میکائیل عظیمی، نویسنده و پژوهشگر توسعه، به مناسبت درگذشت مهندس محسن خلیلی، صنعتگر خوشنام و بنیانگذار گروه صنعتی بوتان، در یادداشتی که در اختیار انصاف نیوز گذاشته، نوشته است:
پیشگفتار؛ محسن خلیلی چهره شناختهشده و نامآشنای صنعت ایران، کسی که عمری با دغدغه توسعه صنعتی ایران سر کرد و در دهههای پایانی فعالیت حرفهای خود بر تشکلیابی فعالان صنعتی متمرکز بود، پس از سالها درد و رنج بیماری، روی در نقاب خاک درکشید. بیتردید ویژهنامهها درباره وی و فعالیتهایش تدارک خواهد شد و دربارهاش خواهند نوشت. محسن خلیلی نیز مانند هر انسان دیگری، سیر ویژه خود را داشت و در زندگی بالا و پایینهایی را تجربه کرده بود؛ بخشهایی از زندگیاش بس آموزنده، بخشهایی متمرکز و به دور از هیاهو و بخشهایی با پرسشهایی صریح و گزنده همراه است.
ایکاش بیماری مجال میداد و میشد پاسخهای او را شنید. برای فردِ گرموسرد کشیدهای چون خلیلی، بعید است بدون تحلیل و تنها از سر گذران، وارد عرصهای شود.
شاید در جایی و به مناسبتی درباره آن پرسشها پاسخی داده باشد که شاید در آن ویژهنامهها بیاید. هر چه باشد زندگی و زیست محسن خلیلی بدون تردید و بیلکنت، نکتههای بسیار آموزنده و پرباری دارد که شایسته بازخوانی و «یادگیری جمعی» است.
این نوشتار ابراز احترام به تمام تلاشها و دغدغههای او برای صنعتی شدن ایران و ادای دینی است به دو مواجهه بسیار آموزنده با ایشان.
برداشت نخست: خوابگاه استادان دانشگاه سمنان، یکی از شبهای سرد زمستان کویر
پس از روزی تلاش برای درس دادن به دانشجویانی جوان و گاهی شیطان! به معنای واقعی کلمه، خسته به خوابگاه رسیده بودم. تلفن همراه زنگ خورد. شماره افتاده بود. خود را اینگونه معرفی کرد: محسن خلیلی هستم، شرکت بوتان. برای چند لحظه متوقف ماندم. مهندس خلیلی معروف؟ روی شماره شخصیام؟! از قرار، یکی از دوستان که آن روزها با ایشان نشست و برخاست کاری داشت، درباره پایاننامه دکترایم که درباره توسعه بنگاههای کوچک و زودبازده بود و در دانشگاه پونای هندوستان انجام شده بود، با ایشان صحبت کرده و شماره مرا داده بود.
گفتوگوی ما بیش از یکساعت طول کشید. محسن خلیلی که به مهندس خلیلیِ بوتان معروف بود، به کسی که به تازگی دکترایش را تمام کرده و برگشته، زنگ زده بود تا (به بیان خودش) «یاد بگیرد».
در آن گفتوگو از الزامها و بایستههای توسعه بنگاههای کوچک صحبت شد، از نقش آنها در فرایند صنعتیشدن، از کلیدهایی چون تأمین مالی و بازاریابی و از شاهکلید پیوند آنها با بنگاههای بزرگ و (اگر اشتباه نکنم) به خوشههای صنعتی رسیدیم.
به جرأت با سرخطهای اصلی و کلیدی بحث آشنا بود. آن روزها به تازگی سیاستی با عنوانی مشابه در ایران اجرا شده و پیامدهای ناگوارش پیش چشم بود. ناگزیر هر بحثی به مقایسه بایستههای علمی-تجربی با آن تجربه داخلی میرسید.
در آن گفتوگو وقتی از جوانان پرانگیزه و پرتلاش میگفت صدایش، هم قویتر میشد و هم رساتر. دلی به آنها بسته بود و ورد زبانش صنعتیشدن ایران بود.
برداشت دوم: دفتر شرکت بوتان در خیابان سهروردی، تهران، ۱۳ شهریور ۱۳۹۳ (۱۲سال پیش!)
