چرا هنوز طلای ۱۳ صفر خریدار دارد؟

زهرا ماهر، جامعه‌شناس در سایت اصفهان زیبا نوشت: وقتی از خرافه‌هایی مثل «۱۳ صفر برای خرید طلا خوب است یا نه» حرف می‌زنیم، در واقع فقط درباره یک باور ساده یا جمله عامیانه صحبت نمی‌کنیم، بلکه داریم درباره یک نوع رابطه مردم با ترس، آینده، نااطمینانی، پول، سنت و فشار جمعی حرف می‌زنیم؛ یعنی این مسئله خیلی بزرگ‌تر از خودِ ۱۳ صفر است. در ظاهر ماجرا خیلی ساده است! یک عده می‌گویند در فلان روز خرید طلا نکن، چون نحس است.

یا می‌گویند اگر در این روز معامله کنی، برکت از زندگی می‌رود. بعضی‌ها هم شکل معکوسش را می‌گویند: اتفاقا در این روز اگر فلان کار را بکنی، بلا از تو دور می‌شود. حالا ممکن است کسی از بیرون نگاه کند و بگوید این فقط یک حرف بی‌اساس است و تمام!

اما جامعه‌شناس اینجا توقف نمی‌کند؛ برای جامعه‌شناس سؤال مهم‌تر این است که چرا چنین حرفی اصلا برای مردم قانع‌کننده می‌شود؟ چرا تکرار می‌شود؟ چرا نسل‌به‌نسل می‌ماند؟ چرا حتی آدم‌های تحصیل‌کرده هم گاهی در عمل از آن تبعیت می‌کنند؟ به نظرم نقطه شروع تحلیل این است که بگوییم این‌جور خرافات معمولا در جاهایی رشد می‌یابند که آدم‌ها احساس می‌کنند کنترل کافی روی زندگی‌شان ندارند.

وقتی زندگی قابل‌پیش‌بینی نیست و فرد حس می‌کند آینده مبهم است و اقتصاد ثبات ندارد و هر روز ممکن است قیمت‌ها بالا و پایین شوند، وقتی درآمد و هزینه با هم نمی‌خواند، آدم به شکل طبیعی دنبال یک تکیه‌گاه روانی می‌گردد.

این تکیه‌گاه همیشه منطقی نیست. گاهی شکلش دعاست، گاهی مشورت است، گاهی تحلیل اقتصادی و گاهی هم متأسفانه خرافه است. برای همین من همیشه می‌گویم خرافه فقط از ناآگاهی نمی‌آید؛ خیلی وقت‌ها از اضطراب می‌آید. یعنی یک آدم ممکن است بداند هیچ دلیل علمی و منطقی برای نحس بودن ۱۳ صفر وجود ندارد، اما باز با خودش بگوید: «حالا چه اشکالی دارد، یک روز دیرتر می‌خرم. اگر راست بود چه؟»

این «اگر راست بود چه؟» خیلی مهم است. این جمله کوتاه، یکی از جاهایی است که خرافه در آن زندگی می‌کند. خرافه دقیقا در شکاف میان عقل و اضطراب رشد می‌کند. از این زاویه اگر نگاه کنیم، خرید طلا هم خودش موضوع مهمی است.

چرا این خرافات مثلا درباره خرید طلا پررنگ می‌شود، نه درباره خرید یک دفتر یا یک جفت جوراب؟ چون طلا در جامعه فقط یک زینت نیست. طلا برای خیلی از خانواده‌ها نماد امنیت و پشتوانه و روز مبادا ست. مخصوصا در جامعه‌ای که مردم بارها بی‌ثباتی اقتصادی را تجربه کرده‌اند، طلا تبدیل می‌شود به چیزی فراتر از کالا. طلا یعنی ذخیره آرامش. یعنی یک چیز قابل‌اتکا. وقتی موضوع این‌قدر مهم است، طبیعی است که ترس‌ها، احتیاط‌ها و باورهای ماورایی هم بیشتر به آن وصل شوند. هرچه یک چیز برای مردم حیاتی‌تر باشد، بیشتر در معرض خرافه قرار می‌گیرد.

در جامعه‌شناسی و انسان‌شناسی، سال‌هاست که روی این موضوع کار شده است. مثلا «مالینوفسکی» که از چهره‌های مهم انسان‌شناسی است، در پژوهش‌هایش نشان داده بود که آدم‌ها وقتی با موقعیت‌های پرخطر و نامطمئن روبه‌رو می‌شوند، بیشتر به جادو و آیین و باورهای غیرعلمی رو می‌آورند.

او مثال ماهیگیرانی را می‌زد که وقتی در آب‌های امن کار می‌کنند، رفتارشان عادی است، اما وقتی به دریاهای خطرناک می‌روند، سراغ آیین‌ها و رفتارهای جادویی می‌روند. این حرف خیلی به زندگی امروز ما نزدیک است. وقتی اقتصاد آرام نیست، وقتی آینده روشن نیست، وقتی مردم حس می‌کنند در دریای متلاطم‌اند، میل به خرافه بیشتر می‌شود. نه چون مردم لزوما ساده‌لوح‌اند، بلکه چون می‌خواهند در یک وضعیت بی‌ثبات، احساس کنترل داشته باشند.

اینجا ما با چیزی روبه‌رو هستیم که در زبان ساده می‌شود گفت؛ توهم کنترل. یعنی فرد می‌خواهد حس کند هنوز می‌تواند با یک انتخاب خاص، جلوی بدبیاری را بگیرد.
مثلامی‌گوید اگر امروز طلا نخرم، از ضرر دور می‌مانم. یا اگر فلان روز معامله نکنم، خیالم راحت‌تر است. شاید در واقعیت چنین ارتباطی وجود نداشته باشد، اما از نظر روانی به فرد آرامش می‌دهد و این آرامش برای خیلی‌ها از حقیقت مهم‌تر می‌شود.

اما فقط اضطراب نیست. یک عامل مهم دیگر هم وجود دارد و آن فشار جمعی است. در جامعه فقط بر اساس عقل فردی تصمیم نمی‌گیریم. ما در شبکه‌ای از خانواده، فامیل، دوستان، همسایه‌ها، همکاران و سنت‌های شفاهی زندگی می‌کنیم. خیلی از این باورها از راه استدلال منتقل نمی‌شوند؛ از راه تکرار منتقل می‌شوند.

مادربزرگ گفته، مادر شنیده، خاله تأکید کرده، همسایه مثال آورده و کم‌کم یک باور جاافتاده است. بعد اگر کسی خلافش عمل کند و بعدا هر اتفاق بدی برایش بیفتد، دیگران فورا بین آن دو ربط برقرار می‌کنند. می‌گویند: «دیدی؟ گفتیم آن روز این کار را نکن.» اینجا یک سازوکار مهم ذهنی و اجتماعی فعال می‌شود؛ ما اتفاقات را انتخابی به یاد می‌سپاریم. مواردی را که باورمان را تأیید می‌کند، بیشتر می‌بینیم و تکرار می‌کنیم، اما موارد نقض‌کننده را نادیده می‌گیریم.

مثلا هزار نفر ممکن است در روزهای مختلف طلا بخرند و هیچ اتفاق خاصی هم نیفتد. این‌ها اصلا روایت نمی‌شوند. اما اگر یک نفر در ۱۳ صفر طلا بخرد و بعد دو روز بعد مثلا دعوایی در خانه پیش بیاید یا ضرری در جای دیگری بکند، همان یک مورد می‌شود «شاهد» و نقل مجلس. این همان چیزی است که در تحلیل اجتماعی و روان‌شناختی می‌توانیم نوعی سوگیری در دیدن واقعیت بدانیم. مردم دنبال الگو می‌گردند، حتی جایی که الگویی وجود ندارد.

یک نکته مهم دیگر این است که خرافه‌ها همیشه فقط نشانه نادانی نیستند؛ گاهی نشانه ضعف نهادهای تولید اعتماد در جامعه‌اند. وقتی نهادهای رسمی، آموزشی، اقتصادی و حتی رسانه‌ای نتوانند به مردم تصویر روشنی از واقعیت بدهند، وقتی تحلیل درست جای خودش را به شایعه و ترس بدهد، فضا برای خرافه باز می‌شود. یعنی اگر جامعه‌ای داشته باشید که در آن آموزش تفکر انتقادی ضعیف است، رسانه‌ها سطحی‌اند، گفت‌وگوی عقلانی کم است، و از آن طرف بی‌ثباتی اقتصادی بالاست، تقریبا می‌شود پیش‌بینی کرد که انواع خرافات در آن زنده بمانند. خرافه در خلأ به وجود نمی‌آید. خرافه از یک بستر اجتماعی تغذیه می‌کند.

اگر بخواهم کمی نظری‌تر اما باز هم ساده بگویم، ماکس وبر، جامعه‌شناس بزرگ آلمانی، معتقد بود که دنیای مدرن باید به سمت عقلانی شدن حرکت کند؛ یعنی آدم‌ها بیشتر بر اساس حسابگری، برنامه‌ریزی، علم و نظم تصمیم بگیرند. اما تجربه بسیاری از جوامع نشان داده که این روند همیشه کامل و یک‌دست پیش نمی‌رود.

ممکن است شما از نظر ظاهری وارد جهان مدرن شده باشید، موبایل و اینترنت و بازار آنلاین و تحلیل لحظه‌ای قیمت داشته باشید، اما در لایه‌های عمیق‌تر ذهن و فرهنگ، هنوز تصمیم‌ها با ترس‌های موهوم، نشانه خوانی‌های جادویی و احتیاط‌های غیرمنطقی هدایت شوند.

یعنی مدرنیته در ابزار آمده، اما نه لزوما در شیوه فکرکردن. این شکاف خیلی مهم است. از طرف دیگر، اگر از نگاه دورکیم هم به موضوع نگاه کنیم، می‌شود گفت بعضی از این باورها کارکرد اجتماعی هم دارند. نه به این معنا که درست‌اند، بلکه به این معنا که یک‌جور حس پیوند و اشتراک می‌سازند.

وقتی یک خانواده یا یک جمع، درباره روزهای خاص، ساعت‌های خاص، یا رفتارهای خاص باورهای مشترک دارند، در واقع نوعی فرهنگ مشترک می‌سازند. این فرهنگ مشترک می‌تواند حتی اگر غیرعقلانی باشد، برای اعضای آن جمع حس تعلق ایجاد کند. برای همین مبارزه با خرافه فقط با گفتن اینکه «این حرف بی‌منطق است» پیش نمی‌رود. چون آن باور فقط یک گزاره غلط نیست؛ بخشی از رابطه عاطفی آدم‌ها با خانواده، گذشته و سنتشان هم هست.

اینجا به نظرم یکی از خطاهای رایج این است که ما با لحن تحقیرآمیز با این موضوع برخورد می‌کنیم. یعنی می‌گوییم این مردم عقب‌مانده‌اند، این‌ها نمی‌فهمندو خرافاتی‌اند. این نوع مواجهه نتیجه نمی‌دهد. چرا؟ چون کسی که به این باورها گرایش دارد، فقط از سر جهل این کار را نمی‌کند؛ او معمولا در حال مدیریت ترس‌ها، فشارها و تجربه‌های تاریخی خودش است.

اگر بخواهیم تغییر ایجاد کنیم، باید اول این زمینه را بفهمیم. جامعه‌شناسی دقیقا همین‌جا به کار می‌آید؛ به‌جای تمسخر مردم، سعی می‌کند نشان دهد این باورها از کجا می‌آیند و چرا ماندگار می‌شوند. در جامعه ما یک عامل دیگر هم وجود دارد و آن درهم‌آمیختگی سنت، مذهب عامیانه و فرهنگ شفاهی است. باید بین دین و خرافه فرق گذاشت. خیلی از چیزهایی که در میان مردم رواج دارد، الزاما پشتوانه دینی معتبر ندارد، اما چون در زبان دینی یا مناسکی بیان می‌شود، برای مردم قدرت بیشتری پیدا می‌کند. یعنی گاهی یک باور عامیانه لباس قدسی می‌پوشد و همین باعث می‌شود نقدکردنش سخت‌تر شود.

وقتی چیزی رنگ تقدس بگیرد، حتی اگر ریشه‌اش فرهنگی یا محلی باشد، مردم بااحتیاط بیشتری با آن برخورد می‌کنند.

پس بخشی از ماندگاری این باورها به این برمی‌گردد که مرز میان امر دینی، امر فرهنگی و امر خرافی برای خیلی‌ها روشن نشده است. حالا اگر از من بپرسید آسیب اصلی این خرافات چیست، می‌گویم آسیب فقط این نیست که یک نفر خرید طلا را یک روز عقب می‌اندازد.

آسیب اصلی این است که کم‌کم یک سبک‌فکر کردن در جامعه جا می‌افتد. سبکی که در آن به‌جای تحلیل علت‌های واقعی، دنبال نشانه‌های خیالی می‌گردیم. به‌جای اینکه بپرسیم چرا قیمت طلا بالا رفت، می‌پرسیم در چه روزی بخریم که نحس نباشد. به‌جای اینکه درباره ساختار اقتصاد، نااطمینانی، تورم و سیاست‌گذاری حرف بزنیم، بحث را به خوش‌یمنی و بدیمنی می‌کشانیم. این جابه‌جایی خیلی خطرناک است، چون ذهن جامعه را از مسئله واقعی دور می‌کند.

این نوع تفکر حتی می‌تواند در عرصه‌های دیگر هم بازتولید شود؛ یعنی اگر جامعه عادت کند مشکلات را با منطق جادویی توضیح دهد، این منطق فقط در خرید طلا باقی نمی‌ماند. در ازدواج، کسب‌وکار، درمان، تربیت فرزند و حتی تصمیم‌های سیاسی و اجتماعی هم خودش را نشان می‌دهد؛ بنابراین خرافه یک موضوع کوچک حاشیه‌ای نیست؛ می‌تواند نشان‌دهنده کیفیت عقلانیت عمومی در یک جامعه باشد.

راه‌حل‌ها و افق آینده
حالا برسیم به این پرسش مهم که چه باید کرد؟ به نظر من راه‌حل فقط در نصیحت فردی خلاصه نمی‌شود. نمی‌شود به مردم گفت خرافی نباشید، بعد همان جامعه را در وضعیت مزمن ناامنی و اضطراب رها کرد. ما هم به راه‌حل فرهنگی نیاز داریم، هم آموزشی، هم اقتصادی. اول‌ازهمه، جامعه‌ای که می‌خواهد از خرافه فاصله بگیرد، باید احساس امنیت بیشتری تولید کند. هرچه زندگی پیش‌بینی‌پذیرتر باشد، خرافه ضعیف‌تر می‌شود.

وقتی فرد بداند با برنامه‌ریزی، کار، پس‌انداز، تحلیل و اعتماد به قواعد روشن می‌تواند آینده‌اش را تا حدی مدیریت کند، کمتر سراغ نسخه‌های جادویی می‌رود. اما وقتی همه چیز مبهم است، خرافه دوباره جان می‌گیرد. دوم، ما به آموزش واقعی تفکر انتقادی نیاز داریم.

نه‌فقط در مدرسه، بلکه در رسانه، خانواده و فضای عمومی. تفکر انتقادی یعنی آدم یاد بگیرد هر ادعایی را نپذیرد، میان هم‌زمان و علت فرق بگذارد، از خودش بپرسد شاهد این حرف چیست، آیا نمونه‌های مخالف را هم دیده‌ایم، آیا این فقط یک روایت تکرارشدن است یا واقعا پشتوانه دارد.

اگر این سبک‌فکر کردن در جامعه تقویت شود، خرافه به‌تدریج جایگاه خودش را از دست می‌دهد اگر بخواهم در پایان، همه این بحث را در یک قاب کلی جمع کنم، باید بگویم خرافه‌هایی از جنس «خرید طلا در ۱۳ صفر» را نباید فقط یک باور اشتباه یا یک حرف بی‌پایه دید. این‌ها در واقع نشانه‌اند؛ نشانهٔ نوعی اضطراب جمعی، نشانهٔ ناامنی، نشانهٔ میل انسان به پیداکردن معنا در دلِ بی‌ثباتی.

جامعه وقتی نتواند برای نگرانی‌های واقعی خودش پاسخ روشن، عقلانی و در دسترس پیدا کند، خیلی وقت‌ها به پاسخ‌های نمادین، ساده و آرامش‌بخش پناه می‌برد؛ حتی اگر آن پاسخ‌ها از نظر منطقی استوار نباشند.

ازاین‌جهت، خرافه فقط در ذهن افراد زندگی نمی‌کند؛ در شرایط اجتماعی زندگی می‌کند. در گرانی، در بی‌ثباتی، در ترس از آینده، در روایت‌های خانوادگی، در حافظه نسل‌ها و در فضاهایی که آموزشِ پرسشگری ضعیف است. به همین دلیل، اگر فقط خودِ مردم را سرزنش کنیم، اصل ماجرا را ندیده‌ایم.

مسئله این نیست که چرا عده‌ای «باور نادرست» دارند؛ مسئله این است که چه وضعیتی باعث می‌شود این باور برایشان قانع‌کننده، آرامش‌بخش یا دست‌کم قابل احتیاط به نظر برسد. نکته مهم دیگر این است که خرافه معمولا خودش را در جاهایی نشان می‌دهد که برای مردم اهمیت بیشتری دارد. این‌که چنین باوری به خرید طلا گره می‌خورد، اتفاقی نیست.

طلا برای بسیاری از خانواده‌ها فقط زینت نیست؛ نماد پس‌انداز، پشتوانه، آبرو، امنیت و آینده است. پس طبیعی است که وقتی ترس بالا می‌رود، حساسیت‌ها و احتیاط‌های خرافی هم دور همین موضوع‌های مهم شکل بگیرد. یعنی خرافه اغلب دورِ چیزهای کم‌اهمیت ساخته نمی‌شود؛ دورِ چیزهایی ساخته می‌شود که مردم از دست‌دادنشان را تاب نمی‌آورند. درعین‌حال، باید به این واقعیت هم توجه کرد که خرافه همیشه با شکل قدیمی خودش باقی نمی‌ماند. جامعه ممکن است از یک نوع خرافه فاصله بگیرد، اما به نوع تازه‌ای از همان منطق پناه ببرد.

یعنی اگر امروز بعضی از باورهای خرافه‌ای کم‌رنگ شوند، فردا ممکن است همان نیاز به اطمینان و کنترل، خودش را در قالب شبه‌علم، توصیه‌های بی‌پایه، پیش‌بینی‌های غیرعلمی یا نسخه‌های ظاهرا مدرن نشان دهد. پس مسئله فقط رد کردن یک باور خاص نیست؛ مسئله، تقویت نوعی نگاه عقلانی، سنجشگر و مسئولانه به زندگی است.

من فکر می‌کنم جامعه‌ای که می‌خواهد از خرافه فاصله بگیرد، باید هم‌زمان دو کار را انجام دهد؛ازیک‌طرف، امنیت و اعتماد بیشتری در سطح زندگی اجتماعی و اقتصادی ایجاد کند، و از طرف دیگر، مهارت فکرکردن را بالا ببرد. یعنی هم باید از شدت اضطراب‌های واقعی کم شود، هم باید ابزار تشخیص درست و نادرست در اختیار مردم قرار بگیرد.

بدون این دو، خرافه از یک در بیرون می‌رود و از در دیگر برمی‌گردد. در نهایت، خرافه‌هایی مثل این را باید جدی گرفت، اما نه ازآن‌جهت که واقعاً سرنوشت ما را تعیین می‌کنند؛ بلکه ازآن‌جهت که نشان می‌دهند جامعه در کدام نقطه ایستاده است. این باورها به ما می‌گویند مردم از چه چیزهایی می‌ترسند، به چه چیزهایی امید بسته‌اند، در کجا احساس بی‌پناهی می‌کنند، و چطور می‌کوشند بر زندگی‌ای که گاهی از کنترلشان بیرون می‌رود، دوباره تسلط پیدا کنند.

از این منظر، نقد خرافه فقط نقد یک باور نیست؛ نقد یک وضعیت اجتماعی است؛ شاید مهم‌ترین حرف همین باشد: هرجا عقلانیت اجتماعی ضعیف شود، خرافه فقط یک اعتقاد حاشیه‌ای نمی‌ماند، بلکه آرام‌آرام به شیوه تصمیم‌گیری تبدیل می‌شود و هرجا جامعه بتواند میان ترس و آگاهی، میان سنت و سنجش، و میان اضطراب و فهم، تعادل بهتری برقرار کند، خرافه هم کم‌کم از مرکز زندگی به حاشیه می‌رود.

انتهای پیام

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *