ساسان حبیبوند، نویسنده و مولویپژوه، در کانال تلگرامی خود نوشت:
میان آموزههای بودا و مولوی شباهت چشمگیری دیده میشود. هر دو از رنج آدمی سخن میگویند، هر دو بر ضرورت بیداری تأکید دارند و هر دو، ما را به رهایی از وابستگی و توهم فرا میخوانند. با این حال، نگاهی عمیقتر به مبانی فلسفی و تعلیمی این دو سنت، تفاوتها را آشکار میسازد.
نیروانا و رهایی در همین زندگی
برخلاف تصور رایج، در بودیسم نیروانا صرفاً رویدادی پس از مرگ نیست. انسان میتواند در همین زندگی به نیروانا دست یابد. خود بودا پس از رسیدن به بیداری یا نیروانا، چهل و پنج سال زندگی کرد و به تعلیم شاگردان خود پرداخت. مرگ برای شخصی که به نیروانا رسیده، ورود به مرحله «پارینیروانا»ست و خروج از چرخه باززایی یا سامسارا.
بودا و منشا رنج
بودا رنج را حاصل جهل و دلبستگی میداند. انسان به اشیا، افراد، افکار و حتی تصویر خود وابسته میشود، در حالی که همه چیز در این جهان، ناپایدار و بی اعتبار است. نتیجتا این وابستگیها به ناامیدی، ترس و رنج منتهی میشوند.
از دید بودا، یکی از بزرگترین توهمات انسان، باور به وجود یک «منِ» ثابت و مستقل است. ما تصور میکنیم موجودی پایدار و تغییرناپذیر در درون خود داریم، در حالی که آنچه «خود» مینامیم مجموعهای از فرایندهای در حال تغییر جسمی، ذهنی و روانی است. رهایی زمانی حاصل میشود که این توهم فرو بریزد.
مولانا و منشا رنج
مولوی نیز ریشه رنج انسان را جهل، غفلت و همگونسازی میبیند. از نظر او انسان خود را با خواستهها، ترسها، تمایلات و داشتههای خویش اشتباه میگیرد و به توهم و تیرهبختی درمیافتد:
تو به هر صورت که آیی بیستی / که منم این، والله این تو نیستی
مولوی مکررا از «نفس» به عنوان مانع رشد و آگاهی یاد میکند و آن را عامل خطا و فساد قلمداد میکند. در اینجا شباهت میان مولوی و بودیسم چشمگیر میشود. هر دو سنت معتقدند که بخش بزرگی از رنج انسان محصول شیوه نادرست دیدن و تفسیر واقعیت است.
تفاوت نخست: حقیقت چیست؟
نخستین تفاوت مهم، تلقی این دو سنت از حقیقت نهایی است. در بودیسم، نیروانا به معنای نیل خدا یا موجودی متعالی نیست. بودیسم اصولاً بر محور خدای خالق بنا نشده – گفته می شود که بودا از گفتگو درباره خدای خالق خودداری می کرد و آن را پرسشی بیهوده می دانست. هدف اصلی بودیسم شناخت حقیقت خود و هستی، و پایان دادن به رنج است.
اما در عرفان مولوی، پروردگار، اساس و محور همه چیز است. جهان تجلی حقیقت الهی است و انسان، رهرو سفری از خدا به سوی خداست. رهایی، در بیداری از توهم و بازگشت به قرب الهی است. لذا در عرفان مولوی برخلاف بودیسم، رهایی بدون خدا معنایی ندارد.
تفاوت دوم: خود چیست؟
چنانکه رفت، یکی از مهمترین آموزههای بودیسم، اصل «بیخودی» یا «آناتا» است. اما مولوی وجود خود یا حقیقت درونی را انکار نمیکند. آنچه باید از میان برود «خودِ کاذب» یا هویت موهوم است، نه حقیقت وجودی انسان. این هدف با رخداد «عدم» محقق می شود که عبارت است از زدایش توهمات و زنگارها از آیینه روح.
مولوی میگوید: در پس آن خود کاذبی که تصور میکنی، ماهیت اصیل و الهی تو نهفته است که پس از فنا رخ مینماید:
از انا چون رست اکنون شد انا / آفرینها بر انای بی عنا…
کی شود کشف از تفکر این انا / آن انا مکشوف شد بعد از فنا (دفتر پنجم)
تفاوت سوم: پس از رهایی چه باقی میماند؟
بودا معمولاً از پاسخ دادن به پرسش درباره وضعیت فرد پس از مرگ خودداری میکرد. او این مسائل را فراتر از زبان و مفاهیم متعارف میدانست. اما مولوی با صراحت میگوید که سالک پس از «عدم» و «فنا» به «بقا» میرسد؛ یعنی خود کاذب از میان میرود، اما آگاهی و حیات در سطحی متعالیتر ادامه مییابد. در عدم، انسان در حقیقت الهی محو میشود، بیآنکه به نابودی مطلق برسد.
عشق، نقطه تمایز بزرگ
شاید مهمترین تفاوت در نقش عشق باشد. در بودیسم، شفقت، مهربانی و همدلی ارزشهای بنیادین هستند، اما عشق به معنای عرفانی آن محور اصلی نظام فکری نیست. در مقابل، در اندیشه مولوی عشق، قلب تپنده هستی است. عشق نیرویی است که جهان را به حرکت درمیآورد، انسان را دگرگون میکند و او را به حقیقت نزدیک میسازد. عقل، اخلاق، عرفان و سلوک همگی در نهایت در خدمت عشق قرار دارند.
چکیده:
بودا و مولوی هر دو بر نقش توهم و خودپرستی در ایجاد رنج تأکید میکنند و هر دو انسان را به بیداری و رهایی از وابستگی فرامیخوانند. اما بودیسم بیش از هر چیز پروژهای برای بیداری از توهم است؛ در حالی که عرفان مولوی علاوه بر بیداری، سفری عاشقانه است به سوی حقیقت الهی. بودا میگوید: «از خواب بیدار شو.» مولوی میگوید: «از خواب بیدار شو و محبوب را ببین.»
انتهای پیام




