چرا انتخاب رشته دیگر فقط یک تصمیم فردی نیست؟

محمد نقدی، عضو هیئت علمی دانشگاه ایلام، در یادداشتی با عنوان «سرمایه انسانی و بحران انتخاب رشته در ایران: چرا انتخاب رشته دیگر فقط یک تصمیم فردی نیست؟» که برای انتشار در اختیار انصاف نیوز قرار داده است، نوشت:

درآمد: انتخاب رشته در پایان دوره متوسطه معمولاً تصمیمی شخصی تلقی می‌شود؛ تصمیمی که باید بر اساس علاقه، استعداد و توانایی دانش‌آموز گرفته شود. اما در عمل، انتخاب رشته تحت تأثیر مجموعه‌ای از عوامل اقتصادی، اجتماعی، آموزشی و نهادی قرار دارد: چشم‌انداز اشتغال، درآمد، منزلت اجتماعی، امنیت اقتصادی، نظر خانواده، کیفیت آموزش، امکان مهاجرت و تصویری که جوانان از آینده خود و کشور دارند. از این منظر، گرایش فزآینده داوطلبان به علوم تجربی و به‌ویژه مسیرهای منتهی به پزشکی را نمی‌توان صرفاً با علاقه به پزشکی یا بی‌علاقگی به علوم پایه و مهندسی توضیح داد. این نوشته می‌کوشد به این پدیده به‌عنوان یک مسئله سرمایه انسانی نگاه کند و نشان دهد که چگونه مجموع انتخاب‌های فردی می‌تواند در سطح ملی به عدم تعادل در توزیع استعدادها، تضعیف ظرفیت نوآوری و تشدید مهاجرت نیروی متخصص منجر شود.

یک پرسش ساده با پیامدهای بزرگ

هر سال هزاران دانش‌آموز ایرانی در برابر یک انتخاب مهم قرار می‌گیرند: پزشکی یا مهندسی؟ علوم تجربی یا ریاضی؟ علوم انسانی یا فنی‌وحرفه‌ای؟ در نگاه نخست، پاسخ روشن است: هرکس باید بر اساس علاقه و استعداد خود انتخاب کند. اما انتخاب واقعی معمولاً چنین ساده نیست. دانش‌آموز و خانواده هم‌زمان به آینده شغلی، درآمد، امنیت اقتصادی، منزلت اجتماعی، احتمال یافتن شغل، هزینه و طول دوره تحصیل، نظر خانواده، کیفیت آموزش و حتی امکان مهاجرت توجه می‌کنند.

به همین دلیل، پرسش مهم‌تر از اینکه «چرا دانش‌آموزان به فیزیک، ریاضی و مهندسی علاقه ندارند؟» این است: چه ساختار اقتصادی، آموزشی، اجتماعی و نهادی باعث شده است بازده مورد انتظار برخی مسیرهای تحصیلی در ایران به‌طور محسوسی از مسیرهای دیگر متفاوت باشد؟ این پرسش، موضوع را از سطح انتخاب فردی فراتر می‌برد و آن را به مسئله‌ای درباره آینده سرمایه انسانی کشور تبدیل می‌کند.

ایلام؛ روایت یک زیست واقعی و نمونه‌ای فشرده از یک مسئله ملی

برای فهم دقیق‌تر این آمارها، باید به بستر واقعی تصمیم‌گیری یک دانش‌آموز ایلامی توجه کرد. نوجوانی را در نظر بگیرید که در محیطی زندگی می‌کند که صنایع بزرگ و شرکت‌های فناور در آن محدودند، امن‌ترین و باپرستیژترین موقعیت‌های شغلی بومی عمدتاً در شبکه بهداشت و درمان یا دستگاه‌های دولتی خلاصه می‌شود و بخشی از استعدادهای برتر که پیش‌تر برای ادامه تحصیل به تهران یا کلان‌شهرها رفته‌اند، در مواردی با اشتغال نامرتبط یا تصمیم به مهاجرت مواجه شده‌اند.

در چنین بستری، وقتی یک دانش‌آموز موفقیت اجتماعی پزشک بومی را با مسیر پرریسک مهندسی که پشتوانه صنعتی قوی در استان ندارد یا با علوم پایه مقایسه می‌کند، انتخاب علوم تجربی را دیگر نمی‌توان صرفاً تعصب یا بی‌اطلاعی دانست. این انتخاب می‌تواند پاسخی عقلایی به فرصت‌های محدود و ریسک‌های بالای مسیرهای دیگر باشد.

استان ایلام نمونه قابل توجهی برای مشاهده این پدیده است. در نوبت دوم آزمون سراسری سال ۱۴۰۴، از حدود ۹۹۵۵ شرکت‌کننده در استان ایلام، نزدیک به ۶۲ درصد در گروه علوم تجربی و تنها حدود ۶ درصد در گروه ریاضی و فنی ثبت‌نام کرده بودند. در سطح کشور، سهم علوم تجربی حدود ۴۹ درصد و سهم ریاضی و فنی حدود ۱۴ درصد بود. در نتیجه، نسبت داوطلبان تجربی به ریاضی در ایلام حدود ۱۰ به یک بوده، در حالی که این نسبت در سطح کشور حدود ۳٫۵ به ۱ بوده است. البته این آمار فقط ثبت‌نام در گروه‌های آزمایشی را نشان می‌دهد و نمی‌توان از آن مستقیماً درباره تعداد افراد یکتا، کیفیت داوطلبان، میزان قبولی، انتخاب نهایی رشته یا کمبود قطعی نیروی متخصص در آینده نتیجه‌گیری کرد. اما همین داده توصیفی یک نکته مهم را نشان می‌دهد: تمرکز تقاضا بر علوم تجربی در ایلام به‌مراتب شدیدتر از میانگین کشور است.

