معنای زندگی در جهان معاصر | چرا انسان امروز با بحران معنا روبه‌رو شده است؟

وحید سهرابی‌فر، نویسنده و دین‌پژوه، در سایت دین‌آنلاین نوشت:

«چرا انسان امروز بیش از هر زمان دیگری درباره معنای زندگی پرسش می‌کند؟ آیا پیشرفت علم، گسترش فردگرایی و انفجار اطلاعات، یافتن معنا را دشوارتر کرده‌اند؟ وحید سهرابی‌فر در این یادداشت با نگاهی فلسفی نشان می‌دهد که مسئله اصلی انسان معاصر صرفاً فقدان معنا نیست، بلکه از دست رفتن انسجامی است که زمانی میان باورها، ارزش‌ها و شیوه زندگی وجود داشت.

معنای زندگی یکی از مهمترین دغدغه‌های انسان معاصر است. برخی چون کامو[۱] و کریچلی[۲] آن را مهمترین مسئله/آغازگاه فلسفه دانسته‌اند و بسیاری نیز فارغ از تاملات نظری، فقدان یا دست‌کم ابهام امر مهمی را در چرخه زندگی خود احساس می‌کنند؛ امری که باید تامین‌کننده‌ی چارچوب، جهت گیری و معنای‌ زندگی باشد.

چرا معنای زندگی به مسئله انسان معاصر تبدیل شد؟
اگر نگاهی به قرون اخیر کنیم، عوامل بسیاری را در برجسته‌سازی معنای زندگی خواهیم یافت. رشد نظریات علم تجربی یکی از مهمترین عواملی است که به دگرگونی جهان انسان انجامید. نظریات علمی هر کدام به تنهایی صرفا یک نظریه در شاخه‌های مختلفی چون زیست‌شناسی، فیزیک، اخترشناسی، زمین‌شناسی و .. بودند ولی هنگامی که آنها در کنار یکدیگر قرار می‌دهیم، تصویر جدیدی را -چون قطعات یک پازل- ایجاد می‌کنند.

این تصویر جدید با تصویر سنتی از جهان بسیار متفاوت است. در تصویر طبیعت‌گرایانه[۳] جدید جهان لزوما غایتمند و حکیمانه نیست بلکه وضعیت فعلی محصول مکانیسم‌هایی چون فرگشت و دیگر قوانین طبیعی است. در این تصویر هدف و معنایی در پس رخدادها وجود ندارد. رشد نظریات علمی چالش‌های دیگری چون جبرگرایی علمی را نیز پدید آورد، امری که از جهات دیگری معناداری زندگی را زیر سوال می‌برد.

عوامل دیگری نیز در این میدان نقش آفرینی کردند. به طور مثال، رشد سرمایه‌داری -که اخلاق و ارزش‌های ویژه خود را در جهان گسترش داد- از جمله عواملی بود که می‌توانست زمینه‌ساز تهی شدن و پوچی زندگی را فراهم آورد. از سوی دیگر، فجایع بزرگ قرن بیستم مانند دو جنگ جهانی باعث شد انسان با تامل عمیق‌تری در مورد معنا و غایت زندگی درنگ کنند و دغدغه معنای زندگی بیش از پیش برجسته شود.

انسجام؛ حلقه گمشده معنای زندگی
با این حال، چالشی که در این نوشته مد نظر است، از سنخ دیگری است: انسجام[۴]. انسان برای اینکه زندگی را معنادار بیابد، نیازمند انسجام است. مراد از انسجام نوعی هماهنگی در بخش‌های مختلف زندگی انسان است. گاهی انسجام به استمرار وجودی انسان در طول زمان اشاره دارد؛ به عنصر/عناصری که موجب می‌شود که فردی که در ده سال پیش تجاربی را از سرگذرانده و اکنون شرایط متفاوتی را تجربه می‌کند -و برای آینده خود نیز افقی را ترسیم می‌کند- همگی یک فرد محسوب شوند و هویت واحدی داشته باشند. انسجام در این فضا به معنای «استمرار زمانی من» است، امری که باعث می‌شود، گذشته، حال و آینده ما از یک ساختار منسجم تبعیت کند و اموری پراکنده و از هم‌گسیخته و بی‌معنا نباشد.

سطح دیگری از مسئله، انسجام در منظومه افکار ماست. ما انسان‌ها برای زندگی معنادار نیازمند مجموعه‌ای منسجم از باورها و ارزش‌ها هستیم که بتوانیم بر اساس آنها جهت‌گیری زندگی را معین کنیم و برای زندگی اهداف و مقاصدی تعریف کنیم. تصمیم‌های خرد و کلان زندگی ما بر اساس این جهت‌گیری و هدف‌گذاری تعیین می‌شوند.

عدم انسجام درونی باورها و ارزش‌ها در درون انسان یا عدم سازگاری ارزش‌های درونی و چارچوب‌های بیرونی موجب نوعی ناسازگاری وجودی می‌شود. مانند کسی که در ارزش‌های درونی خود جایگاه ویژه‌ای برای همدلی، مراقبت و نوع‌دوستی قائل است ولی مجبور به کار در محیطی است که اساس آن بر رقابت خشن و حذف بی‌رحمانه دیگری بنا نهاده شده است.

بخشی از باورهای لازم برای زندگی معنادار به جهانی که در آن زندگی می‌کنیم مربوط است. ما انسان‌ها نیازمند آن هستیم که کلان‌تصویری از جهانی که در آن زندگی می‌کنیم داشته باشیم. برخی ممکن است این تصویر را از دین به دست بیاورند، برخی از فلسفه و برخی هم از علم تجربی. فارغ از اینکه این تصویر از چه منبعی به دست بیاید، برای اینکه زندگی معنادار داشته باشیم، نیازمند آن هستیم که تصویری از جهان و مکانیسم‌های آن داشته باشیم تا بتوانیم آن را پیش‌بینی‌پذیر کنیم و تعامل صحیحی با آن برقرار کنیم.

چالش مهمی که برای زندگی معنادار در جهان امروز وجود دارد این است که ما امروزه در معرض بمباران اطلاعات متنوع قرار داریم و به سادگی نمی‌توانیم مجموعه‌ای منسجم از باورها و ارزش‌ها را برای ساختن یک زندگی معنادار به کار بگیریم. این در حالی است که معنایابی در جهان سنتی با چنین چالشی مواجه نبود.

چرا جهان سنتی یافتن معنا را آسان‌تر می‌کرد؟
در جهان سنتی انسان اساسا در دل جامعه تعریف می‌شد و شوون مختلف زندگی اعم از ارزش‌های اخلاقی، باورهای اعتقادی، گاهی حتی اموری چون شغل، ازدواج و تحصیل و .. تابعی از چارچوب‌ها، رسوم و باورهای اجتماع بود. در این جهان که ساختار بر عاملیت فردی غلبه داشت، پرسش‌های بنیادین زندگی که سرچشمه یافتن معنای زندگی هستند نیز به روشنی توسط جهان‌بینی غالب پاسخ می‌یافت.

جهان مدرن، فردگرایی و بحران انتخاب
با این حال، با ورود به زمانه مدرن و قدم گذاشتن در دوران معاصر شرایط به کلی دگرگون شد. رشد بی‌سابقه ارتباطات، تنوع حیرت انگیز باورها، مسلک‌ها و نظام‌های معرفتی و نیز فردگرایی بی‌سابقه که امکان بروز انبوهی از مدل‌های زندگی را فراهم می‌آورد، جهانی متفاوت را پدید آوردند. تکثر بی‌سابقه‌ی گزینه‌ها نتیجه‌ای جز عدم قطعیت[۵] نداشت. جزمیت دوران سنت به آرزویی دست‌نیافتنی بدل شد و بسیاری از انسان‌ها سعی کردند هرچند به سختی ولی زندگی با عدم قطعیت را بیاموزند. این هدف البته برای برخی دست‌یافتنی نبود، خصوصا افرادی که از انعطاف شناختی کمتری برخوردارند.

ذهن بی‌خانمان؛ سرنوشت انسان در عصر عدم قطعیت
در چنین شرایطی تمام آنچه زمانی بدیهی انگاشته می‌شد، سرآغاز گفتگو و اول الکلام فرض می‌شود. تصوراتی که ما در مورد ماهیت و سرشت انسان داریم، باید مجددا به بحث گذاشته شود و این بحث باید شامل جستجو در تمام ایده‌ها و ایسم‌های شرقی و غربی بشود. بحثی که پایانش ناپیداست. تمام آنچه تحت عنوان ارزش‌های زندگی می‌شناسیم که تعیین‌گر خطوط زندگی انسان است، باید مجددا مورد بحث و بررسی قرار بگیرد و هیچ بسته‌ی از پیش طراحی شده‌ای، در نزد انسان امروز پذیرفته نیست.

روشن است که اتخاذ موضع اندیشمندانه در تمام این مسائل امر ساده‌ای نیست. ساختن چنین منظومه‌ای بار شناختی سنگینی را تحمیل می‌کند که به طور معمول از توان یک فرد عادی خارج است. فردگرایی انسان معاصر نیز اجازه پذیرش بسته‌های از پیش‌طراحی‌شده را نمی‌دهد. نتیجه معمولا هویتی چهل تکه می‌شود که هر بخش از آن به مجموعه‌ای تعلق دارد و ما با یک خویشتن گزینش شده مواجه خواهیم بود، خویشتنی که فرد گمان می‌کند که بر اساس عاملیت خود آن را ساخته است.

چنین رویکردی هنگام مواجهه با مسئله مهم معنای زندگی با چالش بزرگی مواجه خواهد شد. پاسخ‌های پیشین قانع‌کننده نخواهد بود و معانی سنتی دیگر امری مسلم انگاشته نخواهد شد. در این فضا، فرد در دوگانه‌ی یافتن یا ساختن معنای زندگی، جانب ساختن معنا را خواهد گرفت و ساختن معنایی بدیع برای زندگی نیز امری است که مستلزم هزینه سنگین شناختی است، هزینه‌ای که خارج از توان یک فرد عادی است.

در نهایت، بسیاری از انسان‌های دوران معاصر، در یک سرگشتگی به سر می‌برند؛ جایی که انبوهی از گزینه‌ها را در برابر خویش می‌بینند که هیچکدام را به تنهایی قابل قبول یا کافی نمی‌دانند. در این فضا انسان‌ها -به تعبیر پیتر برگر- به ذهن‌های بی‌خانمان[۶] بدل می‌شوند. در جهان عدم قطعیت، معنای زندگی به یک وظیفه شخصی بدل می‌شود، وظیفه‌ای که موفقیت در آن امری حیاتی است. تامین چنین هدفی از سویی نیازمند بهره‌مندی از ظرفیت تمام منابع معنایی است و از سوی دیگر، نیازمند رها شدن از زندان فردگرایی و گشودن افق‌های جدید از طریق گفتگوهای عمیق با دیگر ساکنان جهان عدم قطعیت است.

ارجاعات:

[۱] افسانه سیزیف، آلبر کامو، ترجمه: صدوقی و سپانلو ، ص ۴۹

[۲] خیلی کم… تقریبا هیچ، سایمون کریچلی، ترجمه لیلا کوچک منش، ص ۴۰-۴۱

[۳] Naturalistic

[۴] Coherence

[۵] Uncertainty

[۶] Homeless mind

انتهای پیام

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *