عباس موسایی، عضو دفتر سیاسی حزب توسعه ملی، در یادداشتی که در اختیار انصاف نیوز قرار داده است، نوشت:
یکم؛
راینهارد کوزلک، تاریخدانِ متفکر و برجستهی آلمانی در حوزهی تاریخ مفاهیم، در ایضاح ارتباط آینده و گذشته مینویسد: «ما یک جفت مقولهی فراتاریخی داریم که شرطِ تاریخ بالقوه را تدارک میبیند. هر دوی این مقولات برای بحث دربارهی زمان تاریخی بهغایت مناسبند، چراکه گذشته و آینده بهواسطهی گردآمدنِ «تجربه» و «انتظار» به هم میپیوندد. این مقولهها برای کشف زمان تاریخی در پژوهشهای تجربی نیز مناسبند، زیرا بهواسطهی محتوایی که دارند به کارگزارانِ واقعی حرکتهای اجتماعی و سیاسی رهنمون میشوند.» به زعم کوزلک، تاریخ عینی به میانجیِ «تجربیاتی مشخص» و «انتظاراتی مشخص» زاده میشود.
هر دو گسترهی زمانی به شیوههای بسیار متفاوتی به یکدیگر وابستهاند. در تجربه، دانش تاریخیای اندوخته میشود که نمیتواند بهشکل سرراستی به انتظار تغییر شکل یا تغییر ماهیت بدهد. شما نمیتوانید از «تجربه»تان با استنتاجی فوری به «انتظار» برسید. اگر چنین چیزی ممکن بود، تاریخ همواره خود را تکرار میکرد. (کوزلک، زبان و زمان انقلابی، ترجمهی سیما حسن دخت فیروز، وبسایت نقد اقتصاد سیاسی)
با مدد از کوزلک میتوان گفت، آنچه به «تجربه» دریافت میشود را نمیتوان کاملاً و طابق النعل بالنعل به «انتظار» نشست و نه میتوان آینده را کاملاً مستقل از گذشته دانست. چنانکه ماکیاولی «شهریار» یا آنچه او «توشهی معرفتی» میداند که با «باریکاندیشی» و «موشکافی» بسیار از گذشته و الهام از موسیٰ، کورش، رومولوس و تسئوس نوشت و به لورنتسو مدیچی تقدیم نمود تا در رهایی و خیر انجامیِ ایتالیا، آن را بکار گیرد.
او در تقدیمنامهاش تصریح نمود که؛ «هدیهای ارزشمندتر از دانشم به کردار مردان بزرگ نیافتم، دانشی که از محصولِ «تجربه» دیرپای وقایعی است که از نزدیک شاهدشان بودهام و برخاسته از وقایع قدیمی است که پیوسته آن را خواندهام.» و شهریار را برای نجات ایتالیا به کار آید.
دوم؛
مائوریزیو ویرولی، از شارحانِ متأخرِ «شهریار»، با تأمل و تدقیق در زمینه و زمانه و زیستجهانِ ماکیاولی و به گفتهی وی با ارجاع به شواهد متنی که درونیاند و رخدادهای سیاسی که برونیاند، با روایتِ مفسران «شهریار» و سایرِ آثار ماکیاولی را از آنجا که روح حاکم بر کانتکست، دغدغهها، اولویتها و جوانب مختلفِ نگرش وی را مد نظر قرار ندادهاند، ناقص، نابسنده و تقلیلگرا قلمداد کرده و بر این باور است که اینان این اصل مهم که روی سخن ماکیاولی، نه با شهریار که با همهی انسانها است را نادیده گرفتهاند.
ویرولی بر خلافِ سایرِ شارحان، که به فصلِ پایانی «شهریار» چندان اهمیتی نمیدهند، بر این باور است که اتفاقاً انگیزهی ماکیاولی از نگارش شهریار را باید با ارجاع به آنچه در فصلِ «توصیه به رهایی» آورده است، باز شناخت.
به زعم ویرولی، لئو اشتراوس از مهمترین مفسران ماکیاولی، هر چند به آزاد ساختن ایتالیا از چنگ بربرها اشاره کرده و به درستی، بیش و پیش از هر چیز آن را مستلزم دگردیسی تفکر در بابِ درست و نادرست میداند، اما در فهمِ محتوای رهاییبخشِ متنِ ماکیاولی در میماند.
ویرولی، همچنین به رغمِ آنکه ماکیاولی را متفکری در جرگهی رئالیستهای سیاسی میآورد، اما برتری وی بر رئالیستهایی همچون گوئیچاردینی را در این نکته نهفته میداند که فراتر از نگرش واقعگرایانهی مرسوم، اصرار میورزد تا با ارجاع و تمسّک به نمونههای انتزاعی و اسطورهای تاریخی، «خیالِ خلاق» خویش را برای متحد ساختن مردمان متفرق، نجات ملت و احیای آزادیهای سیاسی بکار گیرد و برای رهایی کشور که اصرار دارد آن را از روحش بیشتر دوست دارد، عملی سازد.
همین خصلتهاست که آنتونیو گرامشی را بر آن میدارد که شهریار را کتاب زندهای بداند که عمل سیاسیِ رهاییبخش را خواه ملی باشد، خواه اجتماعی یا ملهم از آرمانهای ناظر بر آزادی جمهوریخواهانه، در کانونِ توجه، تصمیم و تدبیرِ خویشتن قرار بدهد.
سوم؛
با تمهید مقدمات فوق و افقِ انتظاری که میتوان از افقِ تجربیات دور و نزدیکِ جهانی، منطقهای و ملی دریافت، ایران عزیز به وقت اکنون در وضعیتِ پیچیده، پر از ابهام و مخاطره قرار دارد. فراز و نشیبها و فریبِ جهانِ سیاست، چنان روشن است که فردا چه زاید، شب آبستن است! زیر و زبر شدنهای بسیاری در «افق تجربه» دیده میشود که لاجرم زیر و زبر شدنهایی را در «افقِ انتظار»، طلب میکند. زمینه و زمانه دچارِ چنان تحولاتِ سریع و ژرفآشوبی شدهاند که گذر زمان و سیالیت سیاست، هر دم بر عمق عمیقِ آن افزوده و ناوضعیتی جدیدتر رخ مینمایاند.
بحرانهای همافزا از درون و برون، ارجاع به تجربه و فهمِ مختصاتِ روز را طلب میکند. رهایی و نجاتِ ایران از تجاوز و جنگ از بیرون و شکافِ اجتماعی از درون، نیازمندِ واقعنگریِ مسئولانه و خلاقانهای به وقت اکنون است و از این رو، سیاستمدارانی ملی، شجاع، با سیاست و کیاست در عرصههای حکمرانی و جامعه مدنی را طلب میکند، تا خیالِ خلاقِ خویش را برای نجات میهن به پرواز درآورده و با غلبه بر ناتوانیها و ناکارآمدیهای انسدادآور و تصلبساز و خیالاندیشیِ متوهمانه، مکملی موثر و فرصتآفرین در کنارِ واقعگرایی سیاسی رقم زنند.
راستِ افراطیِ افراطیِ خودنظامپندار و راست افراطی براندازیخواه در ممانعت از گذار به وضعیتِ عادی، از هر امکان بهره میجویند تا مبادا فضایِ زیستِ ضد سیاست و استثناییِ مطلوبِ ایشان دچارِ تزلزل شود. از بد حادثه، واجدِ آنچنان تأثیرگذاری بر فضای سیاستاند، که با تبدیل سیاست به ناسیاست، سپهرِ عمومی را از ید اختیارِ عقلانیت و مصالح ملی، خارج کردهاند، به گونهای که امرِ سیاسیِ متضمنِ خیر عمومی و مصلحتِ ملی، امکانِ ظهور و بروزی عادی و نرمال را نداشته و با موانعی بزرگ و سترگ روبرو شده است.
هزینهی اصلاح را آنچنان بالا بردهاند که هر گونه اصلاح، به انقلاب و دگرگونی عمیق، ترجمه شود و ذینفعانِ زیادی از عادیسازی احساسِ غبن و زیان کرده و در برابرِ آن صفآرایی کنند. این وضعیتِ انسدادی که دستپختِ اهل ایدئولوژی است، به آنچنان رسوبات، گرفتگی، تصّلب و قفلشدگی دچار شده است که امکان گشایش را به مثابهی گسستگی، گسیختگی و شکستن مفاصلِ خویش میبیند.
اندیشیدن به / و سخن گفتن از ابعاد، گستره، عمق، دامنه و مختصاتِ اوضاع، نه از سرِ تفنن و یا مرثیهسرایی بر نعشِ بیماری که در حالت احتضار است، میباشد و نه نشانهی انفعال و تسلیم به وضعیتِ قضا و قدری. بلکه به زبانِ توماس اسپریگنز در «فهمِ نظریههای سیاسی» که شناختِ درد را مقدمه و آغازِ درمان میداند، فهمِ دقیق و عمیق برای گذر آنچه ناوضعیت و اکنون خطیر ایرانش مینامند، کلیدی است؛ (تعبیرِ گویای ناوضعیت از محمدرضا تاجیک، سیاستشناس و اکنون خطیر ایران، از محمدعلی اکبری، استادِ تاریخ.)
شناختِ واقعیاتِ سیاسی، مبرمترین لازمهی عمل سیاسی موثر است. شادروان استاد جواد طباطبایی در تفسیر اندیشهی مونتسکیو، به زبانی گویا، شناختِ منشأ بحران را مقدمهی هر اصلاح دانسته و هر گونه نظریهی اصلاحات که به فهمِ ریشهی تباهی بیالتفات باشد را عقیم و ابتر میداند؛ «اصلاحات بدون فهم ریشهٔ اصلی تباهی و آنچه که باید اصلاح شود، ممکن نیست… منشأ تباهی کجاست؟! آنجایی که سّم تولید میکند کجاست.؟! بدونِ شناختِ محل تولیدِ سّم، نمیتوان اصلاحی رقم زد.»
اضطرابِ دیرپای ایران که نتیجه و محصولِ تنهایی استراتژیک آن است (نظریهی محیالدین مصباحی) را جز با تدبیری از جنسِ در اولویت قرار دادن و کانونی شدنِ «ایران»، با عبور به منطقِ ملی، نمیتوان برطرف ساخت.
ایران به مثابهی نامِ یک ملت، یک کشور و یک دولت، میتواند به مخرج مشترک «سیاست رهاساز و گشایشگر» تبدیل شود و به انتگریزهسازی امکانات وافری که «ایدهی ایران» در اختیار مینهد، راه بَرَد.
آنچه این روزها، سید محمد خاتمی راهبرِ گفتمانِ اصلاحطلبانه در ایران «صلح عزتمندانه» مینامد و سید حسن خمینی، یادگار بنیانگذار فقید جمهوری اسلامی ایران (ره) با تأسی به سنت پیامبر اسلام در ماجرای صلح حدیبیه تحت عنوانِ فتح مبین و «صلح به مثابهی مصلحتِ الهی» از آن یاد میکند را میتوان هنرمندی، فضیلت و درسآموزی از گذشته برای غلبه بر شر و شوری دانست که ملک و ملت و نظمِ عمومیِ ایران را تهدید میکند.
ایرانِ امروز، بیش از هر زمانی در تاریخِ معاصرش نیازمندِ «غنیسازیِ ملی»، هنرمندی، فضیلت، قابلیت، شجاعت، کیاست و سیاستِ ملی برای غلبه بر شر و شورِ افراطیگریِ ضد ملی است.
انتهای پیام