ایلام را نیز نباید یک استثنای کاملاً جدا از مسئله ملی دانست. این استان را می‌توان مطالعه موردی فشرده‌ای از مسئله‌ای گسترده‌تر در ایران دانست. اقتصاد محدود استان، کوچک بودن بازار کار تخصصی، ضعف نسبی بخش خصوصی فناورانه، اهمیت اشتغال دولتی و خدمات عمومی، تجربه مهاجرت جوانان و تفاوت دسترسی به مدارس و منابع آموزشی، همگی می‌توانند در شکل‌گیری این الگو نقش داشته باشند. در چنین شرایطی، رشته‌های مانند پزشکی ممکن است برای خانواده‌ها نه فقط یک رشته دانشگاهی، بلکه مسیری نسبتاً روشن برای اشتغال، منزلت اجتماعی و حتی مهاجرت تلقی شود.

انتخاب رشته؛ عقلانیت فردی، خطاهای شناختی یا هزینه جمعی؟

بر اساس نظریه سرمایه انسانی، فرد زمانی برای تحصیل سرمایه‌گذاری می‌کند که بازده مورد انتظار آن، با در نظر گرفتن هزینه، زمان و ریسک، برای او مناسب باشد. در اقتصاد واقعی، این بازده فقط به توان علمی فرد وابسته نیست. ساختار استخدام، کیفیت دانشگاه، امکان کارآموزی، اعتبار مدرک، شبکه حرفه‌ای، وضعیت صنعت، ثبات اقتصادی و حتی امکان مهاجرت، همگی در محاسبه خانواده و دانش‌آموز وارد می‌شوند. بنابراین اگر یک مسیر تحصیلی برای فرد آینده روشن‌تر و کم‌ریسک‌تری ایجاد کند، انتخاب آن کاملاً قابل فهم است.

مشکل از جایی آغاز می‌شود که عقلانیت فردی هزاران خانواده، در مجموع با نیازهای بلندمدت اقتصاد و جامعه ناسازگار شود. اگر تعداد زیادی از استعدادهای برتر یک نسل به سمت تعداد محدودی از رشته‌ها حرکت کنند، در حالی که رشته‌های دیگری مانند ریاضی، فیزیک، مهندسی یا برخی حوزه‌های علوم انسانی با کاهش تقاضا مواجه شوند، کشور ممکن است به‌تدریج با عدم تعادل در سرمایه انسانی روبه‌رو شود. پس مسئله لزوماً انتخاب اشتباه دانش‌آموز نیست؛ بلکه مسئله این است که چه سیگنال‌هایی به او داده‌ایم که این انتخاب را عقلایی می‌کند؟

البته این انتخاب‌ها صرفاً بر پایه محاسبات اقتصادی شکل نمی‌گیرند؛ عوامل رفتاری و شناختی نیز در آن‌ها نقش دارند. بر اساس ادبیات اقتصاد رفتاری، «سوگیری در دسترس بودن» می‌تواند در این زمینه مؤثر باشد: خانواده‌ها معمولاً نمونه‌های برجسته و در دسترس، مانند پزشک موفق محله یا همشهری، را به‌عنوان مرجع تصمیم‌گیری در نظر می‌گیرند؛ در حالی که نمونه‌های کمتر دیده‌شده مانند فیزیک‌دانی که شغل مناسبی ندارد یا مهندسی که در کار غیرمرتبط مشغول است، کمتر وارد محاسبه می‌شود. «اثر لنگر» نیز می‌تواند نقش داشته باشد: تصورات شکل‌گرفته در دهه‌های گذشته درباره درآمد پزشکان ممکن است همچنان در ذهن خانواده‌ها باقی مانده باشد، حتی اگر واقعیت بازار به‌تدریج تغییر کرده باشد. در چنین فضایی، تبلیغات و پیام‌های صنعت کنکور می‌تواند این سوگیری‌ها را تقویت کند و پزشکی را به‌عنوان تنها قله موفقیت بازنمایی کند.

چرا پزشکی این‌قدر جذاب شده است؟ (و نقش پنهان رسانه‌ها)

افزایش تقاضا برای پزشکی را نمی‌توان فقط با درآمد توضیح داد. پزشکی در ایران هم‌زمان با چند مزیت ادراک‌شده همراه است: منزلت اجتماعی بالا، عنوان حرفه‌ای شناخته‌شده، مسیر شغلی نسبتاً روشن، امکان اشتغال در بخش دولتی و خصوصی، تصور امنیت اقتصادی بیشتر و امکان تحرک حرفه‌ای و جغرافیایی. برای بسیاری از خانواده‌ها، در شرایط تورم و نااطمینانی اقتصادی، چنین ویژگی‌هایی اهمیت بسیار زیادی دارد.

این مسئله درباره زنان می‌تواند ابعاد دیگری نیز پیدا کند. پزشکی و برخی رشته‌های سلامت ممکن است برای بخشی از زنان مسیر نسبتاً روشن‌تری برای استقلال مالی و تحرک حرفه‌ای فراهم کنند؛ در حالی که برخی رشته‌های مهندسی ممکن است در بعضی محیط‌ها با محدودیت‌های عرفی یا ساختاری بیشتری مواجه باشند.

از سوی دیگر، پزشکی، پرستاری و برخی رشته‌های پیراپزشکی در بسیاری از کشورهای جهان مسیرهای نسبتاً مشخصی برای ارزیابی مدرک، آزمون حرفه‌ای، دریافت مجوز و ورود به بازار کار دارند. بنابراین برای جوانی که آینده کشور را نامطمئن می‌بیند، رشته‌های حوزه سلامت ممکن است نه فقط یک انتخاب شغلی داخلی، بلکه نوعی گزینه قابل انتقال بین‌المللی (بلیت خروج) نیز به نظر برسد.

در چنین شرایطی، انتخاب پزشکی برای خانواده لزوماً تصمیمی غیرعقلایی نیست. اتفاقاً ممکن است کاملاً عقلایی باشد. مسئله زمانی آغاز می‌شود که این عقلانیت فردی، محصول ساختاری باشد که بازده مسیرهای دیگر را بیش از حد کاهش داده است.

همچنین نباید از نقش رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی غافل شد. در سال‌های اخیر، در بخشی از سریال‌های تلویزیونی و به‌ویژه در فضای مجازی مانند اینستاگرام، بازنمایی رشته‌های تحصیلی و مشاغل، الگویی نابرابر به خود گرفته است. پزشکان- به‌ویژه در حوزه‌هایی مانند زیبایی و سبک زندگی- اغلب به‌عنوان نماد موفقیت، ثروت و منزلت اجتماعی به نمایش درمی‌آیند. در مقابل، تصویر مهندسان و دانشمندان علوم پایه در فرهنگ عامه و رسانه‌های جمعی بسیار کمرنگ‌تر است و در مواردی به کلیشه‌هایی محدود می‌شود. وقتی نوجوان ایرانی در فضای مجازی پیوسته با روایت‌هایی از سبک زندگی مرفه پزشکان مواجه می‌شود، اما الگوهای جذاب و قابل همذات‌پنداری از مهندسان یا دانشمندان کمتر می‌بیند، ممکن است به‌تدریج تصویری جهت‌دار از بازده و منزلت رشته‌ها در ذهن او شکل بگیرد. این فرآیند می‌تواند انتخاب رشته را به نفع مسیرهای سلامت‌محور و علیه مسیرهای فنی-مهندسی، علوم پایه و انسانی متمایل کند.

پزشکی مشکل نیست، بلکه می‌تواند یک علامت باشد

باید از یک سوءتفاهم مهم پرهیز کرد. هدف این بحث، تضعیف پزشکی یا محدود کردن انتخاب جوانان نیست. بدیهی است که جامعه به پزشک، پرستار و سایر متخصصان سلامت نیاز دارد و افزایش ظرفیت آموزش پزشکی، با توجه به نیاز جامعه، اقدامی ضروری است. مسئله زمانی شکل می‌گیرد که هم‌زمان: پزشک بیشتری تربیت کنیم، مهندس کمتری جذب شود، بخشی از دانشمندان و متخصصان مهاجرت کنند، صنعت تقاضای کافی برای تخصص ایجاد نکند، سرمایه‌گذاری پژوهش و توسعه پایین بماند و شرکت‌های فناور به اندازه کافی شکل نگیرند. در این حالت، مسئله دیگر فقط انتخاب رشته نیست، بلکه مسئله، ساختار توسعه کشور است. به همین دلیل، افزایش تقاضا برای پزشکی را می‌توان یکی از نشانه‌های عدم تعادل در بازده مورد انتظار رشته‌های مختلف دانست، نه اینکه خود پزشکی را علت بحران بدانیم.

چرا علوم پایه و مهندسی جذابیت کمتری پیدا می‌کنند؟

یک دانش‌آموز زمانی حاضر است سال‌ها برای یادگیری ریاضی، فیزیک یا مهندسی سرمایه‌گذاری کند که بتواند میان این آموزش و آینده حرفه‌ای خود ارتباطی قابل مشاهده برقرار کند. اگر دانش‌آموز ببیند که پس از سال‌ها تحصیل، احتمالاً با بازار کاری محدود، اشتغال نامرتبط یا مهاجرت مواجه خواهد شد، طبیعی است که ریسک این مسیر را بالاتر ارزیابی کند.

در اینجا یک چرخه معیوب شکل می‌گیرد:

بازار کار ضعیف ← کاهش جذابیت رشته‌های فنی-مهندسی و علوم پایه ← کاهش کیفیت و تنوع ورودی‌ها ← کاهش ظرفیت نوآوری ← بازار کار ضعیف‌تر

بنابراین کاهش تقاضا برای ریاضی، فیزیک یا برخی رشته‌های مهندسی، لزوماً علت بحران نیست، بلکه ممکن است پیامد و در عین حال نشانه یک مسئله ساختاری عمیق‌تر باشد.

با تبلیغ بیشتر نیز نمی‌توان مشکل بازار کار فیزیک و ریاضی را حل کرد. با افزایش ظرفیت مهندسی نیز نمی‌توان تقاضای کافی را برای مهندس ایجاد کرد. اگر می‌خواهیم دانش‌آموزان این رشته‌ها را انتخاب کنند، باید اطمینان حاصل کنیم که جامعه برای تخصص آنها ارزش اقتصادی و حرفه‌ای واقعی ایجاد می‌کند.

مدرسه؛ جایی که انتخاب رشته از آنجا آغاز می‌شود

تصویر دانش‌آموز از ریاضی و فیزیک از سال‌های مدرسه شکل می‌گیرد. اگر این علوم عمدتاً به حفظ فرمول، تست‌زنی و اضطراب امتحان تقلیل پیدا کنند، دانش‌آموز ممکن است آنها را دشوار، انتزاعی و بی‌ارتباط با زندگی واقعی تصور کند. در حالی که آموزش علم می‌تواند تجربه‌ای کاملاً متفاوت باشد: آزمایش، ساختن، برنامه‌نویسی، حل مسئله، پروژه‌های واقعی و مشاهده کاربرد علم در فناوری و صنعت. در این میان، نقش معلم تعیین‌کننده است. کیفیت آموزش بدون معلم توانمند، آموزش حرفه‌ای مستمر، محیط مناسب مدرسه و منابع آموزشی کافی امکان‌پذیر نیست.

بنابراین اگر می‌خواهیم نسل آینده به ریاضی، فیزیک و مهندسی علاقه‌مند شود، باید تجربه او از یادگیری علم را نیز تغییر دهیم؛ نه اینکه فقط از او بخواهیم رشته‌ای را انتخاب کند که جامعه به آن نیاز دارد.

کنکور و اقتصاد سایه آموزش

کنکور در ایران فقط یک آزمون علمی نیست؛ برای بسیاری از خانواده‌ها سازوکاری برای دسترسی به فرصت‌های آموزشی و اجتماعی است. رقابت شدید برای رشته‌ها و دانشگاه‌های خاص، بازار گسترده‌ای از کلاس‌های خصوصی، مؤسسات کنکور، آزمون‌های آزمایشی و مشاوره ایجاد کرده است. این «اقتصاد سایه آموزش» می‌تواند نابرابری آموزشی را تشدید کند. خانواده‌ای که منابع بیشتری دارد، می‌تواند زمان، آموزش، آزمون و مشاوره بیشتری خریداری کند. در چنین فضایی، رتبه کنکور ممکن است به جای استعداد واقعی، بیش از حد تعیین‌کننده شود.

از سوی دیگر، بخشی از صنعت مشاوره و کنکور، با تأکید بر رشته‌های بسیار پرتقاضا، تصویری محدود از موفقیت ایجاد می‌کند. اگر پزشکی به مهم‌ترین نماد موفقیت تبدیل شود، هدایت تحصیلی رسمی مدرسه به‌سادگی نمی‌تواند با این پیام قدرتمند رقابت کند. بنابراین هدایت تحصیلی باید از رتبه‌محوری فاصله بگیرد و به اطلاعات واقعی درباره استعداد، مهارت، بازار کار و مسیر حرفه‌ای رشته‌ها متصل شود.

آیا افزایش ظرفیت دانشگاه‌ها راه‌حل است؟

یک تصور رایج این است که هرچه افراد بیشتری وارد دانشگاه شوند، سرمایه انسانی کشور نیز بیشتر می‌شود. اما تعداد مدارک دانشگاهی لزوماً برابر با سرمایه انسانی مؤثر نیست. ممکن است فرد سال‌ها در مدرسه و دانشگاه تحصیل کند، اما مهارت‌های واقعی او با مدت تحصیلش تناسب نداشته باشد. همچنین ممکن است فارغ‌التحصیل در شغلی فعالیت کند که ارتباط چندانی با تخصص او ندارد. بنابراین باید میان تولید مدرک و تولید سرمایه انسانی مؤثر تفاوت گذاشت.

دانشگاه زمانی ارزش اقتصادی و اجتماعی ایجاد می‌کند که دانش، مهارت، توان حل مسئله و خلاقیت را به قابلیت استفاده در اقتصاد و جامعه تبدیل کند. از این رو، افزایش ظرفیت دانشگاهی بدون توسعه بازار کار می‌تواند حتی مشکل اشتغال فارغ‌التحصیلان را تشدید کند.

دانشگاه باید به بازار کار نزدیک‌تر شود

یکی از مشکلات مهم آموزش عالی، فاصله میان دانشگاه و جهان واقعی کار است. ارتباط دانشگاه و صنعت نباید به امضای تفاهم‌نامه محدود شود. دانشجو باید در دوران تحصیل با پروژه واقعی، کارآموزی واقعی، مسئله واقعی، کارفرمای واقعی و ابزارهای واقعی کار مواجه شود. در چنین شرایطی، حتی رشته‌ای مانند ریاضی یا فیزیک که الزاماً به یک عنوان شغلی مشخص منتهی نمی‌شود، می‌تواند از طریق محاسبات، داده، مدل‌سازی، فناوری، آموزش و پژوهش، فرصت‌های حرفه‌ای متنوعی ایجاد کند.

ارزیابی دانشگاه نیز باید تغییر کند. تعداد پذیرش و حتی تعداد مقاله به‌تنهایی کافی نیست. اشتغال مرتبط فارغ‌التحصیلان، کیفیت کارآموزی، ارتباط با صنعت و رضایت کارفرمایان نیز باید بخشی از ارزیابی عملکرد دانشگاه باشد.

علوم انسانی؛ نه مازاد مطلق، بلکه نیازمند بازتعریف

بحث درباره علوم انسانی نیز گاهی به دوگانه‌ای ساده میان آن و رشته‌های مهندسی و علوم پایه تقلیل پیدا می‌کند. این نگاه دقیق نیست. هیچ جامعه‌ای بدون اقتصاد، حقوق، مدیریت، سیاست‌گذاری، آموزش، ارتباطات و سایر حوزه‌های علوم انسانی نمی‌تواند به‌درستی اداره شود. مسئله علوم انسانی در ایران بیشتر به پیوند آموزش با مهارت و بازار کار مربوط است. علوم انسانی آینده می‌تواند در پیوند با علوم داده و فناوری، فرصت‌های تازه‌ای ایجاد کند: تحلیل داده‌های اجتماعی، اقتصاد محاسباتی، سیاست‌گذاری فناوری، ارتباطات دیجیتال، سیاست‌گذاری مبتنی بر شواهد، اخلاق هوش مصنوعی و مدیریت دانش. بنابراین راه‌حل، حذف یا کوچک‌سازی علوم انسانی نیست. راه‌حل، کاربردی‌تر، مهارت‌محورتر و بین‌رشته‌ای‌تر کردن آن است.

آموزش فنی‌وحرفه‌ای؛ یک مسیر واقعی، نه انتخاب درجه‌دو

یکی دیگر از مسائل مهم، منزلت اجتماعی آموزش فنی‌وحرفه‌ای است. در بسیاری از خانواده‌ها هنوز تصور می‌شود که مسیر فنی‌وحرفه‌ای برای کسانی است که نتوانسته‌اند وارد دانشگاه شوند. تغییر این نگرش بدون تغییر کیفیت کافی نیست. آموزش فنی‌وحرفه‌ای زمانی می‌تواند یک انتخاب معتبر باشد که از تجهیزات مناسب، مربیان توانمند، استاندارد مهارت، گواهی معتبر و ارتباط مستقیم با کارفرمایان برخوردار باشد. راه‌حل، انتقال صوری دانش‌آموزان به هنرستان نیست. مسیر مهارتی باید آینده شغلی واقعی، امکان پیشرفت، اعتبار اجتماعی و حتی امکان بازگشت به آموزش عالی داشته باشد.

مهاجرت؛ بخشی از محاسبه انتخاب رشته

انتخاب رشته در ایران را نمی‌توان بدون توجه به مهاجرت تحلیل کرد. جوان ممکن است هنگام انتخاب رشته فقط به بازار کار ایران فکر نکند؛ بلکه از خود بپرسد: اگر روزی بخواهم مهاجرت کنم، کدام تخصص برای من قابل انتقال‌تر است؟ در این شرایط، مهاجرت بخشی از محاسبه بازده بلندمدت تحصیل می‌شود.

اگر فرصت‌های علمی و اقتصادی محدود باشند، بخشی از نیروهای متخصص مهاجرت می‌کنند. خروج متخصصان ظرفیت علمی و نوآوری را کاهش می‌دهد و کاهش نوآوری نیز می‌تواند فرصت‌های آینده را محدودتر کند. در نتیجه چرخه‌ای شکل می‌گیرد:

کاهش فرصت‌ها ← مهاجرت متخصصان ← کاهش ظرفیت تخصصی و نوآوری ← کاهش فرصت‌ها ← مهاجرت بیشتر.

به همین دلیل، سیاست انتخاب رشته نمی‌تواند از سیاست علم، فناوری، اشتغال و مهاجرت جدا باشد.

علم زمانی جذاب می‌شود که به فرصت تبدیل شود (و تجربه کشورهای مشابه)

نمی‌توان انتظار داشت جامعه‌ای به اندازه کافی فیزیک‌دان، ریاضی‌دان و مهندس تربیت کند، اما برای تخصص آنان تقاضای واقعی ایجاد نکند. در عین حال، همه رشته‌ها را نیز نباید صرفاً با معیار بازار کوتاه‌مدت سنجید. بخشی از علوم، مانند ریاضیات محض، فیزیک نظری و دیگر حوزه‌های بنیادی، ماهیتاً به دنبال کاربرد تجاری فوری نیستند، اما زیرساخت بلندمدت تولید دانش و فناوری‌های آینده‌اند. این حوزه‌ها به حمایت گزینشی، پایدار و کیفیت‌محور نیاز دارند و نباید صرفاً به دلیل نبود بازده سریع اقتصادی تضعیف شوند. در کنار آن، برای علوم پایه کاربردی و مهندسی، پیوند میان دانش و بازار اهمیت دارد. دانش زمانی می‌تواند به ثروت و فرصت شغلی تبدیل شود که زنجیره‌ای میان پژوهش و بازار وجود داشته باشد: پژوهش ← اختراع ← مالکیت فکری ← سرمایه ← شرکت ← محصول ← بازار.

اگر این زنجیره ضعیف باشد، حتی علوم پایه و مهندسی نیز از نگاه بخشی از جامعه کم‌فایده به نظر خواهند رسید؛ در حالی که همین علوم زیرساخت بسیاری از فناوری‌های مدرن هستند. از این رو، سیاست درست، ترکیبی از دو رویکرد است: حمایت از علوم بنیادی به‌عنوان سرمایه بلندمدت دانش و ایجاد مسئله واقعی، آزمایشگاه، پروژه، شرکت فناور، بازار و مسیر حرفه‌ای برای علوم کاربردی و مهندسی.

البته، ایران در این مسیر تنها نیست! تجربه برخی کشورها نشان می‌دهد که تغییر الگوی انتخاب رشته، بیش از هر چیز به ایجاد تقاضای واقعی برای تخصص وابسته است، نه توصیه‌های تبلیغی. هند نمونه‌ای از این مسیر است. رشد صنعت فناوری اطلاعات و شکل‌گیری اکوسیستم استارتاپی در این کشور، طی دو دهه گذشته، فرصت‌های شغلی گسترده‌ای برای مهندسان و متخصصان علوم رایانه ایجاد کرد و بخشی از تقاضای تحصیلی را به سمت این حوزه‌ها هدایت نمود. البته این به معنای ناپدیدشدن رقابت برای پزشکی نبود؛ بلکه نشان داد که اگر بازار کار سیگنال روشنی از بازدهی ارسال کند، بخشی از تقاضا می‌تواند به مسیرهای دیگر منتقل شود. کره جنوبی نیز نمونه مهم دیگری است. در نیمه دوم قرن بیستم، سیاست صنعتی این کشور به‌تدریج به سمت توسعه فناوری و صنایع پیشرفته حرکت کرد. حمایت از شرکت‌های بزرگ فناور و سرمایه‌گذاری قابل‌توجه در تحقیق و توسعه، تقاضای پایداری برای نیروی متخصص ایجاد کرد و جایگاه مهندسی و علوم پایه را در بازار کار ارتقا داد. این تجربه‌ها یک درس مهم برای ایران دارند: تغییر الگوی انتخاب رشته با توصیه و تبلیغ صرف امکان‌پذیر نیست؛ باید برای تخصص‌های مختلف، به‌ویژه علوم پایه و مهندسی، تقاضای واقعی از طریق توسعه فناوری، تحقیق‌وتوسعه، صنایع پیشرفته و بازارهای جدید ایجاد کرد. انتخاب رشته، تا حد زیادی بازتاب فرصت‌هایی است که اقتصاد برای مهارت‌های مختلف فراهم می‌کند.

هوش مصنوعی و آینده مهارت‌ها

دانشجویی که امروز وارد دانشگاه می‌شود، ممکن است ۵ تا ۱۰ سال بعد وارد بازار کار شود. در این فاصله، هوش مصنوعی، اتوماسیون، علوم داده، فناوری زیستی، انرژی‌های جدید و سایر فناوری‌های نوظهور می‌توانند ساختار بازار کار را تغییر دهند. بنابراین برنامه‌ریزی آموزشی صرفاً بر اساس نیاز امروز کافی نیست. کشور به نظامی برای پیش‌بینی نیازهای مهارتی آینده نیاز دارد؛ نظامی که اطلاعات بازار کار، جمعیت، فناوری، سرمایه‌گذاری و برنامه‌های توسعه منطقه‌ای را در کنار یکدیگر قرار دهد. در غیر این صورت، ممکن است امروز برای شغلی آموزش دهیم که فردا بخش بزرگی از آن شغل تغییر کرده باشد.

تحریم و محیط بین‌المللی

تحریم‌ها نیز بخشی از محیطی هستند که سرمایه انسانی ایران در آن شکل می‌گیرد. محدودیت در دسترسی به تجهیزات، فناوری، منابع علمی و همکاری‌های بین‌المللی می‌تواند ظرفیت پژوهشی و فناوری کشور را کاهش دهد. اما نباید همه مشکلات آموزش عالی، اشتغال یا مهاجرت را به تحریم نسبت داد. تحریم یکی از حلقه‌های یک زنجیره چندعاملی است در کنار وضعیت اقتصاد، کیفیت حکمرانی، بازار کار، سرمایه‌گذاری و فرصت‌های علمی. به همین دلیل، حتی در شرایط محدودیت‌های بین‌المللی، حفظ ارتباطات علمی، دسترسی پژوهشگران به منابع، همکاری‌های پژوهشی و تقویت ظرفیت داخلی اهمیت ویژه‌ای دارد.

حکمرانی دانشگاه؛ حلقه‌ای که نباید فراموش شود

کیفیت حکمرانی آموزش عالی بر توان دانشگاه برای پاسخ‌گویی به نیازهای جامعه اثر مستقیم دارد. دانشگاه برای اصلاح برنامه‌های درسی، توسعه همکاری با صنعت و پاسخ به نیازهای محلی، به اختیار حرفه‌ای نیاز دارد. اما استقلال بدون پاسخ‌گویی کافی نیست. از سوی دیگر، پاسخ‌گویی بدون اختیار نیز می‌تواند دانشگاه را به ساختاری بوروکراتیک و کم‌اثر تبدیل کند. آنچه مورد نیاز است، تعادل میان اختیار، پاسخ‌گویی، شفافیت و تخصص است.

در سیاست‌گذاری آموزش عالی نیز باید تا حد امکان به جای مفاهیم کلی و غیرقابل سنجش، متغیرهای قابل مشاهده را بررسی کرد: استقلال نهادی دانشگاه، آزادی علمی، مشارکت متخصصان در سیاست‌گذاری، میزان تمرکزگرایی، شفافیت، پاسخ‌گویی، شایسته‌سالاری، کیفیت تنظیم‌گری و ثبات سیاستی. اگر این متغیرها اصلاح نشوند، تغییر در انتخاب رشته نیز پایدار نخواهد بود.

اما در این میان، یک تفاوت ساختاری مهم نیز وجود دارد که کمتر به آن توجه شده است: تفکیک نهادی میان وزارت علوم، تحقیقات و فناوری و وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی. وزارت بهداشت از طریق شبکه گسترده بیمارستانی و مراکز درمانی، زیرساختی عملیاتی در اختیار دارد که آموزش پزشکی را مستقیماً به بازار کار و خدمات سلامت متصل می‌کند. این پیوند، سیگنال شغلی نسبتاً روشنی به داوطلبان می‌فرستد. در مقابل، وزارت علوم فاقد شبکه عملیاتی مشابه در حوزه صنعت و خدمات تخصصی است. ارتباط دانشگاه با بازار کار در این ساختار، عمدتاً غیرمستقیم و متکی بر سازوکارهایی است که پیوند ضعیف‌تری با اشتغال دارند. این تفاوت نهادی می‌تواند بخشی از علت آن باشد که چرا مسیر سلامت در نگاه خانواده‌ها امن‌تر و جذاب‌تر به نظر می‌رسد. هرچند این تحلیل نیازمند داده‌های دقیق‌تر درباره بودجه، ظرفیت پذیرش، زیرساخت‌ها و سیاست‌های استخدامی در دو وزارتخانه است.

تعارض منافع و شفافیت

بخشی از اصلاح سیاست آموزشی نیز به شفافیت و مدیریت تعارض منافع مربوط می‌شود. هرگاه یک نهاد هم‌زمان سیاست‌گذار، مجری، تنظیم‌گر و ذی‌نفع باشد، احتمال شکل‌گیری سیگنال‌های جهت‌دار افزایش می‌یابد. در حوزه آموزش، سلامت و حتی اقتصاد کنکور، منافع گوناگونی وجود دارد. بنابراین سیاست‌گذاری باید با قواعد شفاف‌تری همراه شود: افشای منافع تصمیم‌گیران، ثبت و انتشار تصمیم‌ها، انتشار داده‌های واقعی اشتغال به تفکیک رشته و استان، نظارت مستقل، تفکیک سیاست‌گذاری از اجرا و نظارت و شفافیت در تعیین ظرفیت رشته‌ها. هدف، متهم کردن یک گروه یا نهاد خاص نیست، بلکه هدف ایجاد ساختاری است که در آن تصمیم‌های مربوط به آینده سرمایه انسانی کشور بر اساس داده و منافع عمومی گرفته شود.

این وضعیت چگونه خود را بازتولید می‌کند؟

اگر بخواهیم کل مسئله را در یک مدل ساده خلاصه کنیم، با سه حلقه بازخورد روبه‌رو هستیم:

حلقه اول (مهاجرت): ضعف فرصت‌ها ← مهاجرت متخصصان ← کاهش ظرفیت تخصصی ← ضعف فرصت‌ها ← مهاجرت بیشتر

حلقه دوم (بازار کار): بازار کار ضعیف ← کاهش جذابیت STEM ← کاهش کیفیت ورودی‌ها ← کاهش ظرفیت نوآوری ← بازار کار ضعیف‌تر

حلقه سوم (آموزش عالی): گسترش کمی دانشگاه ← افزایش فارغ‌التحصیلان ← اشتغال نامرتبط ← کاهش اعتبار برخی رشته‌ها ← کاهش تقاضای کیفی ← افت کیفیت ورودی‌ها و خروجی‌ها

این حلقه‌ها نشان می‌دهند که مسئله انتخاب رشته، خودش را بازتولید می‌کند. لذا نمی‌توان با یک سیاست منفرد آن را حل کرد.

پیامدهای توسعه‌ای

تمرکز پایدار تقاضا بر چند رشته محدود، دست‌کم چهار پیامد مهم دارد:

نخست، تنوع مهارتی کشور کاهش می‌یابد و اقتصاد در برابر تحولات فناوری آسیب‌پذیرتر می‌شود.

دوم، رقابت شدید برای ورود به رشته‌های معدود، فشار آموزشی و هزینه خصوصی خانواده‌ها را افزایش می‌دهد.

سوم، ناهمخوانی میان مدرک و اشتغال افزایش می‌یابد و احتمال بیکاری یا اشتغال نامرتبط بیشتر می‌شود.

چهارم، نابرابری‌های منطقه‌ای و جنسیتی ممکن است بازتولید شود.

اما باید تأکید کرد: مسئله، نفی پزشکی، محدود کردن اجباری انتخاب دانش‌آموز یا کوچک‌سازی علوم انسانی نیست، بلکه مسئله، ایجاد تعادل در بازده و اعتبار مسیرهای مختلف سرمایه انسانی است.

چه باید کرد؟

راه‌حل این مسئله نمی‌تواند یک شعار یا یک بخشنامه باشد. اصلاح باید هم‌زمان در چند سطح اتفاق بیفتد:

۱. بازار کار رشته‌ها را برای خانواده‌ها شفاف و قابل فهم کنیم: خانواده‌ها باید بدانند فارغ‌التحصیل هر رشته چه وضعیتی دارد: میزان اشتغال، اشتغال مرتبط، مسیر حرفه‌ای و فرصت‌های موجود در هر استان. انتخاب رشته بدون این اطلاعات، تصمیم‌گیری در تاریکی است.

۲. زیرساخت تولید و انتشار این اطلاعات را ایجاد کنیم: اطلاعات بیکاری، درآمد، اشتغال مرتبط و مسیر شغلی فارغ‌التحصیلان باید به تفکیک رشته، مقطع، استان و جنسیت گردآوری شود و در قالب یک سامانه ملی در دسترس عموم قرار گیرد.

۳. نیازهای مهارتی آینده را پیش‌بینی کنیم: وزارتخانه‌های مرتبط، دانشگاه‌ها، بخش خصوصی و نهادهای برنامه‌ریزی باید به‌صورت مشترک نیازهای مهارتی آینده را در افق ۱۰ تا ۲۰ ساله بررسی و مرتب به‌روزرسانی کنند.

۴. دانشگاه‌ها را متناسب با مأموریت‌هایشان ارزیابی کنیم: تعداد پذیرش و کمیت مقاله به‌تنهایی کافی نیست. برای رشته‌های کاربردی و حرفه‌ای، معیارهایی مانند اشتغال مرتبط، کیفیت کارآموزی، ارتباط با صنعت و رضایت کارفرما نیز باید ملاک ارزیابی باشد. اما برای علوم بنیادی و نظری، ارزیابی صرفاً با معیار بازار می‌تواند به حاشیه‌راندن دانش بلندمدت منجر شود؛ در این حوزه‌ها، کیفیت پژوهش، اثرگذاری علمی و تربیت نیروی متخصص باید معیار اصلی باشد. بنابراین نظام ارزیابی باید چندلایه و مأموریت‌محور باشد، نه یک‌دست و بازارزده.

۵. دانشگاه و صنعت را از تفاهم‌نامه به پروژه برسانیم: دانشگاه‌ها باید با صنایع، دستگاه‌های اجرایی، شهرداری‌ها و بنگاه‌های اقتصادی پروژه‌های واقعی تعریف کنند. دانشجو باید پیش از فارغ‌التحصیلی تجربه حل مسئله واقعی را داشته باشد.

۶. آموزش ریاضی و فیزیک را متحول کنیم: این دروس باید از حفظیات و تست‌زنی صرف فاصله بگیرند و هم‌زمان با کاربردهای عملی، آزمایش و پروژه، قدرت تفکر انتزاعی، استدلال و نظریه‌پردازی را نیز پرورش دهند. دانش‌آموز باید هم عمق مفاهیم بنیادی را درک کند و هم توانایی به‌کارگیری آن‌ها در مسائل واقعی را بیابد.

۷. منزلت معلم را ارتقا دهیم: کیفیت آموزش بدون معلم توانمند ممکن نیست. جذب، آموزش مستمر، امنیت شغلی و منزلت حرفه‌ای معلمان، به‌ویژه در ریاضی، علوم و مشاوره تحصیلی، باید جدی گرفته شود.

۸. هدایت تحصیلی را بازطراحی کنیم: انتخاب رشته باید بر ترکیبی از استعداد، علاقه واقعی، اطلاعات بازار کار و شناخت مسیر حرفه‌ای رشته استوار باشد، نه صرفاً رتبه و نمره.

۹. آموزش فنی‌وحرفه‌ای را به مسیر معتبر تبدیل کنیم: آموزش فنی باید با مشارکت کارفرمایان، تجهیزات مناسب، استاندارد مهارت، کارآموزی واقعی و گواهی معتبر همراه شود.

۱۰. علوم پایه را هدفمند حمایت کنیم: دانش‌آموزان و دانشجویان مستعد ریاضی، فیزیک و سایر علوم پایه باید به آزمایشگاه، بورس، پروژه واقعی و مسیر شغلی روشن دسترسی داشته باشند. صرفاً گفتن اینکه مثلاً کشور به دانشمند و عالم نیاز دارد کافی نیست؛ باید بتوان به دانش‌آموز نشان داد که اگر مثلاً فیزیک یا ریاضی بخوانی، چه آینده‌ای می‌تواند در انتظار تو باشد.

۱۱. علوم انسانی را مهارت‌محور کنیم: علوم انسانی باید در کنار دانش نظری، به تحلیل داده، سواد دیجیتال، نگارش حرفه‌ای، سیاست‌گذاری مبتنی بر شواهد و فناوری‌های جدید مجهز شود.

۱۲. اقتصاد نوآوری را تقویت کنیم: سرمایه‌گذاری در پژوهش و توسعه، حمایت از شرکت‌های فناور، اصلاح نظام مالکیت فکری، آزمایشگاه‌های مشترک دانشگاه و صنعت و پروژه‌های مسئله‌محور باید بخشی از سیاست سرمایه انسانی باشد. زیرا بدون تقاضای واقعی برای تخصص، نمی‌توان انتظار داشت دانش‌آموزان به سمت تخصص‌های پیچیده حرکت کنند.

ایلام چه می‌تواند بکند؟

برای استان ایلام، نسخه واحد کشوری کافی نیست. استان باید ظرفیت‌ها و مسائل واقعی خود را شناسایی کند و آموزش عالی و مهارت‌آموزی را با مزیت‌های منطقه‌ای پیوند دهد. حوزه‌هایی مانند انرژی، محیط زیست، منابع طبیعی، کشاورزی هوشمند، فناوری‌های مرتبط با مرز و تجارت و خدمات تخصصی، می‌توانند بخشی از این برنامه باشند. با این حال، این رویکرد نباید به قیمت نادیده‌گرفتن علوم بنیادی تمام شود. برای نمونه، مدیریت منابع آب به مدل‌سازی ریاضی، درک فرایندهای فیزیکی و تحلیل داده‌های محیطی نیاز دارد؛ کشاورزی هوشمند نیز بدون پژوهش‌های پایه در حوزه‌هایی مانند زیست‌شناسی، شیمی خاک و تحلیل داده ممکن نیست. بنابراین علوم پایه و پژوهش‌های بنیادی، حتی در مسیرهای به‌ظاهر کاربردی، نقش زیرساختی دارند.

هدف نباید این باشد که همه جوانان ایلام در رشته‌های خاصی تحصیل کنند. هدف باید این باشد که جوان ایلامی بتواند یک مسیر روشن را مشاهده کند: مدرسه ← مهارت ← دانشگاه ← تجربه واقعی ← اشتغال ← پیشرفت حرفه‌ای. در عین حال، برای دانش‌آموزان مستعد علوم پایه و انسانی و علاقه‌مند به مسیرهای پژوهشی و نظری نیز باید امکان رشد و آینده روشن فراهم شود.

دانشگاه ایلام نیز می‌تواند در این مسیر نقشی مهم ایفا کند؛ از جمله از طریق توسعه پروژه‌های مشترک با دستگاه‌های اجرایی و بخش خصوصی، کارآموزی واقعی، حمایت از استعدادهای علوم پایه، دوره‌های بین‌رشته‌ای و کمک به شکل‌گیری شرکت‌های فناور متناسب با مسائل منطقه.

یک تغییر مهم در نوع پرسش

شاید مهم‌ترین مسئله این باشد که پرسش خود را تغییر دهیم. معمولاً می‌پرسیم: «چرا دانش‌آموزان پزشکی را انتخاب می‌کنند و ریاضی، فیزیک و مهندسی را کمتر انتخاب می‌کنند؟» اما پرسش عمیق‌تر و سیاستی این است: «ما چه ساختار اقتصادی، اجتماعی و دانشگاهی ساخته‌ایم که در آن دانش‌آموزان و خانواده آنان، با توجه به اطلاعاتی که از جامعه دریافت می‌کنند، چنین انتخابی را عقلایی، منطقی یا مطمئن می‌دانند؟»

این دو پرسش، دو نوع سیاست‌گذاری کاملاً متفاوت ایجاد می‌کنند. در پرسش نخست، مشکل در دانش‌آموز است و راه‌حل، تغییر نگرش او. در پرسش دوم، دانش‌آموز بخشی از یک نظام بزرگ‌تر است و باید بازار کار، مدرسه، دانشگاه، اقتصاد، حکمرانی، نوآوری و مهاجرت را نیز بررسی کرد.

انتخاب رشته، آینه جامعه است

وقتی جوانان یک رشته را انتخاب می‌کنند، در واقع درباره آینده‌ای که برای خود متصورند تصمیم می‌گیرند. اگر تعداد زیادی از آنها یک مسیر را انتخاب می‌کنند، احتمالاً آن مسیر مزیت‌هایی دارد که جامعه به‌خوبی آنها را تشخیص داده است؛ و اگر تعداد زیادی از آنها از مسیر دیگری فاصله می‌گیرند، شاید لازم باشد به جای سرزنش آنها، ببینیم چه چیزی در آن مسیر تغییر کرده است. بنابراین، کاهش تقاضا برای ریاضی، فیزیک، مهندسی یا برخی رشته‌های دیگر را نمی‌توان صرفاً نشانه بی‌علاقگی نسل جدید دانست. ممکن است این پدیده نشانه‌ای از کاهش بازده مورد انتظار، ضعف بازار کار، بازار کار غیرتخصص‌گرا و رابطه محور، کاهش منزلت حرفه‌ای، مهاجرت، ضعف ارتباط دانشگاه و صنعت یا مجموعه‌ای از این عوامل باشد.

از این منظر، مسئله انتخاب رشته در ایران در اصل مسئله تخصیص سرمایه انسانی است؛ و تخصیص سرمایه انسانی زمانی به نفع کشور خواهد بود که انتخاب فردی و نیاز توسعه‌ای جامعه تا حد امکان در یک مسیر قرار گیرند. برای رسیدن به این نقطه، نه باید پزشکی را تضعیف کرد، نه علوم انسانی را کنار گذاشت و نه جوانان را به انتخاب دستوری رشته‌های خاص وادار کرد، بلکه باید شرایطی ایجاد کرد که تخصص ارزش داشته باشد، بازار کار شفاف باشد، شایستگی پاداش بگیرد، دانشگاه مهارت و توان حل مسئله ایجاد کند، علم به فناوری و ثروت تبدیل شود و برای رشته‌های مختلف مسیر حرفه‌ای واقعی وجود داشته باشد. آن‌گاه دیگر لازم نیست به دانش‌آموز بگوییم چه رشته‌ای انتخاب کند.

کافی است جامعه‌ای بسازیم که در آن انتخاب عقلایی یک جوان برای آیندهٔ خودش، با آیندهٔ بهتر و توسعه‌یافتهٔ کشور نیز هم‌راستا باشد. آن‌گاه دیگر لازم نیست به دانش‌آموز بگوییم چه رشته‌ای انتخاب کند؛ بازار کار و شفافیت، خود بهترین مشاور تحصیلی خواهند بود!

[۱] STEM مخفف چهار واژه انگلیسی Science به معنای علوم، Technology به معنای فناوری، Engineering به معنای مهندسی و Mathematics به معنای ریاضیات است. در فارسی معمولاً به آن «علوم، فناوری، مهندسی و ریاضیات» یا به‌اختصار «رشته‌های STEM» گفته می‌شود.

انتهای پیام

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *