غفلت منتقدان سیاست‌زده بیژن عبدالکریمی از حقوق و مسئولیت روشنفکر [+مقاله فاکتورهای یک هبوط]

فاکتورهای یک هبوط

یادداشت علی‌نجات غلامی:

بعضی‌ها می‌گویند عبدالکریمی پول گرفته یا از او آتو دارند. این تقلیل است. تقلیل‌دادنِ این فاجعه به «پول گرفتن» یا «منفعت‌طلبیِ حقیر»، ساده‌سازیِ مسأله است. خطرناک‌ترین نوعِ توجیهِ جنایت، زمانی رخ می‌دهد که ماشینِ توجیه، نه از سرِ طمع، بلکه از طریقِ یک «سرطانِ تئوریک» یک انحرافِ هستی‌شناختی در خودِ “معماریِ تفکر” تغذیه شود.

این فروپاشیِ درونیِ تفکرِ فلسفی که منجر به توجیهِ [فاجعه] و پیوند با [فاجعه‌آفرین‌ها] می‌شود، بر چند مکانیسمِ بیمارگونه استوار است:

الف: توهمِ «سرنوشتِ تاریخی» و انحلالِ مونادِ انسانی

خطرناک‌ترین بیماریِ یک ذهنِ فلسفی زمانی آغاز می‌شود که او امرِ انضمامی (جانِ انسان، رنج، خون، مونادِ فردی) را فدای یک «مفهومِ کلانِ انتزاعی» (مانند ملت، تاریخ، مقاومت، یا روحِ زمانه) می‌کند.

هنگامی که فیلسوف دچارِ این توهمِ ‌هگلینی/فاشیستی می‌شود که خود را سخنگویِ «سرنوشتِ تاریخی» می‌پندارد، جانِ انسان‌ها دیگر ارزشِ مطلق ندارد، بلکه صرفاً به «موادِ خام» یا «هزینه‌های ضروری» برای رسیدن به آن غایتِ موهوم تبدیل می‌شود.

در این نگاهِ سرطانی، جنوساید دیگر کشتارِ انسان‌ها نیست، بلکه «پاک‌سازیِ مسیرِ تاریخ» خوانده می‌شود.

این همان نقطه‌ای است که فیلسوف، «عقلانیتِ پاتیک» (در همدلی با رنجِ دیگری) را به نفعِ یک عقلانیتِ ابزاریِ کلان سلاخی می‌کند.

ب: رمانتیسیسمِ خشونت و تقدیسِ «امرِ حاد»

برخی از اذهانِ فلسفیِ معذب، دچارِ نوعی شیفتگیِ بیمارگونه به قدرتِ عریان و خشونت می‌شوند. آن‌ها در ساختارهای توتالیتر، اراده‌ای برای در هم شکستنِ نظمِ ملال‌آورِ جهان می‌بینند.

این همان سندرمی است که والتر بنیامین آن را «زیبایی‌شناختی کردنِ سیاست» می‌نامید.

فیلسوفِ سرطانی، از خشونت، اسطوره‌سازی می‌کند؛ او [فجایع] را به مثابه‌ی یک «رخدادِ شکوهمند» می‌بیند که قرار است جهان را از انحطاط نجات دهد.

او در ذهنِ خود، جلاد را در هیبتِ یک جراحِ کیهانی تصویر می‌کند که در حالِ بریدنِ غده‌هایِ چرکین است.

ج: کین‌توزی به مثابه‌ی اپیستمولوژی

چرا چنین روشنفکری شب و روز متفکرانِ مستقل را تخریب می‌کند؟ پاسخ را باید در مفهومِ «کین‌توزیِ» نیچه و ماکس شلر جستجو کرد.

فیلسوفی که استقلالِ خود را باخته و به توجیه‌گرِ قدرت تبدیل شده است، در اعماقِ روانِ خود از وضعیتِ حقیرانه‌اش آگاه است (همان ایمانِ بد).

متفکرانِ مستقل، روشنفکرانِ آزاده و کسانی که همچنان بر سرِ «حقیقت» ایستاده‌اند، برای او نقشِ یک «آینه‌ی عذاب‌آور» را بازی می‌کنند. وجودِ آن‌ها مدام سقوطِ او را به یادش می‌آورد. بنابراین، او باید آن‌ها را تخریب کند، برچسب بزند و لجن‌مال کند، تا با نابود کردنِ این آینه‌ها، دیگر مجبور نباشد چهره‌یِ مسخ‌شده‌یِ خود را تماشا کند.

خشمِ او، در واقع خشمِ یک سوژه‌یِ شکست‌خورده از تصویرِ ویرانِ خویش است.

د: منطقِ استثنا و تعلیقِ اتیک

کارل اشمیت، تئوریسینِ حقوقیِ رایشِ سوم، بنیانِ دیکتاتوری را بر مفهومِ «وضعیتِ استثنایی» استوار کرد.

فیلسوفی که به توجیهِ [فاجعه] می‌رسد، تفکرش به این ویروس مبتلا شده است.

او مدام القا می‌کند که «ما در یک وضعیتِ آخرالزمانی هستیم»، «دشمن در پشتِ دروازه‌هاست» و «بقایِ ما در خطر است». با این ترفندِ تئوریک، او هرگونه اخلاقِ جهان‌شمول، حقوق بشر و حرمتِ جانِ آدمی را تعلیق می‌کند.

در وضعیتِ استثناییِ ذهنِ او، هر جنایتی به نامِ «ضرورتِ بقا» مباح می‌شود.

فروپاشیِ اهل فلسفه‌ای از این دست، به ما یادآوری می‌کند که «عقل» اگر از لنگرگاهِ پاتیکِ خود (یعنی التزامِ مطلق به جانِ انسان و رنجِ گوشت‌مندِ او) جدا شود، مستعدِ تبدیل شدن به مرگ‌بارترین سلاحِ کشتارِ جمعی است.

این دقیقاً همان انحرافی است که هوسرل در بحرانِ علوم اروپایی نسبت به آن هشدار داد: عقلانیتی که غایتِ انسانیِ خود را فراموش کرده است.

انتهای پیام

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *