زوال دانایی در عصر وفور آگاهی

حسین دلیر، روزنامه‌نگار، در یادداشتی که در اختیار انصاف نیوز قرار داده است، نوشت:

تأملی بر نیهیلیسم دیجیتال و فرسایش اخلاق در جهان شبکه‌ای

نیهیلیسم، پیش از آنکه انگاره‌ای فلسفی در متون انتزاعی باشد، وضعیتی روانی و هستی شناختی است. حالتی از ‏تهی‌شدگی که گریبان انسان خسته از مفاهیم تحمیلی را می‌گیرد. این بن‌بست روحی، نه لزوماً از فقدان داده و ‏اطلاعات که از ناتوانی سوژه در تبدیل آگاهی به دانایی زاده می‌شود.

عصر حاضر با تضادی ویرانگر روبه‌روست؛ ما در ‏محیط تورم یافته از داده و اطلاعات زیست می‌کنیم اما در قحطی فهم و دانایی به سر می‌بریم. هرچه بیشتر ‏می‌دانیم، گویی از مغز و مرکز حقیقت دورتر می‌شویم.‏

دائماً در معرض سونامی خبرها، سیلاب واژگان، تحلیل‌های فست‌فودی و استدلال‌های سطحی قرار داریم که ذهن ‏انسان را غوطه‌ور کرده‌اند. دریایی که علی‌رغم وسعت ظاهری، ژرفایی بیش از تشت آب ندارد.

تراژدی انسان معاصر ‏در اینجاست که در این عمق کم، خیس می‌شود اما هنر شناگری را نمی‌آموزد؛ و از آن هولناک‌تر، در کمال نخوت، ‏به این خیسیدگی سطحی می‌بالد و آن را تبلور دانایی می‌پندارد. این همان لاف شناگری در تشت آب است؛ خیس ‏شدن بی‌آنکه شناگری آموخته باشیم.‏

در چنین فضای مسمومی، فهم متقابل که جوهره‌ی زیست جمعی است، جای خود را به واکنش‌های غریزی می‌دهد. ‏ما در دوران سقوط اقناع و صعود سرکوب زبانی هستیم. عطش نفی دیگری، بیش از آنکه برآمده از دیالکتیک فکری ‏باشد، ریشه در «منِ تورم یافته» دارد.

خصلتی که در آن، جنبه‌ی سلبی اندیشه چنان فربه شده که دیگر جایی برای ‏شک مقدس، پرسشگری و مفاهمه باقی نمی‌گذارد. در این ساحت، «چه گفتن» اهمیتی ندارد؛ آنچه اصالت می‌یابد، ‏‏«خاموش کردن صدای دیگری» است. این همان خروج از دایره‌ی عقلانیت زبانی (لوگوس) و سقوط به مغاک ‏تک‌گویی‌های موازی است.‏

مولانا هشت قرن پیش با نگاهی فراتر از زمان، مسیر اندیشه را نه یک ایستگاه ثابت که صیرورتی مدام می‌دید: «از ‏جمادی مُردم و نامی شدم…». این پویایی هستی، بعدها در حکمت متعالیه‌ی ملاصدرا تحت عنوان «حرکت جوهریه» ‏صورت‌بندی شد.

این صورت‌بندی، به ما یادآوری می‌کند که هستی هر آن در حال «شدن» است و انسان، اگر ‏رشته‌ی اندیشه را رها کند، نه‌تنها درجا می‌زند که در مراتب وجودی سقوط می‌کند. ملاصدرا این تحول مدام را در ‏تار و پود هستی دید؛ اما انسان عصر شبکه، توهم ایستایی در اوج اطلاعات دارد و این آغاز سقوط اوست.‏

فراموشی این مبانی هستی‌شناختی در جهان شتاب‌زده و دیجیتال امروز، پیامدهایی کاملاً عینی و خون‌بار در بطن ‏جامعه دارد. آنجا که «عقل نقاد» عقب می‌نشیند، میدان برای خشونت عریان، وندالیسم و هیجانات افسارگسیخته باز ‏می‌شود.‏

به تعبیر هانا آرنت، «شر، لزوماً به نیت شرورانه نیاز ندارد»؛ بلکه بسیاری از فجایع انسانی محصول بی‌فکری و ‏سطحی‌نگری کسانی است که از «خود‌ حق‌پنداری مطلق» رنج می‌برند.‏

شرارت معاصر، ترکیبی سمی از نادانی و اطمینان است. تفکر نقادانه و اخلاق استدلالی، دقیقاً برای همین لحظه‌های ‏بحرانی است؛ برای زمانی که جامعه از مدار گفت‌وگو خارج شده و به دام مونولوگ‌های کینه‌توزانه می‌افتد.

بخش ‏بزرگی از سوءتعبیرها، تخریب‌ها و حتی توهین‌های فراگیر در فضای سیاسی و اجتماعی امروز ما، ریشه در همین ‏خروج از دایره‌ی خردورزی دارد. ما جای تحلیل به تخلیه‌ی هیجان می‌پردازیم؛ به‌جای فهم، صرفاً بازخورد آنی ‏می‌دهیم و به‌جای گفتمان، فریاد می‌کشیم تا تهی بودنمان را بپوشانیم.‏

نمونه‌های این سقوط معرفتی در تاریخ معاصر ما اندک نیستند. چه بسیار رخدادهای اعتراضی که واکنشی معقول در ‏ساحت انتقاد بودند و به دلیل فقدان عقلانیت انتقادی و با سوء‌استفاده‌های درونی و بیرونی، به ورطه‌ی خشونت کور ‏کشانده شد و جلوه‌هایی از وندالیسم بی‌جهت را پیش چشم ما گذاشت.

از تخریب کور اموال عمومی تا حمله به ‏چهره‌های نمادین هر جبهه‌ی فکری، بدون شنیدن و بدون گفت‌وگو؛ همه نشان‌دهنده‌ی وضعیتی است که در آن ‏آگاهی بدون دانایی مهذب، به ابزاری برای ویرانی بدل می‌شود.‏

استدلال منطقی، صرفاً یک چیدمان آشفته‌ی واژگانی نیست؛ بلکه فرآیند رسیدن به حقیقت بر پایه‌ی اصول ‏خدشه‌ناپذیر اندیشه است. اگر دلایل بر این اساس ارائه نشوند، ما نه با استدلال که با سفسطه‌ای به‌ظاهر منطقی ‏روبرو می‌شویم که هدفش نه کشف حقیقت، بلکه غلبه بر رقیب به هر قیمتی است. گواه‌آوری در منطق، ترکیب ‏قانون‌مند قضایای معلوم برای کشف مجهول است، نه مقابله ابهام با خشم و معاوضه برهان با هیاهو.‏

یکی از ریشه‌ای‌ترین آفات این دوران، ظاهرگرایی معرفتی است؛ بسنده کردن به پوسته‌ی لغزان الفاظ و بی‌اعتنایی به ‏جان معنا. این همان دردی است که مولوی در داستان موسی و شبان به زیبایی بیان می‌کند: «ما درون را بنگریم و ‏حال را / کی برون را بنگریم و قال را؟». وقتی «درون» و «معنا» از معادله حذف شود، ریاکاری و تزویر به سکه‌ی ‏رایج بازار اندیشه و به‌ ویژه بازار پرهیاهوی شبکه‌های اجتماعی بدل می‌گردد.‏

در چنین حالتی، دین‌داری، اخلاق و حتی نقد سیاسی، از ساحت ارزشی خود تهی شده و به کالایی مصرفی برای ‏کسب قدرت یا وجاهت کاذب بدل می‌شوند. حافظ، آن رند معنانگر، حدود هفتصد سال قبل هشدار داد که ‏بزرگ‌ترین فاجعه، تبدیل حقیقت به دام تزویر است: «حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی / دام تزویر مکن ‏چون دگران قرآن را».

این هشدار، امروز خطاب به تمام مدعیان آگاهی است که از کلمات، نه برای روشنگری، بلکه ‏در خودفریبی و دیگرفریبی بهره می‌برند.‏

پذیرفتن یک حقیقت ساده اما دردناک، شاید تنها روزنه‌ی امید برای بازگشت به مسیر دانایی باشد. بشر هرچه در ‏قلمروی فناوری و علم تجربی پیش رود، دانسته‌هایش در برابر بیکرانِ نادانسته‌ها، قطره‌ای بیش نیست. «وَما أُوتیتُم ‏منَ العلم إلّا قَلیلاً»‏ (و به شما از دانش جز اندکى داده نشده است. اسراء – ۸۵)‏. این آیه نه برای تحقیر عقل، بلکه ‏برای بیدار کردن حس فروتنی در برابر عظمت هستی است. دانایی حقیقی، همواره از دل فقر وجودی و شکوه ‏فروتنی زاده می‌شود.‏

آگاهی بدون دانایی و اطلاعات بدون اخلاق، نه‌تنها نجات‌بخش نیست که از اساس خطرناک‌ترین شکل جهل است. ‏چراکه جهل مرکب، عادت به تن کردن ردای علم دارد. ما امروز بیش از هر زمان، نیازمند شنا در ژرفای تفکر صبورانه ‏هستیم. خیس شدن زیر باران داده‌های فضای مجازی، کسی را شناگر نمی‌کند؛ همان‌گونه که لاف شناگری در تشت ‏آب، انسان را از خطر غرق شدن در دریای حقیقت نجات نمی‌دهد.‏

مهارت شناگری در دریای دانایی، محتاج ریاضت اندیشه، احترام به حقیقت و از همه مهم‌تر، تمرین شنیدن و سکوت ‏فعال است. سکوتی که برای شنیدن حقیقت است، نه خاموشی از سر بی‌اعتنایی یا ترس.‏

انتهای پیام

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *