مصاحبه با پدر حمید مهدوی | آتش‌نشان مشهدی که شبیه به افسانه‌ها بود

آسیه توحیدنژاد، انصاف نیوز: حمید، جوان آتش‌نشان و ورزشکار، خوش‌خنده‌ و شجاعی بود که ۱۸ام دی ماه در مشهد و در حال کمک کردن و به دوش کشیدن مجروحین ناآرامی‌ها و اعتراضات دی ۱۴۰۴ با اصابت گلوله به گلویش جان خود را از دست داد.

او متولد شاهرود بود اما در مشهد زندگی می‌کرد. حالا هم در دامغان، زادگاه مادری‌اش به خاک سپرده شده است. به فعالیت‌های خیریه علاقه داشت، به گفته‌ی نزدیکانش دوست داشت شهید شود و شغلش شفاعتش را کند. انصاف نیوز با پدر حمید مهدوی، حبیب مهدوی و یکی از اقوامش که نخواست اسمی از او بیاید مصاحبه کرده. نام مستعارش فاطمه است.

جوانی که در آن فیلم معروف کاپشن سفیدی به تن دارد، مجروحی را روی دوشش انداخته و می‌دود حمید مهدوی است. آتشنشان مشهدی که مردم در فضای مجازی او را به سیاوش یا آرش کمانگیر تشبیه کرده‌اند بخاطر تصویر آتش در پس‌زمینه‌ی آن فیلم و فداکاری‌اش برای نجات جان یک ایرانی در میانه‌ی بحران. خوب‌تر که در آن فیلم نگاه کنید شاید شبیه به سرو خمیده‌ی ایرانی هم هست. خم می‌شود اما جاودانه است.

انصاف نیوز این دو مصاحبه را در بهمن ۱۴۰۴ گرفته و حالا فرصتی برای انتشار آن پیدا شده است.

«شغلم شفاعتم را می‌کند»

حبیب مهدوی، پدر مهدوی مهدوی می‌گوید او در کنار شغلش به ورزش و فعالیت‌های خیریه علاقه داشته و اضافه می‌کند: «داشت برای دو ماراتن عمان و عربستان آماده می‌شد.» از پدرش پرسیدم هیچوقت خود حمید یا خانواده‌اش فکر می‌کرد که به این شکل از دنیا برود؟ پدر حمید در جوابم گفت: اینطوری نه ولی همیشه می‌گفت من شهید میشم ولی نه تو دود و آتیش. آخرین پست اینستاگرامش هم گفته شغلی را انتخاب کرده که شفاعتش را کند.

حال خودش و همسرش یعنی مادر حمید را پرسیدم. حبیب آقا می‌گفت: داغ بچه خیلی سنگینه اما راضی‌ام به رضای خدا. حال کسی که بچه‌اش رو از دست داده فقط فرزند از دست داده می‌فهمه. الهی هیچکس داغ بچه‌اش رو نبینه. مادرش مثل مرغ سرکنده می‌مونه.

چطور فهمیدید آن مردِ کاپشن سفید همان حمید است؟

از حبیب آقا و فاطمه می‌پرسم چطور فهمیده‌اند که آن مردِ کاپشن سفید همان حمید است؟ پدر حمید می‌گوید: «خودش رو برای مسابقات آماده می‌کرد و اون روزم در حال برگشت از تمرین با دوتا از دوستاش بود. همون دوستاش گفتن این فیلم حمیده و اون شب این لباس تنش بوده. هر سه نفرشون به مردم و مجروحین کمک می‌کردن». فاطمه هم می‌گوید دوستان حمید شاهد آن صحنه بوده‌اند و حتی گفته‌اند که کاپشن سفیدش هم غرق خون بوده. پدرش البته می‌گوید یک سوییشرت طوسی بوده.

از کل ایران برای خاکسپاری حمید آمده بودند

حمید مهدوی را ۲۲دی ماه در آرامستان روستای تویه دروار در شهرستان دامغان به خاک می‌سپارند جایی که پدربزرگ و مادربزرگش هم به خاک سپرده‌اند. از پدرش پرسیدم روز خاکسپاری پسرش غریبه‌ها هم آمده بودند؟ پاسخم را اینطور می‌دهد: مردم ایران که غریبه نیستند. از کل ایران اومده بودن، بندرعباس، بوشهر، کردستان، اصفهان، شیراز، تبریز، مشهد، تهران، قم، گناباد و…

حمید دو خواهر و یک برادر دارد. پدرش می‌گوید: خواهرزاده هم داره. یکی‌شون اتفاقا خیلی شبیه دایی‌شه. از آقا حبیب می‌خواهم خاطره‌ای از حمید برایم تعریف کند: زندگی آتشنشان همه‌اش خاطره‌ست. اما یادمه که حمید هنوز آتشنشان نشده بود از مشهد چند روزی برای تفریح اومدیم مازندران. رفتیم سد شهید رجایی. کنار رود خونه نشسته بودیم. آبی که از خروجی سد می‌اومد خیلی پرفشار بود. یک آن صدایی اومد. حمید متوجه شد یه دختربچه افتاده تو آب. نفهمیدیم حمید چه جوری تو یک آن خودشو به اون دختر بچه رسوند و نجاتش داد.

داوطلبانه به بندر شهید رجایی و آق قلا رفت | حتی پول بلیطش را قرض کرد

فیلمی که از حمید منتشر شد تصویری صادق از تمام زندگی‌اش بود. پدرش می‌گفت: بعد از انفجار بندرشهید رجایی خودجوش رفت اونجا. پول بلیط هواپیما هم نداشت از برادرش پول قرض کرد و رفت. ده روز با هزینه‌ی خودش اونجا بود و بدون دریافت یک ریال از سازمان، خدمت‌رسانی کرد. تو جریان سیل آق قلا هم خودجوش رفت. حتی از طرف سازمان توبیخ شد. برای جنگ ۱۲روزه آماده رفتن شده بود که سازمان اجازه نداد گفتند نام‌نویسی کنید خودمان اعزام می‌کنیم. جنگ تمام شد و اعزام نشدند.

دختری که یکی از اقوام آقای مهدوی‌ست می‌گوید او برایش مانند برادر بوده. در پاسخ به همه‌ی سوالاتم متن مفصلی برایم می‌فرستد. نام مستعارش در این مصاحبه فاطمه است.

فاطمه: حمید ۳۸ ساله بود و متولد بهار… از بچگی مشهد بزرگ شد و همونجا هم ازدواج کرد. متاسفانه ۴ سال پیش همسرش رو بر اثر بیماری ازدست داد. عاشق خانمش بود. بعد از شهادتش یک پیجی رو دیدم که ظاهرا مال دوست دخترش بود. انگار حال اونم اصلا مساعد نیست. خیلی بی‌قراری میکنه. برادرش خیلی دلتنگی میکنه. خواهراش هم همینطور. خیلی وابسته‌ی هم بودن. پدرو مادرش که پیرشدن از غم جوونشون. کلی بخوام بگم حال هیچکدومشون خوب نیست.

همیشه می‌گفت آتشنشانی شغل نیست، عشقه. عاشق شغلش بود. برای نجات مردم با جون و دلش تلاش می‌کرد. خیلی پسرشوخ و خوش‌خنده‌ای بود، خیلی زیاد. همراه یک گروه به خانه سالمندان می‌رفتن برای شاد کردن دل سالمندا. دلی به بچه‌های کار و بی‌سرپرست کمک می‌کرد.

«مادر میخوام شهید شم»

چند روز قبل شهادتش که با مادرش صحبت میکرده میگه «مادر میخوام شهید شم». انگار میدونس که شهادت روزیِ قلب پاکش میشه.

خاطره از حمید زیاده. خیلی شجاع بود. حتی از بچگی همه میگن که پسر شجاع و نترسی بوده. همون شب که برای کمک به مردم رفته بود همه از شجاعتش میگفتن. می‌گفتن تو اون شرایط بد واقعا با دل بزرگی به مردم کمک میکرده.

شب شهادت حمید، پدرش، آقاحبیب زیارت امام حسین بودن. بعد از شنیدن خبر شهادت حمید جان هوایی میان مشهد برای تحویل گرفتن جنازه. ۲۲ دی ماه مراسم خاکسپاریش بود. البته روز قبل از اینکه بیارنش زادگاه مادری‌اش تو مشهد تشیع جنازه باشکوهی برگزار شد.

«عکس حمید رو قاب گرفتم و زدم روی دیوار خونمون»

نه تنها من بلکه کل خانواده و خاندانمون به حمید افتخار میکنن. باسربلندی اسم حمید رو به زبون میاریم. حمید برای ما حکم دهقان فداکار رو داره. اسمش و خاطرش برای همیشه تو وجودمون میمونه.

اتفاقا دوشب پیش رفتم عکس حمید رو قاب گرفتم و زدم روی دیوار خونمون تا همیشه یاد و خاطره‌هاش توخونمون زنده بمونه. درسته از داغ نبودنش خیلی دلمون شکسته، از اینکه وجودش رو دیگه نداریم خیلی ناراحتیم ولی خوشحالیم که حمید باافتخار رفت و به آرزوش رسید چون آرزو داشت شهید بشه. توی یکی از پستای اینستاگرامیش هم هست که نوشته شغلم منو شفاعت میکنه و اینطور هم شد. حمید افتخار یک ملته.

انتهای پیام

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *