دانشگاه، یک تجربه شخصی و یک سؤال

محمدرضا اسلامی، استاد دانشگاه، در کانال تلگرامی خود نوشت:

«تقریبا در هر دانشگاهی که در آن کار کردم متوجه شدم آن شخصی که به عنوان رئیس گروه (دپارتمان)، یا «رئیس مرکز مطالعات»، انتخاب شده، او بهترین گزینه برای آن سِمت بوده است.

«بهترین گزینه» به چه معنی؟ به این مفهوم که اگر «چند سال» را در آن مرکز مطالعات سپری کنی (نه چند هفته یا چند ماه) و با تک تک اساتید شاغل در آنجا همکار، همصحبت، و هم‌غذا بشوی، بعد از سپری‌شدن زمان و گذشت «چند سال»، می‌بینی که پخته‌ترین فرد برای مدیریتِ مرکز گماشته شده است.

(این پختگی الزاما به مفهوم برتری علمی نیست، بلکه به مفهوم توانمندی علمی «در کنار» متانت رفتاری است).

این اتفاق اولین بار در دانشگاه کوبه توجهم را جلب کرد. بعد در میشیگان استیت متوجه شدم که «خرد جمعی» آمده و از بین اساتید موجود، پخته‌ترین گزینه (مُوجه‌ترین گزینه که الزاما “کامل”‌ هم نیست، ولی “وزین‌ترین” انتخاب است) را برای مدیریت مرکز مطالعات/دپارتمان انتخاب کرده.
بعد شاهد همین ماجرا در دانشگاه کلمسون بودم.
سپس همین موضوع به شدت توجهم را به خودش در دپارتمان عمران دانشگاه برکلی جلب کرد.
و آخرین بار هم طی شش سال گذشته در دانشگاه Cal Poly این موضوع برایم پررنگ شد.

انگار هر بار، یک بازه چند ساله زمان لازم بود تا «اشخاص» را بشناسم، و بعد به عینه ببینم که «خرد جمعی» چطور «بهترین گزینه موجود» را در امور مدیریتی دانشگاه انتخاب می‌کند. این موضوع ممکن است مثال‌های نقض داشته باشد ولی در صحبت با سایر همکاران و دوستان بارها در این خصوص صحبت شد و کلیت کارکرد خردجمعی در دانشگاه مورد تاییدشان بود.

این «سوال» برایم مطرح شد که اگر خردجمعی در‌ تعریف «پُست‌»های دانشگاهی (سِمت‌های دانشگاهی) اینگونه خوب عمل می‌کند پس چرا احوال دنیا اینگونه نابسامان است؟ چرا از‌ دل‌ عرصه سیاست داخلی در ایالات متحده، دونالد ترامپ بر صدر مصطبه می‌نشیند؟ یا چرا حداکثر زور امر خردورزی برای انتخابِ رقیب ترامپ، می‌شود شخص [ناتوانی] همچون جو بایدن؟
کوه موش می‌زاید.

چرا وقتی «تجربه بشر» در مدیریت مراکز علمی (و ساختاردهی به) مراکز پژوهشی موفق بوده، ولی در امر مدیریت جوامع، اشخاصی ‌بر‌صدر می‌نشینند، که تا این حد نازل هستند؟ چرا شعاع کارکرد دانشگاه محدود است؟ چرا «ساختار دانشگاه» به بیرون دانشگاه تسری پیدا نکرده، و عملا مانند یک جزیره منظم است که فقط در‌ داخل خودش مکانیزم اداره موفق (تنفس سالم) دارد؟

می‌دانم این پرسش پاسخ‌های متعددی دارد ولی یک پاسخ در میان پاسخ‌های مختلف برایم پررنگ است:

“ساختار دانشگاه”

فضا و ساختاری که در غرب برای «مفهوم دانشگاه» طراحی شده به نحوی هست که خردمندانِ جوامع را جذب می‌کند. یک ساختارِ به شدت جذاب و «مبتنی بر رشد». عملا افراد خردمند ترجیح می‌دهند وارد وادی سیاست یا حتی اقتصاد! (بیزینس) نشوند، چون که ساختار دانشگاه، روح و ذهن آنها را “پذیرا” هست. بنابراین عمدتا اشخاصی در میدان سیاست «باقی» می‌مانند (خصوصا در فضای آمریکا) که سطحِ نخست خردورزی و خویشتن‌داری نیستند.

یعنی عملا «ساختار ممتاز دانشگاه» به شکل یک عامل مخرب در امر سیاست عمل کرده است. چگونه؟ اشخاصی را به عنوان «هیأت علمی» جذب کرده، که در فرآیند جذب‌شان وسواس بسیار زیادی به خرج داده می‌شود. آن شخص، وارد پروسه پژوهش و تدریس می‌شود ولی در چه محیطی؟ در محیطی که عملا چهل سال، تمامِ توان ذهنی و وقت‌ی او «جذب» می‌شود. او واقعا به دانشگاه Dedicated می‌شود.

این فرآیند باعث فقر (فقیر شدن) عرصه امور سیاسی و اجتماعی شده است.

مولوی می‌گوید:
از قضا سرکنگبین صفرا فزود/
روغنِ بادام خشکی می‌نمود

روغن بادامِ دانشگاه در غرب (خصوصا در ایالات متحده) باعث خشکی فزودن در امر سیاسی شده است.

این بحث ادامه دارد.»

انتهای پیام

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *