حرفهای تازهی هادی محقق از آن جنس صحبتهایی است که خیلی زود از یک گفتوگوی سینمایی فراتر میرود. محقق از مرگ، زندگی، عشق، ایران و معنای زیستن حرف میزند؛ اما در میان این حرفها، یک نام بیش از همه در ذهن مخاطب میماند: حسین پناهی.
این نویسنده و کارگردان وقتی دربارهی مرگ صحبت میکند، به یک تناقض آشنا اشاره دارد؛ اینکه انسان از مرگ خبر دارد، اما انگار باورش نکرده است. مرگ برای همه قطعی است، ولی در زندگی روزمره چنان رفتار میکنیم که گویی قرار نیست روزی نوبت خودمان برسد. از نگاه محقق، اگر انسان حقیقت مرگ را واقعاً بپذیرد، نگاهش به زندگی، آدمها و حتی خواستههایش تغییر میکند.
اینجاست که صحبتهای او بیاختیار یادآور جهان ذهنی حسین پناهی میشود؛ شاعری که مرگ و زندگی در آثارش دو سوی یک پرسش همیشگی بودند. پناهی هم بارها از انسان، تنهایی، عبور از دنیا و بیاعتباری چیزهایی گفته بود که آدمها برایشان بیش از اندازه جدی میشوند. تفاوت در اینجاست که پناهی این دغدغهها را اغلب با زبان شعر و طنز تلخ بیان میکرد و محقق آنها را در قالب تأملی دربارهی زندگی و مرگ به زبان میآورد.
حتی اشارهی محقق به حسین پناهی در گفتوگویی با «آفرکورد»، این شباهت ذهنی را پررنگتر میکند. پناهی برای بسیاری از مخاطبان فقط یک بازیگر یا شاعر نیست؛ تصویری از انسانی است که جهان را از فاصلهای متفاوت نگاه میکرد. آدمی که ساده حرف میزد اما پشت همان سادگی، پرسشهای سنگینی دربارهی زندگی، مرگ، عشق و تنهایی پنهان بود.
محقق نیز در روایت خود از مرگ، به جای آنکه صرفاً دربارهی پایان زندگی صحبت کند، از خودِ زندگی میگوید؛ از اینکه دانستن پایان، باید بر کیفیت مسیر اثر بگذارد. همین نگاه است که صحبتهای او را به جهان فکری پناهی نزدیک میکند؛ جهانی که در آن مرگ الزاماً یک پایان ترسناک نیست، بلکه بهانهای برای دوباره دیدن زندگی است.
بخش دیگری از صحبتهای محقق به ایران مربوط میشود؛ جایی که او با نگاهی عاطفی از این سرزمین، آدمها و زیباییهایش حرف میزند. در این بخش نیز میتوان رد همان نگاه انسانی را دید؛ نگاهی که به جای تصویر کردن ایران صرفاً بهعنوان یک جغرافیا، آن را سرزمینی پر از قصه، آدم و تجربه میبیند.
شاید به همین دلیل است که بعد از شنیدن حرفهای محقق، این سؤال شکل میگیرد: «هادی محقق یا حسین پناهی؟» نه از این جهت که این دو را یکی بدانیم، بلکه از این جهت که هر دو، هر کدام با زبان خودشان، مخاطب را به همان نقطهای میبرند که کمتر دوست داریم به آن فکر کنیم؛ اینکه زندگی کوتاه است و مرگ، برخلاف چیزی که در روزمرگیهایمان وانمود میکنیم، همیشه بخشی از آن است.
حرفهای محقق شاید بیش از آنکه پاسخ بدهد، سؤال ایجاد کند؛ همان کاری که پناهی بلد بود. اینکه اگر واقعاً بدانیم قرار نیست همیشه بمانیم، امروزمان را چطور زندگی میکنیم؟
انتهای پیام



