مصطفی ملکیان، فیلسوف اخلاق، در کانال تلگرامی خود نوشت:
هر فردِ انسانى براى اداء رسالتى ( calling یا vocation ) خاص، که منحصر به او است، آفریده شده است. ویژگیهاىِ خاصِ جسمانى-ذهنى-روانى که به هرکس داده شدهاند، و با ویژگیهاىِ هیچکسِ دیگر عینیت و وحدت ندارند، فقط بدین جهت داده شدهاند که او را به اداءِ آن رسالت قادر سازند.
اگر آن رسالتِ خاص کشف نشود و/یا زندگى براساس آن تنظیم نشود آدمى پیوند خود را با ژرف جانِ خود از دست می دهد و، درنتیجه، هرگز روىِ رضایت و خشنودى از خود و زندگىِ خود را نخواهد دید. وانگهى، بخشى از تیمارِ جان را وانهاده است.
پس، اگر آن رسالت معلوم شد باید کارِ عُمْرانه ( Life’s Work یاLife-Work )ىِ شخص شود، بدین معنا که، هیچگاه، از پرداختن به آن سر نپیچد و هرچه را با آن موافقت ندارد یا مخالفت دارد از حریم زندگى خود براند و دور کند.
کشفِ رسالت و کارِ عمرانه، درست، همچون کیمیاگرى است؛ و این مشابهت لااقل از دو جهت است: یکى اینکه هردو فرآیندى بسیار طولانى و، البتّه بسیار پالایشگرانه دارند که طىِّ آن صبوری فوقالعاده میطلبد؛ و دیگر اینکه در هردو خودِ همین فرآیند اهمیتى دارد بسیار عظیمتر از فرآوردهاى که از آن فرآیند حاصل میآید، به گونهاى که گویى نتیجهىِ نهایى و مطلوبِ طى فرآیند خودِ طى فرآیند است. غرض از این تشبیه این است که همین که، در طولِ عمرت، دل مشغولِ یافتنِ رسالت و کارِ عمرانهات باشى پاداشِ خود را یافتهاى.
کارِ عمرانه به زندگىِ آدمى یکپارچگى و وحدتِ انداموار (organic) معنا و کمال میبخشد. زندگىای که در آن به کارِ عمرانهات اشتغال نداشته باشى لحافى چهلتکّه است و وحدت ندارد و نیز ارکسترى بیرهبَر است که از هرگوشه و کنارش آوایى جدا و ناهماهنگ به گوش میرسد. وانگهى، هیچیک از اجزاءاش چنان نیست که به کلّ معنایى واحد بدهد. و، از همهىِ اینها گذشته، رو به کمال ندارد و، دم به دم، پریشیدهتر و ناقصتر میشود.
شغل ( occupation ) و حرفه ( profession) آدمى باید هماهنگ با، و حتى برآمده از دلِ، کارِ عمرانهاش باشد. شغل و حرفهاى که چنین نباشد بسا که درآمد یا لذّت به همراه داشته باشد؛ امّا، سرنوشتى بد و نامطلوب براىِ شخص رقم میزند. شخصى که چنین شغل و حرفهاى دارد، درنهایت و در نهان، راضى نیست؛ و این عدم رضایتاش از شغل و حرفه به ناخشنودی در ساحتهاىِ دیگرِ زندگى، از جمله زندگىِ خانوادگیاش، نیز منجر میشود. «شغل، هرگز، فقط شغل نیست. همیشه پیوند دارد با فرآیندى ژرف و نادیدنى در جهتِ یافتنِ معنا در زندگى، از طریقِ کار».
علامتِ شغل و حرفهاى که هماهنگ با کارِ عمرانه و برآمده از دلِ آن است این است که چون به آن بپردازى چنان در آن غوطهور و به آن منجذب میشوى که زمان و مکان را از یاد میبرى و گذرِ عمر را فراموش میکنى: فقط «وقتى که یکسره دلمشغولی میتوانى فعّالیّتى را ببینى که زندگیات را درخورِ زیستن میکند » در چنین وضعى تو، درواقع، در حالت مشاهدت وکشف و شهودى: «کشف و شهود میتواند نوعى از انجذاب در کار باشد که از خودآگاهى فارغ است و، بااینهمه، سرشار از تخیّل ».
اشتغال به چنین شغلى از لحاظِ روانى، موجب پیدایشِ شادمانى، یعنى شادىِ ماندگار و پاینده و ژرف، در آدمى میشود و، بنابراین، یکى از بزرگترین فرصتهاىِ زندگى است.
به گمان راقمِ ابن سطور، التزام عملى به آنچه مور تعلیم میدهد به ویژه از دو حیث صعوبتِ فراوان دارد:
یکى اینکه نیازمندِ ممارستِ فراوان براىِ یافتن تحملِ تنهاییای است که نتیجهىِ گریزناپذیرِ طىِ طریق در راهِ یکتا، یگانه، و اختصاصىِ خود است، به گفتهى خود مور: «بخشى از [فرآیندِ] یافتنِ روح این است که از این عادتِ مانندِ دیگران اندیشیدن آگاه شوى و به راهِ خود بروى. جدا شدن از آنِ کسانى که به تو احساسِ تعلّق و هدف میدادهاند بسا که دردناک باشد، امّا روحت در خطر است»
و دیگر اینکه محتاج تمرین در صرفنظر از فرآورده، نتیجه، و موفقیت و حَصرِ توجه به فرآیند، سعى و کوشش، و بلوغِ شخصیت است. باز هم به گفتهىِ خود مور: «نکته صِرفِ موفقیت نیست، بل، از طریقِ سعى تبدیل شدن به شخصى عمیقتر، پیچیدهتر، و بالغتر است. بگذار تا کیمیاىِ سیر و سلوکِ طاقتشکنت در منشت حک شود و تو را به شخصیتى پرمایه بدل سازد.در این حال، هر کارى بکنى کیفیّت تجربهات و ظرفیّت پخته شدن به مَدَدِ آن را خواهد داشت.» در عینِ حال، این دو وجه صعوبت سرِ سوزنى از درستى آموزههاى مورد نمیکاهند.
کدام چیزِ شریفى است که به سهولت دستیافتنى باشد؟
پینوشت: مقدمه مصطفی ملکیان بر کتاب کار همچون زندگی، نوشته تامس مور، ترجمه محمدرضا سلامت
انتهای پیام



