حسین شیخرضایی، مدرس فلسفه نوشت: «خشم یکی از شش عاطفه پایه است (در کنار شادی، غم، ترس، تنفر و تعجب). نشانههای خشم تقریبا بهشکلی یکسان در چهره همه انسانها در همه فرهنگها دیده میشود. خشم قدرت جذب دارد، و این یعنی فردی که خشمگین است عموما بهسرعت و بهراحتی مرکز توجه دیگران قرار میگیرد. همین باعث میشود در شبکههای اجتماعی، که بر اقتصاد توجه مبتنیاند، خشم یکی از ابزارهای اصلی دیده شدن باشد، و افراد خشمگین بیشتر «ویو» بگیرند.
سه عاطفه پایه ترس، خشم و نفرت از آن جهت که معطوف به امور ناخوشایند هستند شباهتهایی با هم دارند. اما توجه به تفاوتهای آنها مهم است. وقتی با چیزی نامطبوع و آزاردهنده روبهرو میشویم، ترس به ما کمک میکند خود را نجات دهیم (احتمالا فرار میکنیم)، خشم کمک میکند از حق خود دفاع کنیم (احتمالا حمله میکنیم)، و نفرت کمک میکند از منبع آلودگی دور شویم (احتمالا کنار میکشیم).
پیام اصلی ترس به بدن این است که «خطری در کمین است!» پیام اصلی خشم این است که «این منصفانه نیست!» و پیام اصلی نفرت این است که «این آلوده است!» هدف از فعال شدن ترس محافظت از جان و حفظ امنیت است. هدف از فعال شدن خشم برداشتن موانع و اصلاح ظلم است. و هدف از فعال شدن نفرت دوری از منبع آلودگی است. خشم با داغ شدن و انقباض عضلات همراه است و ما را بهسمت حمله به منبع ایجاد مشکل هدایت میکند. خشم به ما انرژی میدهد تا تغییر ایجاد کنیم.
در جهان مناسبات انسانی، دو پاسخ شایع به خشم عبارتاند از «انتقام» و «انتقال». در سازوکار انتقام، ما به فرد یا گروهی که منبع تولید احساس ناخوشایند است حمله میکنیم و با آسیب رساندن به او، خشم خود را خالی میکنیم. در سازوکار انتقال، ما چون به هر دلیلی نمیتوانیم سراغ منبع تولید خشم برویم، به فرد یا گروهی که مسبب ایجاد خشم نبوده حمله میکنیم و خشم خود را به آنها منتقل و اصطلاحا بر سر آنها خالی میکنیم. هر دو این فرایندها، از آنجا که مستلزم آسیب و زیان رساندن به دیگری هستند، مورد چونوچرای فراوان اخلاقی بودهاند و توجیه اخلاقی آنها بهراحتی صورت نمیگیرد.
اما این بهمعنای بیاهمیتی یا مذموم دانستن خشم نیست. هم خشم شخصی، هم خشم عمومی و هم خشم سیاسی میتوانند اخلاقی باشند. اگر این خشمها ما را به حرکت درآورند و نشان دهند به ارزشهایمان آسیب رسیده، میتوانند در خدمت عقلانیت قرار گیرند. عقل میتواند بر محتوای فراهمآمده از خشم متمرکز شود و راهی برای جبران بیعدالتی بیابد.
برای درک بهتر این نکته، تمایز بین سه حالت مهم است: «خشمگین شدن»، «خشمگین ماندن»، و «از سر خشم عمل کردن». خشمگین شدن عموما حالتی واکنشی است و فرد کنترل چندانی بر آن ندارد. خشمگین ماندن تاحدودی نیمهارادی است و فرد میتواند به کمک عوامل و اقداماتی (مانند زنده نگه داشتن خشم بهواسطه رسانهها، مرور اتفاقات، تکرار اتفاقات و …) خود را در حالت خشم نگه دارد یا از آن دور کند. اما از سر خشم عمل کردن تا حدود زیادی ارادی و اختیاری است و فرد میتواند تصمیم بگیرد در پاسخ به خشم چه رفتاری از خود بروز دهد.
الگوهای واکنش مناسب و پذیرفتنی به خشم در فرهنگهای متفاوت فرق میکند و در واقع چنین پاسخهایی برساختههای فرهنگی هستند و تنوع اجتماعی و فرهنگی دارند. کاری که در یک فرهنگ در پاسخ به خشم پذیرفتنی و موجه است، ممکن است در فرهنگی دیگر ناموجه تلقی شود.
بنابراین، از سر خشم عمل کردن تنها یک شکل و یک قالب ندارد. لازم نیست خود را محدود به آسیب رساندن به منبع تولید خشم یا انتقال خشم به افراد بیگناه کنیم. از سر خشم عمل کردن میتواند اخلاقی یا غیراخلاقی باشد. این کنش وقتی اخلاقی است که بیعدالتی و تبعیض را هدف قرار دهد و منجر به رفع آنها شود.
در خشم اخلاقی، خشم صرفا بهمثابه نشانه است و توجه ما را به اصل بیعدالتی جلب میکند، اما خود خشم بخشی از راهحل نیست. خشم نشانه بیعدالتی، تحقیر، سرکوب یا ناکامی است و حقیقتی اخلاقی را با خود به همراه دارد. اما بهخودیِخود راهحل نیست. اگر خشم از سطح «نشانه» به سطح «برنامه عمل» منتقل شود، میتواند به خشونت، حذف دیگری یا تصمیمهای شتابزده بینجامد.
خشم اخلاقی متوجه عمل یا ساختار ناعادلانه است، نه متوجه فرد، گروه، قوم، مذهب یا «دیگری» بهمثابه یک کل. سازماندهی مسئولانه و اخلاقی خشم یعنی تبدیل آن به مطالبه روشن، تعیین اهداف مشخص، و پرهیز از خشونت کور در واکنش به آن. خشم سیاسی، بدون داشتن افق سیاسی، معمولاً به فرسایش درونی یا خشونت بیهدف میانجامد. خشم سیاسی اخلاقی میتواند به کنش سازنده، به شجاعت مدنی، و به افزایش همبستگی اجتماعی بدل شود. بسیاری از جنبشهای عدالتخواهانه از خشم آغاز شدهاند، اما با عقلانیت تداوم یافتهاند.»
انتهای پیام

