حکمرانی گریز از مرکز | حسین دلیر

حسین دلیر، روزنامه‌نگار، در یادداشتی با عنوان <<حکمرانی گریز از مرکز | درآمدی بر بازآرایی رابطه مرکز و پیرامون در نظام تدبیر ایران>> که در اختیار انصاف نیوز قرار داده است، نوشت:

از میان گفته‌های اخیر مسعود پزشکیان درباره افزایش اختیارات استانداران، یک جمله در ساحت عمومی بازتاب ‏برجسته‌تری داشت: «استانداران در عمل رئیس‌جمهور استان هستند.»‏


این تعبیر را می‌توان فراتر از یک مبالغه سیاسی، تلاشی برای مواجهه با بیماری مزمن اداره کشور دانست. جمله‌ای ‏که ما را به کانونی‌ترین گره ساختاری ایران می‌رساند. در سرزمینی چنین گسترده و متنوع از حیث قومی که با ‏انباشت مسئله و چالش مواجه است تا چه اندازه ‏می‌توان بر الگویی تکیه زد که تصمیم‌ها را در نقطه‌ای یگانه تحدید ‏می‌کند؟


بیش از یک قرن، دولت مدرن ایرانی از قالبی تمرکزگرا الگو گرفته است. در آغاز، این انتخاب واکنشی بخردانه به ‏پراکندگی قدرت، ناامنی و ضعف نهادهای محلی بود. تمرکز قدرت در پایتخت به دولت امکان می‌داد نظم اداری بسازد ‏و اقتدار خود را تثبیت کند. سازوکاری که روزگاری راه‌حل بود، اینک اما در بسیاری عرصه‌ها خود به بخشی از مسئله ‏تبدیل شده است.‏


برای فهم معایب اداره بالا به پایینی کشور باید به اقتصاد نهادی رجوع کرد و از مفهوم «وابستگی به مسیر» یاری ‏جُست.

انتخاب‌های نهادی گذشته، مسیری را ساخته‌اند که خروج از آن به‌آسانی و آنی مقدور نیست. تمرکزگرایی در ‏ایران امری محدود به سیاست نبوده که با مصوبه‌ای فوری لغو شود؛ نظمی ریشه‌دار از قوانین، بودجه‌ها، ساختار ‏وزارتخانه‌ها، سیاق برنامه‌ریزی، فرهنگ اداری و حتی تصور نخبگان از حکومت کردن را شکل داده است.

نتیجتاً هر ‏بار بحث واگذاری اختیار به سطح خُردتر مطرح می‌شود، همین منطق تاریخی، خود را بازتولید می‌کند. تصمیم‌های ‏مهم دوباره به تهران بازمی‌گردند، استان‌ها به حاشیه می‌روند و هر اصلاحی در نهایت، زیر سایه تمرکزگرایی ‏همیشگی قرار می‌گیرد.‏


با چنین رهیافتی، افزایش اختیارات استانداران -اگر جدی گرفته شود- محدود به تغییری ساده در تنظیم اداری ‏استان‌ها نمی‌ماند. این اقدام تلاشی است برای کاستن از وابستگی به الگوی تاریخی مرکزگرا و بازتعریف رابطه‌ی ‏حکمرانی در جهت گریز از کانون و گذار به پیرامون.

در ادبیات رسمی، استاندار «نماینده عالی دولت» در استان ‏است؛ اما در عمل، هماهنگ‌کننده‌ای میان وزارتخانه‌ها، نمایندگان مجلس، نهادهای عمومی، شبکه‌های اقتصادی و ‏بازیگران محلی تلقی می‌شود. باری، پاسخگویی بدون اختیار، اصلاح نظام تدبیر نیست و فقط جابه‌جایی آدرس ‏مسئولیت تلقی می‌شود.‏


مسئله دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود. تفویض اختیار اگر برای سبک‌سازی مسئولیت تهران باشد، تغییری در نظام ‏اداره کشور رخ نخواهد داد. تحول واقعی آن است که استان، نه به‌عنوان واحد تقسیمات کشوری که به‌مثابه «واحد ‏رقابت در کیفیت حکمرانی» در نظر آید. چه آنکه توسعه در جهان امروز بیشتر از دل رقابت میان واحدهای سرزمینی ‏بیرون می‌آید تا از تصمیم‌های متمرکز پایتخت‌ها.‏


در این الگو، رقابت استان‌ها پیش از آنکه بر سر حجم اقتصاد و تولید باشد، رقابت نهادی خواهد بود. دیگر مهم نیست ‏کدام استان زیرساخت، کارخانه یا ظرفیت بالقوه‌تری دارد تا سهم بیشتری از توجه حکمرانی متمرکز را به خود جلب ‏کند. در مدل حکمرانی تمرکززدا، مهم آن است که کدام استان قواعد شفاف‌تر، رویه‌های ساده‌تر، مدیریت چابک‌تر و ‏محیط پیش‌بینی‌پذیرتر برای فعالیت اقتصادی فراهم می‌کند. کدام استان مجوز سرمایه‌گذاری را سریع‌تر صادر ‏می‌کند، فساد اداری کمتری دارد و قادر است سرمایه انسانی خود را حفظ کند و منابع طبیعی را مسئولانه‌تر مدیریت ‏کند؟


چنین رقابتی دست‌کم چهار رهاورد مشخص و روشن دارد: کشف مزیت‌های نسبی، امکان نوآوری نهادی، افزایش ‏پاسخگویی و کاهش هزینه‌های تصمیم‌گیری در سطح ملی. بدیهی است که این رقابت بدون سازوکارهای جبرانی و ‏بازتوزیعی در سطح ملی می‌تواند به تعمیق شکاف توسعه‌ای میان استان‌ها بینجامد.‏


در این چارچوب، نقش دولت مرکزی نیازمند بازتعریفی اساسی است. تمرکززدایی در این معنا به‌هیچ‌وجه معادل ‏تضعیف اقتدار ملی یا گسست سرزمینی نیست. تجربه بسیاری از دولت‌های کارآمد نشان می‌دهد که حکمرانی ‏چندسطحی -با توزیع سنجیده اختیار میان مرکز و سطوح محلی- نه‌تنها انسجام ملی را تهدید نمی‌کند، بلکه با ‏افزایش کارآمدی و پاسخگویی، پایه‌های آن را استوارتر می‌سازد. تهران رقیب استان‌ها نیست و بایسته است ناظر و ‏داور رقابت میان آن‌ها و نگهبان انسجام ملی باشد. اگر مرکز هم‌زمان قانون‌گذار، مجری و داور باقی بماند، رقابت ‏عادلانه میان استان‌ها شکل نخواهد گرفت و دوباره همان وابستگی به مسیر تمرکزگرایی، خود را تحمیل می‌کند.‏


تجربه بسیاری از کشورها نشان داده است استان‌ها می‌توانند به آزمایشگاه‌های سیاست‌گذاری بدل شوند.‏ سیاستی که ‏در یک منطقه جواب می‌دهد، پس از ارزیابی، تعمیم یابد و سیاست شکست‌خورده، بدون هزینه‌کرد ملی اصلاح شود. ‏این سازوکار، امکان نوآوری را افزایش داده و آزمون و خطا را ارزان می‌کند.

به دلیل غلبه عادت‌ها و رویه‌های دیرینه، ‏در ایران تاکنون کمتر از این ظرفیت استفاده شده است. به‌گونه‌ای که حکمرانان مرکزنشین، راه‌حل‌های متمرکز را بر ‏توزیع محلی‌تر اختیارات اغلب ترجیح داده‌اند.‏یقیناً تمرکززدایی، پروژه‌ای کم‌هزینه نیست. ساختار بودجه‌ریزی، قوانین، تقسیم کار میان وزارتخانه‌ها و فرهنگ ‏اداری طی دهه‌ها بر محور کنترل کانونی شکل گرفته‌اند.

افزایش اختیار بدون افزایش ظرفیت حکمرانی در سطح ‏استان‌ها می‌تواند دامنه خطا و حتی فساد را گسترش دهد. اگر قواعد روشن، شاخص‌های ارزیابی و سازوکار حل ‏اختلاف میان استان و مرکز تعریف نشود، تعارض‌هایی که امروز در تهران انباشته می‌شود، فردا به‌صورت پراکنده در ‏استان‌ها بازتولید و تکثیر خواهد شد.

‏در این میان، خود استانداران نیز ناگزیر از بازتعریف نقش‌اند. استاندار آینده نمی‌تواند فقط مدیر اجرایی یا چهره‌ای ‏سیاسی باشد. اگر قرار است در قامت رئیس‌جمهور استان عمل کند، ناگزیر از ایفای چهار نقش هم‌زمان خواهد بود: ‏سیاستمداری که توان ایجاد اجماع دارد، مدیر اجرایی که تصمیم‌های مهم می‌گیرد، راهبردنگری که مسیر توسعه ‏استان را طراحی می‌کند و دیپلماتی منطقه‌ای که بتواند میان دولت، بخش خصوصی، نخبگان و جامعه محلی ائتلافی ‏پایدار برای توسعه بسازد.

افزایش اختیار بدون چنین ترکیبی از مهارت‌ها، تنها سطح تنش‌ها را جابه‌جا می‌کند. علاوه ‏بر بازتعریف جایگاه استاندار، خود ساختار و نهاد استانداری نیز به بازآرایی اساسی متناسب با این مأموریت نوپدید نیاز ‏دارد.‏مهم‌ترین پیامد این الگو را تربیت مدیران ملی باید دانست.

اداره یک استان بزرگ، با همه پیچیدگی اقتصادی، ‏اجتماعی و امنیتی آن، نسخه کوچک و فشرده از اداره کشور است. کشوری که برای تربیت خلبان، پزشک یا قاضی، ‏نظام‌های آموزشی و آزمونی دقیق دارد، نمی‌تواند عالی‌ترین مدیران اجرایی خود را بدون تخصص و مهارت حکمرانی ‏برگزیند.

اگر ۳۱ استان کشور، اختیار واقعی، مسئولیت مشخص و نظام ارزیابی شفاف داشته باشند، هر استان ‏می‌تواند به آموزشگاهی برای پرورش مدیران ملی بدل شود.‏در چنین طرحی، آنچه میان استان‌ها توزیع می‌شود «قدرت دولت» نیست؛ ظرفیت دولت است. دولت مقتدر، همه ‏تصمیم‌ها را در پایتخت متمرکز نمی‌سازد و به تکثیر تصمیم‌گیری در سراسر سرزمین اهتمام می‌ورزد، بی‌آنکه ‏یکپارچگی ملی به مخاطره افتد.‏

اگر تعبیر رئیس‌جمهور استان در حد شعار باقی بماند، تغییری در حکمرانی ایران رخ نخواهد داد. اما اگر به آغاز ‏پارادایم تازه‌ای در اداره کشور منجر شود، معنایی روشن دارد. گذار از تمرکزگرایی سخت به دیوان‌سالاری ملی ‏قدرتمندی که بر استان‌های توانمند تکیه دارد.‏

در چنین الگویی، تهران اگر بخواهد همچنان نقطه ثقل بماند، باید از جایگاه فرمانده کل فاصله بگیرد و نقشی تازه ‏بپذیرد. اینکه تنظیم‌گر قواعد باشد، داور منصف رقابت‌ها و نگهبان یکپارچگی ملی؛ نه رقیب دائمی و بلامنازع ‏استان‌ها‎.‏

‏پی‌نوشت: این نوشتار صرفاً درآمدی است بر جستاری درباره حکمرانی مرکزگریز و بازآرایی رابطه مرکز و پیرامون در ‏نظام تدبیر ایران؛ تلاشی برای گشودن بحثی که هنوز بیش از آنکه در مقام ارائه پاسخ‌های قطعی باشد، نیازمند ‏صورت‌بندی دقیق‌تر مسئله، حدود اختیار، سازوکارهای رقابت نهادی و نسبت میان تمرکززدایی و انسجام ملی است.‏

انتهای پیام

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *