ابوالفضل نجیب، روزنامهنگار، در یادداشتی که در اختیار انصاف نیوز قرار داده است، نوشت:
چند شب پیش با دوست نادیده و اهل درد و دل و منتقد و مؤلف و مستندساز محمد جعفری نازنین تلفنی درباره موضوع کتاب در حال چاپ او درباره سینمای شوروی و آیزنشتاین گپ میزدم. حرف کشید به آمادگی ذهنی نگارنده درباره تنوع و تعدد یادداشتهای روزانه که تولید و در منابع مختلف به اشتراک میگذارم.
کلی از بابت این میزان آمادگی ذهنی و فعال بودن و سرزندگی در اوضاع و احوال روحی و روانی این سالها و روزها و گرفتاریهای اقتصادی تعریف و تمجید و بنده را به شوق و ذوق و شرمنده کرد. در لابلای این همه تعریف و تمجید به مزاح نیشکی زد به امکان کمک گرفتن از هوش مصنوعی برای نوشتن این کمیت و کیفیت تولید محتوا. هر چند لحن او شوخطبعانه بود و یقین داشتم جز این نبود. اما حاصل این کنایه شوخطبعانه ابتدا مکث و تأمل درباره زمینههای این شوخی و مهمتر درباره آینده پیش رو و تکلیف انسانهای نوعی با خود و قضاوت شدن از سوی دیگرانی است که ذهنشان آمیخته و آلوده به شکاکیت و سوءظن درباره آنچه با عرقریزان روح و تجربه و دانش تولید میشود.
حاصل این تب و تاب درونی مرا پرتاب کرد به خاطرهای از سال چهارم یا پنجم ابتدایی. در آن سال داستانی درباره پیرمردی نوشته بودم که برای صید ماهی صبح با قایق کوچکی به دریا میزند. اما روز بعد موجهای دریا جسد او را به ساحل میرسانند. این داستان را به جای انشا در کلاس خواندم. ظاهراً در آن ایام فیلم اقتباسشده از رمان پیرمرد و دریای ارنست همینگوی از تلویزیون پخش شده بود. آن سالها بودن تلویزیون در خانهها و به نسبت بیشتر در شهرستانها و بهخصوص شهرهای با بافت مذهبی و سنتی حتی در میان طبقات متوسط به بالا اغلب خط قرمز خانوادهها بود. به همین دلیل در هر خیابان و محله همان تک و توک آنتنهای چندینمتری توی چشم بود.
ظاهراً یکی دو همکلاسی آن سال از نعمت داشتن تلویزیون در خانه بهرهمند بودند. بعد از خواندن داستان یکی از همین دانشآموزان با صدای بلند خطاب به معلم انشا گفت؛
«آقا اجازه این داستانو از روی تلویزیون نوشته.»
بچههای کلاس زدن زیر خنده و همزمان انگار دنیا روی سرم خراب شد. معلم کلاس که آدم اهل ادبیات و رمان و سینما بود سر بچهها دادکی زد و بعد از سکوت بچهها من را دلداری داد و گفت ناراحت نشو میدونم خودت نوشتی. اطمینان او ناشی از خیالپردازی و مسبوق به انشاهای پیشین من بود.
و اما بعد
راستش علیرغم گذشت این همه سال از ظهور و اپیدمی شدن رسانههای مجازی و شبکهها و امکانات ارتباطی مدرن رابطه چندانی با این دنیای مجازی ندارم. همه ارتباطم به ارسال لینک مطالب درجشده در چند منبع سیاسی و سینمایی و ادبی به شماری دوستان از طریق واتساپ و تلگرام محدود میشود. و البته به اصرار و زحمت دخترم برای پست کردن برخی مطالب در اینستاگرام که شمار دنبالکنندگان آن هنوز از مرز صد نفر عبور نکرده. و اما در مورد هوش مصنوعی همه اطلاعات من محدود میشود به شنیدهها و خواندن چند مقاله به شمار انگشتان یک دست. و دانستن این که این غول بیشاخ و دم همه مرزها را درنوردیده و شده مصداق چراغ جادوی افسانهای. تا جایی که هنوز قادر به تشخیص و تفکیک تولیدات هوش مصنوعی با هوش و دانش انسانی نیستم.
این بیگانگی با جهان پیرامون بخشی ناشی از تنبلی و اما دلیل مهمتر ترس و نگرانی از له شدن خلاقیت و دانش و تجربه و استعداد و … انسانی و تشخیص ندادن دوغ و دوشاب، سره از ناسره و به تعبیر درستتر ماهیتزدایی از فلسفه هر پدیدهای باشد. ترس از تعطیل شدن ذهن و هر آنچه به بودن نسل نوعی انسان معنی میبخشد. بحران و چالش جهانی با پدیده هوش مصنوعی بیشتر از هر تهدیدی ناشی از حس استیلای پوچی و بیهودگی بر نوعیت انسانی است. تصور کنید وقتی هوش مصنوعی امکان تولید هر موضوع و محتوایی بدون ذرهای دانش و علم و تجربه به انسان میدهد، تکلیف خلاقیت و تولید محتوای و موضوع چه میشود.
هوش مصنوعی وقتی به حوزه اندیشه و هنر و حوزههای اجتماعی و خاطرات و خلاقیت ورود میکند خواسته و ناخواسته امثال آن همکلاسی دوران ابتدایی درباره پیرمرد و دریا و دوست نازنینی که حتی به مزاح و به صرف تعدد و تنوع یک ذهن فعال که درباره هر موضوعی چیزکی به اندازه دانش و تجربه و درد و آلام و خاطرات میداند و مینویسد، طبیعی است به شائبه مبتلا کند. البته از این بابت هم باید به دیگران حق داد. آن هم در زمانهای که رنج زندگی کردن تاب و توان نفس کشیدن را گرفته است. با این حال نوشتن همچنان میتواند مهمترین انگیزه و بهانه برای تحمل رنج بودن باشد.
انتهای پیام





