بی‌آینه، جهان را چگونه می‌بینی؟

آرتین توکلی، روزنامه‌نگار، در یادداشتی برای انصاف نیوز نوشت:

چند روز پیش با یکی از دوستانم صحبت می‌کردم که بحث‌مان به حال و روزِ زندگی رسید؛ اینکه این روزها چه می‌کنی، چطور وقتت را می‌گذرانی و از این دست صحبت‌ها. من هم، مثل همیشه، گفتم: می‌نویسم، فیلم می‌بینم و کتاب می‌خوانم؛ بیشتر هم رمان. وقتی از یک رمان چهارصد صفحه‌ای که تازه تمامش کرده بودم تعریف کردم، در نگاهش تعجب آشکاری دیدم؛ پرسشی که بیشتر شبیه قضاوت بود تا کنجکاوی: «برای چه رمان؟ این کتاب‌ها را می‌خوانی که چه بشود؟» و با تأکید افزود: «چرا پولت را پای آن کتاب‌های گران‌قیمت هدر می‌دهی؟»

این پرسش، نه برای من تازگی دارد و نه برای خیلی‌های دیگر: «چرا کتاب و رمان می‌خوانید؟ مگر در این روزگار خواندن چه فایده‌ای دارد؟ با این کار چه چیزی نصیبتان می‌شود؟ نکند باز هم می‌خواهید همان حرف‌های تکراری را بزنید که باید تاریخ و کتاب خواند؟» و معمولاً در پسِ این پرسش، نوعی تمسخر یا حتی تردیدی نسبت به ارزش ادبیات پنهان است؛ انگار کتاب خواندن کاری‌ است بی‌ثمر، بی‌فایده، یا حتی حاشیه‌ای و ادایی.

این گفت‌وگو، مرا به تأمل عمیق‌تری در این پرسش واداشت که چرا ادبیات؟ چرا رمان و داستان و شعر؟ چرا این‌ها در کنار هم؟ و چرا نبودشان، جهانی تهی از معنا به بار می‌آورد؟

راستش را بخواهید، هدفم از کتاب خواندن، یاد گرفتن، آن هم به معنای خشک و کلیشه‌ای‌اش نیست. می‌خوانم؛ برای اینکه چیزی درونم تازه شود. رمان برایم حکمِ تمرینِ انسان بودن را دارد. هر بار که وارد جهان یک داستان می‌شوم، انگار فرصت پیدا می‌کنم در جانِ دیگری زندگی کنم؛ در ترس‌هایش، انتخاب‌هایش و در شکست‌هایش شریک شوم. و همین تجربه، چیزی از من می‌گیرد و چیزی به من می‌دهد. شاید ادبیات، دقیقاً همین باشد: تمرینی برای «دیدن». دیدنِ جهان نه فقط از دریچه‌ی نگاه خودمان، بلکه از منظر ده‌ها انسان دیگر. البته ادبیات را با کالاهای گذرا اشتباه نگیریم. این، «زیستنِ تمام‌وقت» است؛ تجربه‌ای که با هر ورق کتاب، عمیق‌تر می‌شود.

در واقع، کتاب خواندن برایم شبیه قدم زدن در کوچه‌های شهری ناشناخته است. نمی‌دانم به کجا می‌روم، اما می‌دانم در هر پیچ، غافلگیری‌ای در انتظارم است؛ شاید تصویری نو، جمله‌ای تکان‌دهنده، یا حسی که پیش‌تر تجربه نکرده بودم. به نظرم ادبیات کاری می‌کند که حافظه‌مان از زیستن پر شود؛ پر از لحظات کوچک و بزرگِ آدم‌های دیگر، تا وقتی دوباره با زندگی خودمان روبه‌رو می‌شویم، بهتر یا شاید بیشتر دوام بیاوریم.

کمی بعد از آن گفت‌وگو و در میان این افکار، نگاهم روی کتابی افتاد که شب پیش نیمه‌کاره رهایش کرده بودم. جمله‌ای در آن بود که چیزی را در من تکان می‌داد، اما نه به آن معنا که قرار است زندگی‌ام را به کلی عوض کند؛ فقط یادم انداخت که هنوز می‌شود با چند خطِ زیبا دچار احساس شد. شاید همین گزاره، جواب ساده و صادقانه‌ای باشد به آن سوال؛ می‌خوانم، چون ادبیات مثل آینه‌ای‌ست که بی‌رحمانه، اما با لطف، خودم را نشانم می‌دهد. و اگر آینه نداشته باشی، کم‌کم باور می‌کنی همان تصویری هستی که دیگران از تو ساخته‌اند.

به عبارت دیگر، ادبیات کاری با آمار و نمودار ندارد؛ سروکارش با «احساس» است، با آنچه در پستوی ذهنمان پنهان است و به زبان نمی‌آوریم. با هر داستانی که می‌خوانیم، انگار غریبه‌ای آشنا، فراتر از زمان و مکان، از احساسات و نگرانی‌هایمان سخن می‌گوید. این تجربه، حس عمیقی به ما می‌بخشد؛ درمی‌یابیم که در این جهان، تنها و بیگانه نیستیم. آنگاه روشن می‌شود که رمان‌ها صرفاً قلمروی خیال نیستند، بلکه دریچه‌هایی‌اند به سوی فهمِ واقعیت از منظری دیگر. دریچه‌هایی به سوی زیستنِ زندگی‌هایی که شاید هرگز مجال تجربه‌شان را نیابیم، اما در سطورِ داستان، نفس می‌کشیمشان.

شاید خواندن داستان و رمان هیچ فایده‌ی عملی‌ای نداشته باشد. به قول دیگران، نمی‌شود با آن قبض برق را پرداخت یا تمام معضلات بشری را حل کرد. اما بی‌آن، زندگی، رنگ باخته و انسان، از درکِ «دیگری» بازمانده است.

و شاید، در نهایت، پاسخ دوستم همین باشد: می‌خوانم تا «احساس» کنم؛ تا حس کنم که زنده‌ام. همین و بس. شاید اصلاً همین است که به نفس کشیدنمان در این دنیا، حتی در سیاه‌ترین روزها که دلیلِ ماندنمان را نمی‌دانیم، وزنی دیگر می‌بخشد؛ وزنی که شاید تحملش را کمی آسان‌تر کند.

انتهای پیام

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *