لذت‌ها و سرگرمی‌های فرساینده

دیوگنس باور داشت انسان باید در تصمیم‌گیری از عقل پیروی کند اما خیلی از انسان‌ها گاهی در اثرِ نظرِ دیگران یا لذت‌ها از مسیر خارج می‌شوند. کلبیان زندگیِ طبیعی را زیرِ روشنایی عقل تصور می‌کردند «مبارزه‌ای دائم برای نیفتادن در دام حماقت و مرام مردم‌پسندانه» آنتیستنس و دیوگنس مدام می‌گفتند «آدمی را یا عقل باید تا با آن زندگی کند یا ریسمانی تا با آن خویش را به دار آویزد.»
سرویس دین و اندیش

به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)- محمد صادقی نوشت: خیلی از مردمِ دنیا کم و بیش، دچارِ احساسِ کسالت و ملال هستند، و گویی شادی را در زندگیِ خویش کمتر احساس می‌کنند. راهکارها و نسخه‌هایی هم برای پایان‌دادن به چنین وضعی رایج است، مانند اینکه مُدام به مهمانی‌ برویم، مسافرت‌ کنیم، به عیش و نوش بپردازیم، خرید کنیم و… اما به نظر نمی‌رسد که اینها راهکارها و نسخه‌هایِ شفابخشی باشند، بلکه بیش از هر چیزی، نشانه‌یِ بارزِ گریختن از خویش و مسائل و مشکلاتی هستند که با آنها مواجه هستیم!

آن هم در زندگی‌هایِ کنونی در شهرهایِ بزرگ و پرجمعیت که گویا انسان وظیفه دارد که فقط کار کند و کار کند و کار کند، و سرانجام، برایِ رفعِ خستگی، برایِ تسکینِ رنجِ خویش، و شادشدن به سمتِ راهکارهایِ رایج برود، راهکارهایی که “همه” یا “اکثریتِ” مردم به کار می‌گیرند… فلسفه‌یِ کلبی از همین‌جا آغاز می‌کند، از نسبتِ ما و نوعِ مواجهه‌یِ ما با توده‌یِ مردم و سبک و شیوه‌یِ رایجِ زندگی!

ادواردو اینفانته (Eduardo Infante) در کتاب «جلوِ آفتاب نایست» که با ترجمه‌ی مجدالدین ارسنجانی (نشر لِگا) منتشر شده است، کوشش کرده تا ما را با فلسفه‌یِ غبارگرفته‌یِ کلبی آشنا کند «همان‌طور که کارلوس گارسیا گوال ادعا کرده است، زمانه‌ای خوب برای کلبی‌گری است، بهترین موقع برای ریشخند و طعنه‌های انتقادی از فرهنگی است که از بخت کژ در آن زندگی می‌کنیم و خوشبختی را تنها به “خنگ‌بودن و شغلی داشتن” فروکاسته است.

مانند تمدن یونانی در دوره هلنی، تمدن ما نیز جامعه‌ای از کشتی‌شکستانِ تنها است، بر امواج سرگردان هر یک به تخته‌ای چنگ‌زده، نومید از اینکه کسی برای نجات‌دادن ایشان بیاید؛ جامعه‌ای که به هواپیمایی می‌ماند که مسافرانش تازه در آسمان می‌فهمند که اتاقک خلبان خالی است.» همان‌طور که در کتاب می‌خوانیم، کلبیانِ باستان کسانی بودند که سبکِ زندگیِ حاکم و پذیرفته‌شده در جامعه را مسیری می‌دیدند که رو به سویِ بندگی دارد، نه خوشبختی. بنابراین زندگیِ غیراصیل و مشروط به نظرِ مردم را برنمی‌تابیدند «حقیقت، آزادی و خودسالاری را ارزش می‌دانستند» و در برابرِ هرچه استقلالِ آنها را تهدید می‌کرد مقاومت می‌کردند و می‌شوریدند، و عقلِ خویش را معیار و ملاک قرار می‌دادند، نه چیزِ دیگری را.

ادواردو اینفانته
اینفانته باور دارد که فلسفه‌یِ کلبی چون در نبردِ اندیشه‌ها شکست خورده و نتوانسته تاریخِ خودش را روایت کند «یا حتی بدتر از این، بازگویی تاریخش به قلم پیروزمندان بود» به سخره گرفته شده، اما چرا؟ او می‌نویسد:«چون فیلسوف کلبی مرتکب گناه نابخشودنی ریشخندکردن آموزه‌های مقدس شده است… از همان آغاز، پادشاهان فلسفه کلبیان را نادیده گرفتند، ایشان را ساکت کردند، سخنانشان را تحریف نمودند، از آنان کاریکاتور ساختند یا صراحتاً از ایشان سلب صلاحیت کردند تا پیام آزادیِ آنان، انتقاد اجتماعی‌شان و شیوه فلسفیدنشان را خفه کنند… بعضی از اپیکوریان و پدران کلیسا (پیشگامان گروه مقابل کلبی‌گری) دیدگاه‌های این فیلسوفان خطاکار را برای ما نقل کرده‌اند، اما مقصودشان دشنام‌دادن به ایشان، کاریکاتوری‌کردن آنان و مسخره‌کردنشان بوده است.»

کلبی‌گری که در قرنِ پنجمِ پیش از میلاد شکل گرفت، جریانی بود که آزادی را عالی‌ترین فضیلت به شمار می‌آورد، آزادی به معنایِ خودبسی (نبودِ نیازها)، خودسالاری (خویشتن را برای خوشبخت‌بودن کافی‌دانستن) و خودفرمانی (عمل‌کردن مطابق تصمیم‌های خویشتن)، و بر این اساس است که اینفانته می‌گوید که کلبی‌گری فراخوانی است برایِ تربیتِ خویش و حکم‌راندن بر خویش و حفظِ فردیتِ خویش در برابرِ توده‌یِ مردم.

خوشبختی و فضیلت

آنتیستنس بنیادِ این فلسفه را ایجاد کرد و آن را به دیوگنس سینوپی آموزاند. او باور داشت «یگانه چیزی که برای خوشبختی نیاز داریم فضیلت است» و این تنها چیزی هست که برای شادبودن به آن نیازمندیم. اینفانته، پیامِ آنتیستنس را این‌گونه بیان می‌کند:«فرقی ندارد که ثروتمند باشیم یا فقیر، سالم باشیم یا بیمار، از تحصیلات خوبی برخوردار باشیم یا نه، زیبا باشیم یا زشت، شریکی در زندگی داشته باشیم که به ما عشق بورزد یا رابطه ما با او هر روز شکننده‌تر بشود… تنها چیزی که واقعاً برای خوشبخت‌بودن به آن نیاز داریم فضیلت است… ثروت و شهرت، پرورش فضیلت را دشوار می‌سازند و موجب زیادت‌شدن دلبستگی‌هایی می‌شوند که ما را بنده خود می‌کند… انسان فضیلتمند به ارضای ساده نیازهایی که طبیعت بر او تحمیل کرده قناعت می‌کند و از نیازهای مصنوعی‌ای که جامعه ایجاد کرده است دوری می‌جوید.»

در یونانِ باستان، کسانی که گستاخ بودند، مثل بچه‌یِ آدم رفتار نمی‌کردند و از قواعد مقدس پیروی نمی‌کردند را سگ می‌خواندند، و این اهانتی به چنین کسانی بود. «کلبیان به همان دلیلی خود را سگ نامیدند که جوانان ستیزه‌جوی دهه شصت کلمه پانک را برگزیدند.» واژه‌هایِ کلبی و پانک در روزگارِ خودشان در واقع دشنام بودند، و این دو، پذیرایِ این صفت‌هایِ توهین‌آمیز شدند و آن را نشانِ خود قرار دادند. کلبیان، با فرهنگِ پدرسالار، طبقاتی و زن‌ستیز مقابله می‌کردند و در این راه بسیار کوشا و جدی بودند.

همچنین، آنها جهان‌شهروند بودند «خشنود به داشتن تکه‌ای زمین به منزله وطن نبودند، بلکه مرزهایی که همیشه در تاریخ بوده‌اند را چنان فراخ گرفتند که مرزها از میان رفت و جهان خانه آنها شد. وقتی از دیوگنس پرسیدند که اهل کجاست، پاسخ داد: شهروند جهانم… سیاست کلبی امحای عواطف نیست، بلکه جایگزین‌کردن آنهاست: باید احساسات جدایی‌افکن را با احساساتی که موجب همدلی می‌شود، و ناسیونالیسم را با انسان‌دوستی جایگزین کرد.»

زندگیِ طبیعی

همان‌طور که می‌خوانیم «کلبی‌گری ترانه‌ای برای زندگی طبیعی است… شادبودن، در زندگیِ هماهنگ با طبیعت است و نه در زندگی‌کردن مطابق نظرهای عوام مردم؛ گواه این مطلب آن است که حتی گیاهان و البته حیوانات، هنگامی خوش هستند که هر کدام بدون مانع و مشکل به آن غایتی که سازگار با طبیعتشان است برسند… نه عقاب و نه درخت موز، و نه هیچ جانور و گیاهی در این خیالِ بیهوده نیست که پرها یا برگ‌هایش زرین باشند… بلکه آراسته به همان صورت طبیعی هستند که از آغاز بوده‌اند… همگان نیز آنان را خوش و بی‌نیاز از چیز دیگر به شمار می‌آورند. اکنون که چنین است، چرا نامعقول و مضحک نباشد وقتی انسانی خود را به رنج می‌افکند تا سعادت را در جایی دیگر بجوید و می‌پندارد که ثروت، نسبت، قدرت دوستانش و در نهایت چیزهایی از این قبیل ارزشی راستین دارند؟»

کلبی‌گری، فراخوانی برایِ بازگشت به زندگیِ طبیعی و بهره‌بردن از لذت‌هایِ ساده‌ای است که طبیعت به ارمغان آورده، در حالی که بسیاری از انسان‌ها با دویدن در پیِ ثروت، قدرت، شهرت و… و افزودن بر اشتهایِ خویش، زندگیِ تلخی برایِ خود رقم می‌زنند. از نظرِ کلبیان، زندگیِ طبیعی، زندگی بر پایه‌یِ عقل است. عقلِ خودمان، نه نظر و اراده‌یِ دیگران.

دیوگنس باور داشت انسان باید در تصمیم‌گیری از عقل پیروی کند اما خیلی از انسان‌ها گاهی در اثرِ نظرِ دیگران یا لذت‌ها از مسیر خارج می‌شوند. کلبیان زندگیِ طبیعی را زیرِ روشنایی عقل تصور می‌کردند «مبارزه‌ای دائم برای نیفتادن در دام حماقت و مرام مردم‌پسندانه» آنتیستنس و دیوگنس مدام می‌گفتند «آدمی را یا عقل باید تا با آن زندگی کند یا ریسمانی تا با آن خویش را به دار آویزد.»

انتهای پیام

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *