سیاوش خوشدل، عضو بخش تحلیلی انصاف نیوز در یادداشتی نوشت:
غروب جمعه شد. با بچهها نشستیم به بازی کلامی و بعد هم قدری گفتوگو. بچهها پرسیدند «در اعتراضات خیابانی شرکت میکنید». گفتم «نه». بعضیهایشان تعجّب کردند. پرسیدند «چرا». گفتم «توضیحش مفصّل است و من الان نمیخواهم با شما وارد این گفتوگوی مفصّل بشوم. همین قدر بدانید که اعتراضات خیابانی را در شرایط امروز مفید نمیدانم. این حاصل تجربۀ من از حضور در اعتراضات خیابانی ۸۸ است که آن زمان جوان بودم و پرشور و هیجان. بعد از آن هم اندکی مطالعه و بررسی و نیز مشاهدۀ فرآیند اعتراضات خیابانی در سه مقطع زمانی بعدی من را به این نتیجه رسانده که این روش مفید نیست.»
بچهها دوست داشتند بیشتر کندوکاو کنند. شاید قانع هم نشدهبودند. میدانستم که خطکش قضاوتشان خیلی سرراست و دقیق است و صحبتهای پیچواپیچ من یا گیجشان میکند، یا حمل بر پیچاندن میکنند. سعی کردم برگردیم به سر کارهای همیشگی. گفتم حالا که این مسائل برای شما مهم است، بیایید برایتان یک فیلم بگذارم. «آشغالهای دوستداشتنی» ساختۀ محسن امیریوسفی را برایشان گذاشتم تا به بهانۀ آن پیرامون وجود اختلاف نظر سیاسی در یک خانه و خانواده و یک جامعه گفتوگو کنیم.
وسط فیلم بود که یکی از بچهها رفت به سمت حیاط. آمیزهای از کنجکاوی و شور و هیجان حقطلبانه او را به سوی بیرون میخواند. شعاردهی همسایهها هم این احساسات و انگیزهها را به اوج میبرد. یاد خودم افتادم که وقتی در اعتراضات ۸۸، در همان شب نخست اعتراضات، قاری مسجد محلمّان، مسجد مهدویه میدان آزادگان را هم در میان معترضان و در شهر کرج دیدم، چقدر قوّت قلب گرفتم؛ چون در کرج به عمرمان تجمّع اعتراضی ندیدهبودیم. و بعد که بهمرور حضور خیابانی و حمایت و حضور مردم کم شد و مثلاً شعاردهی از پنجرهها کم و کمتر و رفتهرفته قطع شد، چقدر حسّ بدی داشتم. احساس میکردم جامعه به ما جوانان معترض خیانت کرده.
بعدها که مطالعه کردم، در خاطرات دکتر علینقی عالیخانی و داریوش همایون، برخوردم به بیان ماجرای تشکیل یک گروه متشکّل از نوجوانان و جوانان برای مقابله با اشغالگران شوروی و بریتانیا و شور و هیجانی که داشتند. عالیخانی عضویت در آن گروه و تلاشهایشان را «بچگانه» و همایون آن را برخاسته از «نیاز به درام» و «عدم مطالعه» ارزیابی میکند.
حالا شوق و شور این نوجوان من را یاد جوانی خودم میانداخت و تلاش خودم برای اینکه مجابش کنم نرود بیرون من را یاد اصرارهای پدرم و مادرم میانداخت برای اینکه نروم در اعتراضات. او رفت در حیاط و میل و کشش زیادی داشت که برود بیرون و لااقل از سر کنجکاوی، جمعیت معترض و اقداماتشان را ببیند. همزمان هم شعاردهی از پنجرۀ همسایهها ادامه داشت.
مجبور شدم بر خلاف همیشه که فیلم را کنار بچهها میبینم، بروم پیش او در حیاط. یکی دو تای دیگر از دوستانش نیز به او پیوستند.
همزمان که من داشتم سعی میکردم او را مجاب کنم که بیرون رفتنش خطرناک است و میتواند ناخواسته آسیبهایی برای او و اطرافیانش به همراه بیاورد، مرد جوان یا میانسالی از پنجرۀ خانهاش فریاد برآورد «امسال سال خونه» و چند بار این شعار را تکرار کرد.
این شعار کارم را راحت کرد. به نوجوانمان گفتم «شنیدی؟ دیدی؟ این مرد در خانهاش نشسته، در امنترین جای ممکن و دیگران را تشویق میکند که بروند جلو و در راه تحقّق آرزوی او خون بریزند و یا خونشان ریختهشود. او خون خود را رنگینتر از دیگرانی میداند که دوست دارد شجاعتی بیش از خود داشتهباشند. وگرنه به جای شعار از کنار پنجره، لااقل میآمد در کوچه شعار میداد. حالا به خیابانهای اصلی برود، پیشکش.»
خواستم ادامه بدهم که او احتمالاً در صفحۀ اینستاگرامش پستی با این مضمون گذاشته که «درود بر آنها که شجاعتشان از ما بیشتر بود.» و از زشتی اخلاقی نهفته در عمق این گزاره بگویم.
ولی دیگر حوصلۀ او را سر بردهبودم. نوجوان باز هم قانع نشد. طبیعی هم بود. لبخندی با آمیزۀ افسوس زد. از آن لبخند و دزدیدن نگاه همراه با آن فهمیدم که قانع نشده. طبیعی هم هست. فکر و احساس آدم که یکشبه عوض نمیشود و نباید هم بشود. همین را هم به او گفتم؛ قرار شد به حرفهایم فکر کند و بعداً با هم گفتوگو کنیم.
انتهای پیام


دیدگاهتان را بنویسید