محمدرضا بیاتی در یادداشت ارسالی به انصاف نیوز با عنوان «قالیباف، صلح و فرسایش بازدارنده» نوشت:
در حالیکه برخی از افراد به مقامات ایرانی برای مذاکره با آمریکا، ناسزا میگویند، ندیم کوتیچ Nadim Koteich روزنامهنگار مشهور لبنانی، تحلیل واقعبینانه و موضعگیری روشنگرانهی محمد باقر قالیباف- رئیس گروه مذاکرهکننده- را تحسین کرده است؛ کوتیچ، سخنان قالیباف را صراحتی تکاندهنده توصیف میکند که میتواند کشور را از افتادن در چاه توهمات ویرانگر نجات دهد.
در واقع، ریاست محترم مجلس از یکسو، با استدلالی متقاعدکننده اثبات میکند که ما در ایستادگی کاملاً موفق بودیم و تسلیم نشدیم، و از سوی دیگر، بهروشنی میگوید ما آنها را نابود نکردیم و موازنه قدرت نظامی و اقتصادی به سود واشنگتن است. روزنامهنگار صاحبنام لبنانی، نگرش انعطافپذیر قالیباف را ستایش میکند و مذاکرهی امروز را از موضع قدرت، بهتر از مذاکرهی آینده از موضع ضعف میداند؛ چرا که آمار، اعداد و منابع دو کشور، گویای همه چیز هستند.
در تقابل ایران و آمریکا، آنچه امروز، هشدار برای مذاکره از موضع قدرت نامیده میشود، برای پرهیز از تکرار اتفاقی است که در جنگ عراق و ایران رخ داد؛ چنانکه میدانیم بسیاری از منتقدان معتقدند اگر ایران پس از فتح خرمشهر، یا حداکثر تصرف شهر کلیدی فاو، صلح را میپذیرفت نه تنها در موقعیت قدرتمندتری بود که از هزینههای انسانی و اقتصادی سنگین، پیشگیری میکرد؛ واقعیتی انکارنشدنی و تلخ، که بهنظر میآید محمدباقر قالیباف بهخوبی از آن آگاه است و درسی است که او در جوانی، در جایگاه یکی از فرماندهان دفاع مقدس، از آن تجربه تاریخی، آموخته است.
پس از دهها سال، شاید جز عدهای انگشتشمار، تقریباً همهی بازماندگان دفاع مقدس دریافتهاند هر جنگی پیچیدگیهای بسیاری دارد و صرفاً آرمانگرایی و آمادگی برای شهادت برای پیروزی کافی نیست. ازجانگذشتگی برای میهن و ایمان، زیباست اما بیشتر جنگها وقتی به پایان رسیدهاند که واقعیتهای روی زمین، امکان ادامه درگیری را نداده است یا هزینههای نبرد چنان سنگین شده که ممکن بوده به قیمت بقاء یک ممکلت و ملت، تمام شود. به بیان ساده، پایان جنگها نه با انگیزههای آسمانی که اغلب با “اقتصاد جنگ”، رقم خورده است؛ آنچه که برخی از نو-انقلابیها هنوز دریافتهاند.
این یک اصل کلیدی در روابط بینالملل و علوم سیاسی است که میگوید صلح نه فقط از ارادهی خوبِ سیاستمداران که از محاسبهی هزینه-فایده و بنبستهای اقتصادی، پدیدار میشود. در واقع، وقتی هیچ یک از طرفین جنگ نمیتوانند به یک پیروزی قاطع دست پیدا کنند، اقتصاد جنگ هر دو طرف را به فرسایش اقتصادی میکشاند و به سوی ورشکستگی، قحطی، فروپاشی زیرساختها ونارضایتی عمومی میروند و امکان بقاء دشوار خواهد شد و یک خودکشی تدریجیِ سرزمینی، شکل میگیرد و باعث خواهد شد حتی دشمنان قسمخورده نیز ناچار بر سر میز مذاکره بنشینند؛ به این پدیده بازدارندگی بر مبنای فرسایش Deterrence by Attrition میگویند.
در اقتصاد جنگ، در عمل و بر اساس واقعیتهای میدانی، دیگر تنها نیروهای نظامی نیستند که تصمیم میگیرند، بلکه کشاورزان، بازرگانان، بانکداران و مردم عادی که از تورم و جیرهبندی، و کمبود دارو و درمان، تاب و توان خود را از دست دادهاند نقش لابیهای صلح را بر عهده میگیرند و در دولتمردان، اراده صلح را بوجود میآورند.
توماس شلینگ -برنده نوبل اقتصاد- معتقد است که قدرت واقعی در جنگ، نه فقط در تعداد تانکها، بلکه در مدتزمانی است که یک اقتصاد میتواند زیر بارِ جنگ دوام بیاورد. وقتی هر دو طرف ببینند که اقتصاد به نقطهی شکست نزدیک میشود، صلح نه یک فضیلت اخلاقی، که به یک ضرورت محاسباتی تبدیل میشود. بهبیان دیگر، خردمندی در بازدارندگی حکم میکند که رهبران خردمند همواره در حال محاسبه هزینهها و فایدههای ادامهی جنگ باشند و اگر هزینهها از دستاوردها چنان فراتر بروند که بقاء به خطر بیفتد، حتی دستیابی به پیروزی نظامی چه بسا میتواند از بَرَنده یک بازندهی واقعی بسازد.
بنابراین، اقتصاد جنگ از مخالفان آتشبس و صلح میپرسد: اگر قرار به ادامه درگیری باشد و جنگ، فرسایشی شود چه راهکاری برای حل مسئلهی تورم، تأمین غذا، دارو و درمان، و فروپاشی زیرساختها دارند؟ جنگ، اسلحه میخواهد! حتی اگر تولیدکننده باشیم، هر سلاحی نیاز به صدها قطعهی ضروری دارد که در صورت آسیب به زیرساختهای وابسته، چگونه میتوان سلاح تولید کرد؟ بسیاری از ابزارهای جنگ، وارداتی هستند، اگر امکان واردات مسدود شود یا بودجهای برای خرید در دسترس نباشد چه باید کرد؟ این پرسشهای ساده ولی بیپاسخ، و پرسشهای بسیار دیگر، هستند که ارادهی صلح را در جنگها شکل میدهند.
در پایان، به آقای قالیباف، دربارهی مذاکره، دیدگاه بسیاری از نظریهپردازان و پژوهشگران معتبر خارجی و توصیهی صاحبنظران وطنپرست داخلی را تکرار میکنم؛ اگر ارادهای برای صلح میان ایران و آمریکا وجود داشته باشد، که بهنظر میآید چنین است، از میان موانع مختلف، مهمترین مانع، تأکید بر حقانیت اخلاقی در برابر منافع ملی است.
حقانیت در مذاکره یک ابزار است نه هدف نهایی؛ توافق بر حقانیت اغلب امکانپذیر نیست و اصرار بر حقانیت حقوقی-تاریخی، مذاکره را به جنجالی اخلاقی تبدیل میکند و نتیجهبخش نیست. بیان حقانیت، لازم و ضروری است و تأکید بر آن میتواند فشار بینالمللی و افکار عمومی را بر طرف مقابل بیشتر کند اما حقانیت، خط قرمز نیست، منافع ملی خط قرمز است.
انتهای پیام





“آنچه که برخی از نو-انقلابیها هنوز دریافتهاند.”
در نیافته اند صحیح است.