علی نیلی، انصاف نیوز: سیدمحمد بهشتی نیاز به تعریف و توصیف ندارد؛ نویسنده کتاب «ایران کجاست و ایرانی کیست» میگوید که ما از منظر غربی به ایران نگاه کردهایم و آن را غلط پنداشتهایم.
میگوید جنگ اخیر نشان داد این سرزمین چقدر درست است. میگوید مهندس و پزشک و فیلسوف ایرانی باید بداند برای اهالی کجا دارد کار میکند. میگوید مدیر و حاکم ایرانی باید به تجربه دهها هزار سال «قرار» یافتن در این «سرزمین بیقرار» اعتماد کند تا بتواند به راحتی راه حل مسائل ایران را بیابد.
وقتی شما از آشپزی ایرانی حرف میزنید، ما مخاطبانتان کیف میکنیم. وقتی یک جامعهشناس یا اقتصاددان مسائل این جامعه را صورتبندی میکند، مخاطب خیالش راحت میشود که صورت مسئله روشن است. سوالم این است که چرا نمیتوانیم برای صورتمسئله روشن، جواب پیدا و مشکل توسعه این کشور را حل کنیم؟
اتفاقا مشکل در این است که متخصصین ما و اهل تدبیر ما، زمینه تاریخی فرهنگی طبیعی سرزمین را خیلی بجا نمیآورند.
متخصصین ما خیلی چیزها را میدانند اما بر خلاف گفته شما زمینه تاریخی فرهنگی سرزمین را بجا نمیآورند؛ بجا نیاوردن متفاوت است از اطلاع داشتن یا نداشتن. شما راجع به یک آدم ممکن است اطلاعات دقیقی داشته باشید اما در یک لحظه بجا نیاوریدش. بجاآوردن سرزمین از این جنس است.
متاسفانه کسانی که با مباحث مدیریت و تدبیر ایران سروکار داشته و دارند، سرزمین و مردم ایران را بجا نمیاورند و به همین دلیل هم مرتکب خطاهای بزرگ میشوند. این مشکل هم مربوط به این دوره و امروز و دیروز نیست، بیش از یک قرن است که این وضعیت در نظام تدبیر کشور وجود دارد.
۱۱۷درجه اختلاف دما و غلط مصطلح میانگین
آشنایی با تاریخ ایران میتواند مانع بجا نیاوردن سرزمین شود؟
آشنایی با تاریخ ایران از جنس همان اطلاعات داشتن است. ما باید عمیقا به این پرسش مبتلا شویم که ایران کجاست و ایرانی کیست؟ برای ما در یک قرن اخیر چنین پرسشی وجود نداشته است.
ما اطلاعات زیادی درباره سرزمینمان داریم ولی پرسشی از کجایی ایران و کیستی ایرانی نداریم و اصلا ضرورتی هم برای طرح چنین سوالی قائل نیستیم.
ببینید؛ در تمام رشتههای دانشگاهی ما، باید پرسش از ایران وجود داشته باشد. حتی در رشتههای فنی مهندسی که ظاهرا هیچ ربطی به سرزمین ندارند اما برای مثال، ما در سرزمینی زندگی میکنیم که سال گذشته سردترین نقطهاش منفی ۴۶درجه بوده است و گرمترین نقطهاش در کویر لوت، مثبت ۷۱ درجه بوده است. این یعنی ۱۱۷ درجه اختلاف دما اما ما فقط یک نوع لاستیک بلدیم بسازیم، یک نوع آسفالت و یک نوع خودرو بلدیم بسازیم. یک طور ساختمان میسازیم و…
پس لاستیک و آسفالت و خودرو و ساختمان و هرچیز دیگری که میسازیم با مختصات مینیمم ماکزیمم درجه حرارت این سرزمین هیچ تناسبی ندارد. چرا؟ چون از خودمان نپرسیدهایم که برای کجا داریم لاستیک میسازیم.
برای همین میگویم برای همه کار و همه کسی باید پرسش از ایران مطرح باشد.
مهندسی که در ایران میخواهد کار کند، باید بداند در کدام زمینه طبیعی و تاریخی و فرهنگی دارد کار میکند.
جالب است که در آلمان و انگلیس و فرانسه این پرسش را دارند. وزارت مسکن آنجا موظف است مختصات سرزمین را بشناسد و در قالب آییننامهها آن را منعکس و همه را مکلف به رعایتش بکند. بله، در اروپا چون اختلاف میان مینیمم و ماکزیمم کم است، میشود روی میانگینها میتوانند عمل کنند اما در جایی که فاصله ماکزیمم و مینیمم خیلی زیاد است، اصلا نمیتوانید بر اساس میانگین برنامهریزی کنید. ما میآییم آییننامههای آنان را ترجمه میکنیم و میگوییم بومیسازیاش کردهایم.
ما باید در سرزمین خودمان و متناسب با مختصات این سرزمین برنامهریزی و کار کنیم. میخواهیم کشاورزی کنیم باید متناسب با سرزمین باشد، راه بسازیم، باید متناسب با سرزمین باشد، صنعتی شویم، باید متناسب با سرزمین باشد.
من هیچ رشته دانشگاهی و هیچ فعالیتی را سراغ ندارم که پرسش از ایران در آن موضوعیت و ضرورت نداشته باشد در صورتیکه در هیچ رشتهای حتی در رشته ایرانشناسی این پرسش وجود ندارد.
اوقات تلخی خودتان را به حساب جوانان نگذارید
نسلهای جدید خیلی واضح و علنی میگویند ملیت و مرز و پرچمی که قرار نیست برای من رفاه بیافریند، به چه درد من میخورد؟ ایران و ایرانی بودن اصلا چه اهمیتی دارد؟ چرا باید به ایرانی بودنم اصرار کنم؟
من این را میگذارم به حساب اوقاتتلخی شما از بعضی موضوعات که سبب شده چنین حرفی را در دهان نسلهای جدید میگذارید.
بر اساس آخرین نظرسنجیها، بین ۷۰ تا ۸۰درصد این جامعه به ایرانی بودن خودشان افتخار میکنند.
الان در ایران، هر خوانندهای که قدش مقداری بلند میشود، حس میکند باید چیزی درباره ایران بخواند. آیا در اروپا هم خوانندهها حس میکنند باید راجع به کشورشان چیزی بخوانند؟ اگر مشتری و متقاضی نداشته باشند، باز هم میخوانند؟ حکومت مجبورشان کرده؟ نه. صحبت شما دقیق نیست.
نظرسنجیها نشان میدهد اکثریت قریب به اتفاق جامعه ایران به ایرانی بودن خودشان افتخار میکنند و اتفاقا دو جنگ ۱۲روزه و ۴۰روزه، عملا دیدیم که این تنها تکیهگاه اصلی بود که جامعه ایران برای حفظ برای خود داشت و توانست در این بیقراری قرار پیدا کند.



ایرانی خشمگینشده، ایرانی مدنیشده
واگراییهای جامعه ایران مشخص است. همه ما زخمها و اوقاتتلخیهایی داریم که بخش بزرگشان از سوی همین نظاام تدبیر به ما تحمیل شده. آن چیست که هنگام جنگ هم نمیگذارد زخمها کار کند؟ چیست که نمیگذارد این کشور دچار هرجومرج شود؟
ما طی نزدیک به ۷۰ سال اخیر، شاهد یک تحول اجتماعی فرهنگی هستیم که نامش را گذاشتهام بحران مدنیت. یعنی مدنیت در ایران دچار بحران بوده و کشمکشی دائمی بین مدنیت و نامدنیت در جریان بوده است.
از سال ۷۶ به اینسو، بحران مدنیت دارد فروکش میکند. مدنیت به عنوان مظهر فضائل فرهنگی جامعه با نامدنیت به عنوان مظهر رذائل فرهنگی این جامعه در حال کشمکش بودهاند.
نظرسنجیها از همین جامعه اطلاعاتی به ما میدهد که خیلی تعجببرانگیز است. مثلا میزان بالای خشم. بالای ۶۰درصد مردم ایران خشمگین هستند. در قیاس با کشورهای دیگر رکورد شکستهایم اما چرا جامعهای که تا این حد خشمگین است، متلاشی نمیشود، چرا نمیشورد، چرا انقلاب نمیکند؟ بهخاطر رشد فوقالعاده زیاد مدنیت.
مدنیت یعنی خردمندی، یعنی سانتیمانتال نبودن، یعنی احساساتی با مسائل برخورد نکردن. این همان لنگرهایی است که جامعه ایران را در اوج خشم حفظ کرده است.
جامعه چرا خشمگین است؟ بخاطر همان زخمهایی که فرمودید. بخاطر تبعیضها.
دلایل زیادی برای عصبانیت جامعه وجود دارد. این جامعه از سر تفنن خشمگین نشده. بر اساس واقعیتهایی که دیده، خشمگین شده است.
حوزه اقتصادی را میبیند، تورم را میبیند، وضع زندگیاش را میبیند و در عین حال تبعیضها و سوءمدیریتها را هم میبیند. میبیند خیلی جاها به رسمیت شناخته نمیشود، اکثریتی است که اصلا به حساب آورده نمیشود و… طبیعی است که خشمگین میشود.
جامعه نمیشورد و نمیپاشد چون همانطور که گفتم مدنیت رشد فوقالعاده زیادی داشته است.
رندی و شکیبایی بر پایه تجربه زیسته تاریخی
به دلیل رشد مدنیت، احساساتی برخورد نمیکند و اهل هزینه-فایده کردن است، دیگر خواستههای دستیافتنی دارد و سراغ آرمانهای دور و دراز نمیرود. در مسیر هزینه فایده کردن مسائل، خیلی وقتها به تجربه تاریخی زیستهاش مراجعه میکند.
ما در سرزمینی زندگی میکنیم که در طی تاریخ، یعنی از آغاز تمدن در جهان تا همین امروز، بیقرار بودهاست. تمدن در این سرزمین بیقرار شکل گرفته و هنر ایرانیان قرار در بیقراری بوده است.
قرار در بیقراری یعنی مانند یک بندباز، باوجود جامعه و لرزش ریسمان و همه بیقراریهایی که وجود دارد، نه فقط خودت را سالم برسانی به آنسو، بلکه آکروبات هم انجام دهی و یک تمدن باشکوه را پایهگذاری کنی.
ما در دل این سرزمین بیقرار هنر قرار گرفتن داشتهایم. باید ببینیم با چه تدبیری مدیریت کردهایم؟ جامعهای که از مدنیت برخوردار است بسیار شکیبا و صبور است.
جامعه مدنیشده ایران اهل عجله و شتابزدگی نیست. اهل محاسبه است. اوقات برایش مهم است، نه زمان تقویمی. وقت به همان تعبیری که حافظ میگوید دوش وقت سحر از قصه نجاتم دادند. دنبال وقت است نه برای اینکه شورش کند، برای اینکه به مقصودش برسد.
انسان ایرانی که مدنیت بر او غلبه کرده، رند است. رند نه به معنی ریاکاری و دروغگویی، به معنای پرده پرده بودن. دستش را به راحتی رو نمیکند، آهسته آهسته سعی میکند به مقصد خودش برسد، با کمترین هزینه. دارد این کار را هم میکند.
برخی صاحبنظران معتقدند ویژگیهایی که انسان ایرانی در طول تاریخ پیدا کرده، با مدرنیسم که نتیجهاش توسعه بوده، مباینت و منافات دارد.
من اصلا این حرف را نمیپذیرم. مدرنیسم، معاصر شدن اندیشه غربی است. آن چیزی که تحت عنوان تجدد به ایران آمد هیچ ربطی به مدرنیته ندارد.
مساله جامعه ایران، مساله معاصر شدن است، نه مدرن شدن. اتفاقا شرط لازم معاصر شدن، این است که مدنیت غلبه پیدا کند و جامعه ایران دارد معاصر میشود.
سرزمینِ «غلطِ» ایران از منظر اروپاییها و ایرانیها
این خیلی مهم است که ما از منظر چه کسی داریم به جامعه ایران نگاه میکنیم؛ از منظر تجربه زیسته غرب، همه چیز جامعه ایران غلط است. ما اصلا مردم نداریم، ما شهر نداریم، همهچیزمان از منظر او غلط است.
غربیهایی که دوره صفویه و قاجاریه به ایران آمدهاند، عموما اظهار شگفتی کردهاند که ایرانیان این سرزمین را برای زندگی انتخاب کردهاند.
از منظر انسان غربی سرزمین ایران اصلا زیستپذیر نیست. اما همین سرزمین غیرقابل زیست، اولین جاییست در جهان کع قابل زیست شده، اولین جاییست که تمدن درش شکل گرفته است.
تمام یافتههای بشر که موکول بوده به از قوه به فعل درآوردن، در ایران اتفاق افتاده مثل اهلی کردن گیاه، اهلی کردن حیوان و خیلی چیزهای دیگر.
ببینید انسان غربی نسبت به این سرزمین چقدر دچار سوءتفاهم است، چقدر دچار نشناختن است، دچار بجا نیاوردن است. حالا ما از منظر او به سرزمین خودمان نگاه میکنیم. آنها حق دارند اما ما حق نداریم از منظر آنان به سرزمین خود نگاه کنیم.
برای همین است که میگویم باید برای همه ما سوال باشد که ایران کجاست.
جامعهشناسان ما زحمت میکشند اما چنین پرسشی ندارند.


در دنیا یک ابزار متداول جامعهشناس استفاده از پرسشنامه است اما در ایران شما نمیتوانید از این ابزار استفاده کنید چون این جامعه رند است. منویاتش را به سادگی لو نمیدهد. اصلا با همین ابزار علیرغم همه بحرانهای تاریخی دوام آورده است.
همین حمله اسرائیل و امریکا در نهم اسفند سال پیش، غیر از این بود که طبق محاسباتشان جامعه ایران از حاکمیت ناراضی است و اگر حمله کنیم، میریزند به خیابان. خب حمله کردند اما این جامعه به خیابان نریخت و شگفتزدهشان کرد.
جالب اینجاست که حاکمیت خودمان هم همین تصور را داشت.
حالا در تحلیل میگویند جامعه ایران ترسیده. آخر این چه جامعهایست که میترسد و فرار نمیکند. در تهران که خط مقدم جنگ بود، زندگی عادی و در جریان بود. پس این جامعه نترسیده است.
میپرسید ایرانی خشمگین زخمخورده چرا به خیابان نریخت؟ من میگویم به دلیل غلبه مدنیت.
وقتی اینطور مسائل را صورتبندی میکنید، حل مسائل این جامعه خیلی سخت میشود…
و در عین حال، خیلی آسان. وقتی میفهمید که این زمین برای کشت انگور مناسب است، و تا حالا هم گیج بودهاید و فکر میکردهاید پرتقال مناسب است چون اروپاییها پرتقال کاشتهاند و جواب گرفتهاند، راحت میشوید دیگر؛ انگور میکارید. زودتر به نتیجه میرسید. محصولات بهتری هم خواهید داشت.
اعتماد به تجربه ایران
جان فوران میگوید مردم ایران همین را نمیدانند. میدانند پرتقال نمیخواهند اما نمیدانند چه میخواهند.
من میگویم آن ها که میخواهند برای ایران تدبیر کنند، اگر پرسش داشته باشند زودتر و بهتر به نتیجه میرسند. من مثالهای عینی و ملموس میزنم که قابل تفسیر هم نباشد.
به عنوان یک راهساز، بهترین راه چه ویژگیهایی دارد؟ غیر از این است که کوتاه، امن و هموار باشد؟ ده هزار سال پیش هم همین بود، الان هم همین است. الان با این دانش و تکنولوژی و همه هنرهای دیگری که داریم، راهها در کشور باید امنتر و کوتاهتر و هموارتر باشد.
من به شما میگویم که ۸۰ درصد راههای ما منطبق بر مسیرهای تاریخی است. ۲۰درصد دیگر به تجربه زیسته در سرزمین اعتنایی نداشته است؛ حتما یا ناامنتر است، یا طولانیتر است یا ناهموارتر یا هر سه با هم.
وقتی به تجربه زیسته در سرزمین اعتماد کنید، خیلی بغرنج نیست حل مساله کشور. اگر به تجربه زیسته سرزمین اعتماد کنیم، راهی میسازیم که امنتر و کوتاهتر است.
اینجا مثل استرالیا نیست که تازه آمده باشیم. امریکا نیست که تازه آمده باشیم. ما سابقه زیست دهها هزار ساله در این سرزمین داریم.
گرفتاریمان اول از همه این است که بیاعتمادیم نسبت به تجربه زیسته در سرزمین. فکر میکنیم سرزمین غلط است، خودمان هم غلطیم.
ما میگوییم کوههای زاگرس نمیگذارد ابرهایی که روی مدیترانه شکل گرفته، روی فلات مرکزی ایران ببارد بنابراین استان چهارمحال و بختیاری ما پرآب است در حالیکه زمین قابل کشت ندارد. غلط است دیگر! میآییم تونل کوهرنگ میسازیم تا آب را به مرکز کشور برسانیم که درست شود.
ببینید چند مورد از این غلطگیریهای از سرزمین را میتوانید سراغ بگیرد. این یعنی چه؟ یعنی ما این سرزمین را غلط میدانیم.
در این جنگ ۴۰روزه ما متوجه شدیم چه سرزمین درستی داریم که کوههای زاگرس دارد، که کوههای البرز دارد، که خلیجفارس در جنوبش دارد، که دریای مازندران در شمالش دارد.
میترسند وارد این سرزمین شوند. این سرزمین مثل یک قلعه میماند که پوست مهاجم را میکند.
کویر مرکزی ایران مهمترین عامل یکپارچگی سرزمین بوده. هر مهاجمی که از شرق این سرزمین وارد میشده، به غربش که میرسیده فارسی صحبت میکرده است.
ما تازه داریم متوجه ویژگیهای این سرزمین میشویم.
در طول ۱۰۰سال گذشته مهمترین تولید ما در این کشور، نقطه دورافتاده بوده است. تا قبل از این ۱۰۰ سال اخیر، تنها دو نقطه دورافتاده را میشناختیم؛ ابرقو و قندهار. جای دیگری را نمیگفتیم دورافتاده. نقطه دورافتاده یعنی جایی که به تاریکی رفته. اصطلاحا نکره شده است.
جنگ اخیر به ما یاد داد این سرزمین بندرعباس دارد، این سرزمین چابهار دارد و… بوشهر دارد از تاریکی بیرون میآید. کردستان و بلوچستان دارد از تاریکی بیرون میآید.
ما که نمیخواهیم ساده سر عقل بیاییم، باید دنداندرد بگیریم تا بفهمیم دندان چه عضو مهمی است. باید زخم معده بگیریم تا قدر اعضا و جوارح خودمان را بدانیم.
تحولی تازه به نام عشق به ایران
مهم است آدمی با چنین توجهاتی، کجا مینشیند؟
هرکس هرکجا مینشیند باید این توجهات را داشته باشد. به این میگویند اهلیت. شما اهل یک روستا که باشید، مثل کف دست آن روستا را میشناسید. همه چیز روستا را میشناسید.
هر کس هر کجا مینشیند باید اهل این سرزمین باشد. باید ایران را بشناسد. ما نمیشناسیم این سرزمین را که اگر میشناختیم این بلا را سر آب و خاک و کوه و رود کشور نمیآوردیم.
برای بچههای عصر اینترنت، بازیهای کامپیوتری و شبکههای اجتماعی چطور میتوان ایران را به موضوع مهم و مورد توجه تبدیل کرد؟
بزرگترین مشکل ما در جامعه، مربوط به نسلهای بعد از کودتای ۲۸ مرداد است. یعنی من و شما. ما نمیدانیم و نمیدانیم که نمیدانیم اما بچههای ما، میدانند که نمیدانند. کدام وضعیت بدتری داریم؟ حتما ما. پس چرا ما نگران این بچههاییم. نکند این نگرانی هم نوعی فرار از مسئولیت باشد.
شما میخواهید فرزندت ایران را دوست داشته باشد، باید این را در شما ببیند. شما قربان ایران بروید، او هم قربان ایران میرود.
مثال بزنم؛ ۴۱میلیون شعر روی سایت گنجور در دسترس است. ۶۸ میلیون آیپی منحصر به فرد به آن مراجعه کردهاند که برابر است با جمعیت فارسیزبانان باسواد در کل جهان.
در طول تاریخ ما کی چنین توجه گستردهای به ادبیات فارسی وجود داشته است؟ یا حجم کلاسهای شاهنامهخوانی و خیامخوانی و مثنویخوانی، بیسابقه است. میخواهم بگویم نگران نباشید، دارد اتفاق میافتد.
اشارهتان به ۲۸ مرداد حتما واجد معنای خاصی است. چرا میگویید نسلهای بعد از کودتا مشکل دارند؟
چون ۲۸ مرداد اتفاق میافتد.

وقتی نفت همه را آلوده میکند
اگر از منظر شکست میگویید، انقلاب مشروطه هم شکست خورد.
نه فقط از منظر شکست. تا سال ۱۳۳۵ در ایران تولید ثروت ناشی از تولید ارزش بوده است. ما نفت و گاز و معدن مس سرچشمه نداشتیم اما زندگی میکردیم.
حالا نظریهپردازان میگویند ما اقتصاد خیلی فقیر معیشتی داشتهایم. اصلا چنین نیست.
ما در شهرهای تاریخیمان تعداد زیادی خانه مجلل داشتهایم. تا سال ۳۵ در شهر کاشان هزار خانه مجلل وجود داشته است. در اصفهان چندین هزار، در شیراز و تبریز همینطور.
چه کسانی در خانههای مجلل زندگی میکردهاند؟ ثروتمندان. ما هر خانواده را ۱۰ نفر هم که فرض کنیم یعنی در کاشان حداقل ۱۰هزار نفر ثروتمند بودهاند. جمعیت آن زمان کاشان ۶۰هزار نفر بوده. اینها که نفت نداشتهاند.
شما الان یک شهر را نشان من بدهید که یکششم جمعیتش ثروتمند باشند.
یک کسی را نشان بدهید که از پول نفت ثروتمند نشده باشد. یا واردکننده است که پول نفت را مستقیم به رگش تزریق میکند، یا تولیدکننده است که پول نفت را در قالب انواع سوبسیدها به عضله تزریق میکند یا مثل من و شما کارمند است که پول نفت را ریختهاند در غذایش.
کاشان که آب هم ندارد. از چه محلی ثروتمند میشده است؟ چطور کاشان ۵درصد مالیات کشور را میپرداخته است. از محل صنعت. چطور صنعتی؟ آنچه امروز بهش میگوییم صنایع دانشمحور خلاقه.
چه بلایی سر کاشان آوردهایم؟ حالا با افتخار میگوییم کاشان به پایتخت فرش ماشینی جهان تبدیل شده است. صنعتی که همهچیزیش از خارج وارد میشود و تولیدش با سوبسید است، توانسته یکششم مردم کاشان را ثروتمند کند؟ مشکل اینجاست.
حاکمیت از جنس مدنیت
چرا تنوعی که در میان مردم دیده میشود، در حاکمیت دیده نمیشود در حالیکه بخشی از این حاکمیت به هر حال انتخاب ماست و بخش دیگرش هم که انتخاب ما نبوده، از جنس همین مردم است دیگر. حتی نوع روایت مردم از جنگ و مقاومت و نپاشیدن ایران با روایت بخشهای عمدهای از حاکمیت متفاوت است. چرا؟
به نظر من برای حاکمیت هم باید این سوال مطرح باشد که ایران کجاست و ایرانی کیست؟ به نظرم این سوال برای حاکمیت ما مطرح نبوده. پرسشهای دیگری برای حاکمیت مطرح بوده و به موضوعات دیگری معطوف بوده است.
اگر حاکمیت بخواهد مردم را نمایندگی کند، باید حتما پاسخ این سوال را در مقیاس حاکمیتی بداند. الان این ساز کوک نیست. یعنی حاکمیت را نمایندگی مدنیت نمیبینید. اتفاقا در نمایندگی از بخشهای نامدنی بیشتر خودش را نشان میدهد.
به به نظر من یک خطای راهبردی است که باید اصلاح شود و اصلاح هم خواهد شد چون قابل دوام نیست. اصلاح میشود چون جامعه ما اهل فروپاشی نیست، اهل انقلاب نیست.
جامعه ما همانطور که گفتید خیلی زخم دیده است. مرهم این زخمها جز از جنس محبت و یکطور همراهی و همدلی با جامعه نیست.
حاکمیت ما باید با اکثریت جامعه همراه و همدل شود. نمیتواند برای حفظ موجودیت خودش دائم به اقلیت اکتفا کند. دیگر گذشت.
تحول خیلی عمیقی در جامعه ما دارد اتفاق میافتد و میپسندد که حاکمیتی از جنس خودش را کنار خودش ببیند. سیاسی به موضوع نگاه نکنیم، امنیتی و نظامی به موضوع نگاه نکنیم. فرهنگی به موضوع نگاه کنیم. اگر به لحاظ فرهنگی حاکمیت با تحولات جامعه قرابت پیدا کند، طبیعی است که در میان این بیقراریها میتواند قرار پیدا کند.
کشتی در دریای طوفانی چگونه موجودیت خود را حفظ میکند؟ اگر در برابر امواج و طوفانها ایستادگی کند که متلاشی میشود. میبینیم همراهی میکند و در عین حال از این انرژیها استفاده میکند تا به مقصود خودش برسد. من اسم این را گذاشتهام تعادل معلق.
در طول تاریخ ما هر وقت به تعادل معلق رسیدهایم، موفق بودهایم.
برای رسیدن به این تعادل معلق هم نیازمند دانایی هستیم و دانایی برای کسی که اهل ایران باشد، آسانترین کار است.
انتهای پیام