بالاخره پس از هفتهها پیگیری، قرار دیدار و گفتوگو با مهندس خلیلی برقرار شد؛ ساعت ۱۱ صبح. آن روزها بیماریای که تا پایان عمر او را آزار داد، عارض شده بود و ناچار باید درمان میکرد. درمانی که آسان نبود. صدایش از ته گلو برمیآمد و روشن بود که برای صحبت کردن انرژی زیادی صرف میکند. با این وجود، سه ساعت و ۱۵ دقیقه ضبط شد، بجز زمانی که صرف مقدمهها و ناهار و حاشیهها شد.
آن گفتوگو بخش مهمی از یک پروژه پژوهشی بود درباره گاز مایع. از بختیاریهایم بود که توسط استاد گرامی و دغدغهمند آبادانی ایران، آقای سیدغلامحسین حسنتاش، دعوت شدم تا بخش تاریخی «صنعت گاز مایع ایران» را انجام دهم. آن مطالعه بخش دومی هم داشت که اکنونِ امروز و آینده آن روز را بررسی میکرد و جوانانی دانشمند و مسلط به بحثهای فنیِ «نفت و گاز» از مخزن تا مصرف، زیرنظر آقای حسنتاش، پیگیر بحث بودند. نتیجهی بخش تاریخی در قالب دو کتاب تنظیم و با پشتیبانی کارفرما (که شرکتی خصوصی بود) توسط نشر کویر چاپ شد.
یکی از کتابها مشروح ۶۲ مصاحبه انجام شده در این پژوهش بود و دیگری، کتابی با عنوان «تاریخچه صنعت گاز مایع ایران». این دومی، با استفاده از اطلاعات به دست آمده از گفتوگوها و استناد به دیگر منابع، روایتی از چگونگی شکلگیری تا گسترش صنعت گازمایع آمده است و به سبب نقش بیبدیل محمود و محسن خلیلی (پدر و پسر) یک فصل کامل به اقدام پیشتاز و مبتکرانه آنها در شکلدادن به این صنعت اختصاص داده شده است.
به تحقیق، مهندس خلیلی در آن گفتوگوی طولانی با همه درد و دشواری در صحبت کردن، جزئیاتی از شکلگیری و گسترش صنعت گاز مایع در ایران گفت که در جای دیگری نیامده بود.
جزئیاتی از سفر به اروپا و امریکا (به همراه پدر) و «آوردن» صنعت گاز مایع به ایران، از حمل نخستین محموله گاز مایع از آبادان به تهران، از راهاندازی تأسیسات سیلندر پرکنی تا راهاندازی شرکت بوتان صنعتی.
در ابتدای دهه ۱۳۳۰ در سالی که دولت شادروان دکتر مصدق تشکیل شد، خلیلی دانشجوی دانشکده فنی دانشگاه تهران و از دانشجویان پیرو جبهه ملی بود.
پدرش که در آن سال، انبانی پروپیمان از تجربههای اقتصادی و صنعتی داشت، بارها از محسن خواسته بود تا به جای سیاست بر فعالیت صنعتی متمرکز شود و محسن دیدگاه و تحلیل دیگری داشت. اما وقعهای محسن جوان را همراه پدر کرد. نه آن که سیاست را مذموم بداند، نه آنکه فعالیت اقتصادی و ثروتاندوزی چشمان جوان آرزومند را پر کند و نه آن که از فعالیتهای جمعی و تلاش برای بهبود شرایط جامعه منصرف شود و سر در لاک فردیت و زندگی فردی فرو بَرد؛ بلکه کانون اصلی این جابجاییِ تحلیل و دیدگاه، بر مفهوم ستبر «صنعتی شدن» استوار بود.
در همان گفتوگوی طولانی در آن شهریور، بار دیگر رخدادی که منجر به چنین تحلیلی شده را یادآور شد. شاید تکرار آن از زبان ایشان، بدون کاستن یا افزودن، روشن کند که چرا محسن خلیلی عمری را در آرزوی صنعتی شدن ایران گذاشت و شاید در این روزهای سخت و دشوار که ایرانیان و اقتصاد ایران روزگاری بس دشوار دارند، یادآوری آن رخداد و تحلیل، آبی برای شستن چشمها فراپیش آورد و شاید تکرار آن رخداد تاریخی شبب شود تا بلکه بدانند و بدانیم چه جانهای شیفتهای، جوانی و عمر خویش را به سودای آبادانی و آزادی ایران سر کردهاند و شاید بیاموزند و بیاموزیم که امروز «حق ندارند و نداریم» بیپروا و پرنخوت، با زندگی و سرنوشت مردمان سهلانگاری کنند و کنیم:
«[سال ۱۳۳۲ سال آخر آخر دانشکده فنی دانشگاه تهران در رشته الکترومکانیک] درس میخواندم و از دانشجویان پیرو جبهه ملی و دکتر مصدق [بودم]. دانشگاه تهران خیلی سخت بود. ما هر روز، روزی پنج ساعت سر کلاس بودیم. مهندس ریاضی خدا رحمتشان بکند؛ رئیس دانشکده بود و ما را مجبور میکرد که برویم کتابخانه و تا هشت و نه شب درس میخواندیم و بعد هم میرفتیم دنبال زندگی خودمان. …ما در انجمن اسلامی دانشجویان فعالیت سیاسی داشتیم و جزو شاگردانی بودیم که تحت رهبری مهندس بازرگان بودیم و با جبهه ملی هم همکاری سنگین داشتیم.
پدرم خیلی دلش میخواست که رأی من عوض شود و در صنعت واقع بشوم. علاقهمند بود که من از فعالیت سیاسی رها شوم. چون میدانست که چه اتفاقاتی ممکن است بیفتد. [مرداد سال ۱۳۳۲] به همراه بعضی از رفقا رفته بودم کوی دانشگاه در امیرآباد تا برای امتحانات شهریور ماه درس بخوانیم. صدای توپ و تانک و اینها بلند شد. زود بلند شدیم تا سوار اتوبوس شویم و بیاییم تهران. اما اتوبوس نبود. پیاده راه افتادیم و رفتیم. ما تا دم منزل مصدق، خیابان کاخ، رفتیم. به چشم خودم دیدم که خیابان خلوت است و تانکها خیابان را گرفتهاند و شعبان بیمخ پشت نردهها عربده میکشد و سرش را به نرده خانه مصدق میزند و اوباش و اراذل هم اموال مصدق را میبرند. پتو، فرش و یخچال و وسائل مختلفی را که داشت را میآمدند و میدزدیدند و میبردند. سرهنگ ممتاز که رفیق و فامیل ما بود و محافظ خانه مصدق، را هم گرفتند و بردند. من با چشم خودم همه اینها را دیدیم.
نزدیکهای بعدازظهر شده بود و من گریهکنان از در خانه مصدق پیاده آمدم شمیران، خیابان دربند. ماشین در خیابان نبود و شهر در اشغال نیروی نظامی و کودتا بود. از جایی که امروز خیابان فلسطین است تا دربند پیاده رفتم. من در این پیادهروی خیلی فکر کردم. ما میدانستیم کودتا، کودتای آمریکایی است، چون در جریان وقایع بودیم. اما با خود گفتم که خدایا، خداوندگارا اینها که آمدند خانه مصدق را اینگونه غارت کردند که من به چشم خودم دیدم، هیچ کدامشان امریکایی نبودند و همه آنها ایرانی بودند و هموطن خودمان. با خود گفتم مردمی که در این سطح و عمق از نفهمی قرار دارند که با مصدق این کار را میکنند و آن شعبان بیمخ احمق این کار را میکند، مسأله فرهنگی دارند و معرفت تنها راه نجات کشور است. برای این هم کشور باید صنعتی بشود و مردم از فقر بیرون بیایند و بچههای آنها تحصیل بکنند تا تحصیلکردهها اینجا را حفظ کنند. این بود که تصمیم گرفتم بروم دنبال صنعت. (برگرفته از کتاب تاریخچه صنعت گاز مایع ایران، حسنتاش و عظیمی، ۱۳۹۴، نشر کویر).»
انتهای پیام





