فائزه مومنی در روزنامه سازندگی نوشت:
از بندرعباس تا میناب حدود دو ساعت راه است. جاده از میان نخلستانهایی میگذرد که بعضی از نخلهایشان خشکیدهاند و زبالههای رهاشده در حاشیه مسیر، تصویر جنوب را از آنچه معمولاً در عکسها میبینیم، دور میکند. سیزدهم آبان است؛ روز دانشآموز. آمدهایم به شهری که نامش در ماههای گذشته با یکی از هولناکترین تصاویر جنگ گره خورده است؛ مدرسهای که دانشآموزانش صبح به کلاس رفتند و دیگر به خانه بازنگشتند.
نخستین مقصد، مزار دانشآموزان، معلمان و خانوادههای جانباخته مدرسه شجره طیبه است. محوطه نسبت به تصاویر نخستین روزهای پس از حمله تغییر کرده؛ زمین سبز شده و سنگها و عکسها جای گودالهایی را گرفتهاند که تصویرشان در روزهای نخست فاجعه منتشر شد. با این حال، برای من که نخستین بار آن عکسها را دیده بودم، رسیدن به اینجا بیشتر شبیه بازگشت به همان تصویر است؛ قبرهای کوچکی که از بالا دیده میشدند، ردیفهایی که اندازهشان پیش از هر توضیحی نشان میداد چه کسانی زیر خاک خوابیدهاند.
در میناب از ۱۶۸ جانباخته سخن میگویند. عددی که در خبرها و گزارشها بارها تکرار شده، اما اینجا، در برابر عکس دانشآموزان، دیگر نمیشود آن را صرفاً یک عدد خواند. بعضی از این چهرهها هنوز صورت کودکانهای دارند که بهسختی میتوان با تصویر سنگ قبر کنارشان گذاشت. کودکانی که چند ساعت پیش از حمله، در حیاط مدرسه فوتبال بازی میکردند؛ تصویر آخرین بازیشان هنوز در تلفن همراه خانوادهها باقی مانده است.
اما آنچه در این دیدار با آن مواجه شدم، فقط سوگواری خانوادهها نبود. در میان مزارها، زیر سایبانی که برای نشستن خانوادهها برپا شده، با پدرانی روبهرو شدم که از خود حادثه کمتر از روزهای پس از آن زخم برنداشتهاند. از قبرهایی میگفتند که بارندگی دیوارههایشان را فرو ریخته و پیکرهایی که چند بار تشییع شدهاند. دلشان نمیخواست با هیچکس صحبت کنند؛ نه با خبرنگار، نه با مسئول و نه حتی با کسانی که برای همدردی آمده بودند. ترجیح میدادند در سکوت کنار مزار فرزندانشان بمانند. سراغ هرکدامشان که میرفتیم، حتی تمایل نداشتند کنارشان بنشینیم.
با اصرار کنار خانواده همایون رنجبری و سبحان شهدادی نشستم و سعی کردم گفتوگویی شکل بگیرد. اصرار برای حرف زدن با کسانی که آشکارا میلی به بازگویی آن روز نداشتند، آسان نبود. اما وقتی صحبت آغاز شد، معلوم شد آنچه در این ماهها بر آنها گذشته، در روایت لحظه اصابت موشک خلاصه نمیشود. به روایت خانوادهها، موشکهای آمریکایی و دو انفجار، زندگیشان را از هم پاشیده بود، اما روزهای بعد از فاجعه نیز برایشان چیزی جز ادامه همان حادثه نبود؛ با زخمهایی که هر بار از جایی تازه سر باز میکرد.
آخرین فیلم سبحان و همایون؛ چند ساعت پیش از اصابت موشک
در میان صحبتها، فیلمی نشانم میدهند. سبحان و همایون در زمین فوتبال مدرسه مشغول بازیاند. قامتهای کوچکشان در تصویر حرکت میکند؛ همان جنبوجوش معمول بچههای دبستانی در زنگ ورزش. فیلم مربوط به چند ساعت پیش از فاجعه است. تماشای آن در کنار پدرانی که حالا بر سر مزار فرزندانشان نشستهاند، دشوار است. دوربین، لحظهای کاملاً معمولی را ثبت کرده؛ لحظهای که هنگام فیلمبرداری هیچکس نمیدانسته قرار است به یکی از آخرین تصاویر این کودکان تبدیل شود.
فضای بازی مدرسه نسبتاً وسیع بوده است. دختران و پسران در بخشهای جداگانه حضور داشتهاند؛ به گفته حاضران، «دخترها طبقه بالا بودند و پسرها طبقه پائین» و هر گروه حیاطی برای بازی و فعالیت داشته است. زنگ اول و دوم، زمان ورزش دانشآموزان بوده و بچهها در ساعتهای نخست صبح در حیاط فوتبال بازی میکردهاند. یکی از حاضران میگوید: «زنگ اول بچهها ورزش داشتند. ساعت ۸، ۹ صبح که فوتبال بازی میکردند و بچهها مشغول بازی بودند، فیلمشان را داریم». فیلم را دوباره نگاه میکنم.
سبحان و همایون در زمین فوتبالاند؛ دو کودک با بدنهایی کوچک که چند ساعت بعد در معرض انفجار قرار گرفتهاند. فکر کردن به اینکه از آن تنهای کوچک پس از برخورد بمب چه باقی مانده، حتی با دیدن سنگ مزارشان هم قابل تحمل نیست. تصویر حرکت بچهها در زمین فوتبال، مدام با روایت پدرانشان از جستوجوی پیکرها تداخل پیدا میکند.
پدر همایون رنجبری از برادرزادهاش میگوید؛ کودکی پیشدبستانی که پسرعموی همایون بوده و در موج نخست انفجار آسیب دیده است. خانه آنها تنها یک کوچه با مدرسه فاصله داشته و کودک پس از انفجار نخست، خود را به خانه رسانده تا خبر بدهد: «برادرزاده من پیشدبستانی بود، پسرعموی همایون، بمب اول که خورد، او را از کلاس پرت کرد بیرون، او در پیشدبستانی بوده، خانه ما تنها یک کوچه با مدرسه فاصله دارد، به سمت خانه ما میآید که بگوید به سراغ همایون برویم که بمب دوم برخورد میکند. همسر من تا متوجه میشود، دمپاییاش را میپوشد و به سمت مدرسه میدود اما همان لحظه موشک برخورد میکند».
در روایت او، فاصله خانه تا مدرسه تنها یک کوچه است؛ فاصلهای که در روزهای معمول شاید چند دقیقه بیشتر نبوده، اما آن روز به فاصله میان شنیدن خبر و رسیدن به فرزند تبدیل شده است.
پدر سبحان نیز از فاصله کوتاهش با پسرش میگوید؛ از تماسی که به گفته او زمانی برقرار شده که دیگر برای نجات بچهها دیر بوده است: «من فقط ۱۰ دقیقه با سبحان فاصله داشتم، ساعت ۱۱:۲۰ دقیقه تازه با ما تماس گرفتند و گفتند بیایید دنبال بچههایتان، من وقتی رسیدم دیدم که موشک به مدرسه برخورد کرد».
وقتی صحبت به شدت آسیبدیدگی دانشآموزان بازمانده میرسد، پدر سبحان از سوختگیهای گسترده و جراحتهایی میگوید که حتی توصیفشان برای او دشوار است: «سوختگیهای خیلی زیاد؛ تمام بدنشان… چیزهای خیلی بدی که آدم اصلاً نمیتواند تصور کند. یکی از بچهها نصف صورتش سوخته است، من اگر بچه خودم بود، ترجیح میدادم شهید میشد تا اینکه بچهام را در چنین وضعیتی ببینم».
«صبح سبحان با اخم رفت»؛ گفتوگویی که برای همیشه ناتمام ماند
در میان همه روایتهایی که از لحظه حمله و روزهای پس از آن میشنوم، یک خاطره از جنس دیگری است. نه درباره موشک است، نه ساختمان مدرسه و نه حتی شناسایی پیکرها. مربوط به چند دقیقه از یک صبح معمولی در خانه است؛ آخرین صبحی که سبحان برای رفتن به مدرسه آماده شده بود.
پدر سبحان ادامه میدهد: «خانوادهها هر روز کارشان این است که از خانه بروند سر مزار و باز برگردند خانه، این فاجعه برای من یک روایت ناتمام بود، صبح وقتی سبحان داشت به مدرسه میرفت حالش خوب نبود، سرحال نبود، میخواستم وقتی از مدرسه برگشت با او صحبت کنم، شهادت او برای من یک روایت ناتمام گذاشت که چرا حال پسر من صبح قبل از مدرسه رفتن بد بود، هر روز با خنده میرفت و آن روز با اخم رفت، من نفهمیدم بچهام چرا روز فاجعه حالش خوب نبود. این مسئولان برای چی میآیند؟ برای اینکه با تو حرف بزنند؟ برای عکس گرفتن؟چه تأثیری بر داغ من دارد؟»
پدرانی که دیگر انتظار دیدار مسئولان را ندارند
اصغر شهدادی در ادامه گفتوگو، از نبود مسئولان و کسانی گلایه میکند که انتظار داشته پس از حادثه در کنار خانوادهها بمانند. او میگوید: «متأسفانه کسی نیست، خانم. کسی وجود ندارد».
به محوطه خالی اطراف مزار اشاره میکند: «این محوطه خالی را میبینید؟ چهل شب تا چهلم این بچهها، اینجا شده بود مثل کمپین انتخاباتی. افرادی میآمدند، از خانواده شهدا حرف میزدند و از همدیگر تشکر میکردند. اینجا بودند، اما بعد دیگر سراغی از ما نگرفتند». او چندان از مسئولان ملی گلایه ندارد. انتظارش از مدیران محلی و کسانی که در همان شهر و استان حضور دارند، بیشتر بوده است.
با این حال، میگوید حالا حتی از نیامدن آنها خوشحال است. صحبت که به عکسهای یادگاری و حضور مسئولان در مراسم میرسد، پدر سبحان از تجربهای میگوید که برای خانوادهها به موضوعی آزاردهنده تبدیل شده است؛ استفاده از تصاویر کنار خانوادههای جانباختگان در مناسبتهای سیاسی.
او از متنهایی میگوید که مسئولان پس از حضور در گلزار شهدا منتشر میکنند؛ نوشتههایی سرشار از همدردی که به اعتقاد او، با رفتار بعدی همان افراد تناسبی ندارد: «کنار تکتکشان عکس میگیرند، ما رفتیم گلزار، جای شما خالی. یک متن آنچنانی و دلسوزانه نوشته بودند که آدم با خواندنش دلش آتش میگرفت.
مردم هم وقتی چنین متنهایی را میبینند، تحت تأثیر قرار میگیرند و با آن شخص همراه میشوند. اما نگاه نمیکنند چقدر سنگین است، چه فاجعهای است! من اگر صد سال دیگر هم عمر کنم، باز صد سال میسوزم. صد سال دیگر هم این اتفاق از یادم نمیرود. ما الان از روزهای اول هم بدتریم؛ روزبهروز حالمان بدتر میشود، شما این چیزها را در فضای مجازی میبینید، اما اصلاً وجود ندارند».
بعد از تماسهایی میگوید که بیپاسخ میمانند؛ مسئولانی که هنگام حضور در میناب وعده همراهی دادهاند، اما به گفته او، دیگر جواب تلفن خانوادهها را نمیدهند: «من خودم جلوی شما به شماره مسئولان زنگ میزنم اما کسی جواب نمیدهد، آن لحظهای که اینجا هستند جانشان را به ما میدهند اما بعدش جواب تلفن ما را نمیدهند. مثلاً ما امروز اصلاً وزیر میراث را ندیدیم، یک جوری آوردنش که هیچکس او را نبیند».
«وزیر آموزشوپرورش گفت میخواستید زودتر دنبال بچههایتان بیایید»
بخش مهم دیگری از اعتراضهای خانوادهها به عملکرد آموزشوپرورش در روز حادثه مربوط میشود؛ به اینکه آیا پیش از حمله دستور مشخصی برای تعطیلی یا تخلیه مدرسه وجود داشته و اگر چنین دستوری صادر شده، چرا خانوادهها از آن اطلاع نداشتهاند.
پدر سبحان به قسمتی از مزار اشاره میکند؛ جایی که به گفته او، وزیر آموزشوپرورش ایستاده و با خانوادهها صحبت کرده است. او جملهای را به وزیر نسبت میدهد که هنوز از شنیدنش عصبانی است: «وزیر آموزش و پرورش همان جا ایستاد و به ما گفت میخواستید زودتر دنبال بچههایتان بیایید، وزیر مملکت باید اینطور با ما حرف بزند؟ میگوید بخشنامه زدیم، کدام بخشنامه؟ همه تقصیرها را گردن مدیری میاندازند که شهید شده، اگر بخشنامه زدید، نمونهاش را که خودتان دارید به ما نشان دهید! بخشنامهای در کار نبود».
از مسئولین آموزشوپرورش در روز حادثه، صحبت به حمایتهای مالی پس از آن میرسد. خانوادهها میگویند از کمکهای مختلفی که از نقاط گوناگون برای میناب در نظر گرفته شده، خبر دارند، اما در عمل نمیدانند چه میزان از این کمکها به دست بازماندگان رسیده و چه بخشی صرف رسیدگی به وضعیت مدرسه و مزار شده است.
حتی نصب عکسهای دانشآموزان نیز به گفته آنها با پیگیری خود خانوادهها انجام شده است. پدر سبحان به تصاویر نصبشده اشاره میکند: « این عکسهایی را که بالای سر بچهها میبینید… حتی این کار را هم نکردند. خانوادهها زدند، هزینه نصب سنگ را هم یکی از خیرین داده است».
بحث به مبلغ بیمه و دیه دانشآموزان میرسد. پدر سبحان میگوید خانوادهها به مبلغ تعیینشده اعتراض دارند و قرار است گروهی از آنها برای پیگیری موضوع به تهران بروند: «دیه بچهها را بریدهاند ۳۶میلیون تومان، همان بیمهای که آموزشوپرورش باید به ما بدهد، اما خانوادهها اعتراض زدهند و ۷۰ خانواده میخواهند در این هفته برای اعتراض به تهران بروند، مسئولان محلی که هیچ کاری برای ما نمیکنند، حداقل خودمان برویم. انگار که هیچکس صدای اعتراض ما را نمیشنود».
«برای رفتن سر قبر بچههایمان بنزین نداریم»
همه دانشآموزان در یک محل دفن نشدهاند. بعضی خانوادهها فرزندانشان را در روستاهای پدری به خاک سپردهاند و برای رسیدن به مزار باید مسافت بیشتری طی کنند. پدر سبحان میگوید حتی برای همین رفتوآمد نیز تسهیلاتی در اختیار خانوادهها قرار نگرفته است.
«در این شهر حتی به ما سهمیه بنزین هم نمیدهند، بعضی از ما بچههایمان را در روستاهای اطراف به خاک سپردیم اما بنزین نداریم که به سر خاکشان برویم. خدا شاهد است، دلخون میشوم. چجوری بروم بالای سر مزارشان؟ آدم دلش خون میشود. وضعیت شهر ما این است، خیابان درست نداریم، یک پارک نداریم، آمدهاند برای مزار ۴ عدد کولر گذاشتند، کولر آبی! اصلاً مگر برای منطقه شرجی باید کولر آبی بگذارند؟ بعد از سه ما هم همین کولرها خراب شده و رویاش پلاستیک کشیدهاند که کولر خراب نشود! حیف است!»
حرفهای او از هزینه رفتوآمد به وضعیت شهر و امکانات مزار کشیده میشود. از خیابانهای نامناسب و نبود پارک میگوید و بعد به چهار کولر آبی اشاره میکند که برای محل مزار نصب شدهاند؛ تجهیزاتی که به گفته او با اقلیم گرم و شرجی میناب تناسبی نداشتهاند و پس از سه ماه از کار افتادهاند. در محوطه، پنکهای سقفی وجود دارد. پدر سبحان تصور میکند این پنکه را نیز یکی از خیرین تهیه کرده باشد.
از سایبانی میگوید که با گونی برپا شده و در برابر بارندگیهای منطقه کارایی ندارد. نبود سرویس بهداشتی مناسب نیز یکی دیگر از مشکلاتی است که مطرح میکند: «این پنکه سقفی را هم فکر کنم یک نفر هدیه داده. ما اینجا امکانات درستوحسابی نداریم. یک سایبان درست برای ما نمیزنند، با گونی برایمان سایبان زدهاند که اینجا چون بارندگی زیاد است، اصلاً جواب نمیدهد، سرویس بهداشتی درست و تمیز ما در مزار نداریم».
اگر این اتفاق در یک کلانشهر افتاده بود…
پدر همایون معتقد است موقعیت جغرافیایی میناب نیز در میزان توجه به فاجعه تأثیر داشته است. او میگوید اگر حادثهای با این ابعاد در یکی از شهرهای بزرگ رخ داده بود، واکنشها گستردهتر میشد: «اگر این اتفاق در هر کدام از شهرهای دیگر، در یکی از کلانشهرها میافتاد، پنج، شش تا شهر درگیر ماجرا میشدند».
او از نبود یادمانی متناسب با ابعاد حادثه در خود میناب گلایه میکند. به گفته او، شهرداری مشهد در پشت میدان شهدای میناب یادمانی با طرح یک کیف مدرسه صورتی ساخته که یادآور دانشآموزان میناب است؛ اما مسئولان میناب کاری نکردند.
از ورودی شهر نیز با تلخی حرف میزند؛ انگار خاک مرگ بر آن پاشیدهاند. در روایت او، میناب شهری است که نامش در خبرها و تصاویر مربوط به جنگ تکرار شده، اما هنوز نتوانسته یاد فرزندان جانباختهاش را در فضای شهری خود به شکلی شایسته ثبت کند.
کسی مشکلات خانوادهها را نمیبیند
یکی از خادمان مزار مدرسه شجره طیبه وارد گفتوگو میشود. نخست از بنیاد شهید میپرسد؛ نهادی که به گفته او، خانوادهها انتظار دارند پس از حادثه در کنارشان باشد: «مسئول بنیاد شهید چرا نمیآید؟ چرا زیر بار نمیرود؟ میگوید من بودجه ندارم و باید از تهران برایم بودجه بفرستند، مشکل ما الان بنیاد شهید است. چرا پشت خانواده شهدا نیست؟ چرا نمیآید و رسیدگی نمیکند؟ مثلاً ما رئیس آموزشوپرورش داریم، مگر این بچهها دانشآموز نبودند! پس اینها کجا بودند؟
امروز روز دانشآموز بود. فقط آمدند عکس گرفتند و شعاری دادند و رفتند». در ادامه، اعتراضش را متوجه مسئولان استان هرمزگان میکند. میگوید خانوادهها از کسانی که از شهرهای دیگر برای همدردی آمدهاند، انتظار خاصی ندارند؛ اما نمیتوانند غیبت مسئولان استان خودشان را درک کنند: «ما با غریبهها کاری نداریم. از شهرستانهای دیگر هم انتظاری نداریم. از همه جای ایران آمدند، بهجز مسئولان استان هرمزگان.
مسئولان خود استان چرا نمیآیند به دیدن ما؟ صبح زود میآیند، عکسهایشان را میگیرند و میروند. ظهر که دیگر کسی نیست میآیند و میروند. برای عکس گرفتن هم نیایند بهتر است. ما از میناب ۱۶۸ تا عکس میبینیم، اما هیچکس نمیآید مشکلات خانوادههای شهدا را ببیند. تکتک این خانوادهها اعتراض دارند. همهشان از مسئولان استانی و محلی گله دارند، اما هیچکدام از مسئولان نمیآیند ببینند علت این همه گلایه چیست». او ادامه میدهد: «الان به خاطر همین شهداست که ایران سرافراز است و حرفی برای گفتن دارد».
مسئله کمکهای مالی بار دیگر در گفتوگو مطرح میشود. خانوادهها میگویند از هدایایی که برای دانشآموزان و بازماندگان ارسال شده، خبر دارند. یکی از حاضران از مسئولان میخواهد به جای تکرار وعدهها، درباره مسیر دریافت و هزینهکرد منابع توضیح دهند.
او نام نهادهای مختلف را یکی پس از دیگری میآورد؛ از بنیاد شهید و آموزشوپرورش تا فرمانداری و شهرداری.
در میان این اعتراضها، خادم مزار همراهی مردم میناب با یکدیگر میگوید؛ از خانوادههایی که بهرغم مشکلات، در روزهای پس از حادثه کنار هم ماندهاند: «درد از هر طرف که باشد، باز درد است. ما تحمل میکنیم. خانواده شهدا خودشان تحمل میکنند. کاری به دیگران نداریم، اما جای شکرش هست که ما مینابیها پشت هم را خالی نمیکنیم. فقط همین؛ درد همدیگر را میفهمیم».
قبرها را با سیمان بازسازی کردیم
پدر همایون میگوید چند روز پس از تدفین، بارندگی شدیدی رخ داده و چون قبرهای حفرشده دیواره مناسبی نداشتهاند، خاک آنها نشست کرد. او ادامه داد خانوادهها ناچار شدند خودشان برای اصلاح قبرها اقدام کنند: «باران شدید میبارید و چون برای قبرهایی که کنده بودند، دیواره نزده بودند، در اثر بارندگی قبرها نشست کرد، بعد خودمان سیمان کردیم، بچهها را باز آوردیم بالا».
در این بخش از صحبتهایش، از مسیحا سالاری و ماکان نصیری و تعدادی دیگر از دانشآموزان نام میبرد که به گفته او، چیزی از پیکرشان پیدا نشده است. پدر همایون سپس به فاصله زمانی حادثه تا تدفین برمیگردد. به گفته او، زمان کافی برای شناسایی کامل وجود نداشته و همین مسئله باعث شده بعضی خانوادهها چند بار مراسم تشییع برگزار کنند.
شدت سوختگی پیکر بعضی دانشآموزان، شناسایی را دشوار کرده بود. اما آنچه پدر همایون بر آن تأکید میکند، شرایط روانی خانوادهها و فشاری است که به گفته او برای تعیین تکلیف پیکرها وجود داشته است. خانوادهها در آن وضعیت، گاهی ناچار بودهاند براساس نشانههای محدود تصمیم بگیرند. چراکه به روایت او، در ساعتهای نخست حادثه، کارشناس مربوط هنوز به محل نرسیده بود.
کاش همه بچهها همینجا بودند
بعضی از دانشآموزان در روستاهای پدری خود به خاک سپرده شدهاند. یکی از حاضران میگوید خانوادههایی که فرزندانشان را در محل دیگری دفن کردهاند، گاهی از این تصمیم احساس پشیمانی میکنند؛ نه به این دلیل که محل دفن فرزندشان را نمیخواهند، بلکه چون گردهم آمدن خانوادهها در مزار شجره طیبه به فرصتی برای دیدار و همدلی تبدیل شده است: «کاش همه همینجا بودند.
بعضی از خانوادهها میگویند اشتباه کردیم که بچههایمان را جای دیگری دفن کردیم. حالا هر وقت اینجا جمع میشویم، کنار هم آرام میگیریم و بعد میرویم». پدر سبحان میگوید: «ما فکر نمیکردیم اینجا برایمان چنین جایی بشود. اما حالا مزار بچهها اینجاست و همین که یکی از بچهها اینجا باشد، برای همه ما کافی است. کمکم خانوادهها میآیند، کنار هم مینشینند و همدیگر را میبینند».
سر زدن به مزار شجره طیبه حالا بخشی از برنامه روزانه بسیاری از خانوادههاست. از خانه بیرون میآیند، به مزار میروند، ساعتی کنار هم میمانند و دوباره به خانه برمیگردند. بعضیها باید برای رسیدن به قبر فرزندشان تا روستاهای اطراف بروند؛ بعضی دیگر در همین محوطه مینشینند.
انتهای پیام




