محمد زارع شیرین کندی، پژوهشگر فلسفه در یادداشتی که در اختیار انصاف نیوز قرار داده است، نوشت:

قولی است معروف، که ولتر چون از زلزلۀ لیسبون مطلع شد خوش بینی لایب نیتس و مفهوم “بهترین جهان ممکن” او را به باد انتقاد و استهزاء گرفت. عصبانیت ولتر زمانی بیش از اندازه شد که از کشیشان شنید که می گفتند زلزله پیامد گناهان مردم لیسبون است! بعدها نیز ظرفای دیگری سربه سرِ لایب نیتس گذاشتند و مفاهیم واندیشه های فلسفی اش را مسخره کردند از جمله شوپنهاورِ بدبین، که جهان را “بدترین جهان ممکن” می دانست. لایب نیتس، اما، بزعم برخی مفسران اش، دو فلسفه داشت: فلسفۀ عامیانه و فلسفۀ محرمانه، و اصل “بهترین جهان ممکن” به اولی تعلق داشت. او در “فلسفۀ محرمانه”اش چندان هم خوشبین نیست و فاصلۀ زیادی با اسپینوزا و جبرانگاری ندارد. از دیدگاه جبریان، علی الخصوص اسپینوزا، جهان نه بهترین جهان است نه بدترین، و خوب و بد و خیر و شر ساختۀ انسانهاست. اصول و قوانین این کیهان بر علیت و ضرورتِ سفت و سخت استوار است و کمترین اعتنایی به احساسات، عواطف، احوال، خواست ها و آرزوهای آدمیان ندارد. انسان است که باید انگاره ها و آرزوهایش را مطابق و موافق حرکت طبیعی جهان تنظیم کند نه به عکس. زیرا وقوع همۀ رویدادها و پدیدارها معلولِ زنجیره ای ازعلل و اسباب طبیعی است، چه موافق میل انسانها باشد که در آن صورت نیک و خیر قلمداد می شود، چه موافق میل شان نباشد که درآن صورت بد و شر تلقی می گردد.
خیر و شر رخدادهای طبیعی صرفا از نظرگاه انسانهاست و به خود آنها نه خیر و سود اطلاق می شود نه شر و ضرر. در نظر اسپینوزا و همفکراناش، فرایند حرکت جهان مستقل از وجود و حضور انسانهای عالَم است. بر این مبنا، چیزهایی که آدمیان به اسم بلایای طبیعی، مانند زلزله و سیل و طوفان و بیماری و رانش زمین، می شناسند بلا و مصیبت نیستند بلکه حوادثی طبیعی و عادی در نظام طبیعت اند و هرگز با این آگاهی و قصد پیشین روی نمی دهند که به انسانی کمترین زیانی برسانند یا بیشترین خیری.
این اندیشه در قرن هفدهم در زمانی طرح می شود که علم جدید و نظریات و اکتشافات و اختراعات نو یک موضوع و یک ابژه بیشتر ندارد و آن طبیعت است. هدف اصلی فیلسوفان و دانشمندان این قرن، شناخت طبیعت، قوانین و نیروهای آن و نیز نیل به اسرار و رموز درونی آن است. از این طریق، فلسفه و علم جدید می خواهد بر طبیعت و شیوۀ کار آن آگاه و واقف شود تا آن را تابعِ خواست و تصور و اراده انسان قرار دهد وآدمی را مالک و ارباب و سرور آن بداند. این هدف تا حد زیادی متحقق می شود و فلسفه و علم جدید موفق می شود به بیشتر خواست هایش جامۀ عمل بپوشاند. طبیعت تا اندازه ای مسخر و مملوکِ انسان وعقل و اراده اش واقع می شود و انسان همچون سوژه، به گفتۀ بیکن، پوست طبیعت را می کند و آن را شکنجه می دهد تا اسرار و بواطناش را به او نمایان کند.
اگرچه علم وتکنیک مدرن تا حدی توانسته است تصویر و تصور خودش را در پهنه و صورت طبیعت نقش بزند و آن را منفعل و مطیع خویش کند اما هنوز نتوانسته است به کنه و باطن و حقیقت آن دست پیدا کند. طبیعت گاه نقش های انسان و علم جدید را برآب می کند و قاعدۀ خویش را اِعمال. هنوز پیش بینی دقیق برخی رخدادها از توان علم و ابزارهایش خارج است. هنوز وقوع پاره ای از پدیده های طبیعی درتملک انسان و علم نیست. این همه حاکی از تناهیِ ذاتی انسان و محدودیت علم و فن اوست. انسان با همۀ تلاشهایش درعلم و فلسفه و هنر تاکنون نتوانسته است امپراطوری خود را بر سراسر هستی بگستراند و حاکمیت مطلق داشته باشد.
به هر تقدیر، اگرچه بشر بر بیشتر بخشهای طبیعت غالب آمده است، طبیعت با قانون و نظم خاص دیرینهاش همچنان به راه خویش می رود و گاه برخی از حلقه های ضروریِ فرایند علت و معلولاش هستی انسان را در روی زمین تهدید می کند و به زندگی و بقایاش آسیب جدی می رساند. پاره ای از این پدیده های طبیعی از نگاه بشر غیرعادی و بلا و شرند زیرا به نابودی زیستگاه و پناهگاه و خانه و کاشانۀ او می انجامند و گاه مرگ دسته جمعی و فجیع انسانها را موجب می شوند. انسانهای این دورۀ جدید، عصر علم وعقل و تکنیک، نیز نتوانسته اند از این وقایع فاجعه بار و حوادث زیانمند برای بشرجلوگیری کنند. زیرا بعض قسمت های طبیعت و قوانین ضروری آن یکسره معلوم و مهار نشده است و پیش بینی آینده در مواردی ممکن نیست.
اسپینوزا در قرن هفدهم از اخلاقی سخن می گفت که با پیشرفت علم سازگار باشد. بزعم او، آرامش روحی بشر در پذیرش جبر علّی قابل حصول است. طبیعت و تمام جهان مادی در درون جبر علیت محبوس است وانسان صرفا درصلح و سازش با این “قفس آهنین” است که می تواند به سکینه و طمانینه دست یابد. آنچه انسانها بد و زیانمند و بلا می انگارند ساخته و پرداختۀ خیال خودشان است و تمام جهان و طبیعت به تصورات و احساسات و آرزوهای انسانها بی اعتنا است. پدیده هایی که در نظر آدمیان مصیبت و فاجعه اند صرفا معلولها و پیامدهایی علّی اند. شاید بتوان گفت که در اندیشۀ اسپینوزا این جهان نه “بهترین جهان ممکنِ” لایب نیتس است نه “بدترین جهان ممکنِ” شوپنهاور، بلکه واقعی ترین جهان ممکن است. ازمیان برداشتن این جهان و از نو ساختن جهانی دیگر، که در آن هر کس به کام خود برسد صرفا یک آرزوی انسانی است، یک سخن شاعرانه. هنوز که هنوز است نه سقف فلک شکافته شده و نه طرحی نو درانداخته شده است. ازآنجا که اسپینوزا از معتقدان به وحدت وجود بود خدای او هم همان خدای متجلی در نظام و قوانین جهان است. پس شر و بلا درنظر خدا نیزشر و بلا نیست همچنانکه درکارطبیعت شر و بلا محسوب نمی شوند. شر و بلا و زشت و خیر و حسن و زیبا صرفا در نظر انسانها چنان اند. بنابراین نه جهان با بشر دشمنی دارد نه خدا بلکه انسان است که چنین می پندارد. انسان است که می پندارد مغضوب و مقهور خدا یا طبیعت واقع شده است. انسان است که می پندارد خدا یا طبیعت از دست او خشمگین شده و زلزله و سیل و طوفان فرستاده است. بشر در این عالم دشمن ندارد همچنانکه دوست هم ندارد. خدا یا طبیعت نه دشمن بشرند و نه دوست او. هرکس کار خود را می کند. در نگاه شاعرانه و متفکرانه به چنین جهانی است که گفته اند خدایان قدیم از آن گریخته اند و خدای تازه هنوزظهور نکرده است. در این صورت، آیا بشر دراین جهان جبر و ضرورت تنها و بی پناه نیست؟ اسپینوزا می کوشد فهم و درک بشر را از خویشتن و خدا یا طبیعت دیگر کند. شاید بتوان گفت که از منظر اسپینوزا زلزله نه شر و بلاست نه خیر و نعمت، بلکه صرفا یک معلول است. پس آیا جز تسلیم و رضا و صبر چاره ای هست؟
انتهای پیام


دیدگاهتان را بنویسید