته و خاکستر ایدئولوژی خطرناک و کورکنندهٔ آل احمد و شریعتی به چشماش نخورده بود خود به صراحت اذعان دارد که “هرچه کردم همه از دولت قرآن کردم”. او از ایران و “دولت ایران!” سخن نگفته و احتمالا نمیتوانسته است که بگوید، یعنی به ذهناش خطور هم نمیکرده است. چه کنیم که حافظ تعبیر “دولت قرآن” را به کار برده است.
بیشتر شاعران دورهٔ اسلامی “وطن” را ایران و عراق و مصر و شام محسوب نمیکردند و برایشان “وطن” شهری بود که نام نداشت، یعنی روی زمین! در چنین مواردی، شاید بتوان گفت و گفتهاند که شاعران ایرانی که مجذوب دیانت شده بودند، هم هویت قومیشان را داشتند و هم هویت دینیشان را. اما، همان طور که درمورد حافظ دیدیم، نمیتوان گفت که آنها برای “امر ملی” شعر سرودهاند. شاید بتوان گفت که آنها هویت قومیشان را با هویت دینیشان درآمیخته بودند و با این آمیزش مشکلی نداشتند اما جواد طباطبایی با مفاهیمی از قبیل هویت چندگانه و هویت دو تکه و سه تکه و، به تعبیر شایگان، “هویت چهل تکه” هرگز بر سر مهر نیست و از شنیدنشان به شدت برآشفته و عصبانی میشود.
موضوع دیگر آن است که ایرادی ندارد کسی مشروطیت را “نخستین انقلاب ملی” ایرانیان بنامد اما کدام عنصر و مولفهٔ مشروطیت از ژرفای روح “ملت” ایران برخاسته بود و کدام مفهوم و مقولهٔ سیاسی ساخته و پرداختهٔ خود ایرانیان بود؟ آگاهان و منورالفکران عصر مشروطه همهٔ اجزا و ابعاد مشروطیت را از غربیان آموخته بودند. مشروطیت هرچه مهم باشد، که است، ازآنِ انسان غربی بوده است و حاصلِ کوشش شبانه روزی او در سه چهار قرن، نه کمتر! این دستاورد عظیم را به “امر ملی” ایرانیان فروکاستن، تقلیل همه چیز به “ناسیونالیسم افراطی” نیست؟ چرا ایرانیان پیش از آشنایی با غرب و سیاست و قانون غربی، هیچگاه در تاریخشان “حکومت ملی” و “حکومت قانون” و “حکومت مشروطه” نداشتند؟
مشروطیت را میتوان “انقلاب ملی” خواند اما ملی بودنش در حد همان اخذ و انتقال ازسفرهٔ غنی و گستردهٔ غربیان و کالایی وارداتی میتواند معنا داشته باشد. در غیر این صورت، باید گفت که من دوست دارم همه چیز را به اسم “ملت” تاریخی ایران دربیاورم!
مسئلهٔ دیگر آن است که من با همهٔ عیب و ایرادهایی که جواد طباطبایی بر ایدئولوژیک اندیشیِ شخصیتها و نویسندگان و رهبران معروف و ایدئولوژی زدگیِ جریانها و گروههای سیاسیِ پیش از انقلاب ۵۷ وارد کرده است موافقم اما آیا این افراد و گروهها یکی یکی از آسمان میافتادند و هیچ زمان و زمینه و خاستگاهی نداشتند؟ پیدایی این افراد وجریانها هیچ فرایند (پروسهٔ نداشته است وصرفا “پروژه”هایی بودند برای مبارزه با نظام و سقوط آن؟
سکوت جواد طباطبایی دربارهٔ حکومت ۵۳ سالهٔ قبل از انقلاب ۵۷، یکی از حساسترین اعصار تاریخ جهان و ایران، باعث میشود که انسان خیال کند در این مدت بیش از نیم قرن جایی شبیه بهشت و مانند “آرمانشهر” به نام “ایرانشهر”وجود داشته، “دو فرشته” بر آن حکم راندهاند، فقط چند تن چپ و مارکسیست و مذهبی آمدند، همه چیز را خراب کردند و رفتند! علی ماند و حوضاش! جواد طباطبایی نام آن دو فرشتهٔ حاکم را نمیبرد: “لیک میترسم زکشف رازشان / نازنینانند و زیبد نازشان”. ایرادی ندارد اما هیچ محقق و نظریه پردازی نمیتواند بگوید که فلان جریان خانمان برانداز از آسمان”ایرانشهر” به خلایی افتاد و حاکمیت وقت را نابود کرد! شکل گیری و صورتبندی رخدادهایی اجتماعی و سیاسی امری است انضمامی و زمانمند و تاریخمند، طبعاً مبارزات پیش از انقلاب نیز در مسیرها وعقبهها و روابطی خاص شکل میگرفت.
همهٔ جریانها و گروهها در کنش و واکنش میتوانستند به پیش روند، کاری کنند و بر حاکمیت غالب آیند. جواد طباطبایی به گونهای سخن میگوید که گویی در”آرمانشهر” ۵۳ سالهٔ او نه دادگاهی بود، نه پلیسی، نه ارتشی، نه نظمیهای، نه قهریهای، نه ساواکی، نه زندانی، نه خشونتی، نه شکنجهای… همهٔ گرایشهای چپ و مذهبی در پیوند مستحکم با همین حکومت واقعی و اعمال و نهادها و سیاستها و تصمیم گیریهای آن پدید میآمدند. اگر او از آن “دو فرشته” نام نمیبرد، علتاش چیز دیگری است اما نمیتواند نام ماندگار و جاودانهٔ شخصیتی را حذف کند که نقش سترگی در تاریخ ۵۳ ساله داشته و از قضا “امر ملی” و “ملیت” بیشتر با نام او گره خورده است تا نام آن دو فرشتهای که خارجی (اجنبی) برسرِکارآورده بود!
دکتر محمد مصدق، چهرهٔ “ملی” ایران، که بهتر و بیشتر از هرکسی میتوانست به طرح “ملی اندیشی!” جواد طباطبایی یاری رساند نام محذوفی در آثار جواد طباطبایی است زیرا آب این شخصیتِ “ملی” با آن “دو فرشته” به یک جو نمیرفت. از قضا، مصدق بود که به قوانین و اهداف و آرمانهای مشروطیت وفادار ماند. شاید اگر ۲۸ مردادی رخ نمیداد و دکتر مصدقی از مقام “ملی”اش سقوط نمیکرد گروهها و جریانهایی که جواد طباطبایی آنها را خائنان به “ملت” و “ملیت” ایرانیان میداند نیز ظهور نمیکردند تا ایرانیان را به خاک سیاه بنشانند!
اگر جواد طباطبایی کارها و سیاستهای آن “دو فرشتهٔ نجات” و آن “دو مغز پیشرفته!” را نیز تحلیل میکرد شاید برخی عوامل و علل پیروزی انقلاب ۵۷ روشنترمیشد.
انتهای پیام


دیدگاهتان را بنویسید