ریحانه شیبانی، انصاف نیوز: در کافههای تهران، صدای آسیاب قهوه با صدای نگرانی صاحبان کسبوکار در هم آمیخته است. گلهای پژمرده روی میزها، منوهایی با قیمتهای سرسامآور، و مشتریانی که تهمانده کیک را در ظرف یکبارمصرف به خانه میبرند، تصویری است از وضعیت تعدادی از کافههای تهران در بهار ۱۴۰۵.
کافهها در ایران همواره چیزی فراتر از یک مکان برای صرف قهوه بودهاند؛ آنها پناهگاه طبقهٔ متوسط شهری، محل کار دانشجویان و نمادی از سبک زندگی مدرن ایرانی به شمار میرفتند. اما این روزها، این فضاها زیر فشار ترکیبی از تورم، پیامدهای پساجنگ منطقهای و کاهش قدرت خرید، با مشکلات جدی دستوپنجه نرم میکنند.
خبرنگار انصاف نیوز در دو روز متوالی از سه کافه در تهرانپارس، میرداماد و خیابان فردوسی بازدید میدانی کرد. در هر سه مکان، الگویی مشترک به چشم میخورد: کوچکتر شدن اندازهها، ارزانتر شدن مواد اولیه، و پنهان کردن فقر در پسپردهای آراسته.
تهرانپارس، عصر، شرق تهران
کافهای در تهرانپارس، آنگونه که انتظار میرفت، شلوغ نبود. مشتریان با سبدهایی در دست، جلوی قفسههای نان ایستاده بودند و با دقت کروسان و نانهای فانتزی را برمیداشتند و قیمتها را میسنجیدند.
منوی قیمت قهوه از دیوار برداشته شده بود؛ تنها نام آیتمها نوشته شده بود، بدون هیچ عددی. ترفندی که صاحبان کافه برای کاستن از شوک روانی قیمتها به کار میگیرند.

از هر ده مشتری، تقریباً سه نفر به بخش کافه میرفتند و بقیه فقط نان میخریدند و میرفتند. قیمت یک آمریکانو از ۲۵۰ هزار تومان عبور کرده بود. برخی مشتریان قهوه میگرفتند و با نانی که خریده بودند میخوردند؛ اقتصادیترین ترکیبی که میشد از این کافه بیرون آورد. دو کارگر بیصدا قفسههای نان را پر میکردند.
میرداماد، همان عصر، شمال تهران
اینجا هم خلوت بود. کیکهای خانگی از منو حذف شده بودند و جایشان را کوکیها گرفته بودند با تنوع بیشتر، قیمت کمتر و ماندگاری بیشتر.
صاحب کافه، که تنها کسی بود در این گزارش حاضر به گفتوگو شد، پشت پیشخوان ایستاده بود و با لحنی آرام اما خسته توضیح داد: «فقط قهوه گران نشده. از لیوان کاغذی تا مواد شوینده، از اجاره تا حقوق کارگر، همهچیز با هم بالا رفته است.»
او میگوید روبوستا و عربیکا هر دو به دلیل جنگ گران شدهاند و دانشجوها که مشتری اصلیاش بودند، بعد از جنگ و مجازی شدن دانشگاهها دیگر سراغش را نمیگیرند. پیشتر پیتزا پرفروشترین گزینهٔ منو بود، اما حالا سفارش آن به حداقل رسیده است.
او افزود: «قبلاً نصف پیتزا روی میز میماند، اما الان مشتریان ظرف یکبارمصرف میخواهند تا تکههای باقیمانده را به خانه ببرند.»
فردوسی، عصر روز بعد، مرکز تهران
این کافه زمانی با گلهای تازهی روزانه و سبک نوستالژیک خود شناخته میشد. اما آن عصر، گلهای روی میزها پژمرده و تعدادشان کمتر از همیشه بود و تازگی نداشتند.
اعداد اینجا خودشان حرف میزنند: فالودهی بستنی تکنفره ۴۰۰ هزار تومان، یک لیوان شربت ۳۲۰ هزار تومان به بالا، شام از ۸۰۰ هزار تومان و یک لیوان دوغ ۲۰۰ هزار تومان. کافه نه تنها از مشتری که از کارگر هم خلوت بود.
مشتریان بیشتر کشکبادمجان و میرزا قاسمی سفارش میدادند؛ پیشغذاهای کوچک بهجای وعدههای اصلی. چای مینوشیدند، بدون کیک، بدون تارت.
اما یک چیز بیش از پیش به چشم میآمد: کلمهٔ «ایران» روی تابلوها و نمادهای کافه پررنگتر شده بود. انگار وقتی همهچیز دارد کوچک میشود، هویت ملی برجستهتر میگردد.

آنچه در هیچ منویی نوشته نشده
سه کافه، سه محله، یک تصویر واحد. عصرهایی که باید شلوغترین ساعات روز باشند، خلوت از همیشه بودند. نه بهخاطر کیفیت پایین کافهها، بلکه بهخاطر جیبهایی که دیگر کشش ندارند.
کافههای تهران دارند یاد میگیرند با کمتر دوام بیاورند. مشتریانشان هم همینطور.
انتهای پیام




